چرایی شکست هزاره‌ها در برابر عبدالرحمان‌خان

اطلاعات روز
photo: John Burke (1879-80) / British Library

نویسنده: ا. پورپامی ردفر


در این یادداشت، می‌خواهم پیرامون شکست هزاره‌ها در برابر عبدالرحمان بنویسم. می‌کوشم فشرده بنویسم و به اهم مسائل اشاره کنم. امیدوارم که چنین نوشته‌هایی بتواند دغدغه‌ی پژوهش جدی ایجاد کند و جو ما را از پیام‌نویسی به پژوهش علمی بکشاند.

درآمد

برای بررسی شکست هزاره‌ها در برابر سپاه عبدالرحمان، باید به ساختار اجتماعی و اقتصادی و ساختار قدرت میان هزاره‌ها پیش‌ از شکست نیم‌نگاهی بیفکنیم. در این‌جا، ما دچار فقر منبع درجه‌‌یک هستیم. در تاریخ افغانستان و تاریخ‌هایی که زیرنظر تاریخ‌نویسان وزارت معارف نوشته شده است، هیچ نامی از هزاره‌ها در قرن نزدهم میلادی نرفته است. نبود منبع، دست نویسندگان را در شناخت هزاره‌ها کوتاه می‌کند. خوش‌بختانه، برخی کتاب‌های نویسندگان داخلی و ایرانی آن دوران، مثل کتاب «سراج‌التواریخ»، «تواریخ خورشیدی جهان» و «ناسخ‌التواریخ» و… در این مورد اشاره‌هایی کرده‌اند. در کنار این‌ها، جاسوسان، مسافران و کاوشگران خارجی نیز درباره‌ی جامعه‌ی آن روز کشور نوشته‌هایی دارند. متأسفانه، این کتاب‌ها ناشناخته و اکثرشان دور از دسترس‌ اند و چون به زبان فارسی دری ترجمه نشده‌اند، برای بسیاری استفاده‌پذیر نیستند. از این منابع می‌شود سایه‌روشن‌هایی از حال‌وهوای جامعه‌ی آن روز هزاره و قدرت امیر کابل به دست داد.

جامعه

جامعه‌ی هزاره‌ آن روز، جامعه‌ی اغلب روستایی بود که با نظم روستایی اداره می‌شد. در این نظم، طبقات چندگانه آشکار بود. طبقه‌ی اربابان و کسانی که قدرت را در دست داشتند، که من به آن «طبقه‌ی بیگ» می‌گویم. «طبقه‌ی سید» که به‌ نحوی وظیفه‌ی روحانی و دعاگویی و ارتباط مذهبی را بر دوش داشتند. «طبقه‌ی دهقان» شامل کسانی بودند که از سرزمین دیگری آمده بودند. این طبقه پس‌ از جنگ بسیار شد. مهاجران نخستین از وادی «ارغنداب»، «زمین‌داور» و «سیستان» در زمان نادر افشار (۱۱۶۰–۱۱۴۸ ه.ق) و احمدشاه ابدالی (۱۱۸۶–۱۱۶۰ ه.ق) آواره شده بودند (کیانی، ۱۳۹۱). این مهاجران، برخی توانسته بودند جایگاه خود را در سرزمین‌های جدید دوباره به دست بیاورند؛ اما برخی نتوانستند. «طبقه‌ی کارگر» که مردم عوام شامل آن می‌شدند. آخوند، زوار و کربلایی هم بودند که هریک جایگاه بلند اجتماعی داشتند؛ اما یک طبقه شمرده نمی‌شدند. روستاهای هزاره به روستاهای بزرگ و کوچک تقسیم می‌شدند که در مناطق مرکز، شمال‌غرب و جنوب کشور پراکنده بودند. خانواده‌ها پدرسالار، بزرگ و پرنفوس بودند.

زنان گرچه جنس دوم بودند، نقشی مهم در جامعه داشتند. تمام زنان یکسان نبودند. معمولا خانزادگانی که به آنان «آغه» می‌گفتند، نقش‌های بیشتری در تدبیر منزل و بیرون از منزل داشتند (Burnes, 1834). این زنان سوارکار بودند و بسیاری از آنان با آلات جنگی آشنا بودند. برخی در تیراندازی ماهر بودند. زنان دوشادوش مردان کار می‌کردند. در کنار آن، پرورش کودکان را نیز برعهده داشتند.

میزان سواد جمعی پایین بود و بیشتر کتاب‌های دینی و ادبی به‌حیث کتاب‌های درسی استفاده می‌شدند که منبع انتقال دانش نیز شمرده می‌شدند. عالمان دینی انتقال‌دهندگان دانش بودند. از این‌رو، پایگاه خوبی در جامعه داشتند. آنان از راه خواندن کتاب‌های دینی در مدرسه‌های اطراف، به دانش خود می‌افزودند و در صورت ممکن، به مشهد و نجف می‌رفتند. از دانش‌های بیرون از این خبری نبود. کتاب‌ها معمولا خطی بودند و ناسخ و کاتب نقشی مهم در جامعه داشتند.

