در سی سال اخیر یک سنت سیاسی نسبتا متفاوت در افغانستان نهادینه شده است به این شرح:
افراد بانفوذ قبایل در سرتاسر کشور یاد گرفتهاند که چهگونه نظم موجود را برای همدیگر «پریشان» بسازند. این افراد بانفوذ قبایل در میان پشتونها، تاجیکها، هزارهها، ازبیکها، ترکمنها و سادات افغانستان هستند. یعنی در میان این گروهها پاکتهای مشخصی از قدرت «پریشانسازی» شکل گرفتهاند که پیوسته در بازیهای سیاسی افغانستان حضور دارند. این گروهها دیگر در پی نابودی همدیگر نیستند. فقط در حد «پریشانسازی» با هم تعامل دارند. این جایگزینی پریشانسازی بهجای نابودسازی است که این سنت سیاسی نسبتا جدید را با سنتهای پیشین سیاسی در این مملکت متفاوت میسازد.
بازی سیاسی چیست؟
بازی سیاسی کلاسیک در افغانستان این بود:
یک گروه در سطح ملی یا محلی به میزان قابل توجهی از قدرت نظامی و اقتصادی دست مییافت. این گروه سعی میکرد در شعاع قدرت خود رقیبی نداشته باشد. کمونیستها و مجاهدین، هر کدام در نوبت خود، مشهورترین نمونههای رقیبزدایی در حد حذف کامل بودند. کمونیستها کوشیدند حتا وجود فیزیکی روحانیان عقبگرای مسلمان را حذف کنند. آنان تا آنجا که توانش را داشتند سعی کردند ایدئولوژی و فرهنگ رقیب خود را -همراه با توان نظامیاش- نابود کنند. مجاهدین نیز از همین راه رفتند. مجاهدین با سرسختی تمام جنگیدند و اعلام کردند که جز برپا کردن یک حکومت دینی خالص به هیچ نظم دیگری رضایت نخواهند داد.
بهخاطر همین احساس حقانیت مطلق هم بود که کمونیستها و مجاهدین حرفهای روشنی برای سیاست و نظام در افغانستان داشتند. کمونیستها در مورد آموزش زنان، بازتوزیع منابع کشوری، حدود سیاست خارجی و پالیسیهای داخلی برای ادارهی امور، فکرهای مشخص و قاطعی داشتند. بر همین سیاق، وقتی مجاهدین پای توپ و گلوله را به کتابهای ریاضی مکاتب باز کردند یا به صراحت گفتند که چه چیزهایی در نظام اسلامی جا ندارند، در واقع اندیشهها و برنامههای ایدئولوژیک خود را با رنگهای روشن علامتگذاری کردند. در هر دوی این نمونهها، فکر رقیب حذف میشد.
اما در سی سال اخیر، بازی سیاسی در افغانستان صورت تازهیی گرفت. بزرگان قبایل یاد گرفتند که به فکر سیاسی کلان اصلا نیاز ندارند. دریافتند که اگر بتوانند بهجای حذف رقیبان (در چارچوب یک اندیشهی کلان سیاسی) بتوانند آن رقیبان را در حد قابل توجهی «پریشان» بسازند و آنان را به بازاندیشی در موقعیت خود وادارند، معاملهی سودآوری شکل خواهد گرفت و هر دو طرف به هدفهای مشخص گروهی یا شخصی خود دست خواهند یافت.
نمونه بدهم:
فرض کنید دورهی حکومت حامد کرزی است. حامد کرزی به نزدیکان و مشاوران و متحدان خود میگوید با چه کسانی باید صحبت کنیم. (ترجمه: فهرستی تهیه کنید از کسانی که توان پریشانسازی دارند و میتوانند خارِ بغل حکومت باشند). حال، فرض کنید در فهرست آدمهای دارای قدرت پریشانسازی کسی از قلم افتاده است. آن فرد یک آدم بانفوذ در یکی از قبایل افغانستان است. او وقتی میبیند که از لیست امتیازگیرندگان در حکومت کرزی افتاده است، با خود میگوید: «فکر کرده میتواند بدون من آب خوش بخورد». این پیام از یک طریق مناسب به حامد کرزی مخابره میشود. بعد، کس دیگری پیدا میشود و نزد این بزرگ قبیله میآید و به او میگوید که نظامی که در آن عدالت نباشد (یعنی فهرستی که نام آن دو نفر در آن نباشد)، به درد مردم دردکشیدهی افغانستان نمیخورد. چند روز بعد آن دو نفر به ارگ ریاستجمهوری دعوت میشوند و حامد کرزی به آنان میگوید که سوءتفاهم شده و ارگ با تمام وجود از خدمات آن دو به وطن آگاه است.
این یک نمونهی فرضی است، اما با واقعیتهای افغانستان در سی سال اخیر فاصلهی زیادی ندارد. در این نمونه شما حاکمی را میبینید که به هیچ فلسفهی سیاسی اعتقاد ندارد و اساسا آگاهیاش در این حوزه بسیار ناچیز است. بعد، در برابر این حاکم بزرگان قبایل دیگری را میبینید که هیچ تصور تفصیلیای از نظامهای مدیریت جامعه و فلسفههای سیاسی پشتوانهی این نظامها ندارند و تنها چیزی که در آن «استاد» هستند مهارت «پریشانسازی» نظم موجود و کشاندن فرد قدرتمندتر به میز معامله است.
این رویکرد بهکار سیاسی در بیست سال گذشته چنان جا افتاد که امروز حتا برای شک انداختن در بداهت آن باید جهد بلیغی کرد. امروز وقتی افراد بانفوذ قبایل در جاهای مختلف جهان جمع میشوند و دربارهی لزوم مبارزه با امارت طالبان سخن میگویند، آدم به آسانی میبیند که پیامهایشان بیشتر معطوف به «پریشانسازی» نظم حاکم برای پیدا کردن جای پایی برای خود است. به بیانی دیگر، بیشتر این افراد وقتی سخن از مقاومت میگویند، هیچ جایگزین فکرشده و متفاوتی برای نظم فعلی ندارند. اتکای این افراد بر تعداد «نفرات»ی است که ممکن است روزی با ایثار و فداکاری و خشونت عرصه را چنان بر نظام حاکم تنگ کنند که هیچ راهی برای نظام حاکم نماند جز این که کوتاه بیایند و بپذیرند که رهبران مقاومت باید در قدرت سهم داشته باشند. این ممکن است وجه عملی مقاومت در جبهههای جنگ را نشان بدهد؛ اما نشان نمیدهد که این رهبران برای آیندهی افغانستان (فراتر از پریشان ساختن نظم موجود) چه اندیشههایی دارند.
اینکه رهبران مقاومت یکریز میگویند ملت مسلمان افغانستان حکومت اسلامی واقعی میخواهند و طالبان اسلام را بدنام کردهاند، یک شکایت میانتهی کلی است. اینکه افغانستان خانهی همهی شهروندان افغانستان است و اینکه عدالت باید در این مملکت برقرار شود، یک آرزو یا اظهار یک بیانیهی عام است نه فکر سیاسی. کسانی که خود را رهبران روند مقاومت میدانند باید از حد این شعارهای عمومی فراتر بروند و اندیشهی سیاسی تفصیلی خود را در باب حکومت، قانون، اقتصاد ملی، روابط اقوام، جایگاه دین در سیاست، حقوق انسانی زنان، آزادی بیان و دیگر حقوق مدنی و شهروندی به روشنی عرضه کنند.
اکثر این رهبران اکنون نه مسئولیتهای اجرایی دارند و نه مورد تهدید مستقیم هستند. یعنی فرصت واسعی دارند که به مردم افغانستان نشان بدهند چه تفاوتهایی با طالبان دارند. این رهبران میتوانند یا باید بتوانند یک نقشهی راه روشنتر و انسانیتر برای آیندهی افغانستان ترسیم کنند. اما به نظر میرسد که اگر اختلافات سیاسی این رهبران با طالبان بر سر سهم از برخورداریهای شخصی و حزبی را از میان برداریم، فقر اندیشه در میان این رهبران تقریبا در همان حد فقر اندیشه در میان طالبان است.