این نامه را یک نفر فرستاده و خواهش کرده که برای دفاع از ایمان یک نفر، آن را نشر کنم. شما میتوانید خمشگین نشوید، چون دانشمندان در مباحث و مناظرههای تلویزیونی در تلویزیونهای افغانستان ثابت کرده که یک مرد خشمگین هرچه دلش خواست یا هرچه از دهنش برآمد، بهعنوان سخن حق و نیک تحویل مردم میدهد. البته منظور من آقای حشمتغنی احمدزی نیست، شما ناحق مرا با او طرف نکنید.
حالا هم نامه تقدیم شما:
«تقریباً یک هفته میشد که از خانه دور بودم. اما دیروز اول صبح به خانه برگشتم. راستش را بخواهید دیروز میخواستم در مورد عقل سلیم یک کمی تحقیق کنم و اگر خدا و رسولش کمک کرد، این عقل حلیم خویش را که یک توت نمیارزد، یک مقدار به عقل سلیم تغییر بدهم. شنیدهام عقل سلیم برای هر مرد و زن مسلمان فرض است. رفتم وسط حویلی، چشمم به چاه خورد. یعنی منظورم این بود که چاه وسط حویلی را دیدم، خدای نخواسته منظورم این نبود که مثلاً چشم من یک عضو اضافی باشد که دو متر دورتر از خودم حرکت کند و من فکرم نبوده باشد و او به چاه خورده باشد. حتا اگر عقل آدم سلیم هم نباشد این مسأله را میفهمد.
بعد دیدم پدرم رفته از بازار از همین بمبههای دستی که اگر محکممحکم بزنی دنگدنگ میکند و از چاه آب میکشد، آورده و سر چاه نصب کرده. دلو و ریسمان قبلیاش را کشیده و در گوشهی حویلی انداخته و ریسمانش را هم کوتاه کرده. من معمولاً آدم معتقد و مؤمنی هستم، خیلی به شیطنتهای این عصر و زمان باور ندارم. به همین خاطر پیش خود فکر کردم که، درست است که از شرم زمانه نمیشود مثل گذشتهها زیر خیمه زندگی کرد، نمیشود مثل گذشتهها به شکار آهو رفت، نمیشود مثل گذشتهها لباس لم و دراز پوشید و حتا نمیتوانی دیردیر حمام کنی چون حتماً باید زودزود حمام کنی… بعد از تمام سنتهای گذشته همین یک ریسمان را داشتیم که در هر دو سرش دلو بود و با آن آب میکشیدیم. گفتم این خیلی نامردی است که تمام سنتهای گذشته را از بین ببریم، به همین خاطر گفتم میشود بمبه را خراب کرد و دوباره با ریسمان و دلو از چاه آب کشید.
اول دو سطل آب را با بمبهی دستی از چاه کشیدم چون دلو نبود. بردم با آن حمام کردم. بعدش آمدم بمبه را باز کردم و میخواستم دوباره همان دلو سابق و ریسمانش را فعال کنم. اما باور کنید زورم به چکهای کانکریتی و پایپهای آهنی بمبه نرسید. در همین اثناء پدرم از راه رسید و گفت خیریت باشه؟! گفتم در این دور و زمانه همه چیز تغییر کرده. هیچ چیز مثل گذشته نیست. تنها همین چاه بود که ریسمان و دلوش مثل گذشتهها بود، همین را هم خراب کردید. آخر شما از آخرت نمیترسید؟ کجا شد آن ایمان قوی؟ و همینطور چند سوال دیگر…
پدرم شروع به نصیحت کرد که این بمبه خوبتر از دلو است، آب را راحتتر و تمیزتر از چاه میکشد و در ضمن خطر افتادن اشتُکها به چاه را نیز از بین میبرد. هیچ اشکالی ندارد اگر از این بمبه استفاده کنیم. من از ملای قریه پرسان کردم و او گفت که بمبه بهتر از دلو و ریسمان است. اشکال شرعی ندارد. و همینطور یک عالم دلیل دیگر…
اما من زیر بار نرفتم. گفتم که ایمان من قویتر از این حرفهاست که با نصیحت پدرانه سُست شود. از پدرم کمک خواستم که هرطور شده، حتا پیشش عذر کردم که بهخاطر خداوند بیاید با من کمک کند تا حداقل یک سنت از گذشتههای خدابیامرز خویش را که برای ما چهقدر زحمت کشیده، نگهداریم. اما او حاضر نشد. حتا میگفت که اگر پنجاه سال پیش بمبه در قریهی ما میآمد، حتماً پدرکلانت سر این چاه بمبه نصب میکرد و من امروز از شر جنجالهای تو بیغم بودم.
هرچه پیش پدرم عذر کردم، قبول نکرد. به من هم اجازه نداد که از بچههای قریه کمک بگیرم. حتا اجازه نداد که به بمبه دست بزنم، گفت پس شو! دیگر دست نزن که خراب میکنی! برو خودم بمبه را درست میکنم. خلاصه اجازه نداد من آن سنت گذشته را دوباره احیا بکنم. حالا فکر میکنم که در برابر ابزار شیطانی این عصر، ضعیف و بیچارهام. وقتی نمیتوانم تنها سنت باقی مانده از گذشته را که به بسیار راحتی در حویلی ما ممکن است، پیاده کنم، چهطور میتوانم این عقل ناسلیم خویش را به عقل سلیم تبدیل کنم؟ چطور روی خوشبختی را دراین دنیا و آمرزش را در دنیای باقی ببینم؟ وقتی حتا پدرم علیه اعتقادات و باورهای من میایستد و مرا کمک نمیکند، چهطوری برای آن دنیا توشه جمع کنم؟ خدایا من چهرقم از پُل صراط تیر شوم؟ چه رقم به بهشت برسم؟»
کلیدواژهها: عقل سلیم, سنت, بهشت, پُل صراط, چاه, دلو, ریسمان, آب تمیز, مناظرههای تلویزیونی در افغانستان.