بهای تعلق؛ وقتی موفقیت فردی برای پذیرفته‌شدن کافی نیست

نگاهی به رمان «بنیادگرای ناراضی»، نوشته‌ی محسن حمید

اطلاعات روز

نویسنده: احسان عنان


چنگیز همه‌ی نشانه‌های یک مهاجر موفق را دارد. از تحصیل در دانشگاه پرینستون گرفته تا داشتن شغل معتبر در یک شرکت مالی نیویورک و آینده‌ی روشن. اما روزی که برج‌های نیویورک فرو می‌ریزند، او در مانیل است و صحنه را از تلویزیون می‌بیند. در درونش احساسی نزدیک به رضایت سر برمی‌آورد؛ واکنشی که خودش را نیز شگفت‌زده می‌کند. از آن لحظه، نسبت او با امریکا و با خودش دیگر مثل پیش نیست.

رمان «بنیادگرای ناراضی» نوشته‌ی محسن حمید، نویسنده‌ی پاکستانی، در سال ۲۰۰۷ منتشر شد و به فهرست نهایی جایزه‌ی بوکر راه یافت. اکنون که بیست‌وپنج سال از یازدهم سپتامبر و پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت می‌گذرد، این رمان هنوز پرسشی را پیش می‌کشد که برای مهاجران امروز، از جمله مهاجران افغانستانی، آشناست: وقتی ترس بر روابط انسانی سایه می‌اندازد، دیگران تا کجا حق دارند درباره‌ی تو داوری کنند؟ و آیا موفقیت فردی می‌تواند جلوی چنین داوری را بگیرد؟

یک شب، یک تک‌گویی، یک غریبه

داستان در بازار قدیمی انارکلی در لاهور آغاز می‌شود؛ بازاری که نامش به افسانه‌ای درباره‌ی عشق و فاصله‌ی طبقاتی گره خورده است؛ قصه‌ی عشق نافرجام میان دختری به اسم انارکلی و شاهزاده سلیم گورگانی. چنگیز در چای‌خانه‌ای با مرد امریکایی روبه‌رو می‌شود و در طول یک شب گذشته خود را برای او بازمی‌گوید. خواننده فقط صدای چنگیز را می‌شنود و واکنش‌های مرد امریکایی را تنها از خلال گفته‌های او درمی‌یابد.

این شیوه روایت، که بسیاری آن را با رمان «سقوط»، اثر آلبر کامو مقایسه کرده‌اند، خواننده را در جایگاه داور می‌نشاند: آیا چنگیز راست می‌گوید؟ آیا مرد امریکایی مهمانی ساده است یا تهدیدی پنهان؟ رمان پاسخ آماده‌ای نمی‌دهد، و همین، آن را از یک شکایت‌نامه به آزمون اخلاقی درباره‌ی داوری راجع به دیگری تبدیل می‌کند. پس روایت چنگیز را نه پنجره‌ای بی‌واسطه به حقیقت، بلکه سخن کسی باید دانست که ممکن است بخشی از ماجرا را برای مخاطبش برجسته و بخشی را پنهان کند.

موفقیت یک چیز است، تعلق چیز دیگر

چنگیز در آغاز رمان جوانی بااستعداد و بلندپرواز است. پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه پرینستون، در شرکت ارزش‌گذاری «آندروود سامسون» استخدام می‌شود و به‌ سرعت پیشرفت می‌کند. این موفقیت، در کنار رابطه‌اش با اریکا، زن امریکایی که در سفر پس از فراغت با او آشنا شده، به او احساس می‌دهد که در جامعه‌ی تازه جای خود را یافته است.

اما این احساس از همان آغاز فاصله‌ای در خود دارد. چنگیز در سال آخر تحصیلش در دانشگاه پرینستون مطمئن است که می‌تواند هر شغلی را که بخواهد به دست آورد. او شرکت آندروود سامسون را انتخاب می‌کند؛ شرکت کوچک در زمینه‌ی قیمت‌گذاری که حقوق پایه آن بیش از ۸۰ هزار دالر است و مسیر رسیدن به هاروارد را نیز برایش هموار می‌کند. بیش از ۱۰۰ نفر رزومه فرستاده‌اند و تنها هشت نفر به مصاحبه دعوت شده‌اند. چنگیز یکی از آنان است.

مصاحبه‌ی استخدام چنگیز را در شرکت، جیم انجام می‌دهد، اما گفت‌وگو به‌ سادگی پیش نمی‌رود. جیم درباره‌ی بورسیه و نیاز مالی چنگیز می‌پرسد و این پرسش‌ها او را عصبانی می‌کند. جیم به او می‌گوید که آراسته و خوش‌پوش است و پیچیده سخن می‌گوید؛ طوری که دیگران گمان می‌کنند از خانواده‌ای ثروتمند آمده است. اما واقعیت این است که خانواده‌اش بدون بورسیه نمی‌توانستند هزینه‌ی تحصیل او را تأمین کنند. جیم با اشاره به انگیزه و نیاز چنگیز، می‌گوید که او گرسنه است و همین را امتیاز می‌داند. سپس از تجربه‌ی خودش می‌گوید: او نیز نخستین نفر در خانواده‌اش بوده که به دانشگاه راه یافته و شب‌ها در ترنتون کار می‌کرده است. به‌دلیل همین تجربه، می‌گوید که می‌فهمد چنگیز از کجا آمده است (ص ۱۱).

در سفر یونان، در میان همصنفی‌های اغلب ثروتمند، فاصله‌ی طبقاتی را بهتر می‌بیند و پرسش‌هایی درباره‌ی ثروت و امتیاز در ذهنش شکل می‌گیرد (صص. ۲۱–۲۰). در نیویورک نیز میان علاقه‌اش به شهر و احساس تعلق به آن فاصله می‌بیند؛ طوری که دوست‌داشتن یک مکان به معنای پذیرفته‌شدن در آن نیست (ص. ۳۱). ازاین‌رو، مهاجر ممکن است در نظام آموزشی و اقتصادی کشور میزبان موفق شود، اما عضویت او در جامعه مشروط بماند. توانایی‌های چنگیز او را به این جایگاه رسانده‌اند، ولی او را از پیش‌داوری درباره‌ی نام و پیشینه‌اش مصون نمی‌کنند.

نویسنده این موضوع را فقط با برخوردهای آشکار نشان نمی‌دهد. چنگیز می‌کوشد رفتار و گفتارش را به همکاران امریکایی نزدیک کند؛ در عین حال، در مانیل، نگاه تحقیرآمیز یک راننده او را ناآرام می‌کند و پرسش‌هایی تازه درباره‌ی جایگاهش پیش می‌آورد (صص. ۵۸–۵۵). سازگاری با جامعه‌ی تازه گاهی از انسان می‌خواهد بخش‌هایی از خود را کنار بگذارد. بااین‌حال، چنگیز فقط قربانی شرایط نیست. او به‌تدریج درباره‌ی انتخاب‌های خودش نیز می‌پرسد: آیا پیشرفت شخصی به‌ تنهایی نشانه‌ی موفقیت است؟ آیا می‌توان در یک نظام اقتصادی به جایگاه بالا رسید و درباره‌ی پی‌آمدهای کار خود نیندیشید؟

یازدهم سپتامبر؛ وقتی فرد در گروه گم می‌شود

حملات یازدهم سپتامبر نقطه عطف داستان است. چنگیز نه‌تنها با واکنش دیگران، بلکه با واکنش خودش نیز روبه‌رو می‌شود و همین او را از تصویر ساده «مهاجر موفق قربانی تبعیض» فراتر می‌برد.

با بازگشت به امریکا، فضا تغییر کرده است: بازرسی تحقیرآمیز در فرودگاه، نگاه‌های مشکوک و شایعه‌هایی درباره‌ی رفتار با مسلمانان و پاکستانی‌ها (صص. ۷۹–۷۸). چنگیز نخست می‌کوشد نگرانی را نادیده بگیرد و گمان می‌کند مدرک پرینستون و شغل معتبرش از او محافظت می‌کند. این اطمینان به‌تدریج فرو می‌ریزد. وقتی تنش میان هند و پاکستان بالا می‌گیرد و خانواده‌اش در لاهور نگران جنگ می‌شوند، او از بی‌تفاوتی اطرافیان امریکایی‌اش نسبت به سرزمینش دلخور می‌شود. ریش می‌گذارد؛ و آنچه برای خودش انتخاب شخصی است، در نگاه دیگران نشانه‌ی هویت جمعی خوانده می‌شود.

حمید امریکا را به تصویری یک‌دست از تبعیض فرو نمی‌کاهد. مسأله‌ی او سازوکاری است که در آن ترس عمومی مرز میان فرد و گروه را محو می‌کند. انسان به‌ جای آن‌که با رفتار و انتخاب‌هایش شناخته شود، با تصویری سنجیده می‌شود که دیگران از دین، ملیت یا پیشینه‌ی او ساخته‌اند. در دوران بحران، جایگاه فردی همیشه نمی‌تواند مانع داوری بر پایه هویت جمعی شود. سرخوردگی چنگیز نیز هم از رفتار دیگران سرچشمه می‌گیرد و هم از فروپاشی بخشی از باورهای خودش.

ینی‌چری‌ها و پرسش مسئولیت

رمان در کنار بحران هویت، پرسش اخلاقی هم مطرح می‌کند. کار چنگیز ارزیابی شرکت‌هاست و پیشنهاد تغییرهایی که ممکن است به حذف شغل‌ها بینجامد (صص. ۵۰ و ۵۷). در سفر کاری به شیلی، او با خوان‌باتیستا، مدیر یک انتشاراتی که شرکتش مأمور ارزیابی آن است، درباره‌ی ینی‌چری‌ها گفت‌وگو می‌کند؛ سربازانی که در دوره‌ی عثمانی از میان کودکان سرزمین‌های مسیحی گرفته می‌شدند، در دستگاه امپراتوری آموزش می‌دیدند و در خدمت همان قدرت علیه جوامع پیشین خود می‌جنگیدند.

این تصویر پرسشی دشوار را مطرح می‌سازد: این‌که آیا ممکن است کسی چنان در خدمت یک نظام قدرتمند قرار گیرد که سرانجام در برابر ریشه‌ها و جامعه‌ی پیشین خود بایستد؟ (صص. ۱۲۰–۱۱۹). چنگیز خود نیز با این پرسش روبه‌رو می‌شود. او که در امریکا تحصیل کرده و به جایگاه حرفه‌ای قابل‌توجهی رسیده، باید نقش خود را در نظامی که به آن خدمت می‌کند دوباره بسنجد. مسأله‌ی دیگر برای او تنها پذیرفته‌شدن نیست؛ پرسش این است که مسئولیتش در برابر دیگران چیست.

عنوان رمان هم به همین پرسش پیوند می‌خورد: «بنیادگرای ناراضی» یادآور بنیادگرایی دینی است و در جهان کاری چنگیز با ارزیابی «بنیاد»های مالی شرکت‌ها گره می‌خورد. این هم‌نشینی تقابل ساده میان دین و اقتصاد نمی‌سازد؛ پرسشی است درباره‌ی نظام‌هایی که از انسان وفاداری می‌خواهند و انتظار دارند خود را با معیارهای آن‌ها تعریف کند.

اریکا؛ عشق در سایه گذشته

رابطه‌ی چنگیز و اریکا در نگاه نخست روایت عاطفی در حاشیه به نظر می‌رسد، اما بخشی از این پرسش محوری رمان است که انسان تا چه اندازه می‌تواند از گذشته جدا شود و زندگی تازه‌ای بسازد؟ اریکا هنوز با خاطره کریس، دوست دوران کودکی‌اش، درگذشته زندگی می‌کند. چنگیز می‌خواهد در زندگی او و در جامعه‌ی تازه‌اش جایی پیدا کند، اما علاقه به‌ تنهایی برای ساختن رابطه‌ای متقابل کافی نیست (صص. ۶۸ و ۹۰–۸۹). با دشوارتر شدن اوضاع، اریکا از او دور می‌شود و سرنوشتش در ابهام می‌ماند.

این بخش گاهی کندتر از خط سیاسی رمان پیش می‌رود و بار نمادینش، که بسیاری اریکا را نمادی از خود امریکا می‌خوانند، ممکن است خواننده را خسته کند. بااین‌حال، نمی‌توان آن را روایت فرعی دانست. هر دو شخصیت گرفتار گذشته‌اند: یکی در سوگ و دیگری در دلبستگی به جهانی که او را کاملا نمی‌پذیرد.

تجربه‌ی افغانستانی؛ شباهت‌ها و فاصله‌ها

برای خواننده‌ی افغانستانی، پرسش‌های این رمان آشناست؛ به‌ویژه برای کسانی که پس از آگست ۲۰۲۱ ناچار شدند کشور را ترک کنند و زندگی خود را در مهاجرت از نو بسازند. بااین‌حال، تجربه‌ی چنگیز با تجربه‌ی آنان یکسان نیست. او با تحصیل برجسته و شغل مطمئن به امریکا آمد و می‌توانست تصمیم بگیرد بازگردد. بسیاری از مهاجران افغانستانی از سر ناچاری مهاجر شده‌اند؛ با هراس، بی‌اطمینانی حقوقی و فشار تأمین معاش. برای برخی، از جمله دخترانی که از آموزش محروم شده‌اند، پرسش اصلی نه تعلق به جامعه‌ی میزبان، که امکان ادامه‌ی زندگی است. حتا لاهور، شهری که چنگیز به آن بازمی‌گردد، دهه‌ها میزبان پناه‌جویان افغانستانی بوده است. یعنی همان‌جا که برای او مقصد بازگشت است، برای بسیاری از ما جایگاه پناهندگی بوده است.

ارزش رمان در یکسان‌نمایی این تجربه‌ها نیست، بلکه در پرسش‌هایی است که از مرز یک کشور فراتر می‌روند. در گفت‌وگو درباره‌ی مهاجرت باید سه مفهوم را از هم جدا کرد: پذیرفته‌شدن قانونی، موفقیت اقتصادی و احساس تعلق. داشتن اقامت یا شغل لزوما به معنای پذیرفته‌شدن اجتماعی نیست. همان‌گونه که احساس تعلق به جامعه‌ی میزبان به معنای فراموش‌کردن وطن و گذشته نیست. بسیاری از مهاجران با دشواری‌هایی چون یافتن کار، ادامه‌ی تحصیل، یادگیری زبان، گرفتن اقامت و نگرانی درباره‌ی اعضای خانواده روبه‌رو هستند. حتا کسانی که از نظر شغلی یا تحصیلی پیشرفت می‌کنند، ممکن است همچنان از خود بپرسند که آیا به این جامعه تعلق دارند.

بازگشت چنگیز به لاهور نیز بازگشتی ساده نیست؛ او با تجربه‌ها و نگاهی تازه برمی‌گردد که دیگر نمی‌گذارد خود را همان جوان پیشین بداند (ص. ۱۳۶). برای مهاجر افغانستانی هم بازگشت ممکن است از نظر جغرافیایی شدنی باشد، اما بازگشت به زندگی پیشین به همان سادگی نیست؛ و ماندن در کشور میزبان نیز پایان نگرانی درباره‌ی وطن و خانواده نیست. مهاجرت می‌تواند انسان را میان چند مکان، چند خاطره و چند تصور از آینده نگه دارد؛ وضعیتی که با یک تصمیم یا یک جابه‌جایی پایان نمی‌یابد. از همین جهت است که رمان راهی برای اندیشیدن به مهاجرت باز می‌کند؛ به این شکل که چگونه باید انسان را شناخت، وقتی ملیت، دین یا پیشینه‌اش پیش از خود او وارد گفت‌وگو می‌شود؟

کاستی‌ها و ظرفیت‌ها

حمید مهاجرت را رویای بی‌هزینه نمی‌بیند. بازگشت را نیز راه‌حل همه‌ی بحران‌ها نمی‌داند. او داستان مردی را روایت می‌کند که موفقیت فردی را تجربه کرده، از بخشی از باورهایش فاصله گرفته و همچنان با گذشته و آینده‌ی خود درگیر است.

بااین‌حال، در رمان، برخی شخصیت‌ها بیشتر کارکرد نمادین دارند تا شخصیت‌پردازی مستقل. همچنان تحول چنگیز از جوانی سازگار با محیط به منتقد خشمگین گاهی شتاب‌زده به نظر می‌رسد. پایان باز کتاب نیز همه‌ی انتظارها را برآورده نمی‌کند. حتا پس از آخرین صفحه، نمی‌توان با اطمینان گفت چنگیز دقیقا به چه‌کسی تبدیل شده است یا مرد امریکایی چه جایگاهی در داستان دارد. بااین‌همه، همین ناتمامی خواننده را وامی‌دارد پیش از رسیدن به داوری نهایی، دوباره بیندیشد.

در جهانی که جنگ، مهاجرت و ترس بارها انسان‌ها را به برچسب‌های ساده فرو می‌کاهند، رمان محسن حمید یادآوری می‌کند که هیچ هویتی را نمی‌توان تنها با نام، ملیت، دین یا جایگاه اجتماعی توضیح داد. پشت هر فرد، تجربه‌ها و انتخاب‌هایی قرار دارند که ممکن است با تصویر دیگران از او تفاوت داشته باشند. شاید مهم‌ترین پرسش کتاب همین باشد: آیا می‌توان درباره‌ی کسی قضاوت کرد، بی‌آن‌که به تجربه‌ها و انتخاب‌هایش گوش داد؟

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه