خاطرات انفجار مکتب سیدالشهدا؛ دختران زخمی چه می‌گویند؟ (۸)

اطلاعات روز
اطلاعات روز

حسن ادیب

نیسا صنف دهم و یکی از دختران زخمی است. او چشم‌دیدها و خاطراتش از انفجار مکتب سیدالشهدا را روایت می‌کند. شاید برای خواننده، این متن، خاطره‌ای از یک حادثه باشد، برای نیسا اما «زخمی در آغاز جوانی» است، زخمی که شاید دیگر برای همیشه قادر نشود فراموشش کند.

پیش پیش عید بود. برای خرید لباسِ عید، بازار رفته بودم. لباس عیدی خریدم. خانه که برگشتم، برای رفتن به مکتب ناوقت شده بود. مادرم گفت امروز مکتب نروم، ناوقت شده است. من گفتم نه، باید امروز مکتب بروم و هم‌صنفانم را ببینم؛ چون قرار بود برای چند روز رخصت شویم. حرکت کردم. در راه مکتب هیچ‌کسی نبود. آمدم. پیش مکتب رسیدم. دروازه‌ی مکتب باز بود. کسی هم جلو در نبود. داخل صحن مکتب شدم و رفتم صنف. درس ریاضی داشتیم. من دیر رسیده بودم. استاد از من پرسید که چرا دیر آمده‌ام و بیگ‌ام کجاست، همه خندیدند. گفتم خانه است استاد. قهر شد. چندلحظه جلو صنف ایستادم کرد. بعد درس تمام شد و او بیرون شد. تایم بعدی ما به دلیلی که استاد نداشتیم، خالی بود. آن ساعتِ خالی را ما دختران باهم قصه کردیم. در مورد عید گفتیم. گفتیم عید کجا تفریح برویم. همین‌طوری تایم رخصتی مکتب شد.

من به دختران گفتم که در روز عید، اول، خانه‌ی ما بیایند. خداحافظی کردیم و من و دختر همسایه‌ام از مکتب بیرون شدیم. حتا تصورش را هم نمی‌کردیم. داشیتم خوش‌خوش می‌آمدیم، تازه کمی از جلو در مکتب دور شده بودیم که انفجار شد.

در بازوی راستم چره خورد. زهرا خواهرِ هم‌صنفی‌ام، صنف ده بود. هردو پایش چره خورد. متوجه‌ی اطرافم شدم. هر طرف فقط دود و آتش بود. زهرا افتاده بود و خیلی حالش بد بود. صدای انفجار بلند بود، گوش‌هایم بند شده بود. صدای گریه‌ی حکیمه هم‌صنفی‌ام را نمی‌شنیدم.

بسیار وحشت‌زده بودیم، نمی‌دانستیم چه کنیم و کجا شویم. در همین وضعیت بودیم که انفجار دوم شد. هنوز صدای دومین‌انفجار تمام نشده بود که صدای انفجار سوم آمد. فکر کردیم که دیگر ممکن نیست زنده بیرون شویم. زهرا از جایش نتوانست بنلد شود. حکیمه به من گفت که تو برو. چون که آمبولانس هم نبود، دختران زخمی را در زرنج/سه‌چرخ بالا می‌کردند. همه را روی هم تلنبار می‌کردند. من قبلا هم در دو انفجار دیگر برابر شده بودم. دو بار نجات پیدا کرده بودم. همیشه فکر می‌کردم که اگر انفجار سومی شود، زنده بیرون نخواهم شد. بسیار ترسیده بودم. شروع کردم به دویدن که خودم را خانه برسانم. در راه، صحنه‌های بسیار وحشت‌ناکی دیدم: چنان که من سراسیمه و وحشت‌زده طرف خانه می‌دویدم، مردم همه وحشت‌زده و سراسیمه طرف مکتب می‌دویدند. اجساد زیادی دیدم: پاهایی که از کمر جدا شده بود، دست‌هایی که از بازو جدا شده بود، اجسادی که در آتش می‌سوختند.

