از غمی که در زابل بر جان نیمهجان افغانستان حواله شد، دیری نمیگذرد. هنوز زابل بوی خون تبسم و همراهانش را دارد. هنوز زنجیر اسارت بر پاهای شاهراه در زابل گرهشده باقی است. تکرار اسارت و گلوبریدن و به زنجیر کشیدن شاهراه زندگی، اینبار در قندوز اتفاق افتاده. مثل زابل، بازهم طالبان در مسیرِ مسافرین بیگناه میایستند، متوقفشان میکنند. 220 نفر را با خود میبرند، 20 نفر را سلاخی میکنند. اما انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. مردم مثل همیشه بیتفاوت، به خبرهای داغ رادیوها گوش میدهند و تصاویر خونآلود بغلان و قندوز را تماشا میکنند. اما نه دلی آخ میکند و نه چشمی بر این همه درد اشک میریزد.
روزگار افغانستان، روزگار دو نسل حاضر در کشور با جنگ و جنایت به اینجا رسیده. نسل پدر از آوان بچگی مصروف جنگ و نسل پسر هم شاهد لشکرکشیها و به آتشکشیدنها است. هر دو نسل، آنقدر خون دیدهاند و باروت تنفس کرده که دیگر برای هیچ کسی، اخبار قتلهای دستهجمعی، تکاندهنده نیست. انگار همه قبول کردهایم که زندگی ما همین است و جز این، به وضع بهتری هم نمیرسیم. انگار پذیرفتهایم که ما اهل تدبیر نیستیم، ما انرژی برای جلوگیری از فجایع انسانی نداریم، ما همینایم و باید یکی پی دیگر در شاهراهها به دست طالبان اسیر و گردن زده شویم. انگار پذیرفتهایم که حق حکومت است هر فاجعه را با تقبیح و محکومکردن لفظی جواب بدهد. انگار نه، ما بهراستیراستی به این باورها رسیدهایم. فاصلههایی که میان ما در گذشته ایجاد شده، آنقدر درون ما غرور و پوچی پُف کرده که نمیتوانیم مرهم زخمهای تازهبهتازهی هم شویم. ما عملاً ثابت کردهایم که درد من به شما و درد شما به من ربطی ندارد. ما بیتفاوت و کرخت شدهایم!
روزی که خبر مرگ ملا منصور نشر شد، انتظار انتقامگیری از سوی طالبان میرفت. حکومت افغانستان با تمام وجود به مرگ ملا منصور پرداخت و از هر کورهراهی، آن را نشانهی شکست دشمن تلقی کرد. اصلاً یادشان رفت که هلمند لبریز از طالب است، شاهراهها پر از مسافرین بیدفاع و طالبان مسلحاند، یادشان رفت که طالبان جز جنایت کار دیگری بلد نیستند بکنند. شاید به همین خاطر بیشتر از بیستوچهارساعت از عمر اتفاق یک فاجعهی وحشتناک میگذرد و حکومت از حد تقبیح خشکوخالی فراتر نرفته. فاجعهیی که در فاصلهی میان بغلان و قندوز اتفاق افتاده، هر آن ممکن است در غزنی، هلمند، زابل، ننگرهار، خوست، پکتیا، بدخشان و ارزگان نیز اتفاق بیافتد. وقتی کار لازم برای اتفاق نیفتادنش نمیشود و فشاری هم وجود ندارد.
نمیدانم رییسجمهور اینبار این فاجعه را چهگونه تقبیح کرده، شدت این تقبیح طالبان را چهقدر لرزانده و چهقدر بر زخمهای تازهبهتازهی افغانستان مرهم گذاشته، اما آنچه را به یقین میدانم این است که حکومت افغانستان، طالبان را به رهبری طالبان خلاصه کرده است. فکر میکند که با کشتهشدن ملا منصور و ملا عمر، طالبان تقریباً نابود شدهاند. اما ما دیدیم و میبینیم و خود حکومت نیز معترف است که رهبری طالبان را نه خود طالبان که آیاسآی پاکستان برعهده دارد. پس چطور است که حضور سنگین نیروهای طالبان در هلمند، در غزنی، در زابل، در شاهراهها نادیده گرفته میشود؟ چرا باید طالبان همیشه دهها انسان را بکشند و به اسارت ببرند که حکومت وحدت ملی به حضور و قدرت طالبان باور کنند و برای بیرون راندن آن از محل اتفاق فاجعه وارد عمل شود؟
تمام اینها نشانههای کرختی ماست. حکومت دست به کار نمیشود، چون ضرورتی نمیبیند. ضرورتی ندارد، چون فشاری حس نمیکند. فشاری نیست، چون ما کرختیم. حکومتی که هم نیرو دارد، هم سلاح و تجهیزات دارد، هم حامیان قوی بینالمللی دارد، چطور در برابر گروه طالبان ناتوان است و نمیتواند آنها را نابود کند؟ ممکن بگویید که قرار نیست همهی طالبان نابود شوند و حکومت قصد دارد با آنها مصالحه کند. بلی، شما درست میگویید. تا وقتی ما این همه کرختیم، حکومت به نام صلح، تفنگهای طالبان را همیشه پر نگهمیدارد. و این ماییم که همیشه قربانی بازییی به نام صلح میشویم.
اکثریت ما بر درد زابل چشم بستیم و گلوهای بریدهی مسافرین را تماشا کردیم. همان چشمبستنها و همصدا نشدنها باعث میشود که هرگز رها نشویم. آنهاییکه بیستم عقرب به در ارگ رفتند، از ما خواستند که همصدا شویم تا رها شویم، اما ما حتا همنگاه هم نشدیم، چون کرخت شدهایم. تا این کرختی سنگین در جامعه حکم میراند، طالب و همکارانشان در شاهراهها، ما را به رگبار خواهند بست. تا روزی که از کرختی فارغ نشدهاید، تاسف و تاثرتان را به رُخ کسی نکشید. متاسف بودن و کاری نکردن، جز شیطنت، هیچ چیزی نیست. امیدوارم شیطنتها را کنار بگذاریم! اگر تاسف ره به جایی میبرد، حکومت وحدت ملی جایزهی نوبل کار را دریافت میکرد. اما میبینید که تاسف این حکومت از تمام رسانههای دنیا نشر میشود و خطر هیچ طالبی از سر زندگی در افغانستان کم نمیشود.
ما همه کرخت شدهایم، شرممان باد!
ما همه کرختیم
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه