شیبانی خان هرات و قندهار را از تصرف اخلاف سلطان حسین بایقرا بیرون آورده، اداره‌ی قندهار را به فرزندان امیر ارغون سپرد. اسماعیل در جنگ معروف مرو، شیبانی خان را به قتل رساند. با این حال، پس از اسماعيل، اخلاف او همواره با احفاد شيباني خان در حدود خراسان درگيرى داشتند؛ تا اين‌كه دین‌محمد خان آخرين فرد سلسله‌ی شیبانی در سال ١٠٠٧ قمری به‌دست شاه عباس اول کشته شد و حکمرانان بعدی اوزبک به حکومت در حدود بلخ و بخارا اکتفا کرده، از تعرض به حدود صفوی بازماندند.

  • داکتر محی‌الدین مهدی

مقدمه

معلومات تاریخی: در این مقاله چندین بار از دولت تیموری یا بابری هند، دولت صفوی، و شیبانی‌ها ذکر شده است. موسس دولت تیموری هند، ظهیرالدین محمد ملقب به بابر است و به پنج پشت به امیر تیمور گورکان می‌رسد. بابر پادشاه فرغانه بود؛ اما از اثر فشار عموزاده‌ها و تهدیدات محمد خان شیبانی -بنیان‌گذار سلسله‌ی شیبانی اوزبک و حکمران ماوراءالنهر- تاب ایستادگی در خویش ندیده، در سال ٩١٠ قمری به کابل آمده، کابل را از قبضه‌ی فرزندان ارغون (از امرای سلطان حسین بایقرا، آخرین پادشاه تیموری هرات) بیرون آورد. بابر بعد از پنج بار لشکرکشی به جانب هند، سرانجام در سال ٩٣٢ قمری موفق به شکست‌دادن سلطان ابراهیم لودی -پادشاه افغان در هندوستان شمالی- شد. با فتح دهلی سلسله‌ی مقتدر مغولی یا تیموری یا بابری را در آن سرزمین تأسیس کرد. سلسله‌ی بابری در سال ١٢٧۵ق/ ١٨۵٧م توسط انگلیس‌ها منقرض شد.

دولت صفوی در سال ٩٠٧ قمری توسط شاه اسماعیل اول که از احفاد شیخ صفی‌الدین اردبیلی بود، تأسیس شد. شاه اسماعیل در طول حکمرانی بیست‌وهفت ساله‌ی خویش با دو حریف نیرومند، «عثمانی‌ها در غرب و اوزبک‌ها در شرق» روبه‌رو بود. اسماعیل به‌رغم شکستی که در ناحیه‌ی چالدران (شمال غرب تبریز) از سلطان سلیم عثمانی خورد (٩٢٠ق/ ١۵١۴م)، توانست موازنه‌ی قوا و حدود غربی قلمرو خویش را حفظ کند و تا آخر سلطنت خویش در یک متارکه‌ی اعلان‌ناشده با ترک‌ها به‌سر برد.

شیبانی خان هرات و قندهار را از تصرف اخلاف سلطان حسین بایقرا بیرون آورده، اداره‌ی قندهار را به فرزندان امیر ارغون سپرد. اسماعیل در جنگ معروف مرو، شیبانی خان را به قتل رساند. با این حال، پس از اسماعيل، اخلاف او همواره با احفاد شيباني خان در حدود خراسان درگيرى داشتند؛ تا اين‌كه دین‌محمد خان آخرين فرد سلسله‌ی شیبانی در سال ١٠٠٧ قمری به‌دست شاه عباس اول کشته شد و حکمرانان بعدی اوزبک به حکومت در حدود بلخ و بخارا اکتفا کرده، از تعرض به حدود صفوی بازماندند. سلسله‌ی صفوی در سال ١١۴٨ قمری توسط نادرافشار خاتمه یافت.

معلومات جغرافيايى: قندهار يعنى مركز ولايتى به همين نام در جنوب افغانستان كنونى، از سال ٩١٢ق/ ١٥٠٧م تا سال١١٦٠ق/ ١٧٤٧م (یعنی در فاصله‌ی زمانی تقریباً ٢٥٠ سال كه موضوع بحث این مقاله است)، چهارده بار توسط قدرت‌هاى منطقوى و محلى تسخير شده كه در اين جريان همواره جابه‌جایی‌های قومی، به ضرر ساكنان بومى اين ديار صورت گرفته و ترکیب اتنوگرافی آن دگرگون شده است.

وقتی در مباحث تاریخ و جغرافیا از قندهار نام برده می‌شود، مانند هر اسم جغرافیایی دیگر، دو مقوله‌ی جدا از هم، به ذهن متبادر می‌شود: یکی قندهار به‌عنوان یک شهر که با تفاوت‌های اندک در مختصات طول و عرض جغرافیایی، در موقعیت موجود آبادان بوده است. نام قندهار برای مدت بیش از شش قرن (یعنی پس از قرن چهارم) در منابع تاریخی و جغرافیایی ذکر نشده است (کندهار = گندوفار، محی‌الدین مهدی) تا این‌که در مسکوکات مربوط به سلطان‎حسین بایقرا (متوفی سال٩١٣ق) ظاهر شد (محمد ولی زلمی؛ کندهار، ص ٣٧).

مقوله‌ی دوم قندهار به‌عنوان ولایت، ایالت یا صوبه است که باز هم مانند هر جغرافیای سياسى و ادارى دیگر، دستخوش تحول و تغيير بوده است.

چون بیش‌تر این بگیر و بستان، و دست‌به‌دست‌شدن میان دولت تیموری هند و دولت صفوی ایران بوده، پس حدود جغرافیای قندهار به‌عنوان صوبه یا ولایت، از دید هریک از این دو قدرت فرق می‌کرده است. ابوالفضل علّامى مورخ هندی حدود قندهار را اين‌گونه تحديد مى‌كند: «درازا از قلات پنجاه (؟) تا غور و غربستان (؟) سه‌صد کروه، پهنا از سنده تا فره دوصد و شصت. آفتاب برآمد سند، شمال غور و غرجستان، جنوب سیوی، و نشستنگاه آفتاب فره کابل و غزنین میان شرق و شمال» (آیین‌اکبری، ج۲، ص۳۷۹).

اما وقتی به ولایت قندهار از منظر صفویه می‌نگریم، حدود شرقی آن قلات غلزایی (تاریخ جهانگشای نادری، «منزل کمانک چهار فرسخی قلات» ص٣٠۴)، حدود شمالی آن مجاری علیای رود هیرمند، حدود جنوبی آن ریگستان، و حدود غربی آن به مرزهای فراه می پیوسته است. لابد اوزبک‌ها در دوره‌ی تسلط شیبانی خان بر قندهار، بر همین حدود حکم‌روایی داشتند. اما خانواده‌ی ارغون مرزهای شرقی قندهار را تا کناره‌های رود سند توسعه دادند.

محمدولی زلمی نواحی ذیل را شامل قندهار می‌داند: فراه، هلمند، روزگان، کندهار، زابل، کتواز، کویته، دیره‌ی اسماعیل خان، و دیره‌ی غازی خان [کندهار، ص٢].

دست‌به‌دست‌شدن‌ها:

١. بابر که از سال ٩١٠ قمری حاکم کابل شده بود، در سال ٩١٢ق/ ١۵٠٧م شجاع بیگ نبیره‌ی سلطان حسین بایقرا را که حکمران قندهار و زمین‌داور بود، شکست داده، آن خطه را به تصرف خویش درآورد. بابر اداره‌ی قندهار را به ناصر میرزا برادر خود سپرده به کابل عودت کرد.

٢. اما به محض بازگشت بابر به کابل، شیبانی خان آن‌جا را از تصرف ناصرخان بیرون آورده، حکومت آن‌جا را به ارغوانیان سپرد.

٣. شیبانی خان در سال ٩١۶ق/ ١۵١٠م در نبردی با شاه اسماعیل صفوی در مرو، به‌دست لشکریان او کشته شد و هرات و فراه به تصرف صفویه درآمد. بابر از این فرصت استفاده کرده بار دیگر قندهار را متصرف شده، اداره‌ی آن را به کامران میرزا پسرش سپرد.

۴. بعد از اسماعیل صفوی، امرای اوزبک بار دیگر هرات را متصرف شدند تا آن‌که شاه طهماسب در سال ٩۴٣ق/ ١۵٣٧م آن را باز پس گرفت و آن‌گاه به فکر تسخیر قندهار افتاد. او قندهار را محاصره کرد، مدافعان بابری یارای مقاومت در خود ندیده، امان خواسته و تسلیم شدند. این نخستین باری بود که صفوی‌ها بر قندهار مسلط شدند.

۵. اندکی بعد از بازگشت شاه طهماسب، کامران میرزا (پسر دوم بابر) با لشکر گران از لاهور به صوب قندهار مارش کرده، سرزمین‌های از دست‌رفته را بازپس گرفت. شاه طهماسب به‌دلیل درگیری‌های که در غرب با عثمانی‌ها داشت، نتوانست برای استرداد قندهار اقدامی کند.

۶. همایون جانشین بابر در سال ٩۴٧ق/ ١۵۴١م از شیرشاه سوری شکست خورد و به سبب نفاقی که برادرانش با او در پیش گرفتند، در هیچ جای قلمرو وسیع هند بابری نتوانست اقامت کند؛ به شاه طهماسب پناه آورد. طهماسب پسر خویش سلطان مراد میرزا را در رأس یک سپاه چهارده‌هزار نفری در معیّت همایون گماشت و از او قول گرفت که بعد از دست‌یابی مجدد بر تخت هندوستان، قندهار را به مراد میرزا واگذار کند. همایون به کمک این سپاه در سال٩۵٠ قمری قندهار را از دست برادر خویش عسکری میرزا بیرون آورد. اما در این خلال مراد میرزا را مرگ زودرس فرارسید. همایون نایب او را که بوداغ خان نام داشت، به‌جانب ایران مرخص کرده، اداره‌ی قندهار را به‌دست خویش گرفت.

٧. همایون در سال ٩۶٣ق/ ١۵۵۶م درگذشت. شاه طهماسب با استفاده از این فرصت، توجه شاه محمد قلاتی، حاکم بابری قندهار را جلب کرده، برادرزاده‌ی خویش بنام سلطان‌حسین میرزا را مأمور تصرف قندهار ساخت. او در سال ٩۶۵ق/ ١۵۵٨م آن شهر را متصرف گشت، و تا سال٩٨۴ق/ ١۵٧۶م که سال مرگ شاه طهماسب بود، قندهار به تصرف صفویه باقی ماند.

٨. در فاصله‌ی مرگ شاه طهماسب تا جلوس شاه عباس اول بر تخت سلطنت صفوی (سال٩٩۵ق)، اداره‌ی قندهار به‌دست میرزایان صفوی بود؛ آنان در این مدت که هرج‌ومرج بر ایران حکم‌فرما بود، با استقلال از مرکز (اصفهان) بر قندهار حکومت داشتند. اما به سبب ناامیدی از شاه جوان یعنی عباس اول و بیم از حمله‌ی حکمرانان اوزبک، دو شاهزاده‌ی صفوی حاکم بر قندهار، آن شهر را با توابع آن در سال ١٠٠٠ق/  ١۵٩٢م به جلال‌الدین اکبر پادشاه مقتدر تیموری هند تسلیم کردند. شاه عباس که تا سال ١٠٠٧ق/ ١۵٩٨م مصروف بیرون آوردن خراسان از تصرف امرای اوزبک بود، ضمن نامه‌ای به اکبر پادشاه، که در آن خبر پیروزی بر اوزبکان را اشعار می‌داشت، با اشاره‌ی زیرکانه‌ و خواهش دوستانه، واگذاری قندهار به بندگان خویش را خواستار شد. اکبر ملتمس شاه عباس را نادیده گرفت، و تا وقت مرگش در سال ١٠١۴ق/ ١۶٠۵م قندهار در تصرف امرای اکبری باقی ماند.

