گزارشگر: اسلامالدین جرأت
خاک خشک زیر آفتاب تابستان پشاور بوی تندی داشت. پشت دیوار، شاخههای درختان بیبرگ مانده بودند. دروازهی قبرستان نیمهباز بود. از همانجا وارد شدم.
رحیمداد، مردی حدود هفتادساله از ننگرهار، با یک بیلچهی کوچک میان قبرها میگشت. کنار یکی از قبرها به زحمت ایستاد. گفت: «کسی باید بداند کجا خوابیدهاند.»
بیستوپنج سال بود که هفتهای یک یا دو روز به این قبرستان در ناصرباغ پشاور میآمد. در این سالها، نام کسانی را که در اینجا دفن شده بودند، در یک دفترچه نوشته بود؛ نام، تاریخ مرگ و ولایت.
دفترچه کوچک بود و از رطوبت نم کشیده بود. بعضی نوشتهها هنوز خوانا بود و بعضی دیگر در گذر سالها کمرنگ شده بود. او صفحهها را آرام ورق میزد و گاهی روی نامی درنگ میکرد.
خانوادهها گاهی از کابل، جلالآباد و شهرهایی که پس از اخراج از پاکستان به آنجا رفته بودند، با او تماس میگرفتند. میپرسیدند پدر یا برادرشان کجا دفن شده بود.
رحیمداد نام را در دفترچه پیدا میکرد و اگر میتوانست، نشانی قبر را به آنان میداد. ماه گذشته، مردی که قبر پدرش در همین قبرستان بود، از پشاور رفت. نه مرده، زنده. خانوادهاش اخراج شده بودند و او همراه آنان از پاکستان رفت. قبر پدرش اما در پشاور ماند.
از رحیمداد پرسیدم آیا کسی برای دیدن آن قبر میآید. گفت: «کسی نمانده که بیاید.»
رحیمداد دفترچه را بست و کنار یکی از قبرها ایستاد. قبرستان خلوت بود. بیلچه در دست رحیمداد و نگاهش میان سنگهای قبر میگشت. گفت اگر خودش نباشد، دفترچه میماند؛ اگر کسی پیدا شود که بتواند آن را بخواند.
از او پرسیدم اگر روزی نوبت خودش برسد، آیا دوست دارد در همین قبرستان دفن شود. مدتی سکوت کرد. بعد گفت: «بیستوپنج سال است این خاک را میشناسم. اما نمیدانم این خاک مرا میشناسد یا نه.»
وقتی از قبرستان بیرون آمدم، رحیمداد هنوز همانجا نشسته بود. بیلچهاش کنار پایش بود و دفترچه روی زانویش باز مانده بود. باد از میان شاخههای بیبرگ میگذشت. چند برگ خشک روی خاک جابهجا شد. پشت سر رحیمداد، میان قبرها، سنگهایی زیر آفتاب مانده بود. روی بعضی سنگها هنوز نامها خوانده میشد.
یادداشت: این متن براساس گفتوگوی مستقیم با رحیمداد و مشاهدهی میدانی در پشاور تهیه شده است.