بعضی از افراد دهکدهی تاغی آن را خربه میگویند، بعضی دیگر خربه چراغ. خربه یا خرابه مجموعهای است از خانههای ویرانشدهی درون یک قلعهی قدیمی در دامنهی کوه با دیوارهای فرسودهی کوتاه و بلند متمایل به زردی. در اطراف خربه چندین درخت تنومند توت ایستادهاند که یک عمر کسی نتوانسته میوههایشان را بخورد. در بهار و تابستان علفهای بلند در درون و بیرون خربه قد میکشند و تا سر دیوارهها میرسند. صبحها که آفتاب همه جا را روشن میکند، از هیبت خربه کاسته میشود. اما عصرها که سایهی کوه بر خربه میافتد، صورتی وهمآور مییابد.
روزها چوپانها رمهی خود را از پشت خربه عبور میدهند. اما دمِ غروب هیچ کسی جرئت نمیکند به خربه نزدیک شود. میگویند خربه جن دارد. میگویند پشت دیوارههای ساییدهشده و علفهای بلند خربه گروهی از جنها زندگی میکنند. نقل میشود که شبها سر برج بارانخوردهی جنوبی خربه چراغی روشن میشود. بعضی میگویند که هنگام غروب آفتاب از درون خربه صدای زینگس میآید و هیچ قطع نمیشود. البته هیچ یک از افراد دهکدهی تاغی حاضر نیست با اطمینان کامل بگوید که با چشم خود چراغ روشن بر برج خربه را دیده یا صدای زینگس پیش از شامگاه را در آنجا شنیده است.
یک روایت، روایت مستوفی است. او میگفت که اسم آنجا را به این خاطر «خربه چراغ» گذاشتهاند که در آنجا نفر شهید شده. مستوفی از پدر خود نقل میکرد که در زمان امیر حبیبالله خان دزدی بود بهنام خانو. خانو خسدزد نبود، غریبکُش نبود و به مال مردمان عادی دستدرازی نمیکرد. فقط خزانهی دولت را میزد یا شترها و قاطرهای دولتی را از کاروان جدا میکرد و بار و اسباب بهدردبخورشان را با خود میبرد. خانو تمام چیزهایی را که میدزدید بین آدمهای نادار، یتیمها، مردان معیوب و زنان بیوه تقسیم میکرد. حکومت از دست او بسیار به تنگ آمده بود. اما نمیتوانست گرفتارش کند. خانو گاهی در کابل دیده میشد، گاهی در ارزگان و گاهی در غزنی. اما جای اصلیاش غزنی بود. خانو فرزند میرزا عبدالحمید بود. میرزا عبدالحمید را حکومت وقت به اتهام همدستی با والی فراری غزنی در منطقهی نوح بابا دستگیر کرده و به دُم اسپ بسته بود و تا دهانهی شیخآباد بر خاک و سنگ و خار کشیده بود. یک ماه بعد از قتل میرزا عبدالحمید، مادر خانعلی سخت مریض شده و از دنیا رفته بود و خانعلی با عمهی لنگ خود تنها مانده بود. همسر دیگر میرزا عبدالحمید که در شهر غزنی زندگی میکرد، از آن پس رابطهی خود را با خانعلی و عمهاش کاملا قطع کرده بود.
هر چند مردم دهکدهی تاغی از دیدن محنت عَمَی (عمهی خانو) و خانعلی غمگین میشدند، در زیر دل از کشتهشدن میرزا عبدالحمید و فروپاشیدن زندگیاش خشنود بودند. میگفتند:
«خدا بیامرز دماغ پیدا کرده بود. آدم که زیاد دوید آخر پایش به سنگ میخورد. ترا به کار حکومت چه کار؟»
***
به خانو خبر رسیده بود که عمهی هفتاد و ششسالهی تنهایش در حال مرگ است. آمده بود که احوال عمهی خود را بگیرد. تا غروب در کوه نشسته بود. هوا که تاریک شده بود، از کوه فرود آمده بود. در قریه هیچ کسی را ندیده بود. تنها در پیش قلعهی پدری خود با علییاور چوپان قریهی بالا روبهرو شده بود.
مستوفی میگفت که به خدای حق معلوم است که آیا چوپان خانو را شناخته بود یا کسی دیگر از آمدن او به قریه اطلاع یافته بود. به هر حال، دیروقت شب هشت مرد اسپسوار پیش قلعه میآیند. وقتی که خانو از پشت دروازهی قلعه میپرسد شما کیستید، سرکردهی سواران پاسخ میدهد:
«دروازهی قلعه را باز کن. ما را حاکم فرستاده که ترا به مرکز ببریم. به قرآن پاک قسم که به تو ضرری نمیرسانیم. به ما گفته شده که به تو ضرر نرسانیم. قلعه محاصره است. اگر دروازه را باز نکنی، جرمت سنگین میشود.»
خانو دوباره از آنان قسمِ قرآن میگیرد و دروازه را باز میکند. سرکردهی سواران با احترام به او میگوید که آنان وظیفه دارند دستها و پاهای او را ببندند. خانو از او اجازه میخواهد که نزد عمهی خود برود و با او خداحافظی کند. سرکردهی سواران به او اجازه میدهد. وقتی که خانو برمیگردد، سواران دست و پای او را میبندند و دهانش را با دستمال پر میکنند و او را پشت دروازهی قلعه میخوابانند. سرکردهی سواران همانجا با کارد او را حلال میکند، سرش را میبرد، تنش را در وسط قلعه میگذارد و با سر بیتن او نزد ولسوال میرود.
مستوفی نقل میکرد که مردم چند روز بعد از کشتهشدن خانو اطلاع یافته بودند و وقتی به اتاق تاریک عَمَی سر زده بودند، دیده بودند که عَمَی نیز در بستر خود از دنیا رفته. از آن پس مردم دهکدهی تاغی دیده بودند که هر شام سر برج قلعه چراغ روشن میشود. حتا سالها پس از ویرانشدن قلعه آن چراغ هر شب بر ویرانهی برج روشن شده بود.
براساس یک روایت دیگر، بعد از کشتهشدن خانو چراغ بر سر برج روشن نشد. روشنشدن چراغ سالها بعد و در اثر یک ماجرای دیگر آغاز شد:
پسر کلان قنبر سلطان -که در لشکرگاه کلان شده بود و در آنجا مکتب خوانده بود- وقتی که به دهکدهی تاغی آمد، به باورهای مردم خندید. هرچه مردم بیشتر میگفتند که در خربه جنها زندگی میکنند، او بیشتر به ریش آنان میخندید. او میگفت که این گونه باورها برای مردم زیان دارد. سرانجام، پسر قنبر سلطان پیشنهاد خطرناکی کرد. به مردم گفت که برای آنکه اثبات کند اعتقاد به جن چقدر بیپایه است، حاضر است یک شام به تنهایی وارد خربه شود و تمام شب را در آنجا بگذراند. ریشسفیدان سعی کردند او را از این کار برحذر دارند. یکی از ریشسفیدان گفت که در عمر او هیچ بندهی خدایی نزدیک خربه نشده. پسر قنبر سلطان که این را شنید، جریتر شد و گفت:
«پس من اولین کسی هستم که بر این عقیدهی مزخرف پا میگذارم و ترس شما را میپرانم.»
در شبی که پسر قنبر سلطان به خربه رفت، کمتر کسی در دهکدهی تاغی توانست چشم بر هم بگذارد. همه منتظر بودند که اگر او برگردد، آنچه را دیده است برای دیگران شرح بدهد.
صبح زود افراد دهکده پیش مسجد جمع شدند تا ببینند ماجرا به کجا رسیده. از پسر قنبر سلطان خبری نبود. عدهای تا فاصلهی پنج نیزه هم به خربه نزدیک شدند، اما خبری از پسر قنبر سلطان نیافتند. شام آن روز، چراغی بر سر برج جنوبی خربه روشن شد. آنگاه، همه نزد مادر وزیر رفتند تا او بگوید که بر سر پسر قنبر سلطان چه آمده. مادر وزیر زن پیری بود که در یک کلبهی کوچک زندگی میکرد و اهل پیشگویی و طالعبینی بود.
مادر وزیر گفت: «شما چراغ را ندیدید که پیش من آمدید؟»
همه اقرار کردند که چراغ را بر برج خربه دیدهاند.
مادر وزیر گفت: «جنها آدم بیگناه را نمیسوزانند. اما هر وقت که آدمیزاد گناهکاری را به آتش بکشند، سر برج چراغ روشن میکنند و آن چراغ را تا هزار سال روشن میگذارند.»
از آن پس به توصیهی مادر وزیر دیگر کسی از سر انکار سخنی دربارهی جنها نگفت. بر زبان آوردن نام پسر قنبر سلطان نیز ممنوع شد. حتا خود قنبر سلطان به چشم مردم درآمد و داشتن چنان پسری را از بیخ منکر شد.