زلزله شده است. یک ولایت ویران شده است. هزاران نفر جان خود را از دست دادهاند. دهها هزار انسان دیگر به غذا و پوشاک و سرپناه و کمک مالی نیاز دارند. این سناریو میتواند با زمینلغزه، سیلاب، توفان و آفتهای طبیعی یا انسانساختهی دیگر تکرار شود. دایرهی آسیب میتواند کوچک یا بزرگ باشد. صدوپنجاه نهاد یا سازمان یا مجموعه برای مردم آسیبدیده کمک پولی/مالی جمع میکنند.
سؤال این است: به کی پول بدهیم؟
در افغانستان، مردم اعتمادی زیادی بر نهادها و مؤسسات کمکرسان ندارند. مردم به افرادی که در وضعیتهای بحرانی پا پیش میگذارند و کمک مالی جمع میکنند، نیز با شک و تردید فراوان نگاه میکنند. عبارتهای «به جیب خود زدن»، «حیف و میل شدن کمکها»، «تجارت کردن با رنج مردم»، «حق یتیم و بیوه را خوردن» و نظایرشان بیانهای آشنای همین وضعیتاند. مردم با این عبارتها بدبینی خود نسبت به نهادها، مؤسسات و افراد کمکرسان را اظهار میکنند.
تردیدی نیست که پارهیی از این بدگمانی و عدم اعتماد نتیجهی رفتارهای فسادآلود بعضی نهادها و افراد در گذشته است. مردم افغانستان در گذشته دیدهاند که با نام و به نامشان پول و کمک مالی جمع شده، اما آن کمکها به افراد مستحق و آسیبدیده نرسیدهاند.
اما یک واقعیت دیگر هم مستند است و نمیتوان از آن چشم پوشید:
بارها دیدهایم که مردم آسیبدیده (در اثر زلزله وسیلاب و …) کمک دریافت کردهاند. وقتی میبینیم که غذا، پوشاک، وسایل اولیهی زندگی، دارو، لحاف و پول نقد بدست مردم میرسد، معنایش این است که کمک واقعی وجود دارد و واقعا به مردم آسیبدیده میرسد.
چه کار کنیم؟
بعضی افراد حاضر نیستند که شکاکیت مطلق خود را در هیچ حالتی به تعلیق درآورند. آنان هرگز باور نمیکنند که کمکی بدست مردم نیازمند و آسیبدیده برسد. شعار آنان این است: «کمکها حیف و میل میشوند.» این گروه از افراد منتظر میمانند تا موردی پیش بیاید که در آن یقین کامل حاصل کنند که همه چیز درست انجام میشود. چنان مواردی هم معمولا پیش نمیآیند.
بحث بر سر آن افرادی است که دلشان میخواهد به مردم آسیبدیده کمک کنند، اما دو چیز مرددشان میسازد:
یکی اینکه «این پولها چه گرهی از کار مردم باز خواهند کرد؟» دیگری، «من بر فلان و فلان و فلان نهاد یا فرد اعتماد ندارم؛ اما اگر کس دیگری پا پیش بگذارد، کمک میکنم.»
هر دو مورد قابل درکاند. ولی در هر دو مورد، میتوان به قضیه از یک زاویهی سازنده هم نگاه کرد:
یک- پول اندک برای کسی که در وضعیت نرمال زندگی میکند اندک است. پنج دالر یا ده یورو یا صد افغانی و پنجاه کلدار برای کسی که در وضعیت نرمال است، مبالغ کارآمدی نیستند. اما برای کسی که همه چیزش را از دست داده معنای دیگری دارد. آدم در یک اتاق گرم به جاکت فکر نمیکند؛ اما کسی که در سرمای نیمهشب در پای یک دیوار ویران نشسته، آن جاکت را بسیار ارزشمند میبیند. به همین خاطر، کمک مالی/پولی، حتا اگر بسیار اندک باشد، برای آسیبدیدگان ارزش زیادی دارد. این تبدیل منظر وضعیت را عینیتر میسازد.
دو- کسی که بر افراد یا نهادهای موجود اعتماد ندارد، میتواند خود دست به کار شود و کمک جمع کند و برای رساندن آن به آسیبدیدگان طرح کارآمدی در میان آورد. به این ترتیب، یک راه دیگر و یک کانال دیگر نیز تجربه میشود و راههای کمک به آسیبدیدگان افزایش مییابد.
بدون شک، کسانی هستند که در هنگام بحران و فاجعه فعال میشوند و از یاری رساندن به آسیبدیدگان بهعنوان یک دام یا فرصت دزدی استفاده میکنند. اما این واقعیت را نباید چندان بزرگ کرد و چندان برایش وزن و اهمیت قایل شد که به امکان همکاری و همدلی اجتماعیمان لطمه بزند. حقیقت آن است که همکاری اجتماعی از میان چندین خط سیاه و سفید و از درون چندین تجربهی کامیاب و ناکام و بیغش و غشآلود میگذرد و ثمربخش میشود. نمیتوان از موضعی خلوصگرایانه تا ابد منتظر پاکترین پاکان نشست و این روند را معلق و معطل نگه داشت. میدانیم که تاوان هست و پا پیش میگذاریم؛ میدانیم که غل و غش هست و سعی میکنیم کاری بکنیم؛ واقفایم که کاستی و خدشه هست و دست همدیگر را میگیریم. تنها در این صورت است که اعتماد (پدیدهیی که از آن به سرمایهی اجتماعی تعبیر شده) به تدریج پا میگیرد.