خانه آمدم. دیدم در خانه هیچ‌کسی نبود. همه مکتب رفته بودند. لحظه‌ای در خانه نشستم که پدرم آمد. مرا عاجل به کلینیک برد. خانه‌ی ما نزدیک مکتب و کلینیک نزدیک خانه‌ی ما بود. چون این کلینک نزدیک مکتب بود، زخمی‌های زیادی را این جا آورده بودند. برای ما جای نمانده بود. ما در دهلیز کلینیک مانده بودیم. یک دختر پهلویم بود، خیلی زخمی شده بود. در پشت‌اش چره خورده بود. در کلینیک، هم داکتران کم بودند و هم به نظر می‌رسید تازه‌کار و نابلدند. به ما رسیدگی نمی‌شد. آن دختری که در دهلیز کلینیک،‌ پهلویم بود، همان‌جا در دهلیز جان داد. خوب یادم است. دختری هفده- هژده‌ساله بود. لحظاتی که داشت جان می‌داد، برای آخرین‌بار می‌خواست به داکتران چیزی بگوید. چیزی گفته نتوانست و مُرد.

بازوی مرا پانسمان کرد. متوجه شدم که داکتران وارد نیستند. بعد از آن ما را به شفاخانه‌ی محمدعلی جناح منتقل کردند. آن‌جا که رفتیم هم تمام کَت‌های مریضان پرخون شده بود. لباس سفید داکتران هم پرخون شده بودند. آن‌جا وضعیت زخمی‌ها خیلی حادتر بود. تعدادی پای‌شان سوخته بود، تعدادی دست‌شان. به دختر همسایه‌ی ما هی می‌گفتند که هردوپایت قطع می‌شود.

تقریبا ده روز آن‌جا بودیم. بعد، چون من سرم آسیب دیده بود و سروصدا می‌شنیدم، مرا به شفاخانه‌ی «علی‌آباد» برد. یک زخمی دیگر هم با من بود. او هم از ناحیه‌ی سر آسیب دیده بود. تقریبا نیم‌ساعت منتظر ماندیم، ما را تحویل نگرفتند. گفتند داکتران وقت ندارند. بالاخره پس از نیم ساعت انتظار که شاید ما را به عنوان مریض تحویل بگیرد، یک داکتر آمد. یک داکتر پشتون بود. بالای من سروصدا کرد. گفت «شما چرا این‌همه زخمی و آسیب‌دیده می‌آورید این‌جا؟ ما را دیوانه کرده‌اید». پدرم با داکتر جنگ کرد. گفت «انتحاری را شما می‌کنید، ما شما را دیوانه می‌کنیم؟ این‌ها آسیب‌دیده است و نباید این‌طوری رفتار کنید». مرا تحویل نگرفت. از سرم عکس نگرفت. ما را از شفاخانه بیرون کردند.

آمبولانسی که ما را آورده بود، رفته بود. پدرم ماشینی دربست گرفت. آمدیم در شفاخانه‌ی رسولی. مرا پیش یک داکتر روان‌شناس بردند. از من خواست هر رویدادی که دیده‌ام، قصه کنم. قصه کردم. اتفاقا برای من خیلی مفید تمام شد. بعد از آن قصه، راحت شدیم. دارو داد. گفت بعد از ۲۰ روز دوباره بیایم.

آمدیم خانه. سرم خوب نشده بود. همیشه درد داشت. دوباره در همان کلینک نزدیک خانه می‌رفتم. سیرُم وصل می‌کرد و حالم کمی خوب‌تر می‌شد. وضعیت همین‌طوری ادامه داشت که یک روزی از «شفاخانه‌ی فرانسوی‌ها» تماس گرفت.

رفتیم شفاخانه‌ی فرانسوی‌ها. آن‌جا از سرم عکس گرفت. حدود پانزده روز از حادثه می‌گذشت، این اولین بار بود که از سرم عکس گرفته می‌شد. عکس که گرفت، دارو داد. گفت خوب می‌شود. صدای انفجار بلند بوده، پس از استفاده‌ی دارو خوب می‌شود. ما را رخصت کردند. آمدم خانه.

در خانه‌ی ما هم داکتران می‌آمدند. زخمم را پانسمان می‌کردند. داکتران روان‌درمانی هم می‌آمدند. آن‌ها می‌خواستند که من از روزِ حادثه قصه کنم. این قصه اما وضعیتم را خراب و خراب‌تر می‌کرد. پدرم به داکتران روان‌درمانی گفت که دیگر نیایید. وضعیت نیسا را بدتر می‌کنید.

پس از آن حادثه، شب‌ها خوابم نمی‌بُرد. همیشه دیر خواب می‌رفتم. اکثر شب‌ها، نصف شب از خواب بیدار می‌شدم و گریه می‌کردم. داکتران قرص خواب دادند که شب‌ها خواب بروم. بعد ازآن خوب‌تر شدم. خوابم می‌برد.

روز انفجار که داشتم طرف خانه می‌دویدم، در راه همه خون و جسد دیدم. دست‌هایی که از بازو جدا شده بودند، پاهایی که از کمر و زانو جدا شده بودند و جسدهایی که در آتش می‌سوختند. از آن روز به بعد از «رنگ سرخ» می‌ترسیدم. یک شب پدرم در خانه تربوزه آورده بود. آن را از وسط نصف کرده بود و قرار بود که بخوریم. همین که چشمم به رنگِ سرخِ تربوز افتاد، به‌نظرم رسید که تمام خانه را خون گرفته است. همه‌جا سرخ شده بود. وضعیتم خیلی بد شد. به‌دلیل این‌که شب‌های کابل همیشه ناامن است، بیرون‌رفتن سخت بود. خانواده تا دیروقت منتظر مانده بود که شاید به وضعیت عادی برگردم. تقریبا ساعت یک‌بجه‌ی شب بود، وقتی دیده‌اند که من دارم بد و بدتر می‌شوم، ناچار می‌شوند تصمیم بگیرند که مرا شفاخانه ببرند. موتر هم پیدا نمی‌شد. نمی‌دانم موتر از کجا آورد، مرا به شفاخانه‌ی محمدعلی جناح برد. نفسم را گرفته نمی‌توانستم. داکتران پدرم را قهر شدند. گفتند جلو من چیزهایی با رنگ سرخ نگذارد. آن‌شب همان‌جا ماندیم، فردا خانه آمدیم.

خانه که آمدم باز هم حالم به‌هم می‌خورد. می‌رفتیم کلنیک. حالم که بد می‌شد، همیشه با خودم می‌گفتم کاش من هم کشته می‌شدم. لااقل این وضعیت را نمی‌دیدم. با خودم می‌گفتم کسانی که کشته شده‌اند راحت شده‌اند. دیگر درد نمی‌کشند.

در مکتبِ ما داکتران آمده بودند. می‌گفتند آسیب‌دیده‌ها را تداوی می‌کنند. هربار که من برای تداوی می‌رفتم، حالم به‌هم می‌خورد. ضعف می‌کردم. یک روز که رفتم، همین مکتب رسیدم حالم بد شد. از ساعت نه تا چهاربجه بستر بودم.

دوباره که خانه می‌آمدم، همین‌طوری حالم به‌هم می‌خورد. فشارم می‌افتاد. خیلی از شب‌ها کابوس می‌دیدم. صحنه‌ی مکتب را می‌دیدم. هرچیزی که دیده بودم، در خوابم می‌آمد: همان جسدها، همان دست‌ها، همان پاها.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

حمایت می‌کنم

در افغانستان، جایی که آزادی رسانه‌ها، مانند بسیاری از آزادی‌های دیگر، سرکوب شده است، اطلاعات روز به ایستادگی در برابر سرکوب ادامه می‌دهد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه