مریم؛ یکی از هفت قربانی چهارشنبه سیاه آزادی بیان، روی دیوارهای کانکریتی شهر مینوشت که «صلح رویا نیست!»
مریم میدانست پشت همین دیوارهای کانکریتی، بازیگران صلح قرار دارند و دیوارهای کانکریتی از ترس تروریستان آنها را از شهر، از خیابان و از مردم جدا میکند. دیوارهایی که میان آدمهای ارزشمند (!) و ملت بیارزش مرز میکشد آیینهی بازتاب نگرش مریم بود. شاید مریم به این خاطر روی دیوارها مینوشت «صلح رویا نیست!» که بازیگران صلح اگر روزی هوای شهر کردند و با چشم باز به خیابان آمدند، ببینند و بخوانند که برای شهروندان، صلح رویا نیست اگر شما (بازیگران صلح) با صلح بازی نکنید! اما آنچه مریم نمیدانست این بود که خود او، روزی در حضور همین دیوارها، قربانی صلح خواهد شد. شاید به همین خاطر مریم هرگز روی دیوارها ننوشت که «صلح با چه کسانی؟ کسانی که در هر حالتش دشمن مدنیت و بشریت اند؟»
اما هیهات… و بلی که صلح رویا نیست، صلح یک حقیقت است. یک حقیقت تجاری. یک کانال معامله. یک روپوش برای حمایت از ترور و توحش. یک بهانه برای نجنگیدن با دشمنان مردم. صلح یک بازی چند جانبه است و بازیگران تمام جوانب، در پایتخت کشور حضور دارند. پشت همان دیوارهای کانکریتی که مریم روی آنها مینوشت «صلح رویا نیست!.»
مریم رفت. دیوارهای کانکریتی با نوشتههای مریم پابرجاست. همانگونه که رفتن مریم و نوشتههایش دو روایت متفاوت از صلح است، دو سوی همان دیوارهای کانکریتی نیز روایات متفاوتی از صلح جاری است. نوشتههای مریم، سراسر امید به زندگی و رفاه بود اما مرگش، سراسر ناامیدی و درد است. پشت دیوارهای کانکریتی، اطاقهای مجلل و دفاتر معطر است که در آن هنوزهم نقشهی صلح طرح میشود. متخصصان شکم پُفکردهی صلح، آنسوی دیوارها، روی سهم و حضور طالبان در قدرت چانه میزنند و نمیتوانند چشم از امتیازاتی که باید به شبکهی حقانی داده شود، بپوشند. این سوی دیوارها، خیابان است. خیابانهای مملو از مریم، مهری و زینب، خیابانهای سرشار از حسین، محمدعلی، جواد و محمد حسین. خیابانهاییکه یا به محل کار میرسد یا از محل کار به خانه. خیابانهاییکه هیچ کسی در آن مصون نیست. درست برخلاف آنسوی دیوارهای کانکریتی که تمام بازیگران صلح در آن مصون اند. آنسوی دیوارها، خنده آزاد است و قهقهه پاداش دارد. این سوی دیوارها، لبخند ممنوع و نگرانی همهشمول است. آنسوی دیوارهای کانکریتی، همه روزها سپید اند، اما اینطرف دیوارها، چهارشنبههای سیاه رقم میخورد. این طرف دیوارها، صلح یک حق است و یک آرزو، اما پشت دیوارها، صلح کانال امتیاز است و بازی با رویاها! خلاصه آنچه پشت دیوارهای کانکریتی اتفاق میافتد و حرفهای که گفته میشود، اینسوی دیوارها اتفاق نمیافتد. آنچه هم این طرف دیوارها رویا و نگرانی مردم است، برای بازیگران صلح مهم نیست.
اینکه صلح رویا است یا نه؛ هیچکسی بهتر از مریم نمیداند. مریمی که رویاهایش متوقف شد و تنش سوخت. مریم هرگز تصور نمیکرد روزی قربانی بازیهای صلح شود. او به اندازهی کافی مشغلهی فکری داشت. او باید شب و روز فکرش را پای شغلش میگذاشت تا با سر بلند، معاش ناچیزش را از موبیگروپ بگیرد. او نگران خود نبود، نگران خانواده و مادر بیمارش بود. همین نگرانیها، صلح را برای او ارزشمند کرده بود. صلحی که مبهم است و معلوم نیست از کجا باید تامین شود. هزینهی آن چهقدر است و چشمپوشی از آن چه پیامدی دارد. اما آنچه هویدا است، این است که بازیگران صلح، همه در کابل اند. همه همدیگر را میشناسند. همه در اسلامآباد اند، همه همدیگر را میشناسند.
حالا من به جای مریم مینویسم که صلح با چه کسی؟ به چه قیمتی؟ کفن خویش را آماده کنید! مگر شما نمیدانید که طالبان در دل توحش متولد شدهاند، بزرگ شدهاند و با توحش خو کردهاند؟ آنها اگر آدم نکشند، شبها خواب نمیروند. حتماً نمیدانید. ورنه مسابقهی عرض تسلیت نمیگذاشتید. حتا همین تسلیتگفتنهای تان بازی است. هیچیکی از مقامات برای مریم واقعاً متاسف نیست. اما دیدیم که چه زود و با چه کشوفشی مراتب تسلیت شان را عرض کردند. مگر تسلیت عرض کردن، کاریست که مقامات و بزرگان ما باید بکنند؟ نه! اما همین مقامات و طراحان صلح، همین بازیگران صلح بعد از صدها مورد حملهی انتحاری چه کار کردهاند؟ بارها شنیدیم که تروریستان از بند رها شدند، چرا؟ چون اگر رها نشوند، بازی صلح لنگ میشود. حیات بازیگران به خطر میافتد. کانال تنگ میشود و چیزی که باید به طرفین صلح برسد، نمیرسد.
روایت واقعی صلح، سکوت ابدی مریم، مهری و زینب است. مفهوم صلح در افغانستان را باید در وجود جواد و حسین و محمد علی و محمد حسین جستوجو کرد، اگر واضح نیست!
کفن خویش را آماده کنید!
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه