در حال حاضر، همه بر این نظر متفقاند که طالبان اگر در مواضع و رفتارهای خود تغییری بیاورند، آن تغییر به خاطر ملاحظات بیرونی خواهد بود و نه به خاطر مصالح داخلی افغانستان. اگر از مسایل جنجالی در حوزهی سیاست و تقسیم قدرت بگذریم، مسالهیی چون “حق تحصیل دختران” در سراسر افغانستان و در میان اقوام و گروههای مختلف اجتماعی تعداد زیادی طرفدار دارد. تعداد این طرفداران در حدی هست که کسی با اطمینان ادعا کند که آزادی و حق تحصیل برای دختران یک خواست گستردهی اجتماعی است. شمار بزرگی از جمعیت هزارهها، پشتونها، تاجیکها، ازبیکها، ترکمنها، بلوچها و دیگر اقوام افغانستان میخواهند که دخترانشان حق و امکان تحصیل داشته باشند. صاحبان مشاغل مختلف، گروههای صنفی و سِنی گوناگون و فعالان مدنی و چهرههای علمی و سیاسی بسیاری میخواهند که تحصیل دختران آزاد باشد. شهروندان افغانستان، از خاستگاههای متنوع اجتماعی و فرهنگی، این خواست را دارند که دختران بتوانند درس بخوانند.
واکنش حکومت طالبان در برابر این خواست گستردهی اجتماعی طوری است که گویی این همه شهروند افغانستان که چنین خواستی دارند هیچاند و خواستشان ذرهیی ارزش ندارد. هرچه مردم میگویند بگذارید دختران درس بخوانند، طالبان محدودیتهای بیشتری بر حق تحصیل دختران وضع میکنند. از سویی دیگر، مدتهاست که دولتهای خارجی با طالبان مذاکره میکنند (به صورت مستقیم و غیرمستقیم و از کانالهای گوناگون) تا طالبان را متقاعد کنند که در این زمینه کوتاه بیایند و اجازه بدهند دختران درس بخوانند. اخیرا محبوبه سراج- فعال اجتماعی طرفدار طالبان- نزد ذبیح الله مجاهد (سخنگوی طالبان) رفت و به او گفت که اگر اجازه ندهید دختران درس بخوانند، تمام دنیا در مقابلتان “ایستاد” خواهد شد. خانم سراج هم همان عنصر خارجی این معادله، یعنی بد شدن رابطهی طالبان با دنیا، را به یاد سخنگوی طالبان میداد.
مایهی اصلی بحران حکومتداری در افغانستان نیز همواره همین هیچ بودن مطالبات داخلی و همهچیز بودن فشارهای خارجی است. به بیانی دیگر، حاکمان افغانستان (در تمام تاریخ حکومت در این کشور) هیچ وقت به مطالبات داخلی شهروندان افغانستان ارزشی ندادهاند و آنچه در محاسباتشان وزن اصلی را داشته همواره عناصر خارجی بوده است. طالبان هم با وجود آن که پیوسته ادعا میکنند که کشور را از “غلامی” بیگانگان آزاد کردهاند، نگرانی اصلیشان این نیست که مردم افغانستان چه میخواهند؛ نگرانی اصلی طالبان این است که پروسهی “تایید شدن”شان توسط امریکا و انگلیس (دو نماد خداوندگاری سیاسی در تصورات عامیانه) بیش از حد به درازا بکشد.
قصه این است که وقتی مردم افغانستان چیزی را بخواهند، طالبان میتوانند با مشت به دهن مردم بزنند و آنان را خاموش کنند. اما وقتی خارجیها چیزی را بخواهند، طالبان جلسه میگیرند و از همدیگر میپرسند “به اینها چه جوابی بدهیم که از لحاظ سیاسی برای ما زیاد هزینهآور نباشد؟”. معنای چنین وضعی این است: طالبان خود را از “احترام به مردم افغانستان” آزاد کردهاند، اما اطاعت از “اجنبی” (اگر با زبان خود طالبان حرف بزنیم) همچنان سر جای خود باقی است.
تصور کنید که از آغاز ماه آینده امریکا و انگلیس- بخوانید غرب- به طالبان پیام بدهند که شما هرکاری که در داخل افغانستان میکنید به خودتان مربوط است و اهمیتی برای ما ندارد. یا اگر آنچه خانم سراج “دنیا” میخواند تعهد بدهد که به مسایل داخلی افغانستان کاری نداشته باشد، آیا دیگر قضیه ختم است؟ اگر همین فردا اروپا و امریکا و دیگر کشورهای جهان حکومت طالبان را بدون هیچ قید و شرطی به رسمیت بشناسند، دیگر همه چیز حل است؟
شاید پرسیدن این سوالها امروز ابلهانه به نظر بیاید. اما حقیقت آن است که در حکومت جمهوری هم مایهی اصلی بحران حکومتداری در افغانستان همین قضیه بود. اگر انتخاباتی برگزار میشد، احترام به حق رای شهروندان افغانستان اصل نبود. اصل این بود که چه صورتی از نتایج مهندسیشدهی انتخابات به وزیر خارجهی امریکا قابل پیشکش است. تکنوکرات برای مردم و رو به مردم تکنوکرات نبود (که مردم افغانستان تکنوکرات نمیشناختند)؛ تکنوکرات برای خارجیها و در چارچوب ترجیحات خارجی تکنوکرات بود. مجاهدین اگر با قیل و قال دموکراسی و آزادی بیان و حقوق زنان راه میرفتند، به این خاطر نبود که این چیزها را برای شهروندان افغانستان مفیدتر تشخیص میدادند؛ به این خاطر بود که “دوستان” خارجی این چیزها را بیشتر میپسندیدند. همه در حال رصد کردن پسند و ناپسند خارجی بودند تا با اولی همراه شوند و از دومی -گیرم عجالتا- فاصله بگیرند.
در زمان جمهوریت، ناظر “سیگار” بود، دیدبان حقوق بشر بود، صندوق بین المللی پول بود، بازرس فلان دولت یا سازمان ملل بود. اگر حکومت در حوزههای مختلف “احتیاط”ی به خرج میداد، به خاطر این بود که مورد انتقاد فلان فرد یا نهاد ناظر خارجی قرار نگیرد. ناظر داخلی یا وطنی (در هیئت افراد یا نهادها و گروهها) در چشم حکومت و اهل سیاست و قدرت هیچ ارزش و اعتباری نداشت. یعنی شهروندان خود مملکت برای سیاستمداران ما به اندازهی یک تیغهی علف وزن نداشتند. همه چیز با پسند و ناپسند خارجی سبک و سنگین یا تنظیم و تزئین میشد.
حالا نوبت طالبان است. میگویند که کشور را از بند غلامی بیگانگان آزاد کردهاند. اما وقتی پای مطالبات داخلیها و خارجیها در میان میآید، تنها چیزی که به اندیشه میبردشان و به احتیاط وا میداردشان و به مذاکره میکشاندشان همان مطالبات خارجی است. چرا وقتی زنان و دختران افغانستان حق ساده و مسلمی چون حق تحصیل خود را مطالبه میکنند، طالبان یک لحظه تامل نمیکنند که این حق مهمی است و مخصوصا از این جهت مهم است که شهروندان این سرزمین آن را مطالبه میکنند؟ چرا مدعیان آزادسازی وطن از غلامی بیگانگان به صدای مردان و زنان و کودکان همین وطن هیچ اعتنایی ندارند؟ چرا برای مذاکره با امریکا و انگلیس به اتاقهای مخفی در کشورهای دیگر سفر میکنند اما به شهروندان کشور در داخل افغانستان با شلاق و گلوله پاسخ میدهند؟ اسم جمهوریت رفته و نام امارت آمده. شعارها چرخیدهاند و پرچمها رنگ بدل کردهاند. اما یک چیز ثابت مانده: رضایت امریکا و انگلیس- خداوندگاران مورد پرستش حاکمان افغان- همچنان شرط اصلی است.