هادی دریابی
حی علیالبدخشان!
خیلی فکر کردم که یک جملهی مناسب برای حادثهی ارگوی بدخشان و بگیر و نمانهای مقامهای دولتی و سیاسی پیدا کنم، اما موفق نشدم. از روی ناچاری نوشتم، «حی علیالبدخشان!» اگر ظاهر این جمله را کمی بتراشیم و از رفتن رفتنها سخن به میان بیاوریم، معلوم میشود که حی علیالبدخشان یک جملهی گنگ و فریبنده است. خوب! من از خودم میپرسم که حی علیالبدخشان برای چه؟ برای کمک به قربانیان رانش کوه؟ برای کمپاین انتخاباتی؟ برای عکاسی و یادگاری ثبت کردن؟ یا برای خواندن نماز جنازه؟ در این فصل سال که اصلاً نمیتوان برای لعل به بدخشان رفت. برای شکار آهو هم نمیتوانیم برویم؛ چون شرایط طوری است که از هر رفتن، باید عکسهایی گرفته شود و به مردم نمایش داده شود. اگر برای لعل و شکار آهو برویم و عکس بگیریم، مردم متأثر از رانش کوه، از ما نفرت پیدا میکنند. اگر عکس نگیریم، ممکن بستگان و محارم شک کنند که ما به بدخشان نرفته بودیم و خدا میداند در کدام قبرستان رفته بوده باشیم!
اما در مورد ناکامی خودم؛ حالا شما فکر نکنید که بنده در رفتن به بدخشان ناکام ماندهام، نه، من در پیدا کردن یک جملهی مناسب برای توضیح و تعریف حادثه و قربانی و دولتمردان و سیاسیون ناکام ماندهام. یادآوری کنم که این دومین ناکامی است که در زندگیام اتفاق میافتد. بار اول، روز پنجشنبه سال 1388 بود، ماه اسد، هفتهی دوم! شب خوابیدم که ساعت سه صبح بیدار شوم. میخواستم غزنی بروم. همین که سر بر بالشت نهادم، یکدفعه رفتم در عالم خیال! آن روز بعدازچاشت فیلم رامبو را هم تماشا کرده بودم. باور کنید بیش از یک ساعت رامبو شده بودم. در دست چپم چاقو و در دست راستم کمان، از یک کوه هژده طبقه رانش میکردم، بی آنکه کسی را تلف یا قربانی کنم. میرفتم و مردم قریه را از چنگ سیاسیون پدرلعنت نجات میدادم. آنها به گردن من گل میانداختند. در انتخابات به من رای میدادند. چقدر یک خیالات جالب بود. انتخابات در دور اول برنده میداشت. آنهم من برنده بودم. خوب من چندقریه را نجات داده بودم و خیلی مشهور شده بودم. من آن زمان مبایل و عینک دودی هم نداشتم. برادرم که لباسهایش شستنی میشدند، در مبایل غفار ننگی تکزنگ میکرد. غفار ننگی در انتخابات خیالاتی، معاون اول بنده بود. هنوز ارگ ریاست جمهوری را تصاحب نشده بودم که برادرم باز تکزنگ کرد. برایش زنگ زدم که کالاهای ناشستهاش چند جوره شده؟ همین تکزنگ باعث شد که من از رامبوگری فارغ شوم. دوباره سر بر بالشت نهادم. یک دفعه یادم آمد که نباید به برادرم قول میدادم که فردا لباسهایش را میشویم. دوباره زنگ زدم که فردا نمیشود؛ من غزنی میروم. باز رفتم که بخوابم. آن وقت خوب بود در مسیر راه از نیروهای اربکی خبری نبود. فقط بعضی از ایستگاههای پولیس، تلاشی میکردند و از راننده پول میگرفتند. دیگر خوبیهایش این بود که طالبان هرازگاهی در مسیر راه رانش میکردند و بعضیآدمها را تلف! دوباره خیالاتی شدم. چشمهی سالار رسیده بودیم که یک دفعه طالبان از کمینگاهها بیرون شدند! راننده گفت، کدام چیزی خو همراهتان ندارین؟ گفتم، خیر کاکا! هیچچیز پیشم نیست. طالبان آمدند و از میان مسافران مرا پیاده کردند و تلاشی! شاید شما هم مثل من باور نکنید. از جیبم یک تفنگچهی امریکایی بیرون کردند. از جیب دیگرم ویزیت کارت شیمونپرز را. گفتند، دستکولت کجاس؟ (آنها کولهپشتی را دستکول میگفتند). نشان دادم. دستکولم را باز کردند، یک شمشیر ساخت زرادخانهی اتمی هیروشیما! یک بوتل شراب الجزایری، سه بسته فیلم مبتذل! (فلمی که من در آن سخنرانی کرده بودم و مدام دیگران را بچهی خر میگفتم). دستم را بستند و با متعلقات مربوط به خودم، مرا از موتر پایین کردند و در یک دره بردند. نزدیک بود با شمشیر خودم گردنم را بزنند. اینبار در خواب ترسیدم و بیدار شدم. دیدم که نه بابا! روی چپرکت لیلیه دراز کشیدهام. نمیفهمم چقدر دیگر بیدار ماندم، بعد از اینکه یک فیلم دیگری از رامبو را تماشا کردم. اما وقتی بیدار شدم، آفتاب برآمده بود! از غزنی ماندم! شاید فکر کنید که از کابل تا غزنی که چندان راه نیست؟ نصف روز هم حرکت کنی، سه ساعت بعد به غزنی میرسی. حق با شماست، اما من نرفتم؛ چون شایعه بود که بعد از ساعت 3 صبح، اگر به طرف غزنی حرکت کنی، به روماتیزم مبتلا میشوی!
اگر ببخشید، خوشحال میشوم. فعلاً برای سلامتی داکتر اشرف غنی که کمکهای تیم تداوم و تحول را به بدخشان رسانده و داکتر عبدالله که گفته کمکهای تیم اصلاحات و همگرایی را خواهد رساند، باید دعا کنیم. کاش همهی نامزدان حق داشتند در دور دوم شرکت کنند. اینطوری ما حداقل هشت تیم داشتیم و هر هشت تیم، به بدخشان کمک میکردند. اما چه کنیم که حتا قانون اساسی ما علیه قربانیان حوادث طبیعی قرار دارد. به تیمهای غیر از اصلاحات و همگرایی و تحول و تداوم، قانون اساسی اجازه نمیدهد که کمک کنند!
خبرنگار ناراضی
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه