مردی که از حاشیه‌ی محرومیت به بلندای مرجعیت رفت

اطلاعات روز

نویسنده: یاسین احمدی


بعضی زندگی‌ها را نمی‌توان فقط زندگی یک نفر دانست. گاهی سخن از یک فرد است، اما پشت سرش مسیری به درازای یک تاریخ ایستاده است؛ تاریخی سرشار از زخم، کوچ، تحقیر، امیدهای بربادرفته و باز هم با شوقی عجیب برای برخاستن. آیت‌الله العظمی اسحاق فیاض از همین گونه آدم‌ها بود. اگر او را فقط در فهرست مراجع نجف بگذاریم و بگوییم یکی از فقهای بزرگ معاصر بود، حرف درستی است، اما همه‌ی حقیقت را نگفته‌ایم. فیاض فقط یک فقیه نبود. او نشانه‌ای بود از این‌که گاهی حاشیه، اگر فرصت پیدا کند، می‌تواند به ستیغ قله‌های مرکز برسد و حتا به توان بازتعریف مرکز نیز دست یابد.

او از میان هزاره‌های افغانستان برخاست؛ از همان مردمی که نه تاریخ و نه حتا هم‌مذهبانش با آنان مهربان بوده‌اند. می‌دانیم که هزاره بودن، پس از روزگار عبدالرحمان، فقط یک نام قومی نبود. پشت این نام، قتل‌عام، کوچ اجباری و تصرف زمین‌ها و جایدادها نهفته بود. نسل‌های زیادی از هزاره‌ها در افغانستان و بیرون از افغانستان، نه در جایگاه صاحب فکر، رهبر و عالم، بلکه در چهره‌ی کارگر، مهاجر، سرباز، قربانی و آدم حاشیه‌ای دیده و فهمیده شدند. همین پیشینه است که زندگی فیاض را از یک موفقیت شخصی فراتر می‌برد. کودکی از جاغوری، از خانواده‌ی معمولی و محروم، با کوله‌باری پر از زخم و تحقیر تاریخی راه می‌افتد و به نجف می‌رسد. این جمله ساده است، اما پشت آن زندگی، سختی‌ای به تلخی زنده‌به‌گوری خوابیده است. نجف برای طلبه‌ای که از خاندان مشهور و دارای سرمایه و شبکه می‌آید، دشوار است؛ چه رسد به کسی که تقریبا چیزی جز استعداد، اراده و خاطره‌ی مرگ و تبعید، برای تعیین نسبت خود با جهان ندارد. فیاض نه از بیت نامدار و حوزوی آمده بود، نه نسب برایش اعتبار می‌ساخت، نه دولتی پشتش بود و نه رسانه‌ای حمایتش می‌کرد. اگر چیزی داشت، همان بود که دیر به چشم می‌آید، اما وقتی ریشه بگیرد دیگر نابود نمی‌شود: فهم، عطش دانستن و خاطره‌ی یک تاریخ تحقیر و بی‌پناهی.

نجف جایی نیست که در آن کسی با ادعا بزرگ شود. فضای درس و بحث، مخصوصا در مکتب آیت‌الله خویی، آسان نبود. خویی از آن استادانی بود که شاگرد باید در برابرش واقعا چیزی برای گفتن می‌داشت. فیاض در همان فضا رشد کرد و جدی گرفته شد. درسی که صدها طلبه و عالم در آن حاضر می‌شدند، جایی نبود که کسی فقط با تعارف و احساسات بالا بیاید. این‌که فیاض در میان شاگردان خویی جایگاه ویژه پیدا کرد، یعنی علم او از صافی سخت حوزه گذشته بود. درباره‌ی اعتماد علمی خویی به او نیز سخن بسیار گفته شده است؛ از جمله این‌که برخی تقریرات و نوشته‌های مهم پیش از انتشار، به نگاه دقیق او سپرده می‌شد. این‌ها، اگر درست فهمیده شوند، نشان می‌دهند که فیاض در متن سنت علمی نجف هم رهرو پذیرفته‌شده بود و هم پیش‌آهنگ قابل اعتماد.

بنیان‌های مرجعیت

اما درست همین‌جا یک مسأله‌ی پنهان سر باز می‌کند. مرجعیت شیعه در اصل باید بر علم، تقوا، عدالت و اجتهاد استوار باشد. همه همین را می‌گویند. اما آیا همیشه در عمل همین بوده است؟ واقعیت این است که در کنار علم، چیزهای دیگری هم در بالا آمدن یک مرجع، مانند خاندان، بیت، زبان، قوم، شهر، شبکه‌ی مالی، بازار، رسانه، رابطه با قدرت و گاهی احترام یا ترسی که از نام‌های بزرگ می‌آید، نقش داشته‌اند. این‌ها را نمی‌شود نادیده گرفت. بسیاری از مردم عادت کرده‌اند مرجع را از چند مرکز شناخته‌شده ببینند؛ از قم، نجف، مشهد، اصفهان و کربلا؛ از خاندان‌های معروف و از بیوتی که نام‌شان دارای وزنه‌ای تاریخی است. فیاض از این مسیر نیامد. همین مسأله حضور او را بیش از پیش حساس می‌کرد.

در روزگار پسافیاض، بسیاری، چه هزاره و چه غیرهزاره و حتا برخی مراکز علوم دینی ایران، با دیدی فروکاهنده به دست‌آوردها و مسیر دشوار طی‌شده‌ی او می‌نگرند. تلخ‌ترین سؤال ممکن این است که آیا همه‌ی مخالفت‌ها با فیاض علمی بود؟ صدالبته که نه. می‌دانیم که هر اختلافی را هم نباید به قومیت و سیاست فروکاست. در حوزه‌ علمیه، اختلاف درباره‌ی اعلمیت، روش فقهی، احتیاط، نوع استنباط و حتا سبک تدریس طبیعی است. فقه بدون اختلاف زنده نمی‌ماند. اما وقتی یک هزاره‌ی محروم، بی‌پشتوانه‌ی قدرت و خاندان، به مقام مرجعیت می‌رسد، نمی‌توان نقش ذهنیت‌های قومی و نسبی و کفایت و شجاعت غلبه بر آن‌ها را نادیده گرفت.

تبعیض همیشه فریاد نمی‌زند. گاهی مؤدب است. گاهی فقط سکوت می‌کند. گاهی نامی را که باید بزرگ ببیند، کوچک نگه می‌دارد. گاهی لهجه را بهانه می‌کند. گاهی می‌گوید هنوز معلوم نیست. گاهی آثار را نمی‌بیند. گاهی در دل خود می‌پرسد: مگر یک هزاره هم می‌تواند مرجع باشد؟ این پرسش را شاید کم‌تر کسی آشکارا بگوید، اما در لایه‌های پنهان جامعه‌ی مذهبی وجود داشته است.

درد هستی فیاض و مدرس خربید یا واعظ‌‌زاده‌ بهسودی فقط تعصب قومی نیست؛ او و امثالش با یک عادت تاریخی نیز روبه‌رو هستند؛ عادت به این‌که منزلت دینی باید از مسیر خاندان، نسب، شهر و شبکه عبور کند. در بخشی از فرهنگ مذهبی ما، سادات جایگاه عاطفی و معنوی مهمی دارند و این جایگاه ریشه‌ی تاریخی خودش را دارد. در میان سادات، عالمان بزرگ و انسان‌های شریف فراوان بوده‌اند. بحث بر سر نفی آنان نیست. مسأله از جایی شروع می‌شود که احترام به نسب، آرام‌آرام جای معیار علم را بگیرد؛ جایی که شجره‌نامه، ناگفته و نانوشته، از اجتهاد جلو بیفتد.

فیاض با زندگی خود این منطق را برهم زد. بی‌آن‌که جار بزند، گفت مرجعیت ارث نیست؛ دانش، تقوا، عمر سوخته و اراده برای شدن می‌خواهد. به همین دلیل، فیاض را می‌توان نشانه‌ی انتقالی آرام در فهم مرجعیت، از نسب به دانش، از بیت به مدرسه و از شهرت خانوادگی به قدرت دانش و استنباط دانست. او نگفت گذشته بی‌ارزش است؛ فقط نشان داد که گذشته نباید جای معیار را بگیرد. اگر مرجعیت بر اجتهاد بنا شده است، پس راه آن باید برای هر انسانی باز باشد؛ حتا برای کودکی که از پهنای تاریخ رنج و تحقیر آمده است. اگر علم معیار است، پس لهجه، قوم، بینی، فقر و جغرافیا نباید دیوار بسازند.

رابطه‌ی حوزه‌های ایران و دستگاه سیاسی منطقه با فیاض نیز از همین‌جا پیچیده می‌شود. مسأله فقط هزاره بودن او نبود، هرچند آن هم بی‌اثر نبود. او به سنت نجف تعلق داشت؛ سنتی که مرجعیت را پیش از هر چیز نهاد علمی و مستقل می‌فهمد، نه بازوی حکومت. فیاض با قرائتی که دین، سیاست و مرجعیت را کاملا در یک دستگاه متمرکز سیاسی حل می‌کند، همراه نبود. او برای رأی مردم، ساختار مدنی حکومت و نظارت دینی بر عدم مخالفت قوانین با اسلام جایگاه دیگری قائل بود.

چنین مرجعی برای هر دستگاه سیاسی‌ای که دوست دارد مرجعیت را در قاب رسمی و قابل مدیریت ببیند، استخوانی در گلو پنداشته می‌شود. قدرت، مرجع مستقل را برنمی‌تابد. قدرت حامی مرجعی است که بتوان نامش را در بیانیه‌ها آورد، سخنش را خرج مشروعیت کرد و جایگاهش را در مسیر رسمی نگه داشت. فیاض اما نه مرجع هیاهو بود و نه مرجع دولت. او هیچ‌گاه خود را به سیاست نفروخت. همین استقلال آرام او، گاهی از سخنرانی‌های تند سیاسی معنادارتر است؛ زیرا می‌گوید هنوز می‌شود دین را بیرون از اتاق قدرت نگه داشت.

از سوی دیگر، طالبان نیز با معنای فیاض مشکل دارد؛ حتا اگر هر روز نامش را نبرند. طالبان فقط یک حکومت نیست، یک تصور از انسان است؛ تصوری خشک، تنگ، حذف‌گر و سلسله‌مراتبی. در این تصور، زن باید حذف شود، شیعه باید خاموش بماند، هزاره باید فرودست باشد و دین باید در خدمت کنترل زندگی مردم قرار گیرد. حالا در برابر چنین نظمی، یک مرجع هزاره‌ی شیعه در نجف ایستاده است؛ فقیهی که درباره‌ی زنان، برخلاف دیدگاه سنتی اسلام، نگاه بازتری دارد، با تکفیر هیچ گروهی همراه نیست، از عقلانیت فقهی سخن می‌گوید و هزاره را در جایگاه مرجعیت نشان می‌دهد.

این نه‌تنها برای طالبان، بلکه برای تمامی معتقدان به برتری نسبی، یک مسأله‌ی تلخ مذهبی و یک شکست نمادین است. تاریخ افغانستان گواه است که قدرت، هزاره‌ی خاموش را بهتر تحمل می‌کند تا هزاره‌ای را که صاحب مدرسه، فتوا و اعتمادبه‌نفس تاریخی شده باشد.

کارنامه

فیاض از نظر فقهی نیز هرگز یک نماد قومی نبود. کارنامه‌ی او پردامنه‌تر از آن است که در افتخار قومی خلاصه شود. او در سنت نجف ریشه داشت، اما سنت را مانند یک دیوار بسته نمی‌فهمید. در مسأله‌ی زنان، دیدگاه او برای فضای فقهی شیعه قابل توجه است. او حضور زنان را در مقام‌هایی مانند قضاوت، ریاست، مدیریت سیاسی و مسئولیت‌های عمومی از اساس ناممکن نمی‌دانست. معیار اصلی برای او شایستگی، توانایی و نبود دلیل معتبر برای منع بود. در جهانی که هنوز بسیاری از زنان زیر بار عادت‌های دینی، قومی و خانوادگی خرد می‌شوند، این یعنی فقه می‌تواند از درون خودش به نفع کرامت انسان سخن بگوید.

در مورد استقلال اقتصادی زنان نیز نگاه او روشن بود. زن مالک دارایی و دسترنج خود است و مرد حق ندارد اموال او را مال خود بداند. شاید در ظاهر این حرف ساده به نظر برسد، اما در بسیاری از جوامع سنتی که زن خود جزئی از دارایی‌های یک مرد است و با تصریح روشن آیه‌ی «الرجال قوامون علی النساء»، زن از دایره‌ی اختیارات انسانی‌اش خارج می‌گردد، همین اصل ساده از اندیشه‌های وی می‌توانست سبب تنهایی‌اش در جهان فقاهت شود.

می‌دانید که زن در بسیاری جاها هنوز در سایه‌ پدر، شوهر و قبیله تعریف می‌شود. فیاض با چنین نگاهی، زن را انسانی مستقل و صاحب حق می‌بیند، نه موجودی که شخصیت حقوقی‌اش همیشه از مردان اطرافش عبور کند.

در مسائل اقتصادی جدید نیز او نماینده‌ی فقهی بود که نه‌تنها از جهان امروز نمی‌ترسد، بلکه در پی تحلیل آن است. بانک، بورس، اوراق بهادار و قراردادهای تازه‌ی مالی بخشی از زندگی انسان معاصر است. نمی‌شود فقه را زنده دانست و نسبت به این‌ها بی‌اعتنا ماند. فیاض کوشید این پدیده‌ها را تحلیل کند، صورت‌های درست و نادرست آن‌ها را از هم جدا سازد و برای مردم راهی عملی نشان دهد. این کار، فقه را از گوشه‌ی کتاب‌خانه بیرون می‌آورد و در بازار، بانک، قرارداد، معیشت و زندگی روزمره می‌نشاند. او فقه را برای زندگی می‌خواست، نه زندگی را برای فقه.

در رابطه با اهل سنت نیز او به راه تکفیر و نفرت نرفت. عراق پس از سقوط صدام زخمی بود؛ انفجار، انتقام، خون، بی‌اعتمادی و جنگ فرقه‌ای همه جا را فرا گرفته بود. در چنین وضعیتی، یک کلمه از مرجع دینی می‌توانست آتش را شعله‌ورتر کند یا اندکی از خشونت بکاهد. فیاض از عالمانی بود که بر حرمت جان مسلمان، همزیستی، حقوق شهروندی و دوری از تکفیر تأکید داشت. این بخش از کارنامه‌ی او شاید در نگاه اول کم‌تر دیده شود، اما بسیار مهم است. فقیهی که در زمان نفرت، زبان آرامش و سکون را حفظ می‌کند، فقط فتوا نمی‌دهد؛ از جان جامعه محافظت می‌کند.

نظم علمی او نیز بخش بزرگی از کارنامه‌ی سترگش بود. فیاض سال‌ها درس گفت، نوشت، بحث کرد، شاگرد پروراند و در فضای سخت نجف دوام آورد. تدریس برای او کار تشریفاتی نبود. در روایت‌های حوزوی از استمرار درس او، دقتش و جدی گرفتن بحث علمی سخن گفته‌اند. آثار فقهی و اصولی او نیز نشان می‌دهد که ذهنی منظم و روشن داشت. بعضی نوشته‌های او، در مقایسه با متون بسیار پیچیده و سنگین حوزه، روان‌تر و دسته‌بندی‌شده‌تر هستند. انگار نمی‌خواست طلبه را زیر انبوه اصطلاحات پیچیده رها کند. دشوار می‌نوشت اگر بحث دشوار بود، اما بی‌دلیل پیچیده و مبهم نمی‌نوشت.

سادگی زندگی او را هم نباید به یک جمله‌ی تشریفاتی فروکاست. خیلی‌ها درباره‌ی زهد حرف می‌زنند. خیلی‌ها نیز اگر به مقام برسند، گذشته‌ی فقیرانه‌ی خود را فراموش می‌کنند و میان خود و مردم دیوار می‌کشند. فیاض چنین نکرد. خانه و دفتر ساده، دوری از نمایش، بی‌علاقگی به تشریفات مرجعیتی و آن سبک آرام نجفی، همه نشان می‌داد که او مقام دینی را سلطنت نمی‌فهمد. از فقر آمده بود، اما وقتی بالا رفت، فقر مردم را تحقیر نکرد. شاید همین سادگی، برای مردمی که قرن‌ها محرومیت را چشیده‌اند، از بسیاری سخنرانی‌ها صادقانه‌تر باشد.

با همه‌ی این‌ها، باید مراقب بود که فیاض را فقط در قاب هزاره بودن زندانی نکنیم. او از هزاره‌جات برخاست و این بسیار مهم است؛ زیرا از دل تاریخ زخمی آمده بود. اما بزرگی او فقط در هزاره بودن نیست. او به باور و ایمان همه‌ی جهان شیعه تعلق دارد. اگر بگوییم او فقط مرجع هزاره‌ها است، ناخواسته مقام او را کوچک کرده‌ایم. درست‌تر این است که بگوییم او از رنج هزاره برخاست، اما در نبض مرجعیت شیعه جاری شد. ریشه‌اش خاص بود، اما ثمره‌اش عمومی شد.

برای هزاره‌ها، البته معنای او عمیق‌تر است. جامعه‌ای که بارها شنیده است: «تو نسل مغولی، تو حق رهبری نداری، تو باید تابع بمانی»، با فیاض می‌تواند زاویه‌ی دیدش را طور دیگری عیار کند. او به هزاره‌ها فقط افتخار نداد؛ افق داد. نشان داد که رنج، آخرین تعریف انسان نیست. از دل محرومیت نیز می‌شود تا آخرین ستاره رفت و با جهان سخن گفت. هزاره در چهره‌ی فیاض فقط قربانی نیست؛ تولیدکننده‌ی دانش و باور نیز هست.

بررسی کارنامه‌ی وی در کنار شهید مزاری، این معنا را روشن‌تر می‌کند. مزاری هزاره را در میدان سیاست از خاموشی بیرون کشید و عدالت و قدرت را به زبان زندگی ترجمه کرد. فیاض هزاره را در میدان مرجعیت و فقاهت از حاشیه‌ی ذهنی جامعه‌ی شیعه بیرون آورد و بر کرسی مرجعیت نشاند. یکی گفت هزاره باید در قدرت سیاسی دیده شود. دیگری نشان داد هزاره می‌تواند در بالاترین سطح معرفت دینی بایستد. این دو راه یکی نیستند، اما هر دو به درد تاریخی حذف شدن انسان هزاره از متن تاریخ پاسخ می‌دهند.

شاید به همین دلیل است که مخالفت با فیاض و واعظ‌زاده‌ بهسودی از یک جا نمی‌آید. بخشی از ذهنیت نسب‌محور از این دو آسوده نیست، زیرا این‌ها نشان می‌دهند که شجره‌نامه کافی نیست. بخشی از نگاه قومی و نژادی نسب‌محور آن‌ها را نمی‌پذیرد، زیرا یک هزاره را شایسته‌ی رسیدن به مقام مرجعیت نمی‌داند. دستگاه سیاسی نیز با استقلال آنان راحت نیست. هر نظم ضدشیعی و ضدهزاره با معنای نمادین آنان در میدان هستی مشکل دارد. برخی سنت‌های خشک نیز با فتاوای بازتر فیاض درباره‌ی زنان، اقتصاد جدید و همزیستی مذهبی کنار نمی‌آیند.

این مخالفت‌ها تک‌علتی نیستند؛ مثل خود زندگی او، لایه‌لایه‌اند. اما هیچ‌کدام از این‌ها اصل ماجرا را عوض نمی‌کند. فیاض ایستاد؛ آرام، بی‌سروصدا، دور از نمایش، اما استوار. لازم نبود برای اثبات خود فریاد بزند. راهی که رفت، خودش حرف می‌زد: از جاغوری تا نجف، از فقر تا مرجعیت، از حاشیه تا بی‌نهایت متن. همین مسیر کافی بود تا شکوه و هیبت کاخ تحقیر فرو ریزد.

آیت‌الله اسحاق فیاض از آن چهره‌هایی است که شاید در ظاهر آرام زندگی کنند، اما حضورشان معنایی بلند دارد. او مرجع دولت، تبلیغات و تشریفات نبود. فقیهی بود که از محرومیت برخاست، در نجف ریشه گرفت، با دانش بالا آمد، در سادگی ماند و با استقلال خود به مرجعیت شیعه یادآوری کرد که معیار نهایی باید علم باشد، نه نسب و نه قدرت. زندگی او همین را می‌گوید: تاریخ، هرچند سنگین باشد، حکم آخر را صادر نمی‌کند. انسان می‌تواند از میان فقر و تحقیر برخیزد و جایی بایستد که دیگران ناچار شوند او را جدی بگیرند. فیاض درد تاریخی خود را، به جای تبدیل کردن به نفرت، به دانش تبدیل کرد. شاید همین، بزرگ‌ترین میراث او باشد. از حاشیه آمد، اما فقط وارد مرکز نشد؛ آرام‌آرام به مرکز یادآوری کرد که اگر علم معیار است، پس هیچ انسانی را نباید به دلیل قوم، لهجه، فقر یا نسبش نادیده گرفت. جایگاه فیاض، هر بار که مخالفانش می‌کوشند انکارش کنند، به‌صورت مضاعف محکم می‌شود؛ برای این‌که او از آن ایستگاهی که بتوان انکارش کرد، فرارفته و به شکوهی دست یافته بود که نفی و انکار نمی‌پذیرفت.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه