سلام. حال تان چطور است؟
در نامهی قبلی از تجربهی نوشتنم گفتم و از خوبیهای نوشتن. حتما برایتان سؤال پیش آمده حالا که اینقدر اصرار داری که بنویسید و بنویسید، چه بنویسیم؟ سؤال خیلی خوبی است. وقتی آدم تازه میخواهد کار جدیدی را آغاز کند، نمیداند از کجا شروع کند. نوشتن هم همین طور است. امروز میخواهم در مورد اینکه در ابتدای راه چه بنویسیم، صحبت کنم.
دوست دارم دوباره بپرسم حال تان چطور است؟ حتما میگویید چه کسی اهمیت میدهد که حال مان چطور است. خوب اهمیتی ندارد که کسی به آن اهمیت نمیدهد، خودتان اهمیت بدهید. هر وقت حوصله داشتید جواب این سؤال را بنویسید. اگر نه برای من، برای خودتان. هرازگاهی از خودتان بپرسید حالت چطور است. و بعد جواب آن را برایتان بنویسید. جواب دادن این سؤال معجزه میکند. چه معجزهای؟ خودتان امتحان کنید و معجزهاش را ببینید. و مهمتر از همه این شروع خوبی برای نوشتن است. هر وقت این را از خود پرسیدید، به حال تان دقت کنید، به احساسات و هیجانات مثبت یا منفیای که در درون تان جاری است گوش فرا دهید، و بعد شروع کنید به نوشتن.
حداقل همهی شما یک بار یک کتابچهی خاطرات خریدهاید. ممکن است تا اکنون کلمهای هم در آن نوشته نکرده باشید، ممکن است چند تا قلب و تیر و چشم و اشک در آن کشیده باشید. مهم این است که شما با چیزی بهنام کتابچهی خاطرات آشنایی دارید. یا نام آن را شنیدهاید یا داریدش. همین کتابچهی خاطرات جایی بسیار خوب و راحتی برای نوشتن است. میتوانید از زندگی روزانهی خود بنویسید. هر آنچه روزانه تجربه میکنید را روی کاغذ بیاورید. از جزئیترین کارهای به ظاهر کماهمیت تا اتفاقهای درشت خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی. بلاخره هرآنچه در درون شما و بیرون شما میگذرد، موضوع خوبی است برای نوشتن. میتوانید از احساسات، عواطف، نگرانیها، بیمها، ناامیدیها و امیدها، آرزوها و آواهایی که در سرتان میپیچد، از تاریکیهای وجود خود و اطراف تان، از نوع روابط خود با اعضای خانواده و دوستان، از آنچه روزانه تجربه میکنید، بنویسید. بلاخره موضوع برای حرف زدن بسیار است. بهگفتهی حافظ: «یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت، در بند آن مباش که مضمون نمانده است.»
نوشتن از روزمرگی یا یادداشتبرداریهای روزانه یا خاطرات یا هرچه شما نامش را میگذارید، تمرین مداوم و پیوستهای است برای رشد مهارت نوشتن. البته باید بگویم کار سادهای نیست. مقداری نظم و جدیت لازم دارد. از آنجایی که این کار نوعی خودآموزی و خودپروری است و در کتابچهی خاطرات نوشته میشود، یعنی دیده و شنیده نمیشود، بعد از مدتی از انگیزه و تلاش آدم برای نوشتن کاسته میشود. بنابراین، مهمترین کاری که میتوان کرد این است که نوشتن از زندگی روزمره را به عادتی هر روزه تبدیل کرد. جدایی از اینکه این کار تلاشی است برای تقویت مهارت نوشتن، خوبیهایی کمککنندهی دیگری هم دارد. نوشتن به ما کمک میکند ذهن و فکر منسجمتری داشته باشیم. از آنجایی که در وضعیت آشفته و ناامیدکنندهای بهسر میبریم، و هیچ روزنهای از روشنایی و امید دیده نمیشود و محدودیتهای زنستیزانهی طالبان، سنتها و عرفهای قومی و اجتماعی و خرافات دینی و مذهبی با گذشت هر روز دامنهاش تنگتر و پنچهاش بر گلوی شما فشردهتر میشود، نوشتن کمک میکند، راه نفس کشیدن تان را باز بگذارید. نوشتن از بار سنگین فشارهای روحی و روانی تان میکاهد. روی کاغذ آوردن این مشکلات به شما کمک میکند خود را در میان انبوه تاریکی و بیسرنوشتی گم نکنید.
در دوران نوجوانی من، یعنی حدود ۱۰ سال قبل، شبکههای اجتماعی و بهویژه فیسبوک که در اوج محبوبیتاش قرار داشت، جای بسیار مناسبی برای نوشتن بود. در آن زمان، کاربران فیسبوک آدمهای باسوادتر و جدیتری بودند و نوشتن و دیدهشدن در میان آنان انگیزهی خوبی برای نوشتن به ما میداد. گرفتن بازخورد و دیدهشدن تأثیر فوقالعادهای روی کتاب خواندن و نوشتن داشت. این روزها، شبکههای اجتماعی بیشتر عامهپسند شده و تولید محتوا در آن هم بيشتر جنبهی سرگرمی دارد. با همهی اینها اگر فکر میکنید، نوشتن در شبکههای اجتماعی به شما انگیزه میدهد که کارتان را ادامه بدهید، حتما این کار را بکنید.
بگذارید یادداشت خواهرم سما را که بهمناسبت تولدش نوشته با شما شریک کنم. دو سال و چند ماه قبل که موجودات تفنگبدست تهی از مغز به شهرهای کشور ریختند و بلافاصله دروازهی مکاتب را بهروی شما بستند، سما صنف دهم بود. آدم سختکوش و درس خوانی بود، ولی وقتی به من پیام میفرستاد، به سختی میشد یک جملهی درست و بدون اشتباه در پیامش پیدا کرد. پس از آنکه من گفتم نیاز دارد بیشتر بخواند و روی نوشتنش کار کند، شروع کرد به مطالعهی کتاب و تمرین نوشتن. حدود یک ماه و چند روز قبل که تولدش بود، این یادداشت را خطاب به خودش نوشت. وقتی من آن را خواندم، متوجه رد پای مطالعه و بینیش عمیقی که از زندگی دست یافته، شدم.
«درسهای برای زندگی
هفده سال قبل، دقیقا امروز (۲۹ میزان) به دنیا آمدم. وقتی بچه بودم همیشه فکر میکردم آینده متعلق است به رویاها، اما حالا فکر میکنم آینده متعلق به میزانی از سختکوشی و امید است. هر سال که از عمرم میگذرد خیالبافیهایم کمتر و منطقم بیشتر میشود. در ۱۶ سال عمرم فکر میکردم خوشبختی را فقط میتوان در چیزهای بزرگ یافت. اما در یک سال اخیر دریافتم خوشبختی چیزی جز همان لحظات شاد کوچک نیست. لحظاتی که با خانواده و عزیزانمان بدون هیچ دغدغهای میگوییم و میخندیم.
همیشه فکر میکردم زندگی عزیزانم در یک روز مشخص پایان مییابد اما دریافتم مرگ هر لحظه ممکن است اتفاق بیافتد. زندگی همین است. یک آب جاری، ما هم ماهیهای کوچک درون آب که هر لحظه ممکن است تور شویم. و اینکه هر تولدی ممکن است آخرین تولدم باشد. پس زندگی میکنم به حکم آنکه زندهام.»
تا نامهی دیگر مواظب خود باشید
امید
شما هم اگر دوست داشتید نامه بنویسید و از طریق لینک زیر برایم ارسال کنید: