هر بار که یکی از شهروندان در پایتخت یا جاهای دیگر ترور میشود، مقامات حکومتی وعده میدهند که قاتلان را پیدا خواهند کرد و به پنجهی قانون خواهند سپرد. خود شهروندان نیز گاهگاه از حکومت میخواهند که قاتلان را دستگیر و مجازات کند.
معاون اول رییسجمهور اکثر ترورها را به «طالبان داعشی» یا «داعشیهای طالب» نسبت میدهد. اگر همین دیدگاه معاون اول رییسجمهور را مبنا بگیریم، کل آن داستان پیدا کردن قاتل و مجازات کردن او بیمعنا میشود. به این شرح:
به پنجهی قانون سپردن یک مجرم یا قاتل یک روند نرمال در یک جامعه نرمال و وضعیت نرمال است. یعنی فرض این است که کسی مرتکب جنایتی شده و باید به خاطر آن جنایت مجازات شود. فرض دیگر این است که کسی که مرتکب جنایت شده از گرفتارشدن و حکم حبس یا اعدام گرفتن هراس دارد.
حال، سوال این است که آیا طالبان داعشی (اگر ادعای معاون رییسجمهور حقیقت دارد) از گرفتار شدن و اعدام شدن میترسند؟ آیا این طالبان داعشی همانهایی نیستند که خود را منفجر میکنند تا چند نفر دیگر را بکشند؟ آیا اعدام کردن کسی که اصلا عازم بهشت است، مجازات است؟
چرا نگاه کردن به ماجرا از این زاویه مهم است؟
در پاسخ به این سوال، باید دید که بازداشت کردن، به زندان انداختن یا اعدام کردن مجرم و قاتل چه نقشی در جامعه بازی میکنند. بدیهی است که وقتی قاتلی اعدام میشود، قربانیِ جنایت او حیات خود را باز نمییابد. به همین خاطر، اجرای عدالت در این مورد به اسم اجرای عدالت است و زیباست، اما به صفت زخمی را التیام نمیبخشد. اجرای عدالت در این زمینه بیشتر از آنکه اجرای عدالت در مورد قاتل و مقتول باشد، رساندن یک پیام قوی به بقیه افراد جامعه است. یعنی اعلام یک سیستم است:
ای افراد این سرزمین، جامعهی ما این طوری کار میکند. اگر جرم قتل را مرتکب شدید، به پنجهی قانون و عدل سپرده میشوید و ایبسا که خود نیز جان خود را از دست بدهید.
این پیام قوی در یک جامعهی نرمال بر اکثر افراد تأثیر لازم را میگذارد. برای همین، اکثر افراد جامعه وقتی خونشان به جوش میآید، فورا سراغ آلات قتاله نمیروند. روشن است که قانون و قضای حکومتی تنها سیستم بازدارنده در این زمینه نیست. اما نقش آن در زندگی جمعی مردمان کشورهای باثبات بسیار برجسته است.
اکنون، تصور کنید که با داعش یا طالبان داعشی، به قول امرالله صالح، روبهرویید. آنان خود را نیروهای استشهادی میدانند و از همان اول قبول دارند که برای ایدئولوژی وحشت و ترور خود جان خود را فدا کنند. به پنجهی قانون سپردن آنان فقط وقتی معنا دارد که این کار الف) توان فعالیتهای تروریستی گروهشان را پایین بیاورد و ب) در میان بقیهی تروریستان نقش بازدارنده بازی کند.
میدانیم که بازداشت تروریستان هیچکدام از این کارکردها را ندارد. چرا که تروریستهای استشهادی به هر حال به ترور شهروندان ادامه خواهند داد و مردن در این راه را اوج سعادت خواهند دانست. در ضمن، وقتی که حکومت پنجهزار تروریست را آزاد میکند، دوباره بازداشت کردن بیست-سی نفرشان چه دردی را دوا خواهد کرد؟ مضحک نیست که توان فعالیتهای تروریستی را پنجهزار مرتبه افزایش بدهیم و آن وقت بگوییم ما بعدا توانستهایم از توان تروریستی فلان گروه پانزده مرتبه بکاهیم؟
ما با افراد تبهکار در یک وضعیت نرمال سروکار نداریم که از سپردنشان به پنجهی قانون حرف بزنیم یا از مجازات بترسانیمشان. ما با یک گروه تروریستی روبهروییم؛ با یک ایدئولوژی انتحارپرور. آنها با بدترین مجازات، یعنی اعدام، به بهشت میروند یا خودشان این طور باور دارند. حکومت اگر به راستی میخواهد این تروریستها را مجازات کند، باید آنان را در لانهها و پایگاههایشان سرکوب کند.
با وجودی که با چنین پدیده ای روبرو استیم اگر نگیریم و دستگیر نکنیم پس چه کنیم؟ بگذاریم ده چند از این کشته شده خواهیم داشت. راه اصلی که تربیت آدم های مطلوب در جامعه است از دست ما خارج شده. چاره اصلی در آن است که راه بهشت را که از کوچه همزیستی مسالمت آمیز و همدگر پذیری میگذرد نشان دهیم که متاسفانه بسیار اند کسانی که این راه را بلد نیستند.
گرایش های قبیله ای آموزه های اصلی دین را در خود حل کرده و معجونی به نام دین درست کرده که نتیجه اش همین است.
راهی به سوی بهشت است ولی این راهی که اینها میروند به ترکستان است. اگر میتوانی راه را معرفی کن (متاسفانه راه های مختلفی را آدرس میدهند که شاید یکی از آنها راه اصلی باشد) در غیر آن تحولات جامعه را دست نا ملموسی ایجاد میکند که اثر گذاشتن روی آن به این سادگی نمیباشد.