٩. شاه عباس اول، اکبر پادشاه را پدر خطاب می‌کرد؛ ازین‌رو وجود او را مانع اخلاقی پنداشته، از اقدام برای بازپس‌گیری قندهار فروگذاشت می‌کرد. ولی با مرگ اکبر این مانع برطرف شد؛ و شاه عباس طی نامه‌ای به نورالدین جهانگیر جانشین او (١٠٣٧-١٠١۴ق)، ضمن تعزیت و تهنیت بر مرگ پدر و جلوس پسر، این عبارت را درج نامه کرد: «… در باب قندهار که داخل خراسان و ملک موروث این برادر… است، سزاوار محبت و مقتضای طرفین آن‌ست که آن برادر کامگار، به جهت رفع طعن اضداد، آن ملک را که از ولایت هندوستان به غایت دور و در این میانه «سنگ شاهراه محبت» است، به این برادر مهر گزین بازگذارد» (عالم آرای عباسی، ج٣، ص ١۶٠٨). اما جهانگیر نیز مانند پدر به ملتمس شاه عباس وقعی نگذاشت؛ همان بود که شاه صفوی در سال ١٠٣١ق/ ١۶٢١م از مسیر خراسان عازم قندهار شد و طی یک حمله‌ی غافل‌گیرانه آن شهر را مسخر کرد. جهانگیر که مصروف سرکوب شورش پسرش شاه جهان بود، کاری از پیش برده نتوانست و به ارسال نامه‌ی گِله‌آمیز اکتفا کرد.

١٠. شاه جهان جانشین جهانگیر (١٠٣٧ق/ ١۶٢٧م) با قطع هرگونه مراسله با شاه صفی جانشین شاه عباس (١٠٣٨ق/ ١۶٢٨م)، باب دشمنی میان دو دولت را گشود. با جلب توجه‌ی علی‌مردان خان حاکم صفوی قندهار که از شاه صفی ناراض بود، موفق به تصرف قندهار شد. شاه صفی در سال ١٠۵١ق/١۶٣١م از اصفهان به عزم بازپس‌گیری قندهار وارد کاشان شد؛ ولی در همان‌جا جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.

١١. شاه عباس دوم جانشین شاه صفی (١٠۵٢ق/ ١۶۴٣م) باب مراسله را با شاه جهان گشود و طی نامه‌ای از شاه جهان خواست قندهار را به امرای صفوی واگذار کند: «… اگر نظر به روابط پدر و فرزندی کرده، خرابه‌ی قندهار را به این فرزند صداقت‌کیش صدق‌اندیش تفویض کنند» (عباسنامه، شرح زندگانی ٢٢ ساله‌ای شاه عباس ثانی). ولی‌‌شاه‌جهان نیز مانند اسلافش درخواست شاه عباس ثانی را اجابت نکرد. ازین‌رو مشارالیه در سال ١٠۵٩ق/ ١۶۴٩م «ملک قندهار را که در زمان نواب خاقان رضوان مکان [شاه صفی] … به سبب غدر و مکر والی هندوستان از اختیار دولت ایران خارج شده بود، به حیطه‌ی تصرف و قبضه‌ی تسخیر در آورد» (عباسنامه، ص٩٣). شاه عباس دوم، دولت خان، حاکم گورکانی قندهار را پس از پنجاه‌ودو روز محاصره، مجبور به تسلیمی کرد. شاه‌جهان برای بازپس‌گیری قندهار بدان‌صوب لشکر کشید، ولی موفقیتی به‌دست نیاورد و قندهار تا پایان حکومت سلسله‌ی صفوی در دست ایرانیان باقی ماند.

١٢. مدت تقریبا صد و پنجاه سال (از ٩١٢ تا ١٠٥٩ق)، كه يازده بار شهر قندهار دست‌به‌دست شد، فرصت مناسبى براى طوايف افغان غلزايى و ابدالى پيش آمد تا زندگى چادر نشينى را رها كرده، از نواحى دوردست ولايت قندهار، به اطراف شهر تقرب کرده و ده نشين شوند.

هر چند دولت‌هاى تيمورى و صفوى، به نوبت براى مناطق تحت نفوذ اين دو طايفه حكم‌ران مى‌گماشتند، ولى آنان را در تنظيم امور داخلى‌شان آزاد مى گذاشتند. معمولا افغانان ابدالی حاكميت صفوى‌هاى شيعه مذهب را بر حاكميت تيمورى‌هاىِ سنى مذهب ترجيح مى‌نهادند. زيرا پادشاهان تيمورى، بلوچ‌ها يا هندوها را كه افغانان از آنان نفرت داشتند، بر آنان حاكم مى‌ساختند (انقراض سلسله‌ی صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص ٩۵).

به‌رغم دست‌يابى به اين فرصت‌هاى مساعد، بنابر اختلاف شديدى كه در ميان دو طايفه‌ی مذکور بر سر چراگاه و آب بروز کرد، ابدالیان تاب ایستادگی در برابر غلزایی‌ها نیاورده، از جانب شاه عباس اول در حدود هرات جا داده شدند و نواحی اطراف قندهار به تصرف غلزایی‌ها افتاد.

اما غلزایی‌ها اقدامات دولت صفوی را جانبداری از ابدالی‌ها تلقی کرده، در پی تأمین روابط با اورنگزیب (١٠۶٧ تا ١١١٨ق) جانشین شاه جهان برآمدند. اورنگزیب که جواب منفی در باب استرداد قندهار از سلطان‌حسین صفوی (١١٠۵ تا ١١٣۵ق) دریافت کرده بود، به فکر بازپس‌گیری قندهار به کمک غلزایی‌ها افتاد. ولی دولت صفوی متوجه این نکته شده، در پی استمالت از غلزایی‌ها برآمد. همان بود که گرگین خان حکمران قندهار، میرویس خان سردار قبیله‌ی هوتک را به منصب «کلانتری» تمام طوایف افغان (اعم از غلزایی و ابدالی) منصوب ساخت. ولی هم تعصب غیرقابل تحمل اصفهان، و هم ظلم و تعدی گرگین، میرویس را مجبور ساخت تا در سال ١١٢١ق/ ١٧٠٩م گرگین را از میان بردارد و به حکومت صفوی بر قندهار خاتمه بدهد. میرویس طی نامه‌ای که در اواخر سال ١١٢١ق/ ١٧٠٩م عنوانی کارگزاران دولت بابری در کابل نوشت، علاقمندی خود را به تبعیت از آن دولت این‌گونه اظهار کرد: «ما افغان‌ها نسبت دیگر کشورهای مسلمان، به دوستی و همسایگی پادشاه هندوستان فخر می‌کنیم و بنابراین امیدواریم به‌خاطر مذهب خود، با ما مساعدت خواهند کرد» (افغان افغانستان، ص ٧٧).

میرویس خان بعد از دفع حمله‌ و قتل خسروخان -برادر زاده‌ی گرگین بتا یخ١١٢۴ق- قاصدی را با نه طغرا مهر و یک صد و یک روپیه‌ی مسکوک که بر روی آنها نام پادشاه هند حک شده بود، به دهلی فرستاد. اما بنا به بی ثباتی اوضاع در دولت تیموری هند، فرخ سیر فقط با نوشتن نامه‌ی دوستانه و اعطای لقب «حاجی امیر خان»، و ارسال تحفه‌ی شمشیر و فیل او را مورد نوازش قرار داد. هر چند حکومت هند هیچگاهی نتوانست بر قندهار مسلط گردد، ولی به قول عزیزالدین وکیلی این نامه ثابت کرد که «حکومت مرکزی غلزایی در قندهار استقلال سیاسی ندارد»[ابدالیان قندهار قبل از احمد شاه کبیر، ص٢٠٧].

محمود فرزند میرویس خان به حکومت قندهار قانع نبود. ازین‌رو، عبدالزیز خان عم خود را که سرِ سازش با صفوی‌ها را داشت، از میان برداشت و اصفهان پایتخت صفوی را متصرف شد. پس از او شاه‌اشرف پسر عبدالعزیز بر بیش‌تر قسمت‌های ایران مسلط شد.

برخی از ایرانیان حکومت افغانان غلزایی بر ایران را «فتنه‌ی افاغنه» می‌خوانند (عباس پرویز، تاریخ دوهزار و پنج‌صد ساله‌ی ایران؛ ج٣ ص ٣٣). به همین خاطر برخی از مورخین افغان آن دوره را «رستاخیز افغان‌ها» می‌دانند (حسن کاکر، افغان افغانستان، ص ٨٠). اما یک مورخ منصف ایرانی به‌نام یوسف متولی حقیقی، درباره‌ی سلطه‌ی سی ساله‌ی غلزایی‌ها می‌نویسد: «اگرچه پذیرفتن خون‌ریزی‌ها و غارت‌گری‌های بی‌حساب غلزاییان با عنوان رستاخیز افغان‌ها در تاریخ ایران و افغانستان، معقول به‌نظر نمی‌رسد، اما نفی حاکمیت افغان‌های هم‌نژاد با ایرانیان به‌عنوان یک سلسله‌ی کوچک و کم‌دوام ایرانی [و فتنه‌خواندن آن] در شرایطی که حکام غیرایرانی قرن‌ها و در قالب سلسله‌های مقتدر بر ایران حکم رانده بودند، نیز نمی‌تواند چندان جالب توجه باشد» (ایران و افغانستان، ص ١٠۴).

١٣. طهماسب دوم فرزند سلطان‌حسین صفوی، که در زمان محاصره‌ی اصفهان در قزوین به‌سر می‌برد، با توجه به اسارت پدرش، دعوای سلطنت کرد و به‌زودی از چهار سو لشکریانی بر او گرد آمد و سران قبایل و بزرگان طوایف به او پیوستند. از آن جمله نادر قلی افشار که قیادت طوایف ترکمن را به عهده داشت، به دفع افغان‌ها، عثمانی‌ها و روس‌ها از قلمرو صفوی قیام کرد. اشرف در ناحیه‌ی مهمان‌دوست دامغان از نادر شکست خورد (١١۴٢ق/ ١٧٢٠م) و به اصفهان عقب‌نشینی کرد. اما نادر دست از تعقیب او برنداشت تا سرانجام در کوهستان قفس در زرقان به‌دست بلوچ‌ها کشته شد و حاکمیت هشت‌ساله‌ی غلزایی‌ها بر اصفهان پایان یافت.

در قندهار شاه‌حسین برادر محمود حکمرانی داشت. او از یک‌سو با فرستادن نامه‌ به نادر، به شرط ابقایش در حکومت قندهار، خواهان صلح شد؛ از سوی دیگر در پی جلب حمایه‌ی ابدالیان هرات غرض مقابله با نادر برآمد. امری که به سختی ممکن بود جامه‌ی عمل بپوشد؛ زیرا شدت مخالفت میان دو طایفه‌ی افغان یعنی ابدالی و غلزایی تا حدی بود که احمدشاه ابدالی در نامه‌ی خویش به سلطان مصطفی سوم پادشاه عثمانی، غلزایی‌ها را «اشرار نابکار» خواند که «از هر طرف سر برآورده، مصدر فتنه و شرارت» شدند (مهدی فرخ، تاریخ سیاسی افغانستان، ص ٧٨ به بعد).

نادر در سال ١١۴٩ق/ ١٧٣۶م با هشتادهزار عسکر به‌سوی قندهار مارش کرد؛ شاه‌حسین که تاب مقاومت در خود ندید، به استحکام قلعه‌ی قندهار همت گماشت و با فراهم‌آوری آذوقه‌ی فراوان، برای مقابله با محاصره‌ی طولانی آمادگی گرفت. نادر با ملاحظه‌ی این وضعیت به بنای شهر جدید به‌نام نادرآباد، در جوار قندهار قدیم فرمان صادر کرد. شاه‌حسین بعد از یک سال و اندی مقاومت به شرط امان جان، تسلیم شد. نادر او را با خانواده‌اش به مازندران تبعید کرد. بدین ترتیب قندهار بعد از سی سال جدایی از قلمرو صفوی، در سال ١١۵١ق/ ١٧٣٨م بار دیگر به تصرف ایرانیان در آمد.

١۴. ذوالفقارخان و احمدخان فرزندان زمان‌خان ابدالی که بعد از شکست ابدالیان هرات از نادر و از بیم تنبیه الله‌یارخان (بنابر دشمنی‌های ذات‌البینی) حاکم ابدالی آن شهر به قندهار پناه آورده بودند، به دستور شاه‌حسین زندانی شد؛ نادر آن دو برادر را نیز به مازندران تبعید کرد. ذوالفقار خان در این تبعید درگذشت، ولی نادراحمد خان را در سال ١١۵٣ق/ ١٧٣١م (حین بازگشت از هند) نزد خویش فراخواند و رتبه‌ی «یساول حضور» به او داده، از ملتزمین رکاب ساخت. به تدریج به مراتب او افزود تا آن‌که ریاست نگهبانان مخصوص را به‌دست آورد.