اقتصاد

مهم‌ترین کار مردم هزاره، کشاورزی بود. در مناطق بامیان، بهسود، دایکندی و شیخ‌علی، به‌دلیل سرمای زیاد، کشاورزی عاید خوبی نداشت. مردم جو و گندم می‌کاشتند (Burnes, 1834). در سرزمین‌های جنوبی، چون ارزگان، شوی، چوره، دای‌چوپان، خاک‌ایران و… (شمال قندهار و حوزه‌ ارغنداب و زابل) باغداری نیز رواج داشت. این سرزمین‌ها گرم‌تر بودند و درختان فراوانی داشتند. «هژیرستان» یکی از پردرخت‌ترین مناطق کشور بود (کاتب ب، ۱۳۹۱). در کنار کشاورزی و باغداری، مالداری از کارهای عمده‌ی مردم هزاره بود. در کنار گوسفند و گاو، اسب، خر و قاطر نیز نگهداری می‌شد. اسب ارزشی خاص داشت. برخی از پیشه‌های ساده‌ی آهنگری، معماری و نجاری هم در میان مردم هزاره رایج بود. آنان در ساختن دژهای محکم توانایی داشتند. پول در میان نبود و به‌ ندرت نزد بیگان و بزرگان یافت می‌شد (سید جمال‌الدین، ۱۳۷۹). مردم روستا از روش مبادله‌ی پایاپای دادوستد می‌کردند. درآمد سالیانه‌ی مردم از گندم و جو و دامی که نگه می‌داشتند، به دست می‌آمد. آنان مالیه‌ی خود را از همین‌ها می‌پرداختند. در کنار آن، علوفه نیز به حکومت و بیگان می‌دادند. بیگ بخشی از مالیه را برای خود نگه می‌داشت. آمار دقیق مالیه‌ی هر رأس گاو یا گوسفند را نمی‌دانم. گویی مالیه‌ای به یک روستا حواله می‌شد و دهخدا یا ارباب، مالیه‌ی روستا را گرد می‌آورد. واردات این دوره بیشتر «شکر»، «نمک» و «چای» بوده است و در کنار آن، برنج و زیورها نیز وارد می‌شده است. صادرات آن شامل «برک»، «روغن»، «گوشت»، «پشم» و «خواروبار» می‌شد. برک از مهم‌ترین اقلام صادرات مردم هزاره بود که به‌دلیل گرم و مرغوب بودنش، شهرت یافته بود (آرمینیوس، ۱۳۷۰). روغن نیز بخش بزرگی از صادرات را تشکیل می‌داد که بیشتر همان روغن زرد بود (کاتب د، ۱۳۹۱).

سیاست

قدرت در این دوره در دست کسانی بود که «میر»، «بیگ» و «خان» گفته می‌شدند. آنان متناسب با شعاع ده و مردمی که زیر فرمان داشتند، قدرت داشتند. میرانی بودند که هوای حکومت بر بخش بزرگی از هزاره‌جات را در سر داشتند. بیشتر میران فقط می‌خواستند حاکمیت خود را در روستای خود حفظ کنند. میر در کنار خود از ملا نیز استفاده می‌کرد. میر مُهری داشت که با آن مالیات و دیگر حساب‌ها را مهر می‌زد. میر با حکومت یا در ارتباط بود یا مأمور حکومت. معمولا مالیات توسط میران جمع می‌شد. قدرت از میری به پسرش انتقال می‌یافت. میری که پسر نداشت، به برادر، کاکا یا پسران کاکایش می‌رسید. میر چندین نفر سرباز داشت که فرمان‌های او را اجرا می‌کردند. در کنار آن، قلعه و چندین اسب نیز داشت. میران باهم آشنایی داشتند. گاه میان دو یا چند میر جنگ می‌شد و در این جنگ‌ها، افرادی از هر دو طرف کشته می‌شدند. حسادت و چشم‌وهم‌چشمی میان برخی میران هزاره وجود داشت. این چشم‌وهم‌چشمی‌ها دلایل مختلفی داشت. میران قدرتمند همواره بر میران کوچک‌تر از خود، حکم «کلان» منطقه را داشتند و میران کوچک می‌کوشیدند با آنان درنیفتند.

سپاه

سپاه، بازوی کنش سیاسی است. در این‌که مردم هزاره دلیر، نبردآزموده و نترس هستند، جای شکی نیست و دوست و دشمن این مردم به این سخن اعتراف کرده‌اند. آنان جنگ‌جویانی دارند که در نبرد سرسخت و تسلیم‌ناپذیرند. در نبرد با عبدالرحمان، کاتب در جایی آورده است که یکی از سربازان هزاره سوار بر اسب بود و چندین سرباز را کشت. او چنان بود که از چپ و راست حمله می‌کرد. او به‌ تنهایی سربازان یک تیپ را به چالش کشیده بود. سرانجام وی را با تفنگ زدند (کاتب ب، ۱۳۹۱). این نمونه نشان از دلیری و جنگ‌آوری مردم هزاره دارد؛ اما دلیری به‌ تنهایی کارساز نیست. شمار سربازان نیز مهم است. کم‌زورترین میر هزاره پنج نفر در اختیار داشت و میرانی بودند که دو تا سه‌ هزار سرباز داشتند. این سربازان هیچ‌کدام تعلیم‌دیده نبودند و اکثرشان از کشاورزان و کشاورززادگان روستا بودند که در هنگام ضرورت احضار می‌شدند. در کنار این، سازوبرگ نظامی میران هزاره شامل تفنگ‌های قدیمی، شمشیر، کمان، نیزه و کارد بود. تنها در جاغوری، یکی از میران هزاره توپ داشت که شیرعلی‌خان (۱۲۹۷–۱۲۸۰ ه.ق) برایش داده بود (ناصری داوودی، ۱۳۹۰).

در کنار سازوبرگ و آموزش، «کاستی اطلاعاتی» در یک سازمان نظامی مهم است. بزرگان هزاره اندک توجهی به بیرون از قلمرو خود نداشتند. بزرگ‌ترین تجسس آنان به احوال و کارهای میر نزدیک خودشان مربوط می‌شد؛ آن‌هم وقتی که هر دو باهم مشکل داشتند. یکدیگر را نظارت می‌کردند تا اشتباهی از او سر بزند و از آن اشتباه برای ضربه زدن به او استفاده کنند یا گزارشش را به کابل بفرستند. آنان در این اندیشه نبودند که در شهرهای بزرگ هرات، بلخ، قندهار و کابل چه می‌گذرد یا در مشهد چه خبر است. این بی‌میلی به آگاهی از اطراف، آنان را در شرایط و جهان تنگ منطقه‌ی خودشان قرار می‌داد، به‌گونه‌ای که نمی‌توانستند فراتر از آن بیندیشند.

