سال سیزده سیونه آمد به دنیای بشر
والدینش از سر عشق نام نهادش مد عمر
روز هشت بار شیر مینوشید برای زندگی
کس چه میدانست چه غولی میشود آخر سر
مد عمر پنج ساله بود که از پدر محروم شد
قندهار را ترک کرد و در ارزگان گم شد
مدعمر مصروف علم و دانش دینی گشت
جایی اما پای خویش را کج گذاشت و شوم شد
روزهای شوم آمد، رفت و سالها تیره شد
مد عمر در ذوق و شوق جنگ با روس خیره شد
درس را بگذاشت و پا در جبهههای جنگ گذاشت
مثل شیر جنگید و بر امثال خودش چیره شد
هشت سال جنگید تا که آش روسها شور شد
زندگیای چرب و نرم مد عمرها جور شد
مد عمر بدشانس بود آنروزها، بدذات نه
چار بار زخمی شد و هم چشم راستش کور شد
راست چشمش کور شد و راست راهش گم شد
مد عمر یکدفعهی صاحب شاخ و دُم شد
شب و روز میتاخت مثل ببر وحشی چار طرف
با همان یک چشم بینا قاتل مردم شد
کُشت و تخریب کرد و آخر شد امیر مومنان
هر طرف لشکر کشید او از مزار تا بامیان
در دل بودا مواد انفجاری جا نمود
در شمالی آتش افروخت و به غزنه همچنان
مد عمر را آر پی جی هفت، بسان یار بود
هرکه در چشم چپش جایی نداشت، بر دار بود
مدعمر بدشانس بود، بدذات شد و عاقبت
حال و روز بد شد و چارهی امیر، فرار بود
هم فراری بود هم حاضر به هر کنج وطن
دشمن چند چیز بود؛ تحصیل، کار و مرد و زن
جای توپ با کلهی آدم فوتبال میزدند
آن ز چشم راست کور و آن ز مغز و قلب لجن
عاقبت با زهر یار و یاورش مسموم شد
مد عمری چارهسوز، بیچاره شد، مرحوم شد
فرق بین طالب و آدم فروان باشد
طالب آن است که از رفتن او مغموم شد