از زمانی که خداوند عظیمالشان انسان را آفرید، تا حالا که انسان روی پای خود ایستاده و برای آفریده شدن نیاز به کمک بیرونی ندارد، مهمترین سوالی که بشریت دارد و هنوز زود است که پاسخی برای آن پیدا کند، این است که انتخابات ریاست جمهوری افغانستان چه وقت تمام میشود؟ برای خود افغانها این انتخابات دیگر جاذبهای ندارد. نه به این خاطر که افغانها انتخابات را دوست ندارند. بیشتر به این خاطر که ما ملتی هستیم، قلهگرا. حتما توجه کردهاید که یکی دامنه هست و یکی قله. ما با دامنه عادت نداریم. دوست نداریم در دامنهها بلولیم. علتش هم این است که در طول تاریخ چندهزار سالهی خود، هیچوقت در دامنه زندگی نکردهایم؛ همیشه در قله بودهایم. به همین خاطر، وقتی که از کوه حرف میزنیم، کوهِ کوتاه، میانه و نسبتا بلند نداریم. کوههای ما سر به فلک کشیدهاند. دریاهای ما کمآب، آرام و عمیق نیستند، خروشان اند. خروشان، قلهی دریا بودن است. همین تاریخ ما پنجاه ساله، صد ساله، پنجصد ساله، هزار ساله، دوهزار ساله نیست. پنجهزار ساله است، حداقل. وقتی که میمیریم، ایستاده میمیریم. اینکه آدم دراز بکشد و بمیرد، به خوی و خصال ما نمینشیند. زنده هم که میمانیم، در حال مبارزهایم. میگویید تا کجا؟ تا خسته نشدهایم؟ تا مرمی تمام نکردهایم؟ تا نمردهایم؟ نه، نه. تا آخرین قطرهی خون خود. آخرین قطرهی خون همان قلهی مبارزه است. برای دشمن هم تنها شکست نمیخواهیم. شکست مفهومی مربوط به زیستِ دامنهای است. ما تا «نابودی کامل» دشمن پیش میرویم. گاهی حتا نابودی کامل دشمن هم برای ما کافی نیست. تا فتنه را از جهان گم نکردهایم، از پا نمینشینیم.
حالا داستان انتخابات است. تصور کنید که ملت سر بر باد و باد در دست و دست در خشتک و خشتک بر آسمان ما برود و با انداختن چند تکه کاغذ در صندوق، رییس جمهور بعدی خود را انتخاب کند. نمیشود دیگر. یعنی انتخابات روندی بیش از حد دخترانه است. ملتهای نر معمولا تا چند هزار آدم را تکه-تکه نکنند، حتا گرم نمیشوند، چه رسد به اینکه به جوش بیایند. فعلا که اوضاع خیلی روبهراه است. روبهراه جوش و خروش. دعا کنید داکتر عبدالله و داکتر احمدزی چند فحش ناموسی به همدیگر بدهند که بخیر همهی ما به سرکها بریزیم. وای! چه صحنهی قشنگی میشود. من یک تربوزفروش بیناموس را میشناسم که در پل باغ عمومی خلق خدا را فریب میدهد (البته نمیدانم بیناموس هست یا نیست و فریب میدهد یا نمیدهد. فعلا کمی داغ شدهام و مجبورم فحشش بدهم تا روزی که انقلاب شود، به خدمتش رسیده بتوانم). یک شور بیفتد، که من هم انتقام خود را از این مرتیکهی پدرلعنت بگیرم. همهی ما دلهای داغدار از آرامش داریم. شما نمیخواهید این یکنواختی ملالآور وطن برهم بخورد و کمی همدیگر را با چنگ و دندان پاره کنیم؟ نمیخواهید از این دامنهی کرختیآور بالاتر برویم و به قلهی خون برسیم؟