چرایی شکست

چنان‌که اوضاع و احوال کلی جامعه‌ی هزاره‌ی قرن نزدهم میلادی را خواندید، می‌توانیم دلیل شکست هزاره‌ها را در برابر سپاه عبدالرحمان تحلیل کنیم. گرچه نویسنده مدعی نیست که توانسته است اوضاع و احوال این جامعه را در آن برهه، دقیق و به‌ تمام‌وکمال بیان کند؛ اما از باب مشت نمونه‌ی خروار، می‌تواند تحلیل چرایی شکست را بر آن استوار کند. بازهم تأکید می‌کنم، این تحلیل تنها تحلیل، آخرین تحلیل یا بهترین تحلیل نیست، بلکه تحلیلی است که براساس شناخت نسبی جامعه‌ی هزاره ارائه می‌شود.

اگر به زندگی اجتماعی هزاره‌های آن روز دقت شود، آنان مردمانی بودند که تابع نظم روستایی بودند. کم‌تر کسی از آنان دست به مسافرت می‌زد تا از جاهای دیگر، شهرها و مردم آگاه شود. آنان کم‌تر فرصتی برای این کار داشتند؛ زیرا در نیم سال مشغول کار بودند و در نیم دیگر، در میان برف گرفتار می‌شدند. آنان در روستاهای مختلف پراکنده بودند و نفوس‌شان در جای خاصی متمرکز نبود که به‌عنوان «کانون» آنان شمرده شود. آنان در دره‌های کاملا جدا از هم می‌زیستند. این «تنگنای زیستی»، آنان را در همان جهان خودشان حبس کرده بود. وانگهی، «پراکندگی نفوس» آنان، در هنگام نیاز و بسیج، کار را بسیار دشوار می‌کرد؛ چون باهم ارتباط چندانی نداشتند- جز میران و بزرگان‌شان. به همین دلیل، نوعی احساس «بی‌نیازی» از هم و «ناشناسی» نسبت به هم نیز می‌کردند. این احساسات، آنان را به نوعی «کرختی» نسبت به سرنوشت جمعی کشانیده بود. به‌طور نمونه، وقتی جنگ‌ها آغاز می‌شد، مردم مناطق دور بی‌خیال بودند و گویی اتفاقی نیفتاده است و تا وقتی دشمن بیخ گوش آنان نمی‌رسید، کاملا خود را به بی‌خبری می‌زدند. این کرختی نسبت به «سرنوشت جمعی»، سرانجام آنان را به «پاک‌سازی قومی» رساند.

از آن‌جایی‌ که نظم روستایی فرصت تفکر و کارهای فرهنگی و فکری نمی‌دهد، مردم هزاره از این لحاظ همچنان ایستا ماندند. وقتی تفکر و کار فرهنگی و فکری از مردم گرفته شود، وضعیت به «مسأله» تبدیل نمی‌شود؛ یعنی نخبگان نمی‌دانند که جامعه‌شان را چگونه بشناسند یا در جامعه چه می‌گذرد. وقتی کسی نداند در جامعه چه می‌گذرد و نتواند آن را بیان کند، جامعه شناخت‌ناپذیر می‌شود و وقتی شناخت‌ناپذیر شد، درباره‌ی آن نمی‌شود سخن گفت و آن را تحلیل کرد. در آن حالت، فقط زندگی روزانه و کارهای منفرد است که دیده و شنیده می‌شود. برای شناخت جامعه، باید از زندگی روزانه و کارهای منفرد فراتر رفت. این کار ممکن نیست، مگر با تفکر درباره‌ی جامعه. چنین کاری در روستا -اگر نگویم ممکن نیست- به‌ ندرت رخ می‌دهد.

در سوی دیگر، در سمت شهرها، هزاره‌ها اکثرا از شهرهای قندهار و هرات رانده شده بودند. در کابل، قندهار و هرات، بیشتر مردم سنی‌مذهب بودند. شهرهای آن روز ابتدایی بودند. شهرها نفوس بیشتری داشتند و این نفوس «فشرده»، به آنان توانایی «تأثیرگذاری بر قدرت حاکمیت» و شاه را می‌داد. چنان‌ که مردم کابل چند بار بر شاهان شوریدند (غبار، ۱۳۶۷). شهرها در اطراف خود، سرزمین‌هایی برای برزگری نیز داشتند. مردم برزگری می‌کردند و محصول آن را در شهر می‌فروختند. در کنار برزگری، آهنگری، حلبی‌سازی، سفال‌گری و… نیز در شهر رونق داشت. «بازار» در شهرها بود. در شهرها، افزون‌ بر فشردگی نفوس و نیروی انسانی، فرصت اندیشه و کارهای فرهنگی نیز وجود داشت. کسانی بودند که در شرایط سخت در شهرها زندگی می‌کردند و کارهای فکری و فرهنگی انجام می‌دادند. در برابر روستاهای هزاره‌جات، شهرها بازار را در خدمت داشتند که منبع اقتصاد بود و نیز نفوس فراوانی که به درد سپاه، کار و بیگاری می‌خورد. از این طریق، درآمد اقتصادی کسب می‌شد و حتا مشروعیت‌بخش حکومت‌ها بود. در مقایسه با روستا، مردم در شهر گشوده‌تر بودند و افراد زیادی در آن‌جا رفت‌وآمد داشتند. آن تنگنای روستا در شهر وجود نداشت.

اقتصاد مردم هزاره شکننده بود؛ چون آنان بازار خود را نداشتند و به بازارهای دیگر نیز دسترسی نداشتند. اگر اندک مشکلی با امیر کابل پیش می‌آمد، بازارها به‌روی آنان بسته می‌شد و مردم هزاره در تنگنای اقتصادی قرار می‌گرفتند. گرچه واردات هزاره کم بود؛ اما همین واردات کم، بسیار زود ستون اقتصادی منطقه را می‌شکست؛ زیرا این اقتصاد زیربنای قوی برای دوام محاصره نداشت و سیاست‌گذاران هزاره راه‌های بدیل اقتصادی را نیز نمی‌دانستند. جنگ به مصارف هنگفت نیاز دارد و این مصارف با چند رأس گوسفند و گاو و چند سیر گندم و جو تأمین نمی‌شود. گرچه پس‌ از قلع‌وقمع هزاره‌ها و ورود کوچیان به هزارستان، گوشت و روغن در کشور کمیاب شد؛ اما حاکمیت توانست این مشکل را به‌گونه‌ی دیگری حل کند (کاتب ه، ۱۳۹۰).

در سیاست، من سیاست این دوره‌ی مردم هزاره را «سیاست سست» می‌نامم. کاتب (۱۳۰۹–۱۲۳۸ ه.ش) سیاست‌گذاران هزاره را «بی‌بصیرت» گفته است (کاتب ب، ۱۳۹۱). به نظر من، بزرگ‌ترین ضعف سیاسی این دوره، «نبود خرد سیاسی» میان بیگان و بزرگان هزاره بوده است. این نبود خرد سیاسی، از ناآگاهی مردم ریشه می‌گیرد. چنان‌ که در بررسی وضعیت جامعه خواندید، مردم هزاره دانش محدودی داشتند و به دانش‌های دیگر دسترسی نداشتند. نبود زمینه و منابع دانش‌اندوزی باعث شد که آنان فاقد خرد سیاسی شوند. آنان درک عمیقی از سیاست، حکومت و قدرت نداشتند. این نبود خرد سیاسی باعث شده بود که آنان «روایت ناهمگون سیاسی» ایجاد کنند. این روایت ناهمگون، سردرگمی به وجود آورد. بیگان و بزرگان هزاره، هرکدام برای خود روایتی داشتند و این روایت‌ها باهم یکی نبودند. ما در چهار قرن اخیر، دست‌کم، هیچ‌گونه کنش و روایت سیاسی سنجیده و منظمی از سوی میران، میرزادگان، آخوندها و بخردان هزاره شاهد نیستیم یا چنین روایتی به دست‌مان نرسیده است. این یک واقعیت تاریخی است که جامعه‌ی کنونی هزاره باید از آن پند بگیرد. آنان طی این سده‌ها، نه توانستند با حکومت‌های کابل کاملا جور بیایند و نه توانستند حکومت موازی با آن‌ها بسازند. آنان در دره‌های دورافتاده، بر مردم محلی اعمال قدرت می‌کردند. نبود خرد سیاسی آنان را به «جدال بیهوده» دچار کرده بود که به «فرسایش» خودشان منتهی می‌شد. نهایت همت آنان، درگیری بر سر قدرت یک روستا بود. همان‌گونه که مردم احساس بی‌نیازی می‌کردند، برخی میران نیز احساس می‌کردند که کار روستای خود را پیش ببرند؛ به دیگران نه نیاز دارند و نه غرضی. این خودنشناسی، پی‌نبردن به قدرت خود و نیندیشیدن به قدرت، می‌تواند همان تعبیر «بی‌بصیرت» بودن میران هزاره باشد که کاتب به کار برده است. به‌طور نمونه، بزرگان هزاره‌ بادغیس، قلعه‌ نو و هرات، به دهل خود می‌کفتند. وقتی امیر کابل به جان آنان لشکر کشید، بزرگان هزاره‌ مرکزی باخبر نشدند. وقتی هزاره‌های شیخ‌علی توسط سپاهیان عبدالرحمان تارومار شدند، میران هزاره‌های مرکزی سکوت کردند (کاتب الف، ۱۳۷۳). حتا در هنگامه‌ی جنگ تمام‌عیار، میران دای‌میرداد خود را بی‌طرف گرفته بودند و تنها کاری که کردند، پناه دادن به فراریان هزاره بود که از جاهای دیگر آواره شده بودند. این پراکندگی سیاسی، ناشی از نبود خرد سیاسی است. نبود خرد سیاسی، کنش سیاسی آنان را ناهمگون کرد و این ناهمگونی، سردرگمی به میان آورد. روشن است که در سردرگمی، «بسیج» ممکن نیست. از پای درآوردن یک جامعه‌ی پراکنده و سردرگم، حتا اگر هزاران نفر باشند، ساده است.

سخن از خرد سیاسی شد. شاید برخی خرده بگیرند؛ نمی‌خواهم بگویم که بیگان و بزرگان هزاره باید فیلسوف می‌بودند تا سیاست را می‌دانستند یا خرد سیاسی می‌داشتند. می‌خواهم بگویم که سازوکار حاکمیت و حکومت فقط با چهار چاکر نمی‌چرخد. قدرت این نیست که یک میر فقط حاکم روستای خود باشد یا در نهایت، حاکمی را نپذیرد که از کابل تعیین شده است. خرد سیاسی به این معناست که آنان زمانه‌ی خود را درک کنند و قدرت خود را در برابر قدرت دشمن بسنجند. باید کنش سیاسی بخردانه‌ای داشته باشند. در باب میران ما، کنش سیاسی بخردانه‌ی آنان می‌توانست «وحدت قومی» باشد تا در برابر دشمن بیرونی یک‌دست عمل کنند، جایگاه خود را بشناسند و به لقبی و قیمتی خود را نفروشند. جایگاه خود را در کل کشور می‌سنجیدند و از تأثیر خود در کنش سیاسی آگاه می‌بودند. از احوال شهرها و حاکمان آگاه می‌بودند و به بازار و اقتصاد می‌اندیشیدند. چنین چیزهایی شاید در مخیله‌ی میران ما هم نبود. به آرزوها و امیال بزرگان و بیگان هزاره‌ی آن روز دقت کنیم؛ اصلا اگر بتوانیم رویا و آرزویی در آنان بیابیم.

یکی از چیزهایی که هزاره‌ها را به خودشان مغرور کرده بود، نفوس فراوان بود. بیگان و میران می‌توانستند در صورت نیاز، سپاهی از مردم زیر فرمان خود بسازند. چنان‌ که خواندید، این سپاه، سپاهی نامنظم، تعلیم‌ندیده و فاقد سازوبرگ نظامی کارآمد و به‌روز بود. چنین سپاهی تاب مقاومت در برابر سپاه پیکارجویی را ندارد که توپ و تفنگ داشته باشد. با چنین تفاوتی میان سازوبرگ دو گروه درگیر، معلوم است که سپاهی ازهم می‌شکند که سازوبرگ کم‌تری دارد. افزون‌ بر کمبود سازوبرگ نظامی، سپاهی که بزرگان و بیگان هزاره برای نبرد با عبدالرحمان (۱۳۱۸–۱۲۹۸ ه.ق) فراهم کرده بودند، نامنظم، بی‌تجربه و بدون برنامه بود. آنان بیشتر به‌صورت واکنشی برپا خاسته بودند تا این‌که وارد جنگی ازپیش‌تعیین‌شده شده باشند. مزید بر این، ضعف اطلاعاتی نیز وجود داشت. در حالی‌ که عبدالرحمان چندین جاسوس در سراسر هزاره‌جات فرستاده بود (کاتب الف، ۱۳۷۳)، آنان درباره‌ی اقدامات میران به دربار گزارش می‌دادند. میران رشکین بودند و تحمل یکدیگر را نداشتند؛ از این‌رو، کارهای یکدیگر را به امیر کابل گزارش می‌دادند. در کنار آن، گزارش‌نویسان انگلیسی نیز حضور داشتند که امیر را یاری می‌کردند (میتلند، ۱۳۷۶). عبدالرحمان به‌ خوبی میران هزاره را زیرنظر داشت؛ برخلاف آن، میران هزاره اصلا خبر نداشتند که در کابل چه می‌گذرد.

بیگان و بزرگان هزاره با حاکمان افغان کابل، گاه با سازش و گاه با ستیز رفتار می‌کردند. حاکمان کابل نیز یا توان مقابله با آنان را نداشتند، یا فرصت آن را، یا حوصله‌ی آن را. به همین دلیل، میران هزاره با آن سیاست پراکنده، منطقه‌ای و سست خود توانستند با چندین حاکم کابل مدارا کنند. عبدالرحمان متفاوت بود. او کاری کرد که کشور یک‌دست فرمان او را بپذیرد. او حکومتی استبدادی با تعصب دینی و قومی پدید آورده بود که تحمل دیگران را نداشت. وی از یک‌سو با انگلیسی‌ها رابطه‌ی نزدیک داشت و از سوی دیگر، تمام حوزه‌های کشور را مطیع کرده بود (پیکار پامیر، ۱۳۹۴). جنگ با چنین امیری، بدون درایت و دوراندیشی، عاقبت وخیمی در پی داشت.

سه جنگ

در جنگ‌های عبدالرحمان با هزاره‌های شیخ‌علی و قلعه‌ نو، بیگان و بزرگان هزاره در همان کرختی بودند و واکنشی جدی نشان ندادند. در جنگ عبدالرحمان با کاکازاده‌اش در ترکستان، میران هزاره با همان سیاست پراکنده واکنش نشان دادند. برخی با امیر کابل بودند و برخی با امیر ترکستان (کاتب الف، ۱۳۷۳). عبدالرحمان به‌ خوبی به شکاف میان میران هزاره پی برده بود. وقتی بخشی از میران هزاره‌جات با عبدالرحمان از در مسالمت پیش آمدند، عبدالرحمان در طرحی زیرکانه کوشید تا هزاره‌ها را به‌دست خودشان از میان بردارد. من دقیق نمی‌دانم که نفرت عبدالرحمان از هزاره‌ها از چه زمانی پدید آمده بود. شاید زمانی که بخشی از هزاره‌ها از امارت شیرعلی‌خان در برابر برادرانش، افضل و اعظم، حمایت کردند و آنان را از کشور بیرون کردند؛ عبدالرحمان نیز با آنان گریخت. به‌ هر روی، جنگ نخستین عبدالرحمان با هزاره‌های مرکزی و جنوبی، بازی در میدان عبدالرحمان بود. او با نیرنگ، میر محمدعظیم‌بیگ (اعدام در ۱۳۰۹ ه.ش) را به‌سوی خود فراخواند. عظیم‌بیگ بزرگ‌ترین میر هزاره نبود. کسانی قدرتمندتر از او در همان سه‌پای دایزنگی بودند. در کنار عظیم‌بیگ، میران بزرگی در دایزنگی، دایکندی، بهسود و غزنی بودند. عبدالرحمان اینان را بسیج کرد و به مناطقی گسیل کرد که از عبدالرحمان تبعیت نمی‌کردند. عبدالرحمان به آن، نام «هزاره‌ یاغستان» داده بود. گرچه عبدالرحمان میران هزاره را در جنگ با منطقه‌ی مذکور پیش‌قدم کرد؛ اما به آنان اعتماد قطعی نداشت و سپاهیان خود را نیز فرستاد. جنگ نخست (۱۳۰۸ ه.ق) از غزنی، دایزنگی، دایکندی و قندهار آغاز شد و در یک حمله‌ی ناگهانی، بخش بزرگی از منطقه به دست نیروهای برگمارده‌ی عبدالرحمان افتاد. جنگ شدیدی رخ نداد.

در این‌جا، میران هزاره «فریب» خوردند و آلت دست عبدالرحمان شدند. آنان پس از این فریب به خود پی بردند؛ اما فرصت جبرانش نبود. نبود خرد سیاسی باعث شد که آنان پس از این‌که نیروی دشمن را وارد خانه‌ی خود کردند، به اشتباه خود پی ببرند. میران هزاره ارزگان و شوی و بوباش و خاک‌ایران و دایچوپان و چوره و دهراوود و… همانند هم‌تباران دیگر خود، خرد سیاسی لازم را نداشتند. آنان در برابر امیر کابل، خود را «دولت پنجم» خواندند. آنان هیچ‌کدام ویژگی‌های یک دولت را نداشتند و هر دره از آن میری بود. بسیج عمومی در آن‌جا نبود و میران هیچ برنامه‌ی بزرگی نداشتند. دولت پنجم آرمان خوبی بود، اما واقعیت نداشت. دلخوشی آنان «جغرافیا» و «نفوس» و «ایمان مذهبی»شان بود؛ اما در جنگ‌های بزرگ، این‌ها به‌ تنهایی کارساز نیستند. گرچه همه مهم است، اما عوامل دیگر نیز دخیل‌ اند. آنان نه‌تنها در داخل انسجام نداشتند، بلکه هیچ «دوست بیرونی» هم نداشتند. جنگ به پشتیبان نیاز دارد. وقتی بخشی بزرگ از اقوام آنان، خود را به امیر کابل مایل نشان می‌دادند و آنان هم چیزی خاصی در چنته نداشتند، با چه انگیزه و خیالی دست به جنگ زدند؟ درست است که امیر کابل از مناطق آنان آگاهی نداشت و سالیان دراز امیران کابل از آن مناطق مالیه نمی‌گرفتند؛ اما عبدالرحمان با فرستادن جاسوسان و نیز از طریق کینه و کدورت‌های داخلی آن مردم و گزارش‌نویسان انگلیسی، آشنایی نسبی با مناطق پیدا کرده بود. از سوی دیگر، عبدالرحمان میرانی از خود هزاره‌ها داشت که با اوضاع آشنا بودند. برای همین است که می‌گویم، بیگان و بزرگان هزاره در این جنگ فریب خوردند؛ هم آنانی که در داخل «مناطق آزاد» بودند و هم آنانی که فرمان‌بر امیر کابل بودند. آنان «شکوه قومی» را به دست خود از میان بردند و سپاهیان دشمن را وارد خانه کردند. این کار، طلسم قدرت هزاره را شکست. این همان چیزی بود که عبدالرحمان با افتخار از آن یاد می‌کرد.

جنگ دوم (۱۳۰۹ ه.ق) بیشتر از روی «عرق ناموسی» و «ناچاری» بود. این جنگ وقتی آغاز شد که سربازانی به خانه‌ی مردی هزاره هجوم بردند و دستان او را بستند و پیش روی او، به همسرش تجاوز کردند. وقتی مردم آگاه شدند، مرگ را بر چنین ذلتی برتر دانستند و به‌سوی پاسگاه‌ها و خرگاه‌های نیروهای عبدالرحمان رفتند (کاتب ب، ۱۳۹۱). این رویداد، مانند آتشی در کاهدان بود که یک‌باره شعله‌ور شد و تمام مناطقی که اشغال شده بودند، رها شدند و نیروهای مردمی با تبر و چاقو و هرچه داشتند، به‌سوی سپاهیان رفتند. سپاهیان فرار کردند و منطقه آزاد شد. جلو این کار را نمی‌شد گرفت. کار خودجوش و سریع بود. «واکنش مردم» در برابر ظلمی بود که به آنان رفته بود. این کار، خشم عبدالرحمان را برانگیخت. سربازان او فراری و شکست‌خورده بودند و نمی‌توانستند دوباره وارد منطقه‌ی آزاد شوند. عبدالرحمان برای جذب نیروی جنگی، از ترفند «فتوا» کار گرفت و ملایان درباری را واداشت تا بر کفر مردم هزاره فتوا بدهند. آنان جهاد علیه هزاره‌ها را واجب خواندند و قتل آنان را ثواب پنداشتند. از همین‌جا بود که عبدالرحمان در اندیشه‌ی ریشه‌کن کردن مردم هزاره افتاد و خواست دمار از روزگار آنان برآورد و آنان را «نابود» کند. واکنش‌های او بسیار خشن بود. در برابر هزاره شیخ‌علی، آنان را از خانه‌های‌شان متواری کرد و بخشی از مناطق آنان خالی از سکنه شد. صد هزار نیروی ایلجاری جمع شد و در کنار آن، چهل فوج سواره و پیاده با صد عراده توپ آماده‌ی حمله به داخل مناطق آزاد شدند. این‌بار «قصد»، نابودی آنان بود. برای همین، سپاهیان عبدالرحمان به کشتار و تاراج و آتش زدن خانه و کاشانه و مال و منال مردم هزاره پرداختند و هرچه به دست‌شان افتاد، نابود کردند. این زمانی بود که میران هزاره دریافتند که چه اشتباهی مرتکب شدند و چه فریبی خوردند. برخی، چون عظیم‌بیگ، برای جبران این اشتباه پا به میدان رزم گذاشتند. او «جرگه اوقول» را ترتیب داد و در آن، برنامه‌ای برای جلوگیری از ورود نیروهای عبدالرحمان سنجید و خودش ضربات سختی در گیزاب به سپاهیان عبدالرحمان زد. این کار خوب، خیلی دیر بود؛ اما ضعف اطلاعاتی، کمبود سازوبرگ نظامی، نیروهای ناآزموده، پراکندگی مردم هزاره و نفاق میران همچنان وجود داشت. قلعه‌های میران هزاره یا سوخته بودند یا توان ایستادگی در برابر توپ‌ها را نداشتند. در حین ایستادگی نیروهای هزاره، در هژیرستان وبا شیوع پیدا کرد و جان بخشی بزرگ از نیروهای مردمی را گرفت. این امر بر شکاف‌های دیگر افزود. جنگ دوم، واکنش مردمی بود. امیدی به دوام آن نمی‌رفت؛ زیرا برنامه‌ای بلندمدت پشت آن نبود و شکاف‌های اصلی در آن وجود داشت. جرگه اوقول، نوشداروی دیرهنگام بود. با تأسف، در همان هنگام کشتار مردم هزاره، عده‌ای به‌ حدی چاکرمنش بودند که به دولت خدمت و به مردم خیانت می‌کردند. از همینان بودند کسانی که عظیم‌بیگ را دستگیر کردند و به افراد حاکم کابل سپردند. محمدامیربیگ، دیگر میر نامدار این جنگ، به مشهد فرار کرد (کاتب ب، ۱۳۹۱).

جنگ سوم (۱۳۱۰ ه.ق) وقتی رخ داد که عبدالرحمان فرمان داد تمامی ملایان، سیدان، زواران، کربلاییان، میران و میرزادگان هزاره دستگیر و روانه‌ی کابل شوند. این جنگ برای «نجات جان» بود. در این جنگ نیز خیلی زود از قندهار و مزار و کابل و هرات لشکر فرستاده شد و بخش بزرگی از میران دایزنگی و بهسود و دایکندی به‌دست لشکر کابل و مزار ازهم پاشیدند و قلعه‌ها ویران شدند و مردم آن مناطق دستگیر یا متواری شدند. گرچه در آغاز، نیروهایی گردهم آمدند و فرماندهی داشتند و خط جنگی خود را مشخص کردند؛ اما این نیرو امکاناتی در اختیار نداشت و در برابر نیروهای آزموده‌ی حکومتی و نیروی ایلجاری فراوان، زود ازهم گسیخت (آروین، ۱۳۹۶). همانند جرگه اوقول، این گردهم‌آمدن دیرهنگام و از سر ترس و بیچارگی بود.

این سه جنگ، لایه‌لایه جامعه‌ی هزاره را ویران کرد و در هر بار، بخشی از آن را به نابودی کشاند. جلوگیری از جنگ نخست ممکن بود؛ اما جنگ دوم، واکنشی لحظه‌ای بود که نمی‌شد جلو آن را گرفت. جنگ سوم، دست‌وپا زدن برای بقا بود که نه هدف جنگ نخست را داشت و نه جنگ دوم را. با سخنانی که تا کنون نوشته‌ام، شکست هزاره‌ها با توجه به اوضاع و احوال آن، چیزی عجیب نبود. این شکست، از نبوغ عبدالرحمان نبود، بلکه پی‌آمد جنگ نیرویی آزموده، منظم و آگاه با کسانی بود که نسبت به سرنوشت مشترک خویش کرخت بودند، بزرگان و بیگان‌شان تهی از خرد سیاسی بودند، اقتصاد ضعیفی داشتند، نبود سازوبرگ نظامی دست آنان را بسته بود و نبود اطلاعات از دشمن، جنگ را به رویارویی با نیرویی ناشناخته بدل کرده بود.

شکست و پی‌آمدهای آن

نتایجی که این شکست به بار آورد، سنگین، وحشتناک، بزرگ و دردآور بود. جامعه‌ی هزاره دچار فروپاشی شد، کرامت انسانی آنان نقض شد و حق مالکیت سرزمین‌شان از آنان ستانده شد. کوچیان وارد مراتع و مزارع‌شان شدند و آنان برای یک‌سده از صحنه‌ی اجتماع طرد شدند (کاتب ج، ۱۳۹۱؛ ریاضی، ۱۳۶۹؛ زابلی، ۱۳۹۴). گرچه بیگان و بزرگان هزاره شکست خوردند اما پی‌آمدهای حقوقی جنایت‌هایی که پس از شکست به وجود آمد، همگی بر دوش شخص عبدالرحمان و همدستان اوست. او در این جنگ مرتکب جنایت جنگی، جنایت علیه بشریت و جنایت نسل‌کشی شده است. شکست، جنایت‌های حقوق‌ بشری و نسل‌کشی را توجیه نمی‌کند و جنایت‌کاران هیچ‌گاه نمی‌توانند از زیر بار جنایت‌های خود فرار کنند. تبرئه کردن او به نام «تحکیم دولت مرکزی» یا «سرکوب قبایل نافرمان» یا «پاسخ دندان‌شکن به اغتشاشگران»، نادرست و از نظر حقوقی و منطقی، لاپوشانی جنایت است. فراموش کردن آن و نسبت دادن آن به یک اشتباه و نیز مطرح نکردن آن به‌خاطر آسیب نزدن به وحدت ملی، فرافکنی جنایت است. این جنایت بزرگ نه فراموش‌شدنی است و نه جنایت‌کاران آن بخشیدنی. بحث از چرایی شکست هزاره، هیچ‌گاه نمی‌تواند مسائل حقوقی آن را کنار بگذارد.

درسی برای امروز

هرگاه جامعه‌ی ما نتواند خرد سیاسی پیدا کند، کنش سیاسی آن روزمره و واکنشی خواهد بود. اگر جامعه نتواند در سرنوشت جمعی خود بیدار و هوشیار باشد، از درون سست می‌شود. پی‌آمد این سست شدن در شرایط اضطرار، «فردی شدن بقا» است و فردی شدن بقا به معنای گذشتن از ارزش‌ها و آیین‌های جمعی است. گذشتن از این ارزش‌ها و آیین‌ها، «نابسامانی اجتماعی» را در پی خواهد داشت و این می‌تواند زمینه‌ساز «فروپاشی اجتماعی» شود. در فردی شدن بقا، فرد به کنش فردی دست می‌یازد. گاه کنش فردی او به جمع آسیب می‌زند که اگر این آسیب زدن آگاهانه باشد، «خیانت» محسوب می‌شود. برای حل این مشکل، باید فردی شدن بقا را به «بقای جمعی» بدل کرد و این کار را می‌توان از طریق «مشارکت»، «حضور» و «پشتیبانی» انجام داد؛ اما این کارها انجام نمی‌شود، مگر این‌که «خودآگاهی قومی» به وجود بیاید. تا مردم خود را نشناسند و به ارزش کنش خود پی نبرند، نمی‌توانند باهم مشارکت کنند یا از هم پشتیبانی کنند. خودآگاهی قومی، فرد را «مسئول» می‌کند و وقتی فرد خود را در برابر بقای جمعی مسئول شمارد، به مشارکت، حضور و پشتیبانی تن می‌دهد. آگاهی از اطراف مهم است. ایجاد بازارها و صنایع کوچک و بزرگ و کانونی برای انسجام و بسیج و به‌طور کلی، پدید آوردن «شهر»، از ضرورت‌های حضور مقتدر و معنادار در آینده‌ی کشور و منطقه است.


منابع:

۱. کاتب، فیض‌محمد، (۱۳۷۳)، سراج‌التواریخ، ج ۳، ب ۱، تهران: مؤسسه تحقیقاتی و انتشارات بلخ. [الف]

۲. کاتب، فیض‌محمد، (۱۳۹۱)، سراج‌التواریخ، به کوشش محمدابراهیم شریعتی، ج ۳، ب ۱، تهران: مؤسسه انتشارات عرفان. [ب]

۳. کاتب، فیض‌محمد، (۱۳۹۱)، سراج‌التواریخ، به کوشش محمدابراهیم شریعتی، ج ۳، ب ۲، کابل: مؤسسه انتشارات عرفان. [ج]

۴. کاتب، فیض‌محمد، (۱۳۹۰)، سراج‌التواریخ، ویرایش و مقدمه محمدسرور مولالی، ج ۴، ب ۱، کابل: انتشارات امیری. [د]

۵. کاتب، فیض‌محمد، (۱۳۹۰)، سراج‌التواریخ، ویرایش و مقدمه محمدسرور مولایی، ج ۴، ب ۲، کابل: انتشارات امیری. [ه]

۶. پیکار پامیر، کریم، (۱۳۹۵)، «امیران دست‌نشانده در افغانستان»، چ ۳، تورنتو: ماهنامه پگاه.

۷. ریاضی هروی، محمدیوسف، (۱۳۶۹)، عین‌الوقایع، به کوشش محمدآصف فکرت هروی، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.

۸. آروین، ایوب، (۱۳۹۶)، نماینده؛ کارنامه و زندگی و نظریات سیاسی محمداکبر نرگس، کابل: نشر واژه.

۹. میتلند، پی. چی. (۱۳۷۶)، «هزاره‌ها و هزارستان؛ گزارش کمیسیون سرحدی افغان-انگلیس»، ترجمه‌ی محمداکرم گیزابی، بی‌جا: مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان.

۱۰. زابلی ارزگانی، ملاافضل، (۱۳۹۴)، مختصر‌المنقول در تاریخ هزاره و مغول، مقدمه و ویرایش حفیظ شریعتی سحر، کابل: انتشارات امیری.

۱۱. اسدآبادی افغانی، سید جمال‌الدین، (۱۳۷۹)، تاریخ ایران و تاریخ افغانستان، اعداد و تقدیم سید هادی خسروشاهی، تهران و قم: کلبه شروق و مرکز بررسی‌های اسلامی.

۱۲. غبار، میرغلام‌محمد، (۱۳۶۸)، افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱، چ ۴، بی‌جا: مرکز نشر انقلاب با همکاری جمهوری.

۱۳. وامبری، آرمینیوس، (۱۳۷۰)، سیاحت درویشی دروغین در خانات آسیای میانه، ترجمه‌ی فتحعلی خواجه‌نویان، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

۱۴. کیانی، محمدفاضل؛ آریان‌پور، محمدعلی؛ محمدی شاری، شوکت‌علی، (۱۳۹۱)، غزنی، پایتخت فرهنگی شرق اسلامی، ج ۱، کابل: عرفان.

۱۵. ناصری داوودی، عبدالمجید، (۱۳۹۰)، مشاهیر تشیع در افغانستان، ج ۱ و ۲، قم: مرکز بین‌المللی ترجمه و نشر المصطفی.

 Burnes, Alexander. (1384). Travels into Bokhara. https://www.gutenberg.org/files/58074/58074-h/58074-h.htm#page_207

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه