عارف محمدی
در ماههای اخیر یک بخش عمده و اثرگذار جامعه افغانستان به صورت مستقیم و هدفمند آماج حمله تروریستها و افراطگرایان مذهبی بوده است. گزارشی را در روز های اخیر در وبسایت رادیو اروپای آزاد خواندم که به شرح حال دو تن از خبرنگاران خانم که به صورت مشخص هدف حمله بودهاند، پرداخته است. این دو خبرنگار از دام سوءقصد جان سالم به در بردهاند و کشور را ترک کردهاند. مطابق این گزارش، آدمکشان مأمورشده از سوی تروریستها که سه زن بودهاند، در نقشهای مأمور واکسین، کارمند نهاد خیریه و قربانی خشونت خانوادگی تا پشت دروازه خانه یکی از این خبرنگارها هم رسیده بوده اما با اطلاع قبلی، خانواده این خبرنگار دروازه را به روی آنها باز نکردهاند و سرانجام این آدمکشان به دست نیروهای امنیت ملی دستگیر شدهاند. این دو مورد از احتمالا صدها مورد طرح حمله به جان خبرنگاران، فعالین سیاسی، مدنی و حقوق بشر، کارمندان بخش ملکی و قضایی و به صورت عموم نسل دانشآموخته، آگاه و اثرگذار جامعه افغانستان میباشد که در چند ماه گذشته قربانیهای زیادی هم گرفته است. تروریستان میدانند که سد اصلی در برابر سلطهی دوباره استبداد دینی افراطگرایان خشونتپیشه همین نسل است.
کسانی که از آغاز دههی هشتاد میلادی به بعد در افغانستان به دنیا آمدهاند طعم امنیت و آرامش را در این کشور نچشیدهاند. هر کسی کم یا بیش از جنگ، بیثباتی و عدم امنیت به گونهای متأثر شدهاند. خاطرات کودکی ما با خبرهای ضد و نقیضی که از رادیوهای کهنه در همهجا، در گوش میپیچید گره خورده است؛ خبرهایی که حکایت از وطن ناآرامی داشت که ما روی آن چشم به جهان باز کرده بودیم.
عصر پساطالب که با زور بمبافکنهای امریکایی رقم خورد، جوانهی امید را در دل میلیونها انسان زخمی از جنگ، استبداد و خشونت شکوفا کرد و دریچهی امیدی را بهسوی آینده گشود. تحرک جمعی که رفتن طالبان و رویکارآمدن یک حکومت دموکراتیک پس از سالها جنگ و خشونت در جامعه ایجاد کرده بود، برای بسیاریها از خوشایندترین تجربههای زندگی در افغانستان جنگزده بود. همه آن روزهای خوب و پر از امید را به خاطر داریم. رؤیای نسلی که در جنگ تولد و بزرگ شده بود کمکم رنگ واقعیت به خود میگرفت. تقریبا همه به این باور بودند که پس از سالها خفقان و استبداد طالبانی، افغانستان با کمک سیلآسای جهان در مسیر آبادی قرار گرفته است. همهچیز اما چنان که ما میخواستیم پیش نرفت. به قولی، آن سالها آرامش قبل از توفان بود و ما با خوشخیالی که داشتیم مصداق این شعر برتولت برشت بودیم: «جبین صاف حکایت از بیخیالی دارد و آنان که میخندند هنوز خبر هولناک را نشنیدهاند.»
زمزمهی باربستن و رفتن نیروهای خارجی، آیندهی جنگ و صلح افغانستان در ابهام قرار داده است. ترسی که بار دیگر بر ذهن و ضمیر آدمهای محکوم به زندگی در درون این جغرافیا سنگینی میکند واقعیتر از هر زمانی در بیستسال گذشته است. مطابق توافق امریکا-طالبان تاریخ نهایی خروج نیروهای امریکایی از افغانستان اول ماه می است. خروج این نیروها اگر در چنین مقطعی عملی شود، در واقع قدمی در راه بیثباتی بیشتر افغانستان و کمک به اهداف گروههای تروریستی خواهد بود.
چندی قبل به صورت اتفاقی به خاطرهای از یک بازماندهی مجارستانی هولوکاست و جنگ جهانی دوم بر خوردم که نقل آن در اینجا بیربط نیست. حس همذاتپنداری میان قربانیان و فاجعهدیدگان طبیعی است. خلاصهی آن خاطره چنین است: «ماه می، ماه بزرگییست… اول می روز تولد خواهرم است. تولدشدن در اول می به اندازه خواهر عزیزم خاص است. متولد شدن در هر روزی از ماه می ویژه است، اول می باشد یا بیست و هشتم. رایحهی بهار دلانگیز است و هوا را معطر میکند، سرود تولد و زندگی میخواند، آفتاب میتابد و زمین خوشحال است.
زندگی من در ماه می به پایان رسید. من در ماه می تولد شدم و مردم. ما سفر هولناک تباهی را در بیست و نهم می شروع کردیم. به سوی آشویتس رفتیم. به تاریخ سی و یک می رسیدیم. رایحهی بهار گوارایی نداشت، زمین نمیخندید، زمین فریاد درد سر میداد.
برای بیستسال، من زامبیوار تا آخر ماه می رفته ام؛ با دلتنگی، با از دستدادن کار، از دستدادن عزیزانم؛ گیج و مبهوت. پس از می جون فرا میرسد با شوق جدید با زندگی جدید.
حالا پیرتر شدهام و تمام دردهایم را به یاد ندارم. حالا در ماه می وقتی خم میشوم تا گلی را ببویم، برای لحظاتی بوی گوشت سوخته فراموشم میشود. این شادی نیست، فقط اندکی آرامش است و آرامش هرچند اندک، نعمت است. میخواهم با وفاداری به ایمانی که مادرم در وجودم گذاشت زندگی کنم. با ایمانی که در درون ماست، زندگی ارزش زیستن دارد و میخواهم مطمئن شوم که این باور را به کسانی که پس از من میآید انتقال دهم.»
همینطور، در زمانی که زمزمهی خروج نیروهای خارجی جدیتر میشود، بد نیست اشارهای به بخشی از نامهی یک سرباز امریکایی کنم که پس از ختم جنگ جهانی دوم به تاریخ ۸ می ۱۹۴۵ از فرانسه به خانماش نوشته است: «جنگ تمام شده است. وقتی به شروع جنگ فکر میکنم باورم نمیشود. خوشحالم که وقتی کشورم را ترک کردم نمیدانستم جنگ اینقدر دوام میکند. حس آزادی که به فرانسویان دادهایم اشک به چشمانم میآورد. آنها به معنای واقعی سپاسگزار کمک ما هستند. وقتی از کوچهها میگذریم به ما سلام میدهند، لبخند میزنند و گل بر سر ما میپاشند. دیدن لذت آزادی در چهرههای این مردم پس از سالها خفقان به ما چیزهایی جدیدی در مورد مفهوم آزادی آموخته است.»
اگر در چنین مقطعی سربازان خارجی افغانستان را ترک کنند، نمیدانم آنان در آینده ما را و کشور ما را چگونه به یاد خواهند آورد و در مورد آن چه خواهند نوشت.
آنچه امروز در افغانستان میگذرد جای درد و دریغ بسیاری دارد؛ نه تنها از این جهت که انسانهای زیادی قربانی خشونت روزمره میشوند بلکه به این دلیل که پس از چهار دهه جنگ و خشونت، ایدهآلهای نسل ما برای یک افغانستان آزاد و امن بیش از هر زمانی در معرض خطر است. امید نسلی که در جنگ بزرگ شد برای یک افغانستان امن رو به ناامیدی میرود. ما قربانی جنگی هستیم که نقشی در شروع کردن آن نداشتیم اما میخواستیم تمامش کنیم اگر دیوانگان جنگ و کشتار فرصت آن را از ما نمیگرفتند. ما هیچ گلولهای شلیک نکردیم اما گلوگه خوردیم و گلوی ما بریده شد. از تفنگ جنگ طلبان به کتاب و قلم پناه بردیم اما صنف درس را کشتار گاهمان ساختند. در سالهای گذشته، شماری از بهترین و با استعدادترین جوانان ما با هزار زحمت بورسیه تحصیلی گرفتند و راهی خارج از کشور شدند باامید برگشتن و ساختن این وطن؛ اما ناچار شدند در کشوری و در گوشهای از این جهان بمانند و از دور نظارهگر ویرانی کشورشان باشند. هزینهای که ما برای جنگ قدرت پرداخت کردهایم هم حال را از ما گرفته و هم آینده را از ما ربوده است.
شاید پاسخی برای سوال نسلی که در جنگ تولد و بزرگ شد در رابطه به نقش آنها در جنگ و هزینهای که برای آن میپردازند وجود نداشته باشد. احتمالا آغازگران جنگ داخلی هم پاسخی برای این سوال ندارند، اما رهبران جنگ میتوانند برای رفع بخش اندکی از مسئولیتهایشان از برج عاجشان پایین بیایند و امروز در کنار ما برای حفظ آزادی و دستاوردهای در معرض خطر ما، با ما همراهی کنند. هر چند اولویت آنها حفاظت از پول و قدرتی است که جنگ نصیبشان ساخته است، اما این کمترین کاریست که میتواند اندکی از تقصیرشان را در ویرانی افغانستان جبران کند.