نویسنده: عارف رحمانی
آقای امرالله صالح، معاون اول اشرف غنی، روز جمعه گذشته یادداشتی را در شبکههای اجتماعی ایکس و فیسبوک، تحت عنوان «پهلوهای دسیسه» منتشر کرد که با واکنشهای مختلفی مواجه شد. مطالعه و ارزیابی این یادداشت نشان میدهد که نویسنده در پی بازخوانی یکی از تلخترین و همچنان مناقشهبرانگیزترین فصلهای تاریخ معاصر افغانستان است؛ «چرا جمهوریت سقوط کرد و چهکسانی در این سقوط نقش داشتند؟»
صالح پاسخ خود را تقریبا روشن ارائه میکند. از نگاه او، آنچه در سالهای پایانی جمهوریت رخ داد، یک روند صلح واقعی نبود، بلکه فرآیندی بود که در پوشش صلح، جمهوریت را از محتوا تهی کرد، افکار عمومی را علیه آن شکل داد، بخشی از نیروها و ظرفیتهای انسانی آن را از کشور خارج ساخت و سرانجام افغانستان را به طالبان سپرد.
به واقع نمیتوان به سادگی از کنار این روایت گذشت. به این دلیل که ایالات متحده امریکا در سالهای پایانی جنگ، تصمیمهایی گرفت که موقعیت جمهوریت را بهشدت تضعیف کرد. توافق دوحه، کنار گذاشتن دولت افغانستان از مذاکرات اصلی، تعهد به خروج نیروهای خارجی و سپس خروج شتابزدهی امریکا، همگی در تغییر موازنهی سیاسی و نظامی به سود طالبان نقش داشتند. این واقعیتها را نمیتوان با اشارهای ساده به «فساد داخلی» از برابر چشمها کنار زد. اما درست در همین نقطه باید درنگ کرد. آیا هر تصمیمی که به زوال جمهوریت انجامید، ضرورتا حلقهای از یک توطئهی از پیش طراحیشده بود؟ آیا میتوان هر خطای راهبردی یک قدرت بزرگ را خیانت عمدی نامید؟ این پرسش، هسته اصلی این نوشته است؛ زیرا میان این دو گزاره فاصلهی زیادی وجود دارد: اینکه «سیاستهای امریکا به تضعیف جمهوریت انجامید؟» و یا اینکه «امریکا از روز نخست نقشهی تحویل افغانستان به طالبان را کشیده بود؟» گزاره نخست با شواهد فراوان قابل بحث است، اما گزاره دوم برای اثبات، به اسنادی بسیار فراتر از کنار هم گذاشتن چند رویداد نیاز دارد. به گمان من، آسیب اصلی روایت صالح در نادرستی پرسشهایش نیست، بلکه در شتاب پاسخگویی به آنها است. او از چند واقعیت مهم، به یک نتیجهی فراگیر میرسد، اما حلقههای میانی این استدلال را به اندازهی کافی نشان نمیدهد. از آن مهمتر، در این بازخوانی سهم عوامل داخلی در فروپاشی جمهوریت کمرنگ میشود؛ گویی جمهوریت در برابر ضعفهای خودش شکست نخورد، بلکه صرفا قربانی یک پروژهی بیرونی شد. اما تاریخ، بهخصوص تاریخ یک فروپاشی بزرگ، معمولا چنین ساده رقم نمی خورد.
از «نقش امریکا» تا «توطئهی امریکا»
نخستین تمایزی که باید روشن شود همین است: نقش داشتن در یک سقوط، با طراحی آن سقوط یکی نیست. به نظر میرسد یکی از اهداف اصلی واشنگتن در سالهای پایانی جنگ، پایان دادن به حضور نظامی امریکا در افغانستان بود. اما خروج، در شرایطی که یک توافق سیاسی پایدار شکل نگرفته بود، میتوانست پیآمدهایی بسیار فراتر از آنچه طراحانش انتظار داشتند ایجاد کند. ممکن است امریکا تصور کرده باشد که پس از خروج، طالبان و دولت افغانستان به رهبری اشرف غنی ناگزیر به مصالحه خواهند شد. رهبران طالبان اما با تغییر موازنه، به این نتیجه رسیدند که میتوانند از راه نظامی به قدرت برسند. اگر چنین بوده باشد، با یک اشتباه راهبردی عظیم روبهرو هستیم، نه الزاما یک توطئهی همهجانبه. پیدا است که قدرتهای بزرگ نیز اشتباه میکنند؛ گاهی اشتباههایی که پیآمدهای تاریخی دارند. همهی فاجعههای تاریخ محصول نقشههای شیطانی نیستند. برخی از ترکیب منافع، محاسبات غلط، خودفریبی و ضعف طرف مقابل به وجود میآیند. در نقد سیاست امریکا، توافق دوحه جایگاه ویژهای دارد. امریکا با طالبان به توافق رسید، در حالی که حکومت افغانستان در مذاکرات اصلی آن توافق جایگاه تعیینکنندهای نداشت. این تصمیم، موقعیت سیاسی نظام جمهوریت را تضعیف کرد و این پیام را به طالبان و بخشی از جامعهی افغانستان داد که امریکا بیش از آنکه به بقای ساختار موجود متعهد باشد، به پایان جنگ و خروج خود میاندیشد. تعهد به خروج نیروهای خارجی نیز محاسبهی همهی طرفها را تغییر داد. طالبان زمان را به سود خود دیدند و بخشی از نیروهای جمهوریت، حامی خارجی خود را در حال ترک میدان. از این منظر، دوحه را باید یکی از نقاط عطف سقوط جمهوریت دانست. اما باز هم باید میان پیآمد یک توافق و هدف پنهان آن تفاوت گذاشت. اگر بگوییم دوحه جمهوریت را تضعیف کرد، شواهد برای این ادعا فراوان است. اما اگر بگوییم دوحه از ابتدا برای «تحویل» افغانستان به طالبان طراحی شده بود، یک پرسش ساده باقی میماند: سند این ادعا کجا است؟ اسناد رسمی آن زمان از مذاکرات بینالافغانی و رسیدن به یک توافق سیاسی دربارهی آیندهی افغانستان سخن میگفتند؛ هرچند این روند در عمل شکست خورد اما میتوان گفت امریکا در ارزیابی طالبان خطا کرد. میتوان گفت واشنگتن خروج را بر ثبات سیاسی بلندمدت ترجیح داد و میتوان گفت خطر فروپاشی جمهوریت را دستکم گرفت اما اگر همهی اینها را «پروژهی تحویل افغانستان» بنامیم، باید برای این ادعا نیز سند مستقلی ارائه کنیم. اشتباه راهبردی را بیدلیل به خیانت عمدی تبدیل کردن، خود نوعی خطای تاریخی است.
و اما جمهوریت؛ قربانی صرف یا شریک سرنوشت؟
در این نقطه، روایت صالح بیش از هر جای دیگر نیازمند بازنگری است. فساد و ناکارآمدی جمهوریت نباید بهانهای برای تبرئهی سیاستهای امریکا شود؛ چنانکه نقش امریکا نیز نباید به سپری برای پوشاندن ضعفهای جمهوریت تبدیل شود. جمهوریت مشکلات واقعی داشت. فساد واقعی بود. بحرانهای انتخاباتی واقعی بود. تمرکز قدرت واقعی بود. تبارگرایی و تبعیض و تمامیتخواهی قومی واقعی بود. اختلافات میان نخبگان سیاسی و رهبران قومی واقعی بود. وابستگی امنیتی به امریکا واقعی بود. فاصله میان حکومت و بخشهایی از جامعه نیز واقعی بود. اینها را نمیتوان صرفا ساختهی رسانههای خارجی یا مخالفان ارگ دانست. اما پذیرفتن این واقعیتها به معنای پذیرفتن مشروعیت طالبان نیست. چرا که جمهوریت خود هم قربانی شد و هم در شکست خود سهم داشت. این دو گزاره نهتنها متناقض نیستند، بلکه برای فهم سقوط جمهوریت باید همزمان دیده شوند. شاید مهمترین پرسشی که در روایت صالح کمرنگ است همین باشد: اگر یک پروژهی خارجی توانست با چنین سرعتی جمهوریت را از پا درآورد، چه چیزی این نظام را از درون چنین شکننده کرده بود؟ چرا با خروج امریکا، ساختار سیاسی و امنیتی کشور با چنین سرعتی فرو ریخت؟ چرا نیروهای امنیتی، پس از سالها آموزش و میلیاردها دالر هزینه، نتوانستند بدون پشتیبانی خارجی دوام بیاورند؟ چرا اختلافات سیاسی درون نظام به اندازهای عمیق شد که در لحظهی بحران، ارادهی مشترکی برای دفاع از آن وجود نداشت؟ پاسخ همهی این پرسشها را نمیتوان تنها در «خیانت امریکا» جستوجو کرد. امریکا ساختاری ایجاد کرده بود که در بخشهای مهمی به پشتیبانی خودش وابسته بود؛ اما حکومت افغانستان نیز طی دودهه نتوانست این وابستگی را به استقلال واقعی تبدیل کند. نیرویی که برای اطلاعات، پشتیبانی هوایی، تعمیرات، لجستیک و عملیات پیچیده به حضور خارجی وابسته باشد، در روز خروج آن حامی با بحران بزرگی روبهرو خواهد شد. بنابراین، مسئولیت در اینجا دوسویه است: امریکا در ساختن یک نظام واقعا مستقل شکست خورد؛ و نخبگان افغانستان نیز در تبدیل این وابستگی به استقلال ناتوان ماندند. این بخش از تاریخ، هرچند تلخ است، نمیتواند حذف شود.
اسآیوی و مسألهی تخلیه
استدلال آقای صالح دربارهی برنامههای انتقال و ویزا نیز نیازمند تفکیک دقیق است. در اینجا نباید اسآیوی را با تمام برنامههای تخلیه و اسکان شهروندان افغانستان یکی گرفت. برنامهی اسآیوی از سالها پیش از سقوط جمهوریت وجود داشت و برای آن دسته از شهروندان افغانستان طراحی شده بود که شرایط قانونی مشخصی، از جمله سابقهی کار واجد شرایط برای دولت امریکا یا نیروهای ائتلاف و ارائهی مستندات مربوط به خدمت واجد شرایط، داشتند. بنابراین، اسآیوی اساسا برنامهای برای پاداش دادن به پاکدستی یا فساد کارگزاران جمهوریت نبود، بلکه مسیری قانونی برای انتقال برخی همکاران افغانستانی واجد شرایط به ایالات متحده بود. در کنار اسآیوی، در سال ۲۰۲۱ برنامهی پی-۲ نیز برای گروههای دیگری از شهروندان افغانستان که بهدلیل ارتباط کاری با دولت امریکا، پروژههای مورد حمایت امریکا، رسانهها یا سازمانهای غیردولتی امریکایی در معرض خطر بودند، ایجاد شد. بنابراین ممکن است فردی در ساختار جمهوری اسلامی افغانستان مسئولیت داشته و حتا در محیطی آلوده به فساد فعالیت کرده باشد، اما در عین حال، بهدلیل نوع همکاری خود با دولت امریکا واجد شرایط یک برنامهی حفاظتی باشد. از این رو، همزمانی تخلیه و فروپاشی جمهوریت، بهخودیخود، گواه طراحی قبلی برای خالی کردن افغانستان از ظرفیتهای انسانی نیست. برای اثبات چنین رابطهای، شواهد بیشتری لازم است. البته این نکته به معنای انکار پیآمدهای سیاسی و روانی تخلیه نیست. خروج بخشی از نیروهای انسانی، متخصصان و همکاران سابق غرب میتوانست بر احساس امنیت و آیندهنگری بخشی از جامعه اثر بگذارد؛ اما اثر یک سیاست با نیت پنهان آن یکی نیست.
رسانهها؛ هر ناقدی، مزدور بیگانه نبود
دربارهی رسانهها نیز باید میان نقد رسانهای و جنگ روانی تفاوت گذاشت. بله، بخشی از رسانههای افغانستان از منابع خارجی تمویل میشدند و دربارهی استقلال و جهتگیری سیاسی برخی از آنها میتوان پرسشهای جدی مطرح کرد. اما این واقعیت به این معنا نیست که هر نقدی علیه ارگ بخشی از یک پروژهی خارجی بوده است. بسیاری از نقدها ریشه در مشکلات واقعی داشتند. فساد را خبرنگاران اختراع نکرده بودند. بحران انتخابات را رسانهها به وجود نیاورده بودند. انحصارطلبی قومی را دستگاه اطلاعرسانی نساخته بود، اختلافات میان رهبران سیاسی را میزگردهای تلویزیونی خلق نکرده بودند.
اگر هر صدای مخالف را ابزار بیگانه بدانیم، در نهایت به روایتی بسته و خودتأییدکننده میرسیم؛ روایتی که در آن حکومت همیشه قربانی است و منتقد همیشه متهم. چنین روایتی نه به فهم جمهوریت کمک میکند و نه به فهم سقوط آن.
شاید مسأله «دسیسه» نبود، بلکه فقدان استقلال بود
سقوط جمهوریت یک حقیقت تلخ را آشکار کرد: این نظام، پس از بیست سال، هنوز نتوانسته بود آن اندازه مستقل شود که بدون حمایت خارجی دوام بیاورد. این شکست، هم شکست افغانستان بود و هم شکست پروژهی امریکا در افغانستان. امریکا نتوانست یک نظام سیاسی پایدار و یک ساختار امنیتی مستقل ایجاد کند و در نهایت نیز خروجی را رقم زد که پیآمدهای آن برای ساختار دولت و نیروهای امنیتی افغانستان بسیار سنگین بود. اما نخبگان افغانستان نیز نتوانستند در طول دودهه، فرصت ایجاد یک دولت واقعا پاسخگو، فراگیر و متکی بر مشروعیت داخلی را به سرانجام برسانند.
شاید بتوان واقعیت را در یک جمله خلاصه کرد: امریکا نظامی را که بیش از حد به خود وابسته کرده بود رها کرد؛ و نخبگان افغانستان نتوانستند نظامی را که به امریکا وابسته شده بود مستقل و استوار نگه دارند. این جمله شاید از «دسیسهی خارجی» هیجانانگیزتر نباشد، اما توضیح بیشتری میدهد. صالح در نقد نقش امریکا حق دارد. دوحه جمهوریت را تضعیف کرد. خروج امریکا پیآمدهای فاجعهباری داشت. سیاستهای غربی در بسیاری موارد با واقعیت پیچیدهی جامعهی افغانستان فاصله داشت. و نباید تمام مسئولیت سقوط را بر دوش مردم و حکومت افغانستان گذاشت. اما نقد او هنگامی آسیبپذیر میشود که از این واقعیتها به یک روایت واحد و همهتوضیحدهنده برسد؛ روایتی که در آن «دسیسه» جای «تحلیل» را میگیرد و عوامل بیرونی چنان پررنگ میشوند که عوامل درونی تقریبا ناپدید میگردند. اینجا است که باید ایستاد و گفت: مسئولیت امریکا را باید اثبات کرد، نه بزرگنمایی؛ و مسئولیت جمهوریت را باید پذیرفت، نه انکار. چرا که تاریخ شاهد هر دو است. مسأله این نیست که آیا دستهای بیرونی در سقوط جمهوریت نقش داشتند یا نه. بله که داشتند؛ مسأله اما این است که آیا وجود آن دستها، ما را از دیدن ضعفها و شکستهای خودمان بینیاز میکند؟ پاسخ روشن است: نه. جمهوریت در نقطه تلاقی چند شکست فرو ریخت: شکست راهبردی امریکا؛ شکست روند دوحه؛ وابستگی عمیق ساختار امنیتی؛ ضعف و اختلافات نخبگان سیاسی؛ فساد و بحران مشروعیت و توانایی طالبان در بهرهبرداری از همهی این شکافها. این روایت برای هیچکس کاملا خوشآیند نیست. برای واشنگتن نیست، زیرا مسئولیت سنگین تصمیمهایش را آشکار میکند. برای طالبان نیست، زیرا پیروزی آنان را نتیجهی طبیعی و مشروع تاریخ نشان نمیدهد و برای نخبگان جمهوریت نیز دشوار است، زیرا آنان را از مسئولیت تاریخیشان معاف نمیکند. اما تاریخ برای دلخوشی هیچکس نوشته نمیشود. اگر قرار است از سقوط جمهوریت چیزی بیاموزیم، باید هم خطاها و مداخلات دیگران را ببینیم و هم شکستهای خودمان را. دسیسه شاید گوشهای از این داستان باشد؛ اما وقتی دسیسه را به توضیح همهچیز تبدیل کنیم، دیگر تاریخ را تحلیل نمیکنیم؛ از فهم سهم خود در آن فرار میکنیم.