در قصهها جایی است بهنام غار کهف. در عهد قدیم چند نفر از ترس پادشاهی بهنام دقیانوس به این غار رفتند و در آنجا خوابیدند. خوابشان طولانی شد و به روایتی سهصدونُه سال ادامه یافت. اصحاب کهف وقتی بیدار شدند و به شهر آمدند، متوجه نبودند که بیش از سه قرن در خواب بودهاند. نمیدانستند که آن پول سه قرن پیش دیگر وجود ندارد، شاه بدل شده و چند نسل از مردم مردهاند و این زمانه زمانهیی دیگر است. به همین خاطر، با هر چیز و هر کسی که روبهرو میشدند، تعجب میکردند.
این قصه شباهت زیادی با وضعیت طالبان در افغانستان امروز دارد. طالبی که امروز چهلساله است، سیوپنج سال پیش، در پنجسالگی، به یکی از مدارس پرورش مجاهد برده شد. این کودک پنجساله از روزی که وارد آن غار شد، دیگر روی جهان بیرونی را ندید. به او گفته شد که جهان یعنی همین حجره. به او یاد داده شد که در هیچ جای جهان هیچکس مانند او به حق و حقیقت دسترسی ندارد. به او آموزانده شد که تنها سخنی که قابل شنیدن و شایستهی پیروی است، همان سخنی است که از دهان ملای مدرسهاش بیرون میآید. در او القاء شد که زن انسان درجه دوم و بلکه درجه چندم است و در این جهان فقط سه وظیفه دارد: تأمین نیاز جنسی مردان مؤمن، تولید فرزند و عرضهی خدمات خانگی به اعضای نرینهی خانواده. به این کودک فرودآمده در غار گفته شد که در بیرون از غار هیچ چیزی نیست که به اندازهی یک خسِ مربوط به آن غار ارزش داشته باشد. به او یاد داده شد که از هر چیز و هر کسی که در بیرون آن غار هست، متنفر باشد. در ذهن و ضمیر و حافظهی این ساکن غار تلقین شد که ملت مسلمان افغان تمام امور زندگی خود را براساس تعلیمات رایج در این غار عیار میکند. این غارنشین خوشحال متقاعد ساخته شد که مردمان بیرون غار، یعنی ملت متدین بیدار، آرزو دارند که کاش در تمام عمر خود حداقل یکبار توفیق حاصل کنند که ساکن آن غار شوند.
آن کودک وقتی پس از سالها اقامت در آن غار، که اسمش مدرسه بود، بیرون آمد، بزرگ شده بود. دید که مردم زبانش را نمیفهمند، نگاهش را نمیشناسند و با هیچ پندار و گفتار و رفتار او احساس آشنایی نمیکنند. او به مردم گفت که جز رستگاری آنان خیال دیگری در سر ندارد. اما مردم از او رمیدند. مردم او را به یکدیگر نشان میدادند. یکی به موهای بلند چرکین او اشاره میکرد؛ دیگری به ادبی که نداشت؛ سومی به غلظت نادانی و شدت خشونتگریاش. او شنیده بود که در بیرون از غار موجودی هست بهنام زن، اما یاد نگرفته بود که آدم وقتی در خیابانهای شهر با زن روبهرو میشود نباید برچهی کلاشنیکف خود را برابر چشم او بگیرد و بترساندش. نمیفهمید که در آن سالها که او شاگرد و ساکن غار کهف بود، بیرونیان (مردمان بیرون غار) دیگر از شنیدن صدای کفش زن در دهلیزهای زندگی نمیترسیدند و نمیشرمیدند.
ساکنان غار کهف وقتی وارد شهر شدند، به زنان دستور دادند که رو بپوشانند و به خیمهها بروند. زنان گفتند «کدام خیمه؟» و ساکنان غار کهف دیدند که وامصیبتا! خیمهها را چه کسی کجا برده است. پاسخ شنیدند که دیری است زنان خیمهها را جمع کردهاند. گفتند پس زنان کوفی و بصری و مکی و سوری در یوم جمعه بیستوهفتم جمادیالثانی… و پاسخ شنیدند که کوفی و بصری و مکی و سوریاش دیگر چیست؟ اینها همه کابلی اند و مزاری اند و ننگرهاری.
یکی از این ساکنان غار کهف به خبرنگاران گفت: «ما نمیدانیم دیگر چه کاری باید بکنیم تا جهان ما را به رسمیت بشناسد؟»
این کهفزدهی مؤمن تا همین امروز فکر میکرده که هر حکومتی که مکتب و دانشگاه را بهروی زنان ببندد و زنان را از آزادی مدنی، حق اشتغال و حق انتخاب محروم کند، جهانیان به او نمرهی بالاتری میدهد. با خود میگفته که ما اینهمه آدم، این همه حق، این همه آزادی، این همه علم و هنر و آگاهی را به خاک سیاه نشاندیم؛ چرا کسی اینهمه درخشش ما را نمیبیند؟ سهصدونه سال در غار کهف خوابیده بوده و از یاد برده که دیگر کسی برای سنگسار کردن زنان جایزه نمیدهد، که دیگر عصر «تو واقعا مردی که زن را میزنی» گذشته، که دیگر هنر را لگدزدن و آزادی را لغو کردن فضیلت محسوب نمیشود.
ساکنان غار کهف در روز جهانی زن با سکههای ناچل عصر غار آمدهاند تا از بازار جهان مشروعیت بخرند؛ متوجه نیستند که آن سکهها از این پس فقط در موزیمها (و از برای عبرت خلق) نگهداری خواهند شد.