لازم نیست در مورد خوبی امنیت من چیزی بگویم، همه ما در این عرصه پروفیسوریم! اما اطلاعات محرمانهی سکتور امنیت را باید بفهمیم.
سابق که مردم عشق فراوان به جنگ داشت، خیلی چیزها جزء اطلاعات محرمانه بود. مثلاً همین چند سال قبل که احزابهای صدگانه بر شانهی افغانستان مقابل هم سنگر گرفتند، اگر یاد تان باشد، دوران عجیبی بود. پدر در یک حزب با شعار الله اکبر، پسر در حزب دیگر با شعار سبحانالله، کاکا در حزب دیگر با شعار یا ارحم الرحمین… به جان هم افتاده بودند. آنزمان هم جنگ شدید بود، هم اسرار و اطلاعات محرمانه زیاد. مثلاً پدر و پسر شبها دور یک دسترخوان نمینشستند. نان خوردن شان جزء اطلاعات محرمانه بود. یا مثلاً یکی از برادران وقتی میخواست به تشناب برود، با کلاشینکوف میرفت. میترسید که برادر دیگر یا کاکایش او را هنگام عملیات محرمانه غافلگیر و سوراخ کند.
یادش بخیر! اصلاً زندگی محرمانه بود. نه حرفی از رسانه بود، نه کسی از دزدی و چپاول خبر داشت، نه هم رسوایی مشاورین اعصاب کسی را خراب میکرد. اصلاً هیچ کس اعصاب نداشت، از همین رو، جنجال هم کم بود. سعادت ما تضمین و اقتدار افغانستان ثابت بود. انگلیس با تمام شیطنتش ما را که میدید چهارپا سلامی میداد. روسیه از شناخت ما عاجز بود، امریکا که به خاطر ما حتی جرئت نداشت طرف ایران و پاکستان و عراق چپ نظر کند.
اما نمیدانم چه شد که وضع یکدفعهی خراب شد. ما هرچه نابغهتر و نخبهتر بودیم، دزدتر برآمدیم. اگر کابل بانک ایجاد کردیم تا از داراییهای کوچک جهت بهبودی اقتصاد و سرمایهگذاری کشور کار گیریم، آخرش طاقت نتوانستیم، غارت کردیم. اگر وزارت معادن ساختیم که بخت خویش را از زیر زمین بیرون کنیم و خوشبخت شویم، یک وقت متوجه شدیم که اوهو بیا از این نوده پیوند کو! وزیر معادن چه شخصیت دزدابرازی دارد؟! اگر پارلمان ایجاد کردیم که قانون بسازند و از قانون حراست کنند، خیلی زود فهمیدیم که نمایشگاه قاچاق برگزار کرده اند. وزارت معارف ساختیم که بچهها از کوچکی درس بخوانند، یک وقت متوجه شدیم شلنگ بودجه این وزارت به بیرل طالبان میریزاند. زندان ساختیم که دشمنان مردم را اسیر و زندانی کنیم، دیدیم که ترکیب شان درست نیست، هم آزاد کردیم هم پدر و مادر شان را (آی اس آی را) اجازه دادیم که بیاید و زندانهای ما را منور کنند. دیدیم کشور همسایه خیلی بیتاب است، کشور خود را تعارف کردیم، گفتیم خانه دوم تان است.
از پس این گدودیها، اما یک دریچهی امید برای مردم باز شده، متاسفانه پیش این دریچه هم خشت پخته دیوار کرده که مردم چیزی نبینند. مثلاً آقای اتمر که مشاور قابل اعتماد رییس جمهور است، خود بیست و هفت مشاور دارد. اگر کسی نوشت که اتمر بیست و هفت مشاور دارد، حالانکه این مشاورین حتی در صف گروه سرود هم خرابی میکنند، چه رسد به مشاوریت! اتومات این مسئله محرمانه میشود. در این صورت، آقای اتمر مطابق قانون حق دارد هرکسی را که دلش خواست یا مشاورین بیعرضهاش پیشنهاد کرد، احضار و بازجویی کند. حتی اصل آزادی بیان هم حکم میکند که حق با اتمر است. او میتوانست خیلی راحت تمام ادعای یک صفحهی فیسبوکی را رد کند، اما نکرد. چرا؟ چون او میفهمد که این روش بهتر است، به قانون نزدیک و با اخلاق سازگار است. بناءً من یکی به آقای اتمر حق میدهم خبرنگاران برجسته و لایق را یکی یکی احضار و مورد بازپرسی قرار دهد، تا آن افشاگر حقایق را شناساسس و دستگیر نماید. دلیل هم دارم، دلیل من این است که هرکجا زور است، حق است. هرکسی قدرت دارد، از قانون، اخلاق، فرهنگ و ارزشها هم معافیت دارد. حتی شاعران مهم گفته:
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی
که در نظام طبیعت ضعیف پامال است
حالا هم قبل از آنکه اعصابم خراب شود و خاک برچشم منتقدین محترم آقای اتمر بزنم، به این مردم پیشنهاد میکنم که شما نیز اگر راحتی جهان میخواهید قوی شوید. وقتی قوی شدید، خیلی راحت میتوانید مخالف جنگ با طالبان شوید! اما تا وقتی که ضعیف باشید، نمیتوانید هر صبح و شام پای گوش رییس جمهور از مخالفت با طرح دوستم، سخن بگویید. تا وقتی ضعیف باشید، حتی یکفیسبوکچی را احضار نمیتوانید، چه رسد به خبرنگاران و نویسندهگان! اینقدر هم بر آقای اتمر اعتراض نکنید! مرتیکه زور دارد، حق هم دارد. دل تان که قبول میکنید، دل تان که نمیکنید!
اما یاد تان باشد که تمام آدمها که مثل اتمر محترم باشد، قدرت داشته باشد، حکومتی باشد، دور و بر شان همه چیز محرم است، توقف نکنید!