پدرم آخرین آرزوی خود را که دیدار دخترش بود، به خاک برد
عکس: ارسالی به اطلاعات روز

پدرم آخرین آرزوی خود را که دیدار دخترش بود، به خاک برد

نویسنده: نویده خراسانی

وقتی اظهارات اخیر وزیر خارجه‌ تحریک طالبان را شنیدم، درد و زخم چهار ماه قبلِ آرزوی ناتمام پدرم برایم تازه شد.

امیرخان متقی، وزیر خارجه‌ طالبان در کمال وقاحت و بی‌شرمی ادعا دارد که در زمان حکومت آن‌ها هیچ مخالف سیاسی مجبور به مهاجرت نشده است. وقتی این خبر را خواندم، به یاد سخت‌ترین و دشوارترین روزهای زندگی خودم افتادم و هزاران چون من که بعد از حکومت طالبان آواره و بی‌خانمان شده‌اند.

زمانی که حکومت سقوط کرد، هیچ یک از ما انتظارِ چنین فاجعه‌ای را نداشتیم؛ فقط و فقط روح‌مان خبر شده بود که معامله‌ی بزرگی در کار است. بعد از آن‌که آرزوها و تلاش‌های چندین‌ساله‌ی یک نسل به باد فنا رفت و یک‌شبه همه‌چیز به عصر حجر برگشت، همه در شرایط بدی قرار گرفته بودیم. برای‌مان جز اعتراض و صدا بلند کردن دیگر کدام گزینه‌ای باقی نمانده نبود.

در پنجشیر جنگ شدید جریان داشت. یادم است همان شبی که فهیم دشتی، از جمله نخبگان این سرزمین را به «شهادت» رساندند، هواپیماهای پاکستانی بر پنجشیر حمله کردند و مردم این دره را بی‌هیچ رحمی هدف بمباران قرار دادند. آن شب بالای مردمان این دره‌ مردخیز نان و انترنت و برق قطع شده بود. آخر این بغض نفس‌گیر را نمی‌شد مثل هزار و یک درد دیگر روی بالشت خواب هق زد تا مادر ناراحت نشود.

همان بود که صبح روز بعد با دوستان و همکارانم قرار گذاشتیم که فردا برای اعتراض و بلند کردن صدای عدالت‌خواهی به جاده‌ها برویم. با مادرم طوری خداحافظی کردم که حس می‌کردم آخرین بار شانس دیدار میسر است و امیدی برای برگشت نیست. اما به گوش پدرم، آن رفیق بزرگ زندگی‌ام، آهسته گفتم: «پدر! به خیابان می‌روم تا صدای خفته در گلوی ملتم را فریاد بزنم و ممکن برنگردم؛ اما نگذار مژگان و عبدالله با من بروند.» پدرم که روح من را به تمام معنا می‌خواند، دید که در آن شرایط هیچ حرف او در من تأثیری ندارد، ولی بازهم عاطفه پدرانه‌اش نگذاشت تا چیزی برایم نگوید.

گفت: «دخترم وقتش نیست! این گروه وحشی به هیچ‌کسی رحم نمی‌کند؛ اما حالا که می‌روی مواظب خود باش.» سر و صورتش را طبق معمول بوسیدم و بیرون شدم. وقتی مژگان، که هفت سال از من کوچک‌تر است، خطاب به من گفت که «دختر کجا می‌روی؟» گفتم: «دیدن دوستانم می‌روم، خودت خانه باش!» پاسخ‌اش نخیر بود و اصرار کرد که هرجا می‌روی من هم می‌روم. هر راهی‌که پیش گرفتم مانع‌اش شده نتوانستم، آخر باهم رفتیم به چهار راهی ترافیک؛ جایی که با بقیه دختران قرار گذاشته بودیم. همین‌که آنجا رسیدیم و موجی از مردم را دیدیم، جرأت‌ مان بیشتر شد. ده دقیقه نگذشته بود که سر و کله‌ی عبدلله، برادر یک‌دانه‌ام نیز پیدا شد.

داشتیم شعارها را ترتیب می‌دادیم. من و خاطره کنار هم بودیم، اما شریفه خواهرش آن‌چنان خشمگین بود که حتا اگر آخرین روز زندگی‌اش می‌بود، مصمم بود تا شعار مرگ بر طالبان سر بدهد. چند دقیقه‌ای همه در حرکت افتادیم که موتری مقابل مان ایستاد و تفنگداران بی‌رحم طالب پایین شدند و همان‌جا بود که تفنگ را به سینه‌ی مادر افغانستان نشانه گرفتند.

باز هم طبق قراری که گذاشته بودیم، اگر طالب بخواهد مردان را ببرد، ما اولِ خط خود را می‌رسانیم و اگر بخواهد ضرری برای زنان برساند، مردان هم‌سنگرمان اول خط حاضر می‌شدند. همین‌گونه بود که طالب نتوانست مانعی سر راه مان ایجاد کند. هرچند پایان تظاهرات به خشونت کشیده شد؛ اما صدای حقیقی مردم افغانستان طنین‌انداز خیابان‌های کابل شده بود و نقطه‌ی امیدی برای همه‌ی شهروندان گردید.

در پایان روز وقتی با مژگان و عبدالله به خانه برگشتم، مادرم با هزار و یک دلهره که از چهره‌ی معصوم‌اش نمایان بود، چشمانش را به در دوخته بود. همین که تاکسی توقف کرد و مادرم ما را دید، چشمانش از خوشی برق زد و صدا زد «بچیم آمدین بخیر؟» پاسخ دادم: «آه مادر جان آمدیم!»

در تمام مسیر راه چشم‌های پر از تنفر و موهای بلند و لباس‌های عجیب و غریب آن طالب پیش چشمانم رژه می‌رفت. زمانی که داشتم با رسانه‌ها مصاحبه می‌کردم، طالب با اشاره دست به گردن خود برایم تفهیم کرد که سرت را می‌بُرم. اما این حرکات فقط برای ایجاد ترس بین متعرضین بود یا ممکن واقعاً چنین قصدی داشت.

این‌گونه تظاهرات در کابل و ولایات ادامه داشت، اما روزی که گرفتاری‌ها و دربند کشیدن‌ها شروع شد، هیچ معترض دیگر نمی‌توانست در خانه‌ی خود احساس امنیت کند و بماند. ما نیز مثل صدها و هزاران هم‌وطن دیگر از نهایت مجبوریت راه هجرت را در پیش گرفتیم و در امتداد همان روزهای دشوار و طاقت‌فرسا، خانه و کاشانه‌ی خود را ترک و سفر به‌سوی ناکجا آباد کردیم.

چند ماه شده بود از دیدار پدر محروم شده بودم. یک روزی که با یکی از رسانه‌ها مصاحبه داشتم، پدر پیر و بیمارم که سیزده سال تمام زمین‌گیر و از نعمت راه رفتن محروم گشته بود، آن روز روی پرده تلویزیون مرا دیده بود. از یک‌سو پشت دخترش که همیشه می‌گفت: «تاج سرم و همرازم و همدمم است» دق کرده بود و از جانب دیگر آ‌ن‌چه برایش خوشایند بود این‌که دختری دارد که راه پدر را تعقیب می‌کند؛ شاید به یاد مبارزه‌ی خود افتاده بود. او که هم شاعر و هم داکتر بود، در برابر ظلم و استبداد همیشه صدا بلند می‌کرد.

همین‌که تلفونم روشن شد، دیدم پیامی از تلفن مادرم آمده که حاوی نوار صوتی پدرم با این محتوا است: «دخترم یک‌بار دیدمت [اشاره به دیدار از طریق تلویزیون] اما آرزوی آخرم این است که یک‌بار از نزدیک ببینمت. آرزوی دیگری ندارم.»  

با درد و دریغ فراوان که پدرم این حسرت دیدار را به دیار ابدی با خود برد و ما را در سوز هجران ابدی باقی گذاشت. من بعد از همان روز این نوار را بیشتر از ده بار می‌شنوم و این حسرت و درد را تا زنده‌ام با خود حمل خواهم کرد.

من شاید نمونه‌ی کوچکی از درد و رنج آدم افغانستانی باشم که با حاکم شدن طالب، بر سرنوشت مخالفانش رقم خورده است. مثل من هزار و یک نمونه‌ی دیگر شاید باشد که مردم بی‌دفاع و مظلوم ما بدان سردچار شده‌اند. طالبان مادران زیادی را در سوگ فرزند، دختران را در سوگ برادران و خانم‌ها را در سوگ شوهرا‌ن‌شان نشانده‌اند. در افغانستان هیچ سفره‌ا‌ی نیست که همه اعضای فامیل کنار هم باشد؛ یکی مسافر دارد، دیگری مهاجر و آن یکی «شهید».

با چنین وضع و حالی که در کشور ما حاکم شده و هیچ‌گونه قوانین و مقرراتی هم برای تنظیم امور زندگی مردم در بندکشیده‌ی ما وجود ندارد. سلیقه‌های قبیله‌ای و عشیره‌ای بر سرنوشت مردم حاکم است و دنیا و سایر نهادهای مدافع حقوق بشر هم پیوسته نظاره‌گر این وضعیت‌ اند.

در چنین وضعیتی، وزیر خارجه طالبان ادعا می‌کند که خوشحال است هیچ‌کسی به‌خاطر فشارهای حکومت طالبان کشور را ترک نکرده است. زهی وقاحت!

دیدگاه‌های شما
  1. درود
    “سر و کله” اصطلاح مودبانه ای نیست که نویسنده ی درد کشیده به کار برده است.
    “من بعد از همان روز این نوار را بیشتر از ده بار می‌شنوم و این حسرت و درد را تا زنده‌ام با خود حمل خواهم کرد.” بیشتر از ده بار دروز، ماه …؟
    از دیسپوتیزم طالبان چه باید انتظار داشت جز این!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.