موقعیت دشوار «کاتب» بودن

اطلاعات روز

نویسنده: میرحسین مهدوی


رومیلا تپار، در کتاب خواندنی‌اش «زمان حال، زمان گذشته را استعمار می‌کند» می‌گوید که زمان حال گذشته را در اختیار می‌گیرد و هر آن‌گونه که لازمش دارد، آن را به کار می‌گیرد. این یعنی به استعمار درآوردن گذشته. ما گذشته را آن‌چنان که نیاز داریم، بازخوانی می‌کنیم. به‌گفته‌ی میشل فوکو، کار ما در خواندن تاریخ دسته‌بندی کردن است؛ بعضی چیزها را حذف می‌کنیم، بعضی مسائل را کم‌رنگ‌تر می‌کنیم، بعضی چیزها را بزرگ‌تر. این قصه در مورد همه‌ی تاریخ صادق است، حتا در مورد خودمان، حتا در مورد فیض‌محمد کاتب هزاره.

ما کاتب را بر مبنای نحوه‌ی حضورش در تاریخ قضاوت می‌کنیم. عده‌ای «سراج‌التواریخ» را نشانه و نماد حضور کاتب در دل تاریک تاریخ می‌دانند؛ به‌ همین‌ دلیل او را روایتگر رنج تاریخی هزاره‌ها می‌خوانند. عده‌ای هم حضور کاتب را در سپاه امیر خون‌آشام و نقش او در کشتار هزاره‌ها را مهم‌تر و برجسته‌تر از «سراج‌التواریخ» می‌دانند؛ یا حتا حداقل این بخش از زندگی کاتب را در کنار بخش تاریخ‌نگاری او می‌بینند و می‌دانند. حالا پرسش این است: آیا می‌شود فقط یکی از این نقش‌ها را دید؟ آیا می‌شود به‌دلیل سترگی «سراج‌التواریخ» روی حضور فیزیکی ملا فیض‌محمد کاتب در لشکر و در دربار امیر خون‌آشام خط چلیپا کشید؟ سؤال دیگر ممکن است این باشد: آیا می‌شود هر دو تصویر را دید و میان آن دو موازنه‌ای در نظر گرفت؟

به نظر می‌رسد جای یک تحقیق مفصل و دقیق که تلاش کند کاتب را در زمانه و زمینه‌ی اجتماعی خودش ببیند و آن را به تصویر بکشد، بسیار خالی است. این نوشته‌ی کوتاه سعی خواهد کرد تا ضرورت دیدن کاتب را در زمانه و زمینه‌ی زندگی‌اش برجسته‌تر نماید.

قتل‌عام هزاره‌ها به دست عبدالرحمان‌خان را بی‌تردید می‌توان با کشتار یهودیان به دست هیتلر مقایسه کرد. در هر دو کشتار، کار نخست ماشین کشتار هم در هزاره‌جات و هم در آلمان این بود که نشان دهد کشتار آنان (هزاره‌ها در افغانستان و یهودی‌ها در آلمان) یک امر طبیعی و ضروری است. برای این کار باید نشان می‌دادند که هزاره‌ها و یهودیان شایسته‌ی زنده بودن نیستند، ارزش زنده بودن ندارند، انسان نیستند و به‌ همین‌ دلیل فاقد ارزش‌های انسانی‌ اند.

تفاوت عمده‌ میان هزاره‌ها و یهودیان در این است که ارزش انسانی یهودیان بعد از نسل‌کشی گسترده و ویرانگر آنان به‌ سرعت به آنان بازپس داده شد؛ اما ارزش انسانی هزاره‌ها هنوز که هنوز است با همان شک و تردیدی نگریسته می‌شود که در زمانه‌ی نسل‌کشی امیر غدار.

شباهت دوم میان این دو کشتار در این بود که هر دو مردم براثر این نسل‌کشی تقریبا همه‌ی هستی خود را از دست دادند و سایه‌ سنگین این کشتار به‌عنوان یک ترومای جمعی-تاریخی، هویت فردی تک‌تک افراد این مردم را عمیقا تحت‌تأثیر گذاشت. تفاوت عمده‌ی این مردمان اما در نحوه‌ی رجعت و بازخوانی این فاجعه است.

چنین به نظر می‌رسد که هزاره‌ها برای مدت بسیار طولانی تلاش کردند که همه‌ی عمق و حجم فاجعه‌ی نسل‌کشی‌شان را به فراموشی بسپارند. ظاهرا هزاره‌ها به روایت رسمی گردن نهاده بودند و به‌ شکلی تلاش می‌کردند تا از هزاره بودن خود دوری گزینند. یهودیان اما همه‌ی ابعاد فاجعه را با همه‌ی جزئیات و دقایق رویداد مورد بازخوانی قرار دادند و هر آنچه که در آن روزهای سیاه رفته بود را به دقت و تأمل فراخوانی، بازخوانی و بازآفرینی کردند.

به‌ همین‌ دلیل، تأمل در مورد این حادثه در میان همه‌ی نویسندگان، به‌ویژه نویسندگانی با اصل و نسب یهودی، به یک امر حیاتی تبدیل شد و حجم عظیمی از کتاب‌ها و مقالات را به وجود آورد. در مورد هولوکاست آن‌قدر زیاد نوشته شده است که می‌توان آن را ادبیات هولوکاست نام‌گذاری کرد؛ بر خلاف نسل‌کشی هزاره‌ها که تا هنوز تقریبا بکر و دست‌نخورده باقی مانده است.

در میان کسانی که از هولوکاست نوشته‌اند، من موریس بلانشو را بیشتر از همه دوست می‌دارم. کتاب مستطاب او با عنوان «نوشتار فاجعه» یا «نوشتن فاجعه» (عنوانی که من بیشتر می‌پسندم) می‌تواند درد ناگفته‌ی هزاره‌ها را نیز به‌ خوبی و روشنی بیان کند. در این کتاب بلانشو می‌گوید که فاجعه همه‌چیز را ویران می‌کند و چیزی جز خود ویرانی بر جای نمی‌گذارد. او می‌گوید فاجعه (شما بخوانید نسل‌کشی هزاره‌ها به دست امیر خون‌آشام) نسبت‌های معمول زندگی را از بین می‌برد، زبان را به ویرانی می‌کشاند و معنا را می‌کشد. شاید یکی از مهم‌ترین سخنان بلانشو این است که فاجعه باعث می‌شود که نوشتن، ترجمه، آگاهی و زبان به نقطه‌ی پایان خود برسد. او می‌گوید: «این تو نیستی که صحبت خواهی کرد؛ اجازه بده فاجعه درون تو سخن بگوید، حتا اگر از طریق فراموشی یا سکوت تو این کار را می‌کند.» یعنی کسی که در مورد فاجعه می‌نویسد باید اجازه بدهد خود فاجعه، بدون واسطه‌گری نویسنده، زبان باز کند و بنویسد.

همه‌ی مقدمات تلخ و دردناک را چیدم تا بگویم کاتب در زمانه‌ی فاجعه می‌زیسته است. موقعیت دردناک کاتب در این است که از یک‌سو باید قصابی می‌شده است، قربانی می‌شده است و جنازه‌اش را سگ‌های هار کوچیان می‌خورده و از سوی دیگر، از سر ناگزیری و اجبار باید روایت مرگ خود را نیز خودش می‌نوشته است. کاتب مجبور بوده تا بنویسد در لحظه‌هایی که سر از تنش جدا می‌شده چه حسی داشته است، لحظه‌ای که خانه‌شان را آتش می‌زده، کودکان فقیر و وحشت‌زده‌اش چه حالی داشته‌اند. تازه قضیه به همین جای دردناک نیز به پایان نمی‌رسد. کاتب باید وانمود می‌کرد که وضعیتش بسیار خوب و عادی است، هیچ رنجی را تجربه نکرده است، هیچ دردی بر او روا داشته نشده است. کاتب باید وانمود می‌کرد که قاتل خود را دوست دارد. کاتب مجبور بود وانمود کند که عاشق وفادار قاتل بی‌رحم خود است.

هیچ نویسنده‌ی یهودی‌ای به چنین جبر وحشتناکی نزیسته است، هیچ نویسنده‌ی یهودی مجبور نشده است در وصف قاتل خود قد برافرازد و او را بستاید.

ممکن است بگویید که فیض‌محمد کاتب با اختیار خود به دربار امیر جلاد رفت، با میل خود عضو سپاهیان او شد و با خواست خودش به جمع جانیان پیوست. من می‌گویم: نه، چنین نبوده است. کاتب انسان بود و فقط می‌توانست یک انسان باقی بماند. در آن زمانه‌ی عسرت و رقت، کاتب هزاره بود؛ کاتب راهی برای هزاره نبودن نداشت. کاتب به هرکجا که می‌رفت هزاره بود، با هرکسی که سخن می‌گفت، هزاره بود. کاتب حتا اگر خودش هم می‌خواست، راهی برای فرار از خودش را نداشت. در زمانه‌ای که هزاره بودن جرم بود، کاتب چه می‌خواست و چه نمی‌خواست یک مجرم بود. جرم کاتب نه نحوه‌ی بودن او بلکه خود بودن او بود، کاتب نمی‌توانست کاتب نباشد، کاتب نمی‌توانست مجرم نباشد.

برای حکومت‌های افغانستان هزاره همواره «دیگری» بود، خودی نبود. عبدالرحمان‌خان که آمد، این روند شدت بیشتری یافت. سال‌های سال، پیش از آمدن امیر جلاد، از هزاره‌ی شیعه انسان‌زدایی شده بود.

کاتب اما تلاش کرد تا وارد سیستم دولتی شود. این حق کاتب بود که از سواد و دانش خود بهره ببرد. تنها جایی که کاتب می‌توانست از دانش و اندیشه‌ی خود بهره جوید، حضور در سیستم دولتی بود. هزاره‌ها نه‌تنها هیچ چیزی از خود نداشتند که حتا در حوزه‌ی جمعی وجود خارجی نداشتند. هزاره‌ها به‌مثابه‌ی یک قوم جایی نبود که مردم نسبت به آن احساس تعلق و قدرت نمایند. هزاره بودن بخشی از فضای عمومی جامعه نبود. عده‌ای خیال می‌کنند که در آن زمانه‌ی سیاه هزاره‌ها شکل و شمایل امروزی را داشتند و می‌توانست هر کاری که دل‌شان خواست انجام دهند. تصور کنید که فیض‌محمد تفنگ در دست گرفته و در میان سپاهیان امیر سیاه‌دل قصد سرزمین آبایی خود را کرده و در شکار مردمان خود همت گماشته است. چه تصویری سیاه‌تر از این می‌توان تصور کرد؟ در مرکز این تصویر شوم و سیاه نه فیض‌محمد کاتب که کل هزاره‌ها نشسته است. قومی که بودن‌شان دقیقا مساوی با نبودن‌شان بوده است.

اگر اختیاری در کار باشد، چه‌کسی می‌تواند تفنگ علیه خود بگیرد و به جنگ خودش برود؟ هیچ‌کس. این اوج سیاه‌روزی هزاره‌ها است که فیض‌محمد کاتب دست به چنین کاری زده است. شما ممکن است بگویید که کاتب می‌توانست در خانه‌ی خود بنشیند و به این ننگ تن ندهد. ممکن است شما درست بگویید. ممکن است چنین انتخابی برای او میسر بوده است، اما شرایط آن زمانه چیز دیگری می‌گوید. شرایط آن زمانه می‌گوید که کاتب در یک موقعیت بسیار خاصی زندگی می‌کرده است؛ موقعیتی که در آن هزاره بودن جرم بوده است. موقعیتی که در آن اگر هزاره زندگی هم می‌کرده است، کار غیرقانونی انجام می‌داده، باید در خفا زندگی می‌کرده، باید بودن خود را از دید دیگران پنهان می‌کرده است، باید خودش را حتا از خودش کتمان می‌کرده است.

میرحسین مهدوی

وضعیت فیض‌محمد وقتی که کاتب شد نیز همان وضعیت دشوار است؛ ادامه‌ی فاجعه‌ی بودن تا فاجعه‌ی نوشتن. نوشتن در ذات خود یک فاجعه است، فاجعه‌ی نوشتن. این فاجعه اما یک فاجعه‌ی هستی‌شناسانه است. نوشتن «سراج‌التواریخ»، حضور کاتب در متن دو فاجعه است. فاجعه‌ی اول، همان فاجعه‌ای است که هر نویسنده در آن به‌سر می‌برد؛ فاجعه‌ی نوشتن. فاجعه‌ی دوم نوشتن از فاجعه است، یا نوشتن فاجعه، آن‌چنان که بلانشو می‌گوید. نوشتن از فاجعه‌ی نسل‌کشی هزاره‌ها برای کاتب چیزی جز بازتولید فاجعه نیست، چیزی جز تماشای فاجعه و تمنای تکرار آن نیست. به‌ راستی بدترین چیز برای یک فاجعه‌دیده تمنای تکرار آن است.

زمانی که کاتب تاریخ کشتار مردمش را می‌نویسد، در حقیقت تاریخ کشتار خودش را می‌نویسد. در بندبند هر روایت، در حجم گسترده‌ی تصویرها و تعبیرها، کاتب جنازه‌ی خود را بر دار می‌بیند و هستی خود را در زیر سم اسبان امیر خون‌آشام پاره‌پاره.

فاصله‌ی بسیار کمی میان کاتب به‌عنوان یک انسان و کاتب به‌عنوان یک هزاره است. این فاصله البته می‌تواند زیاد باشد، این فاصله در عین حال می‌تواند بسیار کوتاه باشد، آن‌چنان کوتاه که بودن و نبودنش یکی باشد.

کاتب سعی کرده است، سعی بسیار و بلیغ کرده است تا در سراج‌الاخبار نباشد، تا دیده نشود، تا شنیده نشود. کاتب سعی کرده است که در سراسر سراج‌الاخبار خودش را کتمان کند، تا خودش را پنهان کند. تلاش کاتب برای بی‌طرف ماندن، برای تبدیل کامل شدن به ماشین تایپ دربار حبیب‌الله و دیگران چندان کامیاب نبوده است.

خواننده در «سراج‌التواریخ» با تاریخی روبه‌رو است که از یک‌سو به دست دربار ساخته و نوشته شده است و از سوی دیگر، خواننده کاتب را به‌ خوبی و روشنی می‌بیند. خواننده اگر خوب بخواند، با دو نوع کاتب روبه‌رو می‌شود. کاتبی که نوشته است و کاتبی که نوشته شده است.

کاتب نویسنده، کاتبی که «سراج‌التواریخ» را نوشته است، کاتب دردناکی است، کاتبی است که کتابتش و نوشتنش با همه‌ی نویسنده‌های دیگر فرق می‌کند. کاتب نویسنده کاتب دردناکی است، کاتبی است که برای دیدن دوردست‌ها مجبور شده است روی جنازه‌ی خود ایستاده شود.

خواننده به‌ خوبی می‌بیند، خواننده می‌خواند و میخکوب می‌شود. خواننده می‌بیند که کاتب برای کنار هم گذاشتن این همه کلمه چه رنجی برده است، چه دردی کشیده است. کاتبی که نوشته شده است، کاتب دردناک‌تری است، کاتبی است که اگر زنده هم مانده، به اجبار و اختیار دیگران است، کاتبی است که شیون و شلاق می‌دهد، بوی شمشیر و شکنجه.

Thapar R, 2026, The Present Colonizes the Past, Seagull Books

Foucault M, 1982, The Archaeology of Knowledge: And the Discourse on Language, Vintage Blanchet B, 1995, The Wiring of the Disaster, Nebraska University Pr

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه