بحث دربارهی فیضمحمد کاتب هزاره را اگر از روزنهی درباریبودن یا مزدور نظم استبدادیبودن او نظاره کنیم، هم کاتب را کوچک کردهایم و هم نقد علمی تاریخ را. کاتب هنوز ظرفیت بازخوانی دوباره را دارد تا نسبتش با قدرت بهشکل بنیادین سنجیده شود، محدودیتهایش فهم شود و حتا تصویری که بعدها از او ساخته شده، زیر سؤال برود. هیچ شخصیت تاریخی نباید در حاشیهی نقد قرار گیرد، اما نقد وقتی جدی است که چیزی را روشن کند، نه اینکه فقط وزن تاریخی یک آدم یا یک اثر را به زیر بکشد. کاتب در دستگاه دربار کار کرده، با زبان رسمی آن دوره نوشته و درون ساختاری زیسته که بخش مهمی از رنج تاریخی هزارهها به آن گره خورده است. این بخش ماجرا روشن است، اما از همین واقعیت تا حکم «مزدور» فاصلهی زیادی وجود دارد که فقط با سند میشود آن را طی کرد، نه با ادعا.
تاریخنگاری در جغرافیای هستی ما، از بینالنهرین تا سمرقند و بخارا، پر از مؤرخانی است که درون قدرت زیستهاند. بیهقی سالها در دیوان غزنویان کار کرد، اما اثرش هنوز بر تارک تاریخ میدرخشد. عطاءالملک جوینی در ساختار قدرت مغول بالا رفت، حاکم بغداد شد و یکی از چهرههای پیشگام تاریخنگاری در این منطقه به شمار میرود. رشیدالدین فضلالله هم وزیر بود و هم مؤرخ. بیتردید، نسبت آنان با قدرت بخشی از مسألهی خواندن آثارشان است، اما هیچکس فقط با اتکا به همین نسبت اداری، «تاریخ بیهقی»، «جهانگشا» یا «جامعالتواریخ» را تا امروز از اعتبار نینداخته است. انصاف حکم میکند که در مورد کاتب هم باید از همینجا شروع کنیم، نه از نتیجه. نزدیکی به قدرت، خصوصا در میان متفکران، همیشه وضعیتی دوپهلو داشته است. خطر ملاحظه، سانسور، زبان رسمی، محدودیت و گاهی وابستگی، البته روشن است. اما همین نزدیکی در بسیاری از موارد امکان دسترسی به اسناد، مکاتبات، شیوهی تصمیمگیری و فضای درونی حکومت را فراهم کرده است. مؤرخ درباری را باید با درنظرگرفتن همین دوگانگی در فضای تنفسش خواند.
کاتب البته موقعیتی بسیار پیچیدهتر داشت. او فقط کارمند یک دربار نبود، بلکه به جامعهای تعلق داشت که بخشی از همان نظم سیاسی پیشتر آن را چوچهکش کرده بود. خود کاتب نیز از اواخر دورهی عبدالرحمان، حوالی سالهای ۱۸۸۸، وارد دستگاه دولت شد و بعد در دورهی حبیبالله در موقعیتی قرار گرفت که توانست تاریخ رسمی همان دستگاه را بنویسد. همین تناقض، عنوان «تراژدی در کانون شر» را از یک تعبیر ادبی به پهنهای سیاسی میکشاند. تراژدی تاریخ ما در این نیست که از کاتب قهرمانی پنهان بسازیم و فرض کنیم آگاهانه در برابر دربار ایستاده بود. چنین ادعایی خودش نیاز به سند دارد. تراژدی در موقعیت خود کاتب است؛ کسی که از دل جامعهای مغلوب، زیر سقف دولتی مینویسد که حافظهی سیاسیاش هنوز به جنگها و سرکوب همتبارانش توسط عبدالرحمان گره خورده است، و نوشتههای همان شخص بعدها به یکی از مهمترین مواد برای بازسازی همان دوره تبدیل میشود. این تناقض را با یک برچسب جمعزدن، کاری بسی دشوار و نفسگیر است.
در روال تاریخنویسی منطقه، جوینی نیز از درون قدرت نوشت؛ بیهقی و رشیدالدین نیز همانند او از درون قدرت مینوشتند. بخشی از درخشندگی کار این بزرگان به نزدیکیشان با قدرت مربوط بود و این نزدیکی برای فهم کار آنان اهمیت بسزایی داشت. بااینحال، نزدیکی به دستگاه قدرت همهی کار آنان را توضیح نمیدهد. اگر در مورد آنان میتوان هم به وابستگی فکر کرد و هم به ارزش درخشان آثارشان بهعنوان منبع تاریخی، دربارهی کاتب هم باید همین امکان باقی بماند. از اینجا سخن استاد جواد سلطانی دیگر نمیتواند فقط یک داوری دربارهی کاتب باشد. میتوانیم پشت آن چیزی بزرگتر ببینیم: نوعی میل به فاصلهگرفتن از روایت قومی، از عاطفهی تاریخی، از ستایش و از هر چیزی که ممکن است به جانبداری متهم شود. شاید اصل این فاصله گاهی لازم باشد. روشنفکری که فقط حافظهی جمعی خودش را تکرار کند، چیزی به آن اضافه نکرده است. اما این فاصله گاهی آنقدر زیاد میشود که سختگیری با تاریخ خودی، خود به نشانهی استقلال فکری تبدیل میشود. برای نخبهای که از یک جامعهی حاشیهای میآید، این فشار خیالی نیست. اگر از درد مردم خودش حرف بزند، زودتر ممکن است قومی یا عاطفی خوانده شود. اگر از یک چهرهی تاریخی متعلق به همان جامعه دفاع کند، ممکن است گفته شود هنوز درون تعلقات خودش مانده است. همین فشار میتواند آدم را به سمتی ببرد که پیش از هر چیز فاصلهاش را با خودی بیشتر کند.
بخشی از بحث بوردیو دربارهی خشونت نمادین را میشود همینجا دید: اینکه معیارهای مسلط همیشه با زور از بیرون تحمیل نمیشوند، بلکه گاهی آنقدر طبیعی میشوند که آدمها خودشان نیز با همان معیارها خود را میسنجند. لازم نیست کسی مستقیم به روشنفکر هزاره بگوید: «تاریخ خودت را کوچک کن.» کافی است دفاع از یک روایت هزاره زودتر از دفاع از روایت مسلط با برچسب جانبداری روبهرو شود. البته این حرف نباید خودش به راه فرار از نقد تبدیل شود. اگر کاتب اشتباه کرده، باید نشان داده شود. اگر بخشی از روایتش زیر فشار دربار شکل گرفته، باید دقیقا همان بخش برجسته شود. اگر تصویری که بعدها از او ساخته شده بزرگتر از شواهد است، آن تصویر نیز ارزش دفاع ندارد. آنچه مهمتر از خود مؤرخ است، ثابتماندن معیار است، زیرا مسیر حرکت جریان تاریخ، اثبات و روایت، باید بر معیارهای یکسان استوار باشد.
اگر نزدیکی کاتب به دربار دلیل قضاوت بیرحمانهی ما دربارهی او است، دیگر مؤرخان درباری را نیز باید با همان وسواس و بیرحمی قضاوت کرد. اگر زبان رسمی زمانه در نوشتهی او نشانهی وابستگی دانسته میشود، باید متون دیگر همان دوره را هم با همان حساسیت سنجید. اگر سکوت، احتیاط یا ملاحظهی سیاسی او علیه خودش به کار میرود، باید دید از آدمهای مشابه در همان ساختار چه انتظاری داریم. وقتی یک چیز دربارهی خودی نشانهی بیاعتباری میشود و دربارهی دیگری فقط «شرایط زمانه»، بحث دیگر فقط دربارهی تاریخ نیست. اینجا معیار دچار جابهجایی شده است و جابهجایی معیار، بهخودیخود، روح تاریخ را زخم میزند.
میدانیم که جامعهی هزاره نیز گاهی با چهرههای تاریخیاش رابطهی سادهای نداشته است. وقتی آرشیو، پژوهش مستقل و نهاد حافظه ضعیف باشد، بار زیادی روی چند نام جمع میشود. کاتب در چنین وضعیتی دیگر نمیتواند فقط یک مؤرخ باشد، بلکه بخشی از حافظهی تاریخی میشود که گذشته و آینده در آن نفس میکشند. کاتب با هوشمندی میدانست که در حال ساختن یک آرشیو برای آینده است. او متن را برای سانسورچی دربار مینوشت، اما دادهها را برای خوانندگان نسلهای بعدی به ودیعه میگذاشت. این کار، موقعیت او را از یک کارمند منفعل به یک کنشگر آگاه تاریخ ارتقا میدهد.
