سه جمعه قبل از امروز، ما 13 نفر بیکار نشسته بودیم و از چهار بغل قصه داشتیم. چون در افغانستان معمولاً علم کارشناسی آدمها خوب کار میکند، ما هم پرداختیم به کارشناسی. از اقتصاد مملکت شروع کردیم و تا مسایل زناشویی به کارشناسی پرداختیم. از آنجا که ما سیزده نفر در کابل دور هم جمع شده بودیم، طبیعی بود که اکثریت بیشتر از تمام ما، انزجار شدید خویش را از وضعیت موجود اعلام کنیم. اما یکدفعه نمیدانم چه شد که رفتیم در فاز تخیل!
از همین حالا گفته باشم که تخیل چیزی خوبی است، به حدی که میتوان در یک نگاه آیندهی یک جامعه را از تخیل افرادش پیشبینی کرد. یکی از ما که تقریباً 25 ساله است و ده سال اخیر زندگیاش را کاملاً در خیالات غرق بوده چنین گفت: من عاشق دوغ هستم، عاشق دوغ گازدار! اما به هیچ عنوان دوغهای خارجی را نمینوشم. دوغ باید وطنی باشد، چرا؟ چون ما که این همه پقپق بزها و بوغبوغ گاوها را تحمل میکنیم، باید دوغ شان را هم بنوشیم دیگه. به همین خاطر حاضرم با تمام وجود از پروژهی تاپی حمایت کنم. آخ جان اگر لولهی گاز بگذرد، آنهم پر بگذرد، چه راحت میتوانیم دوغهای خویش را گازدار کرده، بنوشیم.
یکی دیگر گفت: من از روز اول، یعنی تا جاییکه یادم میآید، دشمن درجه یک پاکستان بودهام. فقط آن زمان که در پاکستان خانهی خالهی خود رفته بودم، به این نتیجه رسیده بودم که افغانستان و پاکستان باید دوست باشد، در غیر آن، هر دو کشور جز بدبختی چیزی دیگری را نصیب نخواهند شد. اما خدا را شکر که یک بار دیگر در کابلم، پیش شما رفقا! اعلام میکنم که چهل سال عمر خویش را فدای ریختاندن خون در پاکستان کنم. برای همین من دیروز از مردم پاکستان سوال کردم که آیا شما خودکشی خواهید کرد یا من زحمت بکشم؟
یکی دیگر گفت: من تقریباً چند سال است لب جوی نشسته و گذر عمر میبینم. من در گذر عمر خود به این نتیجه رسیدهام که سیاست و عدالت و انسانیت در افغانستان به معنای منافعی است که در یک جای دخیره میشود. بعد از همین ذخیرهگاه، تعدادی از لولهها بیرون شده که منافع را توزیع کند. به همین خاطر، تا زمانیکه لولهی منافع مستقیماً در شکم سیاستمداران وصل است، هیچ سخنی از اصلاحات و حفظ ارزش و گسترش زندگی نیست، اما همینکه لوله از شکم شان خطا خورد و به شکم همسایهاش وصل شد، فوراً اعلامیه صادر میکنند که ما آستین همت بر خواهیم زد و روی سرک پخته، زعفران عشق خواهیم کاشت.
یکی دیگر گفت: اگر بهار آینده امنیت خوب شد، تصمیم دارد به ولایتش رفته و نامش را در تذکرهی خود تغییر بدهد. او گفت میخواهم نامم را عمر داوودزی بگذارم. خیلی از این اسم خوشم میآید. برادرم فعلاً با او کار میکند و برادرم میگوید که از اشرف غنی و عبدالله هیچکاری ساخته نیست، اما عمر داوودزی، یک شخصیت دیگر است. البته برادر من در رشته حقوق درس خوانده و معلوم است که بدی و خوبی را میفهمد.
یکی دیگر گفت: من دشمن فسادم. دوست دارم در هر اداره یک مامور مقرر کنم. یک راکت هم برشانهاش بگذارم، همینکه یک کارمند از مراجعین رشوه خواست، آنرا با راکت زده و نابود کند.
یکی دیگر که کمی مستری است، گفت: اگر به اندازهی کافی پیچ و پیچکش و دستگاه ذوب آهن در اختیار داشته باشم، دو فروند روباط بسازم که دقیقاً مثل اشرف غنی و عبدالله! بعد یک پروگرام در این دو روباط انستال کنم که هرچه زور بزنند، نتوانند بخندد.
یکی دیگر گفت: من همیشه عاشق ریاست جمهوری بودهام. اول دوست دارم رییس جمهور افغانستان شوم و به مردم خود خدمت کنم، بعد اگر این مردم قدر مرا ندانست، بروم در یک مملکت دیگر رییس جمهور شوم. به همین خاطر به پسر مامایم که در استرالیا است زنگ زدهام و گفته که چهار-پنج هزار دالر برایم روان کن، میخواهم بروم اروپا. اینجا زیاد داعش داعش میشود. کار نیست، صلح نمیشود. عشق نیست، زندگی هم سخت است.
یکی دیگر گفت: از سه سال به اینسو دعا میکنم که خدایا مرا هریپاتر افغانستان بساز! اما نمیشود. آخ که اگر هریپاتر بودم، با قدرتی که در اختیار داشتم، چه کارهایی که نمیکردم. اول میرفتم و با جادو از ریاست پاسپورت یک دانه پاسپورت میگرفتم. بعدش یک رقم خدمت میکردم به خلق که تلویزیونها حیران میماندند اول کدام خدمت را به نشر برسانند. اما چه کنم که هنوز هریپاتر نشدهام.
خلاصه هر کسی یک چیزی گفت تا اینکه نوبت به من حقیر رسید و گفتم: اجماعاً صلوات!
ما سیزده نفر بیکار
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه