بیش از چهل سال است که با تجربهی ترس، کشتار، تبعیض و خشونت زندگی میکنیم و این تجربهها همچنان در حال تکرارشدن و قربانیگرفتن از ماست. اما همچنان به بهانهی جهاد، برپایی نظام اسلامی، ایجاد حکومت اسلامی و مبارزه با تجاوز خارجی بر طبل جنگ کوبیده میشود. ظاهرا قصه ناکامیها، شکستها و رنجهای ما پایانی ندارد. چرا که هیچکدام از داشتههای تاریخی ما، ارزشها و فرهنگ ما نتوانستند صورتبندی تدوام جنگ را تغییر دهند. ظاهرا جنگ، همچنان قرار است خوابهای ما را پریشان کند و سیر آوارگی ما تکرار شود. بهنظر میرسد ما به یک بنبست تاریخی و عقلانی از خوانش و فهم وضعیتمان دچار شدهایم. بنبستی که تلاش میکنیم گره آن را در دوحه باز کنیم. آیا ممکن است؟!
براساس برنامهی «دادههای جنگ دانشگاه اوپسالا»، از سال ۱۹۴۶، ۲۵۴ منازعهی مسلحانه رخ داده است که ۱۱۴ مورد بهعنوان جنگ (یعنی درگیریای که منجر به مرگ بیش از هزار نفر در سال شده) ردهبندی میشوند. از پایان جنگ سرد، شمار منازعات مسلحانه به طرز چشمگیری کاهش یافته است. از میان ۳۳ منازعهی مسلحانهای که در سال ۲۰۱۳ ثبت شده است، تنها هفت مورد بهعنوان جنگ ردهبندی شدهاند که نسبت به سال ۱۹۸۹، پنجاه درصد کاهش داشته است.
عوامل متعددی در کاهش منازعات مسلحانه دخیل بودهاند از جمله از میانرفتن جنگهای نیابتی، فرآیندهای دستیابی به صلح سازمان ملل متحد و توسعهی اقتصادی. پژوهشهای «گزارش امنیت انسانی» نشان میدهد که مذاکرات صلح و توافقهای آتشبس حتا زمانی که ناموفق عمل کردهاند در کاهش خشونت درگیریها نقش داشتهاند. در سال ۲۰۱۳، شش توافقنامهی صلح امضا شد و چهار مورد در سال ۲۰۱۲ به تصویب رسید. در سالهای اخیر، برخلاف تصورات معمول، بهنظر میرسد یاد گرفتهایم که چطور به صلح دست یابیم و آن را برقرار و حفظ کنیم.
قوانین درگیریهای مسلحانه و حقوق بشر به همراه دیوان کیفری بینالمللی، دادگاههای جرائم جنگی، تحریمهای اقتصادی و نظامی و کمیسیونهای حقیقتیاب از غیرنظامیان محافظت میکنند. اگرچه هنوز مالکیت و استفاده از سلاحهای هستهای که برای اکثر کشورها غیرقانونی است در سطح جهانی ممنوع نشده، قوانین بینالمللی مالکیت و استفاده از سلاحهای ویرانکنندهای همچون سلاحهای شیمیایی و بیولوژیک، ماین ضدنفر، بمبهای خوشهای و لیزرهای کورکننده را منع میکنند.
رشتههای دانشگاهی مربوط به مطالعهی جنگ و صلح مجموعهای غنی از پژوهشهایی را فراهم آوردهاند که به درک چگونگی آغاز جنگها، پیشگیری از وقوع آنها، و پایانبخشیدن به آنها کمک میکنند. البته هیچ رویکرد یا نظامی بینقص نیست اما متوجه شدهایم که چگونه کمبود منابع، تغییرات اقلیمی، فشارهای اقتصادی، جابهجایی پناهندگان و نژادپرستی، همه میتوانند آتش درگیریها را برافروزند. ما اهمیت تاریخ و فرهنگ و نقش جنسیت را در جنگها فهمیدهایم و میدانیم که برخی از نظامهای سیاسی میتوانند احتمال وقوع درگیریها را کاهش یا افزایش دهند. مهمتر آنکه متوجه شدهایم که خطر جنگ میان کشورها در حال افزایش است و احتمال یک جنگ بزرگ میان کشورها را نمیتوان نادیده گرفت.
بنبست تاریخی و عقلانی ما از خوانش و فهم وضعیت
با وجود تلاشهای وسیع جهانی و منطقهای برای خلق جهان عاری از خشونت و جنگ، بهنظر میرسد که داستان در خاورمیانه متفاوت است. انسان خاورمیانهای صبح را با چندین انفجار آغاز میکند و شب در مراسم عزای یکی از اعضای خانواده و یا بستگانش شرکت میکند. و این قصه فردا دوباره تکرار میشود. در خاورمیانه، همیشه زمان برای عشقورزیدن، دوستداشتن و زندگی کوتاه است. مردم به خداحافظیهای تلخ عادت کردهاند. در این بین اما رقابت عجیبی میان گروههای بنیادگرا، راست محافظهکار و حکومتهای توتالیتر برای تولید خشونت و موجه نشاندادن آن است. ارزشهای رادیکال دینی، فرهنگهای واپسگرا، نظامهای سیاسی، گروههای سیاسی و ملیگرا و … به طرز وحشتباری به دنبال استیلای هژمونی خویشاند. گویی همه چیز در خدمت تولید خشونت و جنگ عمل میکنند.
داستان من بهعنوان به یک افغان، متفاوت از وضعیت انسان خاورمیانهای نیست. چرا که در بسیاری از موارد ما دارای تجربههای تاریخی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی مشترکی هستیم. پدران و مادران من به واسطه جنگ و خشونت، سیزیفوار به یک آوارگی ابدی محکوم شدند و در هیاهوی تلاطم آبهای دریاها و مرزهای ناشناخته یونان، استرالیا و … به فراموشی سپرده شدند. نسل فعلی ما نیز به همین سرنوشت محکوم است و چه بسا اگر همچنان به چرایی جنگ، خشونت و ساختارهای خلق تبعیض، منتقدانه نیندیشیم، فرزندان ما نیز به آوارگیِ ابدی، محکوم خواهند شد.
مهمترین سوال این است که چرا ما در طول نیمقرن اخیر، هیچ درسی از آنچه اروپا از جنگ جهانی دوم آموخت و یا بسیاری از کشورهای درگیر منازعه، نگرفتیم؟ برای توجیه وضعیت، گاهی انگشت اتهام را بهسوی پاکستان، ایران و گاهی بهسوی امریکا چرخاندیم و آنها را مسئول شکست و ناکامی خود دانستیم. اما آیا خودمان نقشی در خلق وضعیت نداشتیم؟ با وجود آنکه در چهل سال گذشته، صدها قرارداد صلح در جهان امضا شد و بسیاری از خونبارترین جنگهای تاریخ به صلح ختم شدند اما تجربههای صلح جهانی، هیچ تأثیری بر کاهش خشونت و قطع جنگ در انسان افغانی ایجاد نکرد.
تقریبا نیمقرن تجربه فراموششدگی، آوارگی، طردشدگی، جنگ و خشونت را در افغانستان بهدوش میکشیم و همچنان این صورتبندی بدون تغییر در حال پیشرفت است. نیمقرن در بحران و خون شناوریم. اما هنوز حس سیریناپذیرِ خلق فاجعه، کشتار و خشونت در ما تهنشین نکرده است. ما به خلق فاجعه عادت کردهایم. گویی از سلاخی فرخنده و سنگسار رخشانه لذت میبریم و دوست داریم دیگران را نیز در این لذت شریک کنیم. از بازنگشتن عزیزانمان در درون ما دلهرهای ایجاد نمیشود. ظاهرا خشونت، بخشی از ما و ما بخشی از خشونت شدهایم. بهنظر میرسد ما هنوز مسألهمان را پیدا نکردهایم. مادامی که مسألههایمان را پیدا نکنیم و درباره آن نیندیشیم، نمیتوانیم مسیری برای تغییر بیابیم.
چه چیزی مسأله است؟
پاسخ به این پرسش دشوار است. من عمیقا نمیدانم چه چیزی مسأله است. ما با جنبههای ناشناختهای از وضعیت و فهم مسأله روبروییم که شاید هیچوقت نتوانیم پاسخی برای آن بیابیم. بهلحاظ تاریخی، انباشت رنج و تداوم فاجعه در ما وضعیتی بهوجود آورده که به هر چیزی برای رهایی چنگ انداختهایم، اما پس از مدتی آزمون و خطا متوجه شدهایم که انتخاب ما اشتباه بوده است. در نیمقرن گذشته ما همیشه در یک وضعیت مشابه قرار داشتهایم؛ وضعیتی در حال سقوط. در چنین حالتی به هر چیزی برای نجات و بازگشت به وضعیت تابآور قبلی، هجوم بردهایم. در نتیجه اولین چیزی را که به دستمان آمده است بهترین معیار، ایدئولوژی، روش، نظام و یا مناسبتترین مدل برای نجات خودمان دانستهایم. در چنین وضعیتی طبیعی است که فرصت اندیشیدن، تئوریزهساختن مفاهیم، ساخت تفکر و آگاهی از ما سلب شود. حقیقتی که اکنون نیز در حال تکرار است. شاید بتوان گفت مسأله ما فهم نادرست از وضعیت تاریخی و فرهنگی است. ما نیاز به فرصت بازاندیشی فرهنگی، گذشته و تاریخ خود را داریم. فرصتی که در آن بتوانیم تفکر کنیم، درس بگیریم و مسیری را بیابیم. از درون این اندیشیدن و فهم تاریخی و فرهنگی شاید زمینههای صلح پایدار بهوجود بیاید و از آن بنبست تاریخی و عقلانی رهایی یابیم.