یکی از خصوصیتها یا بهتر است بگویم یکی از ارکان اصلی حیات مردم افغانستان، شرافت است. البته شرافت هم رقمرقم است که من نمیخواهم به تمام آنها اشاره کنم. راستش را بخواهید بعضی از این شرافتها از گفتن هم نیست. مثلاً نزد شماری از مردم این سرزمین، شرافت مردان در این است که در هیچ حالتی باد رودهاش نرود. اگر خدای ناخواسته (چشم شیطان کور و الَا گوش شیطان کر) برود، چارهیی جز ترک منطقه ندارد. گویند که در زمانهای قدیم، یک نفر موقع غذا خوردن حواسش نبوده، چیزیکه شلغم نیمهخام بوده را خورده (نه منظورم شما نیستید که این روزها در همهجا مصروف فیسبوکاید، آن زمان بشر، سمصحیح بشر بود نه فیسبوک داشت نه دیگه). خاصیت شلغم بیصاحب این است که اگر درست پخته نشود و یک نفر زیاد بخورد، مرتیکه رستم زمانش باشد که عواقب خطرناکش را کنترول کند. از قضا همان مردک که زیاد نوشجان کرده بوده، در همان جمع فریاد تظاهرات رودهاش را بهگوش حضار میرساند. فردایش از جامعه غیب میشود. 15 سال بعد دوباره میآید و تاشکی تاشکی سربام خانهی خود میرود و از موری گوش به اندرون خانه میسپارد که ببیند قصه از چه قرار است. اتفاقاً یکی از بچههایش همانلحظه که آن مرد سربام خانه بوده، اعصاب مادرش را خراب کرده، مادرش هم برای ادب بچهاش، میگوید که تو هم فرزند همان مرتیکهیی که چیزش در جمع رفت هستی. این را نگو بلا بگو، مردک بیچاره تا آخر عمر ترک دیار پدری کرد.
ما مردم خاصیت ما همین است، روزی که بفهمیم شرافت نداریم، میزنیم دنیار را سرچپه میکنیم. بهطور مثال، شما از هر آدمی در افغانستان اگر بپرسید که جنگ خوب است یا عدالت، بدون شک میگوید که عدالت. پس مشکل در کجاست که ما اینقدر عاشق جنگ و جنجال شدهایم؟ مشکل در فهم ما از عدالت است. مثلاً عطا محمد نور ادعا دارد که هواداران دوستم با تانک و سلاح میخواستند وارد بلخ شوند اما هواداران دوستم ادعا دارند که دنبال عدالت بودند. بعدش آقای نور هم زور مردم غزنی، پنجشیر، خیرخانهی کابل، بدخشان و جنوب را نشان میداد و فکر میکرد که عدالت کردهاست. یا اگر یادتان باشد یک نفر را حامدکرزی به زندانها روان کرد که برو ببین چه خبر است؟ آمد و گفت عدالت را نقض کردهای. 90 درصد زندانیان از یک قوم است. این فهم متفاوت از عدالت است که نیروها و منابع را برای برقراری عدالت از راه پارهکردن، چپهکردن، آتشزدن، کشتن و اسیرگرفتن بهکار میگیرد. مثلاً تعدادی از بزرگواران مملکت که معتقدند پشاور یکی از ولایات افغانستان است، فکر میکنند عدالت همین است. حاضرند برای الحاق پشاور به افغانستان، بامیان، مزار، قندهار، سرپل، پنجشیر، پکتیا و لوگر را به آتش بکشند و برای شان اصلاً مهم نباشد. یا همین کمیتهی ملی المپیک را فرض کنید، تعدادی فکر میکنند که اگر غیر از آقای اغبر هرکسی در رأس این کمیته باشد، عدالت نقض شده. بههمین خاطر هرکسی دیگری جای آقای اغبر را بگیرند، آنها از اینجا تا واشنگتن هم کارشکنی و پاپوش درست خواهند کرد تا عدالت (آقای اغبر) را در کمیتهی ملی المپیک دوباره برقرار کنند. بدبختانه افغانستان مملو از این نوع فهم از عدالت است. همین روزها در غزنی بروید، عدالت در غزنی معنای دیگری دارد. شماری از شهروندان این شهر معتقدند که عدالت یعنی شهردار سابق که فعلاً شهردار نیست. آنها معتقدند که حاضرند بچههای خویش را روی سرک بزرگ کنند، اما غیر از شهردار سابق کسی دیگری را نمیپذیرند. برای آنها نه تحصیل و دانش یک نفر مهم است و نه این مسأله که بچههایشان از مکتب باز مانند یا زندگی خودشان تعطیل شوند.
اما بدبختی اصلی ما اینجاست که فهم یکطرفهی خویش از عدالت را شرافت مینامیم. فکر میکنید چرا تا حال تذکرهی الکترونیکی توزیع نشده؟ دلیلش بسیار واضح است. شماری از نزدیکان رییس جمهور معتقد بودند که اگر در تذکرهها از قومیت مردم ذکر شود، عدالت نقض میشود و شرافت ما زیر پا. بههمین خاطر هرطور که ممکن بود، مانع شروع توزیع تذکرهی الکترونیک شدند. در طرف دیگر، بزرگان دیگری قرار داشتند و معتقد بودند که اگر نام قومشان ذکر نشود، تذکرهی برقی برایشان پشکلی هم ارزش نخواهد داشت. مجموعهی این عدالتطلبیها و اعادهی شرافتها بود که مانع توزیع تذکرهی الکترونیکی شد.
اما خدا خیر بدهد کمیتهی قانون کابینهی دولت را که با تعدیل مادهی ششم قانون ثبت احوال نفوس، زمینهی جلوگیری از ضیاع وقت و جنجالهای اضافی را فراهم کرده. البته اگر پارلمان اینبار با هزار شاخش علیه این قانون نایستد. پیشاپیش دعا میکنم که عدالتتان درد نکند.
عدالتتان درد نکند!
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه