روابط بینالملل تقریبا همیشه بر کسب منفعت استوار بوده است نه بر وفاداری و رفاقت. حتا در جاهایی که به نظر میرسد پیوند ایدئولوژیک و اشتراک آرمان اصل است، در مواقع بحران آنچه پیش و بالا میآید، منفعت است نه ایدئولوژی. اما این روابط مبتنی بر منفعت گاهی پیچ دیگری نیز پیدا میکند: ناگزیری در وضعیت بحران بقا. به این معنا که گاه کشورها به این نتیجه میرسند که اگر با فلان ممالک دیگر ارتباط نزدیک داشته باشند «بهتر» است؛ اما گاه (در مواقع اضطرار) چارهای برایشان نمیماند جز این که همراه شوند- حتا اگر این همراهی بسیار مطلوب نباشد. نزدیکی امروز افغانستان، ایران و روسیه از همین نوع آخری است. همراهی خطیر در وضعیتی ناگزیر. در این میان مهمترین سوالی که شهروندان افغانستان میتوانند و باید از خود بپرسند این است: فهم ما از این تحولات چیست و در کجاها قضایا را کج دریافت میکنیم؟
اخیرا در خبرها آمد که روسیه و طالبان توافقنامهی نظامی-فنی امضا کردهاند و ایران به وضعیت بهرسمیتشناسی حکومت طالبان نزدیک شده است. برای کسانی که تحولات منطقهای و جهانی را دنبال میکنند، این نکته به بداهت رسیده که هم طالبان و هم ایران و روسیه در وضعیت اضطرار هستند. البته بقا و اضطرار هیچ ترازوی واحد بینالمللی ندارد. طالبان خوشحال اند که امارتی ساختهاند و خود را در موقعیت پیروزی و رشد میبینند، اما اگر ایران و روسیه در حد طالبان و کشور افغانستان دچار ضعف شوند، تمام دنیا فاتحهی آنان را خواهد خواند. در افغانستان نداشتن برق -حتا در پایتخت- وضعیت اضطرار تلقی نمیشود. اما در ایران و روسیه این طور نیست و قطع برق سراسری حتما یکی از جدیترین بحرانهای کشوری محسوب خواهد شد. با وجود این، هر کشور از این سه کشور، در چارچوب معیارهای زیستی خود در این عصر دچار اضطرار است. این اضطرار سبب شده که حکومتهای این سه ملک با هم نزدیک شوند.
زمانی که اتحاد جماهیر شوروی به نیت اشغال افغانستان وارد این کشور شد، مجاهدان (اسلاف همین طالبان) در برابر شوروی جنگیدند. در آن زمان، جمهوری اسلامی ایران نیز شوروی/روسیهی آن زمان را «خرس قطبی» و متجاوز میخواند و تا میتوانست با قدم و قلم و سلاح در برابرش ایستاد. ایدئولوژی کمونیسم و ایدئولوژی اسلام در برابر هم بودند- چندان که مومنان مسلمان افغانستان حاضر بودند حتا از «کفار» غیرکمونیست در غرب کمک بگیرند و با کمونیستها بجنگند.
آن روزگار را باد برد. در کتابها آوردهاند که صحنهی تقابل امپریالیسم غربی و کمونیسم شوروی و اسلام افغانی و ایرانی و عربی و پاکستان صورتی در زیر هم داشته که ما در آن ایام از دیدنش عاجز بودیم. گفتهاند و نوشتهاند (و امروز روشنتر از آفتاب است) که نه امریکا از «تجاوز» شوروی -از آن حیث که تجاوز بود- دلخور بود؛ نه شوروی پروای «کارگران و زحمتکشان» افغانستان را داشت و نه آن اخوت اسلامی که عربستان و ایران با مجاهدان افغانستان داشتند پایدار میماند و نه برای پاکستان اشغال شدن کشور مسلمان همسایهاش توسط شوروی آن معنا را داشت که ما فکر میکردیم دارد.
جمهوری اسلامی ایران در نزدیک به نیمقرن حاکمیت خود با اسرائیل و امریکا به میدانها و سطوح تازهای از خصومت رسید. روسیه، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، مسیر متفاوتی یافت و با دوستان و دشمنان تازهای روبهرو شد. افغانستان تجربههای تازهای با اسلام و دموکراسی کرد. پاکستان خیالهای نوی در سر پروراند و مخصوصا در افغانستان سناریوهای بلندپروازانهای را دنبال کرد. آن دریافت کهن، نظم قدیم و روابط معهود در دنیای نیم قرن پیش از هم گسیخت. روسیه به علتی، افغانستان به علتی و ایران به علتی (یا هر سه با عللی متفاوت) در تنگناهای تازه افتادند- تنگنا در حد اضطرار و بحران بقا.
این تحولات البته عجیب نیستند. جهان در یک حال نمیماند. اما آنچه برای شهروند افغانستان -از عالم و عامی- مهم است همان سوالی است که در آغاز این نوشته آمد:
فهم ما از این تحولات چیست و در کجاها قضایا را کج دریافت میکنیم؟
به نظر میرسد که در افکار عمومی مردم افغانستان -در درون و بیرون کشور- هنوز چیزی به نام «خارجیهای خوبی که میخواهند افغانستان در مسیر ثبات و بهروزی و سلامت پا بگذارد و برای این خواست کارهایی خواهند کرد» قوی است. تلاش برای رساندن صدای خود به «گوش جهانیان» از همین تصور میآید. حقیقت اما آن است که پس از آنچه دیده و تجربه کردهایم، این تصور کژبینانهای است. اگر ایران دومین کشوری میشود که حکومت طالبان را به رسمیت بشناسد، اگر روسیه با طالبان روابط رسمی دیپلوماتیک برقرار میکند و توافقنامهی نظامی-فنی امضا میکند، اگر پاکستان حکومت طالبان را بمباران میکند (وقتی میبیند این متحد نزدیک به میلش راه نمیرود) و اگر امریکا حکومت افغانستان را دودستی به طالبان میدهد، و اگر ما همهی این چیزها را پیش چشم خود میبینیم، در آن صورت باید پذیرفت که در خارج چراغی نیست که شبستان ما را روشن کند.
واقعیت این است: در سطح دولتها و کشورها، هیچ کس یار افغانستان نیست و نخواهد بود. از هیچ کس به شهروندان افغانستان یاری نخواهد رسید. در بازار سیاست بینالملل هیچ چیزی نیست که دولتها نفروشندش (از جمله حق دختران و زنان افغانستان برای تحصیل، کار و آزادی). معنای این سخن این است که مردم افغانستان فقط یک جا دارند که از آنجا امید میآید و عمل مفید میزاید: ظرفیت حقیقی خود مردم افغانستان برای پرورش رویاهای خوب و تحقق بخشیدن به آن رویاها. این ظرفیت را نه روسیه پرورش میدهد، نه پاکستان، نه ایران، نه عربستان و نه امریکا و اروپا. این سه همسفری که حالا در وضعیت اضطرار همراه شدهاند نیز فردا به راههای متفاوت خواهند رفت. طالبان که دلخوشاند روسیه رفیقشان شده و ایران به این رفاقت رسما خواهد پیوست، میتوانند به تجربهی خود با پاکستان نظری بیندازند. پاکستان همه چیز طالبان بود: بنیانگذار، حامی، همراه، همسخن. امروز جتهای پاکستانی بر سر همین طالبان آتش میریزند. آنانی که در مخالفت با طالبان به خارجیها دل بستهاند نیز همان تجربهای را تکرار خواهند کرد که در گذشته داشتهاند. مردم افغانستان جز آن که بین خود راهی برای پایان یک مصیبت طولانی بیابند، راه دیگری ندارند. به سلام دزدان مضطر منطقه یا زورگویان فریبگر جهان امیدی نیست.