محمدحسین سرامد
امتحان پایان ترم بود. آن روز امتحان تاریخ سیاسی جهان داشتیم. دلهرهی امتحان این مضمون موجب شده بود که در گوشهی انتهای صنف، دور از چشم استاد، جایی را انتخاب کنم. سرم را پایین انداخته بودم تا با استاد چشمبهچشم نشوم و مبادا باز با آن نام طعنهآمیزی که رویم گذاشته بود و تمام سمستر باعث تمسخرم شده بود، صدایم کند.
استاد در میان هیاهوی همصنفیها، وارد کلاس شد. قیافهی خیلی جدی گرفته بود و تقریباً خشنتر و گرفتهتر از هرروز دیگر بهنظر میرسید. دریافته بودم که بسیاری از استادان، با ادا و اطوارهای خیلی جدی و خشن و چهرهی اخمو، میکوشند خود را بر فضای کلاس مسلط کنند. القای ترس در ذهن دانشجویان با خشونت و قیافهی اخمو و دمکرده وسیلهی تسلط بر کلاس و شیوهی اعمال اتوریتهی آنان بود. تجربهی جریان ترم به ما میگفت که استاد تاریخ سیاسی جهان بیشتر از هر استاد دیگر از این شیوه استفاده میکند.
دلهرهی امتحان و قیافهی جدی و اخموی استاد همه را ساکت کرد. جابهجایی معمول دانشجویان شروع شد. استاد با تحکم و گاه صرفاً با یک اشارهی دست از یکی میخواست که بهجای آن دیگری بنشیند و آن دومی نیز جای نفر سوم و همینطور تعداد زیادی از دانشجویان را جابهجا کرد. هرکس باید مطابق دستور استاد روی چوکییی مینشست. من اما هنوز در آن گوشه بودم. یک لحظه سکوت کرد. فضا سنگین و آرام بود. استاد فضای کلاس را وارسی کرد. در سکوت کلاس، با صدای بلند گفت: «26 سرطان، تو ره میگم، بیا اینجا بشین.» به چوکییی دقیقاً پیش روی میز خودش اشاره کرد. «فکر میکنی از پیشم گُم میشی؟»
رفتم و روی چوکی نشستم. با خودم گفتم که به هیچ چیزی بهجز پاسخ سوالهای امتحان نباید فکر کنم. استاد اگر هر تصمیمی در موردم بگیرد، برای دفاع از خودم دستاویزی جز برگهی امتحان ندارم. شاید با تحویل دادن یک برگهی خوب، بعداً مجال آن را بیابم که در مورد آن اتفاق اول سمستر و انگیزهام از آن، با استاد همدلانهتر صحبت کنم و همهچیز اینطوری تمام شود. ولی اگر نشد، حداقل به اتکای برگهی امتحان بتوانم دعوا کنم. این، باعث شد که بر خود مسلط شوم و در سراسر ساعت امتحان به چیزی جز پاسخ سوالات فکر نکنم. موضوع درس تاریخ قرون معاصر جهان بود و من با جزییات آن را خوانده بودم و تسلطم بر آن نسبتاً خوب بود. تلاش کردم تا حد امکان پاسخها را دقیق، باجزئیات و مفصل بنویسم. طبق عادتم، ترتیب پاسخها را هم به هم نزدم، اما اینبار از این مورد کوچک هم هدف داشتم: خواستم در صورت لزوم بعداً بتوانم بگویم که جواب همهی سوالها را به یکسان بلد بودم و از اینرو، همه را به ترتیب جواب دادهام. یعنی بههر صورت شده، باید از خودم تصویر یک دانشجوی خوب، درسخوان و فهمیده را ارایه کنم.
استاد هم در جریان امتحان دو-سه بار آمد که برگهی پاسخهایم را ببیند. هر بار که میآمد لحظهیی از بالای سرم به برگهام میدید و سپس دور میزد و میرفت سراغ دانشجویان دیگر و همینطور نشان میداد که حضور دارد. شاید خودش هم میدانست که حضورش در روزهای امتحان سنگینتر و قابل اعتناتر از هرروز دیگر است. دفعات بعدی که آمد برگهام را ببیند، به گمانم دیرتر وقت گذاشت و بیشتر پاسخهایم را ورانداز کرد. تصور میکردم میخواهد حضورش را برای من سنگینتر کند و منتظر است واکنشی از سوی من ببیند. من اما تلاش میکردم آرامشم را حفظ کنم و بیتوجه به حضور استاد، وقایع انقلابهای 1848 اروپا را توضیح دهم. برگهی امتحانم تبدیل شده بود به میدان یک ستیزهی فرضی میان من و استاد. پاسخهایم را که مرور میکردم، احساس میکردم لحظهبهلحظه نسبت به استاد دست بالاتری پیدا میکنم و پیروزیام در این ستیزه تقریباً تضمین شده است! راستش در این لحظه شرارتم بیشتر از هر زمان دیگر گل کرده بود. فکر میکردم دارم از استاد انتقام میگیرم. خیلی خندهآور و مسخره بود. ولی من در آن لحظه در این میدان فرضی عزت نفس سرکوبشدهام را دوباره احیا میکردم.
بار آخر که آمد و بیشتر از دفعات پیش بالای سرم ایستاد، من در دلم احساس غرور و قدرت بیشتر داشتم. اینبار با حوصلهمندی و آرامش اطمینانبخشی حضورش را نادیده گرفتم. از بیتوجهی و آرامش خود نسبت به او، این تصور به من دست داد که دارم کمکم استاد را شکست میدهم. تا جاییکه یادم میآید در آن لحظه از این تصور لذت میبردم. وقتی داشتم آخرین سطور را مینوشتم، استاد بالای سرم بود. پاسخها را که کامل کردم، به آرامی از جایم برخاستم و برگهام را تحویل دادم. با کمال تعجب دیدم که به سویم لبخند زد و گفت: «اینه، شاگرد لایقام استی، باز سوال میکنی.» فهمیدم که شکستش دادهام. اما یادم بود که برگهام در اختیار او است و دیگر نباید تقابل و ستیز را ادامه دهم. به اینخاطر، با آرامی گفتم: «از خاطر آن مسأله معذرت میخواهم، اما هیچ خیال بدی نداشتم. صرفاً کودتا و انقلاب را بهخوبی از هم تفکیک نمیتوانستم و خواستم از شما بپرسم.»
استاد از آرامش من بهخوبی استفاده کرد و گفت: «خوبه. ولی دیگه سوال نکن.» گفتم: «چشم.» و به آرامی، در حالیکه به آن سوالی که در روزهای آغازین ورودم به دانشگاه از استاد پرسیده بودم فکر میکردم، از جلسهی امتحان بیرون شدم.
****
تازه وارد دانشکدهی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل شده بودم و غرور و انگیزهی روزهای اول هر دانشجو را داشتم. انتظارم هم از خودم و هم از درسهای دانشگاه خیلی بالا بود. کلاس درس را هم یکنوع مقابلهی اعلامنشده میان همصنفیها میدانستم و گمان میکردم باید خود را در میان آنان تثبیت کنم. از اینرو، از هر مجالی استفاده میکردم که در کلاس حضور فعال داشته باشم و در هر جلسه، مرتبط با موضوع درس، به مباحثه بپردازم و سوالات تازه طرح کنم.
در کلاس تاریخ سیاسی جهان مجال بیشتری برای حضور میدیدم، چون مطالعات پراکندهام در زمینهی تاریخ و موضوعات اجتماعی و سیاسی، کمک میکرد که در مباحثات شرکت کنم و یا مسایل مطرح شده را با طرح سوالاتی به چالش بکشم.
آن روز، استاد در حاشیهی شرح تحولات انقلاب کبیر فرانسه، در مورد معنای انقلاب و تفاوتهای آن با کودتا سخن میگفت. استاد توضیح میداد که یکی از تفاوتهای اصلی انقلاب با کودتا در این است که در جریان انقلاب نظام سیاسی تغییر میکند. دستم را بالا کردم و گفتم:
– استاد، با این حساب، حادثهی 26 سرطان 1352 در افغانستان را انقلاب بدانیم یا کودتا؟
خوب یادم هست که سوال را همینگونه مختصر و بدون هیچگونه توضیح بیشتر مطرح کردم. راستش کمی شرارت هم در سوالم نهفته بود. میدانستم و طبعاً استاد هم میدانست که 26 سرطان در تاریخ افغانستان کودتا بوده است و در روایتهای رایج هم از آن بهنام «کودتای 26 سرطان» یاد میشود. اما در جریان این کودتا، داوودخان سلطنت عمویش ظاهرشاه را ساقط و نظام جمهوری را اعلان کرده بود.
استاد اندکی مکث کرد و سپس با کمی جدیت گفت: «سوال مربوط من نمیشود. برو از استاد تاریخ روابط خارجی افغانستان بپرس».
گفتم: «استاد، در مورد خود حوادث منتج به 26 سرطان نمیپرسم، تنها میخواهم بنا بر تعریف شما از انقلاب، بفهمم که این حادثه نمونهیی از انقلاب است یا کودتا.»
اینبار با جدیت بیشتر گفت: «جوابت را خوب بلدم. ولی نمیگویم. برو از استاد مربوطه بپرس.»
تا خواستم دوباره چیزی بگویم، صدایش را بلند کرد و با تندی گفت: «گپ نزن که از صنف میکشمت. باز دَ روز امتحان میفامم چه کار کنم.»
تهدید استاد، و خصوصاً یادآوری از روز امتحان، باعث شد که ساکت شوم. این را در همان روزهای اول ورود به دانشگاه دریافته بودم که امتحان معبر سختی است و تقریباً هر استادی که وارد صنف میشد، به شکلی از امتحان بهعنوان یک رویداد ترسناک و بهمثابهی یک ابزار تهدید دانشجویان یاد میکرد. مثلاً یادم است که استاد مبادی حقوق میگفت که در امتحان ترم اول شما را غربال میکنم. ما اینقدر شاگرد کار نداریم. یا همین استاد میگفت که سوالات من جوابش یک کلمه است؛ اگر دو کلمه شود هم صفر و اگر همان یک کلمه هم دقیق و مطابق خواست من نباشد هم صفر!
با اینحال، اتفاق آن روز را خیلی جدی نگرفتم. اما روزهای بعدی، تقریباً در هر جلسهی درسی این مضمون، استاد یکبار با لحن تندی از من میخواست که دربارهی موضوعی مربوط به تاریخ معاصر جهان توضیح دهم. به گمانم سوالات را عمداً مبهم مطرح میکرد تا نتوانم جواب دقیق بدهم. مثلاً یادم میآید که یکبار پرسید: «بگو، اسپانیا چه میخواست؟» تا خواستم بپرسم که در کدام زمان و از کِی چه میخواست، با تحکُّم گفت: «بشین!»
در جلسات بعدی تقریباً هیچ سوال استاد را پاسخ گفته نتوانستم. این، باعث شد که «26 سرطان» بهصورت یک طعنه، به نامم تبدیل شود. از آن پس استاد در تمام طول آن تِرم، همیشه مرا بهنام «26 سرطان» صدا میزد. گمان میکنم که در هر جلسه به عمد یکبار با این نام مرا مخاطب قرار میداد و هر بار هم موجب خندهی همصنفیهایم میشد.
تا آخر ترم، تقریباً باور کرده بودم که استاد انتقامش را در روز امتحان خواهد گرفت. از اینرو، مرا در زمینهیی قرار داده بود که ناخودآگاه برگهی امتحان را بهعنوان میدان مقابلهی خود با استاد فرض کنم.
پایاننامهی دانشجو – بخش یازدهم
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه