«شبِ تاریک و بیمِ موج» (۲۰)| روزگار دختران دانشجو در اتاق‌های کهنه‌ی کابل

هاملت

زینب دانشجوی سال اول قابلگی‌ است. او سه ماه پیش از یکا‌ولنگ به کابل آمده است. حدیثه، دوست و دخترعمه‌ی زینب است. او دانشجوی سال چهارم قابلگی و از پنج سال پیش کابل بوده است.

سه ماه پیش که زینب کابل می‌آید، با حدیثه اتاق می‌گیرد. اتاق حدیثه، اتاق ارزان‌قیمتی در یکی از خانه‌های غرب کابل بوده است. حدیثه با جیب خالیِ دانشجویی‌اش در تلاش بوده است که با زندگی، از جمله با اتاق قدیمی و بدون امکاناتش بسازد.

حدیثه هم‌اتاقی دیگری هم داشته که هردو چندین ماه در این اتاق کرایه‌نشین بوده‌اند. اتاق، در خانواده‌ی  نسبتا کم‌جمعیت و به قول حدیثه «خانواده‌ی مؤمن» بوده است. وقتی زینب می‌آید و قرار بر این می‌شود که در اتاق سه نفر شوند، می‌بیند که اتاق کوچک است و کفایت نمی‌کند.

به هر صورتش اما برای مدتی زینب در این اتاق کوچکِ قدیمی هم‌اتاق می‌شود. هم‌اتاقی قبلی حدیثه اما جای دیگری کوچ می‌کند.

یک ماهی می‌گذرد و برای زینب و حدیثه کاری پیش می‌آید. هردو به صاحب‌خانه خبر می‌دهند که برای مدتی از کابل می‌روند و دوباره زود برمی‌گردند.

زینب در خانه‌اش یکاولنگ می‌رود. چند روزی آن‌جا می‌ماند و بعد دوباره به کابل می‌آید.

همان چند روزی پیش که زینب از اتاق رفته بود، در اتاق همه‌چیز بود. گاز بود، عدس بود، لوبیا بود و روغن بود. برای زندگی یک دانشجوی دختر در حاکمیت طالب (و حالا که کار و اقتصاد هم سقوط کرده بود) همین مقدار، امکاناتِ کافی بود. زینب با جیب خالی اما با دلِ پُر برمی‌گردد.

حدیثه هنوز نیامده بود. زینب جای دیگری نداشته است و یک‌راست به اتاقش می‌رود.

زمان زیادی نگذشته بود. حدود یک هفته از روز رفتن‌شان می‌گذشت. وقتی که اتاق می‌رود، چیزی برای زینب و حدیثه باقی نمانده بود. گاز تمام شده بود، روغن تمام شده بود و از عدس و لوبیا هم چیزی نمانده بود.

زینب می‌گوید: «تشنه بودم. می‌گفتم کاش زودتر به اتاق برسم و چای کنم. اتاق که رسیدم، اول رفتم دست و رویم را شستم، بعد سریع آمدم که چای بگذارم. دیدم گاز نبود. گفتم شاید سرِ گاز را درست محکم نکرده بودیم و حتما رفته رفته تمام شده. چرتی زدم که بخوابم یا بروم گاز بیارم که چای کنم، به یک‌بارگی چشمم به روغن افتاد. پیپ کوچکِ روغنِ آب‌شده را که تازه گرفته بودیم، تمام شده بود. رفتم اتاق را بگردم که چه خبر است. دیدم چای خشک نیست، عدس نیست، لوبیا هم نیست».

او ادامه می‌دهد که مدتی نشسته است که رفع خستگی کند. تازه خستگی‌اش رفع نشده بود که سروکله‌ی زنِ صاحب‌خانه پیدا می‌شود.

بعد از احوال‌پرسی مختصر، زینب می‌پرسد که از خرج ما چیزی نمانده است. چای تمام شده، روغن تمام شده، گاز تمام شده و عدس و لوبیا هم تمام شده است.

زن صاحب‌خانه می‌گوید که ما کم‌خرج شده بودیم، خوردیم. «تو اگر تشنه استی، برو بالای گاز ما چای کن». زینب چای می‌کند و باهم چای می‌خورند. خلقِ تنگ زینب باز می‌شود، امیدوار است که صاحب‌خانه حتما یا قیمت خرج او را می‌دهد یا هم که از کرایه‌ی خانه کسر می‌کند.

این‌ها اما خیال خوشی بوده که زینب چای را مزه‌دارتر بخورد. صاحب‌خانه چیزی بده‌کار نبوده و می‌گوید همسایه‌داری از این کارها دارد.

در مورد خرج تصفیه حساب صورت نمی‌گیرد. زینب چیزی به صاحب‌خانه نمی‌گوید و چند روز بعد دنبال اتاق دیگری بیرون می‌شود.

حدیثه هم می‌آید و هردو دنبال اتاق می‌گردد. دانشجوی دختر در کابلِ زیر حاکمیت طالبان، وسعت جیبش را می‌دانست. هردو از همان اول دنبال اتاق ارزان‌قیمتی می‌گشت که آخر ماه به‌خاطر پرداخت‌نتوانستن کرایه‌اش، سخت‌وزار نشنوند.

باز هم مانند پیش از این، اتاق کوچک و قدیمی‌یی در یکی از پس‌کوچه‌های دوردست دشت برچی پیدا می‌کنند، در خانواده‌ای که مانند خانواده‌‌ی قبلی مؤمن و مردم‌دار به نظر می‌رسیده است.

زینب و حدیثه در یک روز گرم تابستانی کوچ‌کشی می‌کنند. پیپ روغن را دور می‌اندازند و گاز خالی‌شان را می‌آورند.

هنوز یک ماه نمی‌شود که در اتاق جدید اند. زینب و حدیثه این‌جا هم برای اتاق تاریک و چوبیِ بدون حمام و بدون دست‌شویی ماهانه یک هزار افغانی کرایه می‌دهند. این‌کرایه گرچند پول ناچیزی ا‌ست، اما برای دختران دانشجویی که در حاکمیت طالبان از همه جا محروم‌اند و راهی برای درآمد ندارند، همین مقدارش هم قابل پیدا نیست.

زینب گاز خالی‌اش را که از اتاق حویلی همسایه‌ی قبلی آورده بود، این‌جا پر می‌کند. این‌جا هم صاحب‌خانه، درست مثل آن‌جا هرباری که چای لازم می‌کند، از گاز بی‌پرسان زینب استفاده می‌کند.

زینب می‌گوید اتاق بدل کرده است ولی شهر که تغییری نکرده است. «چیزی تغییر نکرده است. این‌جا هم گاز ما شریکی است. از عدس و لوبیای ما می‌خورند و هوای اربابی دارند».

تازه این‌جا وضعیت بدتر است. «همسایه از ما توقع انجام کار خانه‌اش را هم دارد. برای مدتی خانم صاحب‌خانه در بیرون از کابل، به خانه‌ پدرش رفته بود، دختر صاحب‌خانه که فارغ صنف دوازده و متولد کابل است، ما را می‌گفت که خانه‌اش را جاروب کنیم. برای پدرش آشپزی نمی‌کرد و به ما اخطار می‌داد که پدرش اگر گرسنه بماند مسئولیتش با ما است».

او می‌گوید: «دختر همسایه همش در اتاق ما است. برایش مهم نیست که ما دانشجوییم، درس داریم، از خانه و فامیل دوریم و قرار است حساب پس بدهیم. می‌آید اتاق ما و تا نفس دارد با تلفن صحبت می‌کند. تنها دختر نه، زن صاحب‌خانه هم می‌آید و ما را تنها نمی‌‌گذارد که در اتاق کدام کار بدی نکنیم. مثلا با پسران صحبت نکنیم یا نمازمان را نشود که بی‌وقت بخوانیم.»

زینب از این‌جا هم خسته شده است. می‌خواهد باز هم اتاق دیگری بگیرد. او چند روزِ پیاپی دنبال اتاق گشته است و کسی به او و هم‌اتاقی‌اش اتاق نمی‌دهد. «اتاقی را گپ زده بودیم. جای و کرایه‌اش مناسب بود. رفتیم دیدیم و قابل قبول بود. وقتی که صاحب‌خانه فهمید دو نفر دختر دانشجوییم، گفت اتاقش را به دختران دانشجو نمی‌دهد. به ما گفت بعضی از شما دختران دانشجو در اتاق بچه می‌آورند و فردا برای ما نامِ بد دارد».

«جای دیگری حویلی‌یی بود که چندین اتاق داشت. دو سه اتاقش دانشجو بود، ولی یک اتاق خالی داشت. رفتیم که بگیریم. مسئول حویلی دختری بود که با برادر و دختر کاکایش اتاق داشت. ما دو نفر بودیم. حدیثه را گفت در آن اتاق خالی برود، مرا گفت که همین‌جا با برادرش هم‌اتاق باشم. او گفت که اگر حدیثه تنهایی کشید خودش آن‌جا می‌رود. من قبول نکردم و او هم آن اتاق خالی‌اش را به ما نداد.»

البته تنها زینب و حدیثه سرگردان اتاق مناسب در کوچه‌های کابل نیستند. تعداد زیادی از دختران دانشجویی که هزینه‌ی خوابگاه‌های دخترانه را ندارند و این‌طرف فامیل و خانه‌ای هم ندارند، در همین وضعیت‌اند. زینب می‌گوید حداقل سه نفر را می‌شناسد که در سه اتاق جداگانه به همین دردسر گرفتارند. «آنان نیز مثل ما پول می‌دهند و اربابی می‌کَشند. جایی بهتری هم نیست. فقر و دانشجویی و دختربودن دست‌به‌دست هم داده و از ما مجرمِ مادرزاد ساخته است. اول که کسی به ما اتاق نمی‌دهد، بعدش هم اگر یکی پیدا شود و اتاق بدهد، تصور می‌کند خدمه استخدام کرده است. هم باید کارش را کنیم، هم کرایه‌‌ی اتاق ‌مان را بدهیم و هم از سفره‌ی خالی‌مان شکمش را باید سیر کنیم.»

زینب می‌افزاید که نمی‌داند در آینده به‌جایی خواهد رسید و این روزها را جبران خواهد توانست یا نه. اما فعلا روزگار او و تعداد زیادی از دختران دانشجو این‌طوری است: دخترانی که می‌خواهند شهرشان را به جایگاهی برسانند و شهری که برای مادران آینده‌اش جایی ندارد.