نویسنده: آقای خیالباف
1
خدا شاهد است که پس از روزها، ماه و حتا سالها، اکنون جرئت این را پیدا کردم که تمام سرنوشت غمانگیز و زهرناک زندگیام را همچون عقدهی کشنده و خطرناک، اکنون روی کاغذ تف کنم. فکر میکنم لازم نباشد صراحتاً بگویم، مخاطب من کسی از میان هزاران و میلیونها آدم این سرزمین است؛ شاید اینطور باشد و در معنای دیگر، این تنها شما هستید که مخاطب مناید و اکنون که در دقایق آخر زندگیام- همچون خود شما- قرار دارم، احساس میکنم جرئت این را پیدا کردهام که بنویسم، آنچه را که در درونم تلنبار شده و حجم بزرگ آن، همچون سیلی یک کابوس، بر وحشت این دنیایم میافزاید و از منِ کمسن و سال، یک سیمای آشفته، مرده و فرتوت ترسیم میکند.
عکسی را که روی نامهام چسپاندهام، کل داستان زندگیام است: انسان تنها، افسرده و بیمیل به همهچیز و در عین حال، انسانی که کولهباری بزرگ از آرزوها، امیدواریها و خیالات بیپروایش را مرده دریافته و بسان تنهاترین کس، ثانیههای مرگش را میشمارد. اما نمیدانی که این تصویر مغموم و آشفته و بیرمق، کدام زمان و در چه شرایطی رسم شد: این نقاشی را سال پار، درون یک چهاردیواری رسم کردم که خواهر کوچکم- دختر ظاهراً عصیانگر خودت- با نهایت دقت و هوشیاری و تیزهوشی ذاتیاش، راز آن را برملا کرد و من که شرمیده بودم، صدها بهانه و توجیه سست و احمقانه را پیش کشیدم برای اینکه گفته باشم، این تنها انسان منتظر به مرگ، نه من، بلکه آن انسان از حال رفتهی ذهن و تصورات من است که حاصل یک عمر زهرکامی و نومیدی است. ولی هرگز نخواستم چشم شما به آن بیفتد، برای اینکه فکر کردم و تا این لحظه فکر میکنم این تصویر شکسته و بیرمق، حتا پس از مرگم، گمنام باقی بماند.
شاید لازم به عذرخواهی نباشد که بگویم چرا از ضمیر «شما» استفاده میکنم، در حالی که واژه به واژهی مسایلی که پیش آمدند و حرفهایی که گفته خواهند شد، طرف شماست. در اینجا و اگر واقعاً اندکی از حال و وضعم آگاه بودید، شاید حق میدادید چطور اینگونه خطابتان میکنم! با وجود این، فکر میکنم همین یک اشارهی کوچک و مختصر کافی باشد که بگویم، با وجودی که سالها از کودکیام گذشته و اکنون- هردو- ثانیههای مرگمان را میشماریم، باز هم یک نوع ترس و وحشت و اضطراب، درونم میپیچد و وقتی تصویر شما جلو دیدم لنگر میاندازد، با ترس و لرز تمام و انگار همچون مجرمی به ناحق، روی چوبهی دار ایستاده و نگاه خیره و نومیدش، در انتظار کوچکترین شفقت است.
گفتم! هردو پا به مرگ رسیدهایم؛ اما هنوز تفاوتی به دوری دو قطب زمین، میان من و تو فاصله باقی است: تو هنوز همان آدم بیپروا، خودخواه، مقتدر، ترسناک و بیعاطفه هستی که سعی میکنی در مقابل مرگ، امیدوارانه مقاومت کنی، در حالی که من،… من جلو مرگ زانو زدهام و پس از روزها و سالها، اکنون از حصار تمامی آن ترس و لرزها و نگرانیها گذشته و مصمم شدهام که انگیزهی اشتیاق به مرگ را در خودم بیدار کنم و بخواهم که زندگیام را پایان بخشم. البته که با کمال میل این کار را میکنم؛ چون احساس میکنم من و هیچ چیزِ من متعلق به این دنیا نیست. دنیایی که برای من، سراسر سراب نومیدی، زحمت، رنج و ترس و استیصال بود که در آن، هیچ آزادیای جز سرخم کردن، جز ترسیدن، جز عقده و شکایتها و ناخوشیهای فروخورده، در خودم نداشتم؛ در حالی که تو همهچیز داشتی: غضب، قهر، زور، هیبت و غرور، خودخواهی و خصلتی که تو را وا میداشت تا طرف را در حد مرگ تحقیر کنی.
تفاوت دیگری هم بین ماست. تو از نفس افتادهای و تکلیف نفستنگیات، روز یکبار تو را تا لبهی مرگ میکشاند؛ اما تو باز همان موجودی هستی که با تمام عجز و درماندگیاش، امیدی دارد که من ندارم. تو خیلی بیشتر از گذشته، زاهد، معتقد و دعاخوان هستی و بهدرستی میتوانم بفهمم، وحشت مرگ و تصور زندگی پس از آن، همچون یقین کامل، به تو وعدهی بهشت و زندگی آرامی میدهد؛ در حالی که موضوع من کاملاً فرق میکند. ظاهر من، انسان عمیقاً بیباور به خدا، ایمان و مذهب است؛ اما باطنم- آنچه خودم از خودم میدانم- چیز دیگری است. احساس میکنم هنوز هم یک ذره اعتقاد و ایمان در وجودم دارم و نمیتوانم اعتراف کنم که کاملاً بیباورم. آنچه در من است، آنچه ایمان و باورم را به سویش جلب میکند، حضور همیشگی یک ایدهی متعالی سرشار از عشق است که برخلاف خدای شما، نه قهار و جبار است و نه وعدهی بهشت میدهد. آنچه است، همچون وجود نامرئی است که به من وعده میدهد، حساب آدمبدها، از آدمخوبها جداست.
بگذریم و بگذاریم تا کلمات و جملههایی که از خشت سرگذشت و تاریخ زندگی ما ساخته شده، دیواری از حقایق و گوشه و کنارهای زندگی ما را بنا کند تا باشد که در لحظههای مرگ، خود را خالی احساس کنم. و احیاناً اگر کسی از میان هزاران کس، برای فردایی خواست حقیقت ماجرا را دریابد، به روح کسی که حقیقت را گفته است، درود بفرستد و به روح کسی که این زهر را به انسانی خورانده است، نفرین. البته که زندگی با کلمهی بخشش، زیباتر است؛ ولی بگذریم و در حال حاضر، هیچ چیزی نمیتوانم در بارهی آن بگویم و صبر میکنم، آیا میتوانم با تلاش تمام، در پایان این شکایت، چیزی از کلمهی بخشش بیاورم؟
ادامه دارد…