مزاری نیز در این وضعیت فقط یک رهبر سیاسی باقی نمیماند، بلکه بخشی از خاطره، حیثیت و تجربهی یک دوره را بر کنشهای خود حمل میکند. استاد، نویسنده و فعال سیاسی نیز گاهی همینطور میشوند؛ نه بهخاطر اینکه خودشان چنین مقامی برای خود خواستهاند، بلکه بدان سبب که وقتی جامعهای ظرفهای ماندگار محدودی دارد، ناچار بخشی از دارایی جمعیاش در وجود و نام آدمهای نخبه رسوب میکند. بنا به گفتهی پیر بوردیو، نام، اعتبار و سابقه فقط اموری تزئینی نیستند، بلکه میتوانند در میدان اجتماعی قدرت تولید کنند. بعضی آدمها بهخاطر همین اعتبار، بیشتر شنیده میشوند، جدیتر گرفته میشوند و حتا در تعریف گذشته سهم بیشتری پیدا میکنند. در جوامع با فرهنگ مدرن، اگر این سرمایه میان نهادها و آدمهای متعدد پخش شده باشد، ورود یک نفر تازه به معنای کنارزدن دیگری فهم نمیشود. اما در میدان خالی از نهاد، وقتی سرمایه روی چند نام جمع میشود، رقابت نیز بر همان نامها لنگر میاندازد.
میبینید که در چنین فضایی، به قول بوردیو، نام اعتباری است که به آدم امکان میدهد بیشتر شنیده شود و سهم بیشتری در تعریف گذشته داشته باشد. وقتی این وزن میان نهادهای متعدد پخش نشده، ورود صدای تازه نیز شکل دیگری پیدا میکند. این اعتبار گاهی روی چند چهره متمرکز میشود. آدم تازه میتواند چیزی بسازد: کتاب، پژوهش، آرشیو، رسانه یا یک خوانش تازه از تاریخ. اما این راه آهسته است و همیشه هم دیده نمیشود. حکم کوتاه خیلی سریعتر حرکت میکند. «کاتب مزدور بود» در چند ساعت شهرهی آفاق میشود، اما توضیح شرایط تاریخی او، رابطهاش با قدرت، اسنادش و محدودیتهای زمانهاش هرگز به همان سرعت ملاک قضاوت قرار نمیگیرد.
رسانهی اجتماعی این تفاوت را بیشتر کرده است. یک نفر ممکن است سالها روی یک متن کار کند و مخاطبی هم نداشته باشد. دیگری یک تصویر تثبیتشده را بشکند و ناگهان همه دربارهاش حرف بزنند. از این نمیشود دربارهی نیت افراد حکم داد، اما میشود دید چه نوع سخنی بیشتر دیده میشود. گاهی همین دیدهشدن بخشی از اعتبار تازهی افراد محسوب میشود.
بااینحال، تمام مشکل از منتقد نمیآید. همان جامعهای که بعدها یک چهره را پایین میکشد، گاهی پیش از آن او را بیش از اندازه بالا برده است. از یک مؤرخ فقط تاریخ نمیخواهد؛ شاهد مظلومیت و زبان حافظه و دفاع از قوم در برابر ستم نیز میخواهد. از یک رهبر سیاسی فقط سیاست نمیخواهد؛ مقاومت، کرامت، عدالت و آرزو هم به او میسپارد. هیچ انسان تاریخی نمیتواند تمام این بار را بینقص حمل کند. برای همین، تقدیس و تخریب، وجه مشترک وضعیت احساسی جامعهی ما به حساب میآید.
اگر از کاتب یک مؤرخ بینقص بسازیم، پیدا شدن یک نشانه از وابستگی یا محدودیت میتواند همهی تصویر و کارکرد او را خراب کند. اگر از یک رهبر سیاسی چهرهای بیخطا ساخته شود، یک خطا میتواند بهانهای برای نفی کل گذشتهاش شود. کاتب میتواند دربار را خدمت کرده باشد، چنانکه معلوم است او کاتب دربار بود. بااینحال، میان زبان تشریفاتی و تزئینی زمانه و دادههای سخت و امانتدارانهی تاریخی تمایز وجود دارد. کاتب اداکنندهی مناسک زبانی دربار بود، اما در زیر همان القاب، آمار دقیق کشتهشدگان، فجایع عظیم انسانی، میزان مالیاتهای کمرشکن و جزئیات سرکوبهای نظم سیاسی روز را به روشنی ثبت کرد و البته مؤرخی مهم نیز باقی ماند.
او میتواند در جایی زبان قدرت را بازتولید کرده باشد و در جای دیگر اطلاعاتی باقی گذاشته باشد که بدون آن، روایت یک فصل تاریک از جنایات حکومت در سکوت میگذشت. کاتب، با توجه به زمانهاش، ممکن است محدود بوده باشد و بااینحال چیزهایی ثبت کرده باشد که کمتر تاریخنگاران کشور ما بدان پرداختهاند. اگر کاتب در دربار نمیبود، شاید درک ویرانیای که در عصر عبدالرحمان اتفاق افتاد، برای ما تا این اندازه روشن نمیشد. همین روایتهای او از دربار است که تا امروز و حتا فرداهای دورتر، برای فهم همان نظام قدرت و درک ماهیت خشن نظم عبدالرحمان ضروری مینماید.
در جامعهی ما مشکل وقتی آغاز میشود که سعی میکنیم جهان را به سیاه و سفید تقسیم کنیم و برای فهم یک آدم فقط از توصیف «قهرمان» یا «مزدور» استفاده کنیم. میدانم که هر نسل حق دارد گذشته را دوباره بخواند و حتا باید بخواند. اما بازخوانی اگر فقط به کمکردن وزن نسل قبلی ختم شود، تجربه کمتر انباشته میشود. این سخن به معنای این نیست که نسل تازه باید به گذشتگان وفادار بماند، اما اگر برای اثبات استقلال خودش رشتهی انتقال تجربه را قطع کند، مجبور میشود بخشی از همان راه را دوباره طی کند.
خودیتیمسازی تاریخی در همین معنا قابل فهم است. نه اینکه گذشته جای پدر مقدس بنشیند؛ مسأله این است که چیزی باید از یک نسل به نسل بعد برسد، حتا اگر نسل بعد بخشی از آن را رد کند.
اگر کاتب را نقد کنیم و از خلال همین نقد فهم دقیقتری از تاریخ بسازیم، هنوز روی کار او ایستادهایم و رد پای او را دنبال میکنیم. اگر بخشی از روایتش را با سند رد کنیم، باز هم چیزی به همان انباشت اضافه کردهایم. حتا اگر نشان دهیم تصویری که امروز از او ساخته شده با کاتب واقعی فاصله دارد، باز هم کار معرفتی صورت گرفته است. اما اگر تمام آن پیچیدگی در یک کلمهی «مزدور» جمع شود، باید پرسید چه چیزی واقعا روشن شده است و چه چیزی بر دانش تاریخی ما افزوده شده است.
از همینجا به بعد سخن استاد سلطانی نمای دیگری پیدا میکند؛ البته نه بهخاطر اینکه او حق ندارد کاتب را نقد کند. حق نقد محل بحث نیست؛ نقد روح دانش و روان تاریخ است. پرسش اما این است که بعد از نقد استاد سلطانی، کاتب برای ما روشنتر شده یا فقط کوچکتر؟ اگر روشنتر شده، بحث پیش رفته است و حتما بر دانش تاریخی ما نیز میافزاید. اما اگر فقط کوچکتر شده، باید دید آن سختگیری از کجا آمده و چرا همین شدت همیشه در برابر روایتهای دیگر دیده نمیشود.
در مورد دیدگاه استاد سلطانی نسبت به کاتب هزاره، شاید بخشی از پاسخ در همان گفتمانی باشد که از نخبهی جامعهی حاشیهای میخواهد برای اثبات بلوغ فکری، فاصلهی خودش را با حافظهی خودی نشان دهد؛ گفتمانی که گاهی سختگیری با خودی را با بیطرفی یکی میگیرد و به روایت خودی با سوءظنی نزدیک میشود که برای روایت مسلط همیشه به همان اندازه خرج نمیشود. کاتب احتیاج به ترحم ندارد. اگر سند علیه او هست، باید آن را بیرون کشید و پذیرفت. اگر آثارش جایگاهش را محدود میکنند، همان نقطهها باید گفته شود. اگر بخشی از تصویری که از او ساختهایم افسانه است، باید کنار برود. اما همان قاعده باید برای دیگران هم جاری باشد.
تراژدی موقعیت کاتب شاید همین باشد که سالها در دل قدرت نوشت، محدودیت آن را تحمل کرد و از همان نزدیکی چیزهایی برای تاریخ باقی گذاشت؛ بعد، همان نزدیکی میتواند یک قرن بعد به دلیلی برای کمکردن وزن تاریخیاش تبدیل شود. اگر قرار است این وزن کم شود، بهتر است خود سند چنین کاری کند؛ نه اینکه پیشاپیش از تاریخ خودمان فاصله بگیریم و بعد همان فاصله را به جای داوری تاریخی بنشانیم.
در نهایت باید گفت که نقد تاریخی اگر به تخریب برسد، جادهصافکن روایتهای مسلط حاکم میشود؛ اما اگر به فهم برسد، امکان انباشت دانش تاریخی ما را فراهم میکند.