بهتازگی در گفتوگوی کوتاهی با یک رسانه اجتماعی، به بررسی اجمالی بخشهای آشکار و پنهان زوایای اصطکاک و گلاویزی میان هزارهها و سادات پرداختم. آن گفتوگو لحن علمی و آکادمیک نداشت و همین امر سبب شد لازم ببینم برای باز شدن ابعاد گوناگون مطلب، متنی فراتر از چارچوب محدود یک مصاحبه بنویسم.
پیش از هر چیز، برجسته کردن این مسأله را حیاتی میدانم که چگونه میتوان جامعهای ساخت که در آن هیچ گروهی برای حفظ منزلت سنتی خود مجبور نباشد حیثیت گروه دیگری را لگدمال کند؟ چگونه در شرایطی که حکومت طالبان، مذهب تشیع را بهرسمیت نمیشناسد، ما به جای تلاش همبسته جهت رسیدن به حق سیاسی، سعی میکنیم دیگران را از حق طبیعیشان محروم سازیم؟ با عبور از این ناهنجاریها، ضمن آنکه آشتی میان گروههای قومی و تباری کشور خلق میشود، رسیدن به جامعهای که در آن انسان بتواند مستقل از تبار و قوم، سرنوشت اجتماعی خویش را تعیین نماید نیز آسان میگردد. مهمترین رسالت خردمندی ما در عصر «غیبت معنا و قدرت» این است که گذشتهی خود را، بدون آنکه مجبور باشیم تمام بار آینده را روی آن بنا نماییم، بشناسیم.
برای درک بهتر از وضعیت اصطکاک و گلاویزی میان سادات و هزارهها و فهم دگرگونی اجتماعی شیعیان افغانستان، بهویژه هزارهها، تفکیک میان سه مفهوم کلیدی هزاره به عنوان یک هویت قومی و تاریخی، شیعه به عنوان یک تعلق مذهبی، و سید به عنوان پیشوندی دلالتکننده بر پیوند یک گروه قومی با خانواده و شجرهی پیامبر اسلام، ضروری است. سادات و هزارهها دو قوم جدا و بیگانه از یکدیگر نبودهاند که تاریخشان سراسر درگیری باشد. اکثریت سادات در میان جامعهی هزاره زندگی کردهاند و دقیقا در همان بافتارهای اجتماعی و محلی حضور داشتهاند. در جامعهای که زمانی زمین، تبار، قدرت محلی و اعتبار مذهبی اهمیت زیادی داشت، چه شد که بهتدریج آموزش دینی، سازمان سیاسی و تخصص حرفهای نیز به منابع تازهی منزلت تبدیل شدند؟ تاریخ سادات هزاره را میتوان بخشی از تاریخ تحول خود جامعه فهمید. از آنجا که جایگاه آنان زمانی در یک نظم محلی خاص معنا پیدا میکرد، وقتی آن نظم دستخوش تغییر شد، معنای اجتماعی آن جایگاه نیز تغییر یافت. پرسش اصلی ما این است که در جریان تحولات تاریخی افغانستان، چه چیز به یک انسان اعتبار اجتماعی و امکان رهبری میداد و این معیارها چگونه تغییر کردند؟
هزارهجات سنتی
هزارهجات پیش از گسترش و تثبیت اقتدار دولت مرکزی، در متن شبکهای از جزایر قدرتهای محلی میزیست و قدرت میان میران، خانها، مالکان و شخصیتهای مذهبی توزیع میشد. زمین، سابقهی خانوادگی، توانایی میانجیگری و اعتبار مذهبی، هر کدام بخشی از این نظم اجتماعی را شکل میدادند. سادات نیز در درون همین ساختار سنتی زندگی میکردند. منابع تاریخی گاه آنان را نوعی «اشرافیت مذهبی» توصیف کردهاند، اما این تعبیر اصلا به معنای ثروتمند یا مالکان بزرگ بودن همهی سادات نیست؛ بسیاری از آنان دهقانانی ساده بودند و اعتبارشان بیشتر از جایگاه مذهبی و نقش میانجیگرانه در نزاعهای محلی سرچشمه میگرفت تا دارایی و ثروت شخصی. همچنین سید بودن و روحانی بودن یک چیز نبودند. سید بودن به تولد و تبار پیوند داشت و روحانی بودن به مسیر آموزش و نقش دینی. البته این دو موقعیت میتوانستند در یک فرد جمع شوند؛ یک سید میتوانست عالم دینی شود و در نتیجه حامل دو نوع منزلت تباری و دینی گردد. اهمیت این همپوشانی در دورههای بعدی بیشتر آشکار شد؛ زمانی که جامعه وارد میدانهای تازهای گردید و اعتبار خانوادگی به تنهایی برای ایفای بسیاری از نقشهای جدید کافی نبود.
در اواخر قرن نوزدهم، لشکرکشیهای عبدالرحمانخان به هزارهجات ضربهای ویرانگر به این نظم موجود وارد کرد. جنگهای ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳، تحمیل مالیاتهای سنگین، سربازگیری اجباری، از دست رفتن زمینها و چراگاهها و جابهجایی اجباری جمعیت، ساختار اقتصادی و اجتماعی منطقه را از بنیان دگرگون ساخت. در پی این تحولات، بخش بزرگی از هزارهها آواره شدند و فشار سنگین اقتصادی و اجتماعی، مهاجرت فصلی و دائمی به شهرهای افغانستان، پاکستان، ایران، و حتا آسیای میانه و قفقاز را افزایش داد. مهاجرت، جامعه را از چارچوب محدود روستا و شبکه خویشاوندی بیرون کشید. کابل، کویته، مشهد و دیگر مراکز شهری به مکانهایی تبدیل شدند که در آنها بازار، آموزش، نهادهای مذهبی و شبکههای مهاجران هزاره در کنار یکدیگر قرار گرفتند. این تغییرات گرچه اعتبار ناشی از تبار را از سادات سلب نکرد، اما محیط اجتماعی جدید، آنان را درگیر معیارهای متفاوتی زندگی ساخت. فرد دیگر فقط بر اساس اینکه «از کدام خانواده است» شناخته نمیشد؛ تحصیلات، ارتباطات، فعالیت مذهبی و توانایی ایفای نقش در محیط جدید شهری نیز اهمیت حیاتی پیدا میکرد.
تبار و دانش
یکی از عمیقترین تحولات در جامعهی شیعه افغانستان، تغییر نسبت میان «دانش» و «نسب» بود. نسب، پیش از آنکه فرد بتواند با ارادهی خود جایگاهی بسازد، بخشی از هویت اجتماعی او را تعریف میکند؛ دانش اما چنین نیست. اگر تبار را نوعی سرمایهی موروثی بدانیم، دانش دینی نوعی سرمایهی اکتسابی است. یک سید تحصیلکرده ممکن بود از اعتماد اولیهای برخوردار باشد که از تبارش ناشی میشد و سپس با کسب دانش دینی، آن اعتماد را به اقتدار علمی تبدیل کند. در مقابل، یک روحانی غیرسید نیز میتوانست بدون برخورداری از سرمایهی پیوند تباری، تنها از راه تحصیل و فعالیت دینی به جایگاهی بس معتبر برسد. در تجربهی زیسته ما در محلهها و روستاها، این تمایز را شاهد بودیم که سادات موقعیتی مبتنی بر نسبت تبارشناختی دارند و روحانیان موقعیتی دینی مبتنی بر آموزش. بسیاری از سادات اساسا روحانی نبودند؛ اهمیت این تفاوت زمانی بیشتر آشکار شد که آموزش دینی گسترش یافت و ارتباط هزارههای افغانستان با مراکز مذهبی برجستهی منطقه، از جمله حوزههای علمیه نجف و قم، عمق بیشتری پیدا کرد.
در این مرحله، دانش مذهبی میتوانست برای فرد منزلتی ایجاد کند که ارثی نبود. این دگرگونی، تغییری بنیادین در منبع مشروعیت اجتماعی پدید آورد. در نظم سنتی، خانواده و تبار میتوانستند پیشاپیش برای فرد نوعی اعتماد ذاتی ایجاد کنند، اما در فضای علمی روحانیت، دانش باید به اثبات میرسید. از سوی دیگر، در مسیر کسب این دانش، خانواده، محل زندگی، استادان، حوزههای علمی، ارتباط با مراکز مذهبی و منابع مالی، همگی بر مسیر یک طلبه و عالم اثر میگذاشتند. بنابراین، دانش هم کاملا مستقل از ساختار اجتماعی نبود؛ اما این امکان مهم را ایجاد کرد تا منزلت مذهبی بتواند به جای منزلت موروثی «ساخته» شود. همین امر رابطهی تبار و دانش را پیچیدهتر میکرد. اگر تبار اعتماد اولیه ایجاد میکرد، دانش آن اعتماد را تثبیت مینمود؛ و در موارد دیگر، دانش میتوانست بدون هیچ پشتوانهی تبارشناختی، برای فرد اعتباری تازه بیافریند. در این فرآیند، جامعه بهتدریج با دو مسیر متفاوت برای تولید منزلت روبهرو شد که در برخی افراد به هم میرسیدند؛ یک «سید عالم» سرمایهی تباری و علمی را یکجا داشت. تبار، از مسیر ورود فرد میگفت و دانش از شایستگی و توان علمی او. این تفاوت بعدها از حوزه دین به میدانهای اجتماعی جدیدتری مانند سیاست، دانشگاه، طبابت، حقوق، روزنامهنگاری و فعالیتهای مدنی نیز وارد شد و شکلهای تازهای از تخصص را وارد زیست اجتماعی کرد. هرچه این میدانها گسترش یافتند، اهمیت تواناییهای اکتسابی بیشتر شد (برای اطلاعات بیشتر در این موضوع میتوانید به مقاله روزنامه اطلاعات روز با عنوان «رهبری مذهبی و بحران تمرکزگرایی هویتی در جامعهی هزاره» مراجعه نمایید.
اقتصاد دین
شبکههای مذهبی برای ادامهی فعالیت و شعائر خود همواره به منابع انسانی و مادی نیاز داشتند. خمس، نذر، زکات، صدقه و دیگر وجوهات مذهبی در شرایط مختلف میتوانستند هزینهی تحصیل طلاب، فعالیتهای مذهبی، کمک به نیازمندان و بخشی از خدمات اجتماعی نهادهای دینی را تأمین کنند. طرح اهمیت این موضوع هرگز به معنای تقلیل دادن دین به اقتصاد نیست؛ مسأله این بود که دانش دینی، هنگامی که در حوزهها، مدارس و نهادهای مذهبی سازمان مییافت، دیگر تنها یک ویژگی و صفت شخصی به شمار نمیرفت، بلکه به بخشی از یک ساختار اجتماعی تبدیل میشد. عالم دینی نیز در چنین ساختاری میتوانست به شبکهای از استادان، خانوادههای مذهبی و منابع مالی متصل باشد. این شبکه، ظرفیت اجتماعی دانش را بهشدت افزایش میداد و در دورههای بحران سیاسی اهمیت به مراتب بیشتری پیدا میکرد. از همینجا بود که رابطه میان تبار و دانش از مسألهای ساده فرهنگی به مسألهای نهادی نزدیک شد. نهاد مذهبی میتوانست دانش و تبار را در یک شبکه گستردهتر در کنار هم قرار دهد و همین شبکه، در دورههای مختلف تاریخی، به یکی از پایههای اصلی قدرت اجتماعی روحانیت تبدیل گردید.
جنگ؛ سازمان و معیارهای تازه رهبری
انقلاب ۱۳۵۷ و ورود ارتش شوروی در ۱۳۵۸، ساختار اجتماعی شیعیان و هزارههای افغانستان را وارد مرحلهای کاملا متفاوت کرد. در سالهای نخست، بسیاری از رهبران سنتی، از جمله میران و سادات، در مقاومت علیه حکومت کمونیستی نقش داشتند و بخشهایی از هزارهجات در سالهای بعد از کنترل دولت مرکزی خارج شد. اما ادامهی جنگ بهتدریج معیارهای تازهای برای رهبری ایجاد کرد؛ فرماندهی نظامی، سازماندهی نیروها، دسترسی به منابع تسلیحاتی، توان بسیج مردمی و برخورداری از ایدئولوژی سیاسی روزبهروز اهمیت بیشتری یافتند. در اوایل دههی ۱۹۸۰، «شورای انقلابی اتفاق اسلامی» با رهبری مرحوم سید علی بهشتی بیشتر تحت نفوذ رهبران سنتی و علمای نجفخوانده، و میران و سادات قرار داشت. در سمت دیگر، تشکلهایی چون «سازمان نصر»، «پاسداران جهاد» و «نهضت اسلامی»، بخش عمدهای از نیروهای جوانترِ روحانی و روشنفکر را به صفوف خود جذب کردند.
برخی منابع میگویند ایران به عنوان مرکز تشیع سیاسی، در ابتدا از برخی روحانیان سنتی و پیروان جریان نزدیک به آیتالله خوئی حمایت میکرد، اما سپس حمایت خود را بهسوی سازمانهای اسلامگرای نزدیک به جریان آیتالله خمینی، از جمله سازمان نصر و سپاه پاسداران تغییر داد. این حمایتها شامل آموزش، حقوق و منابع سازمانی و نظامی بود که بهشدت بر موازنه نیروهای داخلی اثر میگذاشت. اما آنچه ما به چشم خود در منطقه و تعاملات سیاسی آن دیدیم این است که هیچ بازیگر منطقهای حاضر نبود واقعا روی نیروهای هزاره سرمایهگذاری بنیادی کند، زیرا بافتار اجتماعی و ساخت جغرافیایی هزارهجات نمیتوانست برای تأمین منافع درازمدت بازیگران منطقه جذابیت کافی داشته باشد. به هر حال، تحولات دههی ۱۹۸۰ تقابل پیچیدهای میان سادات و هزارهها ایجاد نمود. میدانیم که سادات نیز مانند هزارهها جریان یکپارچهای نبودند؛ برخی در ساختارهای سنتی باقی ماندند، عدهای با جریانهای اسلامگرای جدید همراه شدند و بخشی دیگر مسیرهای متفاوتی را پیمودند.
در این دوره، در کنار منابع منزلت اجتماعی، منابع عملی قدرت نیز دچار دگرگونی شد. اعتبار سنتی برای رهبری اجتماعی هنوز وزن داشت، اما در شرایط جنگی بههیچوجه کافی نبود. سازمان، سلاح، منابع خارجی، ایدئولوژی و توان بسیج عمومی، شکلهای تازهای از اقتدار آفریدند. بین سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۶، پس از درگیریهای شدید داخلی، نیروهای اسلامگرا با ذهنیت مدرن و سازمانی، در بخش بزرگی از هزارهجات جای نیروهای سنتی دینی را گرفتند و جایگاه پیشین ساختارهای سنتی بیش از پیش تضعیف شد.
در این نقطه، رابطهی تبار و دانش هم وارد مرحلهی جدیتری شد. روحانی جوانی که علاوه بر دانش دینی، از تشکیلات سازمانی، ایدئولوژی و شبکه سیاسی برخوردار بود، میتوانست نقشی ایفا کند که برای یک عالم سنتی یا یک سیدِ صاحباحترام فاقد ابزار سازمان، کمتر در دسترس بود. جنگ ضمن آنکه میدان قدرت را عوض کرد، تعریف عملی و کاربردی «رهبری» جامعه را هم دگرگون ساخت. پس از خروج نیروهای شوروی در سال ۱۳۶۸، رهبران هزاره در کنار کنترل منطقه و ادامهی جنگ، برای حضور مؤثر در عرصهی سیاست کلان افغانستان به چارچوبی نیاز داشتند که بتواند فراتر از ساختارهای محلی عمل کند. «حزب وحدت اسلامی» بر همین مبنا شکل گرفت. این حزب بخش بزرگی از گروههای مقاومت شیعه و هزاره را در یک چارچوب سیاسی گسترده گرد آورد و بهتدریج هویت قومی هزاره را در کنار هویت مذهبی شیعه، به زبان مهمی برای نمایندگی سیاسی تبدیل نمود.
این تحول توانست میدان رهبری را چندلایه کند؛ یک روحانی میتوانست همزمان رهبر مذهبی، فرمانده نظامی، نمایندهی سیاسی و روشنفکر یا نمایندهی بخشی از مطالبات فرهنگی و مدنی باشد. سادات نیز در همین فضای چندلایه قرار گرفتند؛ برخی در عرصهی دینی، عدهای در وادی سیاست و شماری هم در زندگی اجتماعی محلی نقش یافتند. از این دوره به بعد، «مسیرهای متفاوت» برای هزاره و سادات بیشتر قابل دید بود تا یک سرنوشت واحد و محتوم. پس از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱، میدان اجتماعی به مراتب گستردهتر شد. دانشگاه، رسانهها، پارلمان، سازمانهای مدنی، بازار کار حرفهای و آموزش عمومی، منابع تازهای برای کسب اعتبار فراهم کردند. برای نسل جدید، دکتر بودن، استاد دانشگاه، روزنامهنگار یا فعال مدنی بودن میتوانست به منبعی بس مهم برای منزلت اجتماعی تبدیل شود. در چنین جامعهای، هرچند سید بودن همچنان بخشی از هویت فرد باقی ماند، اما دیگر توضیح کاملی برای موقعیت اجتماعی او نبود. سید دانشگاهی باید با دانش خود، سید دکتر با تخصص خود، و سید روحانی با دانش دینی، سابقهی تحصیل و جایگاه علمی و مذهبی خود شناخته میشد. این وضعیت به معنای بیاهمیت شدن تبار نبود؛ تبار همچنان میتوانست در روابط اجتماعی و احساس تعلق نقش داشته باشد، اما قدرتش برای توضیح کامل جایگاه اجتماعی فرد لنگ میزد، زیرا میدانهای تازهای برای سنجش توانایی و اعتبار به وجود آمده بود. همین امر دربارهی غیرسادات نیز صدق میکرد؛ دانش و تخصص امکان میداد فردی بدون سرمایهی تبارشناختی، به جایگاه اجتماعی بالایی دست یابد. بنابراین، گسترش آموزش و تحول زمان، بارزترین عامل تغییر منزلت اجتماعی در جامعهی تشیع، پیش از هر خیانت و دسیسهای بود که به میدان آمده باشد.
تغییر نظم سیاسی، بدون بازگشت جامعه
بازگشت طالبان در آگست ۲۰۲۱ ساختار سیاسی جمهوریت را از میان برد و فضای مشارکت سیاسی و اجتماعی را عمیقا دگرگون ساخت. برای شیعیان و بهویژه هزارهها، محدودیتهای سیاسی و تهدیدهای امنیتی بار دیگر به بخش مهمی از زیست روزمره تبدیل شد. اما تغییر نظام سیاسی به معنای بازگشت کامل جامعه به وضعیت پیش از ۲۰۰۱ نیست. نسلهایی که دانشگاه دیدهاند، شهرنشینی را تجربه کردهاند، با رسانههای اجتماعی ارتباط داشتهاند و شبکههای مهاجرتی و فراملی ساختهاند، دیگر همان جامعه چند دهه پیش نیستند. از این رو، حتا در شرایط محدودیت شدید سیاسی، معیارهای اجتماعی بهطور کامل به گذشته بازنگشتند. آموزش، تخصص، تجربهی مهاجرت و ارتباطات فراملی همچنان بخشی از سرمایهی اجتماعی افراد را تشکیل میدهند. این مسأله دربارهی سادات نیز صادق است؛ تبار همچنان بخشی از هویت آنان است، اما دیگر برای تعیین تکعاملی جایگاه اجتماعیشان اصلا کافی نیست.
میتوانیم مسیر تاریخی این تحول را اینگونه بفهمیم: در هزارهجات سنتی، تبار، زمین، خویشاوندی و رهبری محلی وزن زیادی داشتند و منزلت اجتماعی میآفریدند؛ اما با دگرگونی این نظم، جامعه دیگر در همان چارچوب قبلی باقی نماند. مهاجرت میدان اجتماعی را گسترش داد و آموزش دینی، آرامآرام دانش را به یکی از منابع مهم اقتدار تبدیل کرد. جنگ نیز معیارهای دیگری را وارد میدان کرد؛ سازمان، توان بسیج و دسترسی به منابع، در کنار اعتبار سنتی، برای رهبری اهمیت حیاتی یافتند. بعدتر، سیاست ملی هویت قومی و نمایندگی سیاسی را برجسته ساخت و در دورهی جمهوریت، دانشگاه و تخصص حرفهای راههای دیگری برای کسب اعتبار به وجود آوردند. سادات در هیچیک از این مراحل یک گروه ثابت با یک نقش ثابت نبودند. آنان بخشی از همان جامعهای بودند که معیارهای منزلت در آن تغییر میکرد. بنابراین، تغییر جایگاه سادات را نمیتوان صرفا به «از دست رفتن قدرت» یا روایتهای بسیار سطحی و بازاری از خیانت شخصیتهایی چون مزاری، محقق کابلی یا واعظزاده بهسودی تعبیر کرد؛ آنچه تغییر کرد، فقط جایگاه یک گروه خاص نبود، بلکه ساختاری بود که اساسا تعیین میکرد چه کسی، چرا و بر چه مبنایی میتواند مورد اعتماد و منزلت قرار گیرد. این همان جبر تاریخ و توسعهی زمان بود. شاید مسألهی امروز سادات هم از همینجا روشن شود. تبار هنوز ارزش اجتماعی دارد و نمیتوان آن را از هویت و حافظهی اجتماعی جدا کرد. اما جامعهای که در آن دانش، تخصص، تحصیل و تجربهی اجتماعی راههای تازهای برای اعتبار پیدا کرده، دیگر نمیتواند منزلت را فقط بر اساس تبار توضیح دهد. تبار همچنان بخشی از هویت فرد است، اما در کنار آن، چیزی که خود فرد به دست آورده نیز اهمیت کلیدی دارد.
تاریخ شیعیان و هزارههای افغانستان نشان میدهد که تبار و دانش الزاما دشمن یکدیگر نبودهاند. در بسیاری از دورهها، این دو در یک فرد به هم رسیدهاند؛ یک سید میتوانست هم از سرمایهی تباری برخوردار باشد و هم از اعتبار علمی و دینی. در عین حال، هرچه جامعه پیچیدهتر شده، راههای متکثر دیگری نیز برای رسیدن به جایگاه اجتماعی به وجود آمده است. به همین دلیل، جایگاه سادات را به جای درک در یک دوگانهی سادهانگارانه میان «قدرت و بیقدرتی»، باید در تاریخ طولانی تغییر معیارهای اعتماد، منزلت و رهبری در جامعهی تشیعباوران افغانستان فهمید. مسأله این نیست که تبار از میان برود یا دانش جای آن را بگیرد؛ مسأله این است که هر کدام در جایگاه خود چه معنایی پیدا میکنند و انسان تا چه اندازه میتواند فراتر از آنچه از گذشته به او رسیده، سرنوشت اجتماعی خودش را بسازد.
منابع:
- بهمنی قاجار، م. ع. (۱۳۹۲) «جایگاه سیاسی و اجتماعی شیعیان در افغانستان» تهران: مؤسسه مطالعات اندیشهسازان نور.
- پولادی، ح. (۱۳۹۰)، هزارهها (ترجمهی ع. عالمی کرمانی)، تهران: عرفان.
- دولتآبادی، ب. ا. (۱۳۸۵)، هزارهها؛ از قتلعام تا احیای هویت، قم: ابتکار دانش.
- غبار، م. غ. م. (۱۳۶۶). افغانستان در مسیر تاریخ، کابل.
- کاتب هزاره، ف. م. (۱۳۷۲). سراجالتواریخ، کابل.
- موسوی، س. ع. (۱۳۸۶). هزارههای افغانستان، (ترجمهی ا. شفایی). قم: اشک یاس.
- یزدانی، ح. ع. (بیتا). پژوهشی در تاریخ هزارهها.
- شریفی، م. (بیتا). احیای هویت؛ مجموعه سخنرانیهای عبدالعلی مزاری.