نادر درحالی‌که قلمرو وسیعی از سند تا دجله و از خوارزم تا بحر عمان را به تصرف داشت، با توطیه‌ی تعدادی از سردارانش، در فتح آباد قوچان به قتل رسید١١۶٠ق/ ١٧۴٧م. احمدخان که در این موقع در معیّت نادر بود و سرکردگی دسته‌ای از سربازان افغان و اوزبک را به عهده داشت، پاس حقوق اوجاق (ولی نعمت) را مرعی داشته، بعد از زدوخورد با دسته‌های یاغی و با به‌دست‌آوردن مهر سلطنت نادر و الماس کوه نور، خانواده‌ی نادر را برداشته به مشهد رسانید و خود با دسته‌های مسلح افغان و اوزبک راه قندهار در پیش گرفت. تازه قندهار را متصرف گشته بود که کاروانی به رهبری ناصرخان، والی صوبه‌ی کابل و محمدتقی خان اخته‌بیگی شیرازی از سرداران نادر، حامل مبلغ بیست‌وشش کرور روپیه از مالیات پنجاب، سند و کابل به قندهار رسید. آنان از قتل نادر حین ورود به قندهار آگاه شدند؛ ناگزیر پول مذکور را به احمدخان تحویل داده، اسباب سلطنت او را بیش از پیش فراهم آوردند. بدین ترتیب، قندهار در سال ١١۶٠ق/ ١٧۴٧م نه‌تنها از بدنه‌ی قلمرو هند و ایران (دو مدعی مالکیت بر آن) جدا شد، بلکه به‌عنوان پایتخت دولت مستقل ابدالی، به جایگاه تازه‌ای دست یافت.

هر چند تصرف احمدشاه بر قندهار، آخرین دست‌به‌دستشدن این شهر نبود، پس از او اخلاف و احفادش هرازچندگاهی بر آن مسلط شدند تا آن‌که در دو نوبت به تصرف انگلیس‌ها درآمد. از آن به بعد بارکزایی‌ها مالک آن شدند. اما دنبال‌کردن این حوادث بیرون از دایره‌ی بحث این مقاله است.

منابع:

١. کندهار (پشتو)؛ محمدولی زلمی؛ د زوری انتشاراتو موسسسه؛ چاپ اول، کابل، عقرب ١٣۵١؛

٢. آیین اکبری؛ ابوالفضل علّامی؛ چاپ نولکشور، سال ١٨۶٩م؛

٣. تاریخ جهانگشای نادری (عکسی)؛ سال تحریر ١١٧١ق؛ با مقدمه‌ی عبدالعلی ادیب برومند، انتشارات سروش و انتشارات نگار، تهران ١٣٧٠ش؛

۴. تاریخ عالم آرای عباسی (٢ جلد)؛ اسکندر بیگ ترکمان، به اهتمام ایرج افشار؛ موسسه‌ای انتشارات امیرکبیر کبیر، تهران ١٣٣۴؛

۵. عباسنامه؛ محمد طاهر وحید قزوینی؛ به تصحیح و تحشیه‌ی ابراهیم دهگان؛ اراک، کتاب‌فروشی داودی، ١٣٢٩؛

۶. افغان، افغانستان و افغان‌ها و تشکیل دولت در هندوستان فارس و افغانستان، محمدحسن کاکر؛ اتحادیه‌ی نویسندگان افغانستان آزاد (وفا)، پیشاور ١٣۶٧؛

٧. ابدالیان قندهار قبل از احمدشاه کبیر؛ عزیزالدین وکیلی فوفلزایی، آکادمی علوم؛

٨. تاریخ دوهزار و پنج‌صد ساله‌ی ایران، عباس پرویز؛ انتشارات علمی، (بی جا)، ١٣٣۴؛

٩. تاریخ درانیان؛ ترجمه و تألیف سیدحسین شیرازی؛ به تصحیح میرهاشم محدث؛ مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی، تهران- ١٣٧٩؛

١٠. تاریخ سیاسی افغانستان؛ سید مهدی فرخ، نقد و تصحیح با همکاری کمیسیون فرهنگی حزب وحدت اسلامی (قم، احساتی، ١٣٧١)؛

١١. افغانستان و ایران؛ دکتر یوسف متولی حقیقی، موسسه‌ی چاپ آستان قدس رضوی، چاپ اول، ١٣٨٣؛

١٢. انقراض سلسله‌ی صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، لارنس لکهارت؛ ترجمه‌ی مصطفی قلی عماد؛ انتشارات مروارید، تهران ١٣۶۴.

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of