Photo: Hussain Ali Haidari

وطن همیشه وطن است

احمد برهان

به خیابان اصلی که وارد شد، یک‌آن احساس کرد چیزی در دستانش نیست. دستانش را خالی حس کرد. خالی‌تر از شکم‌اش. باد سرد زمستانی خودش را به پنجره‌های جلد دستانش می‌کوبید. امصبح، وقتی پنجره‌های چوبی قدیمی با شیشه‌های خنک‌خورده، نور خفیف صبحگاهی را به درون اتاق کاهگلی راه داده بود، پیرمرد بیدار شده بود. نور کم‌جان که به صورت آرام او افتاد، پرده‌های ضخیم پلک‌های او به آرامی بلند شدند و پیرمرد در یک صبح زمستانی از خواب خوش بیدار شد. پیش از آن‌که با خانمش خداحافظی کند، می‌بایست صبحانه را نوش‌جان کند، اما از سفره‌ی گشوده با پیاله و چاینک روسی خبری نبود. باز هم مثل دیروز، مثل پریروز و مثل روزهای دیگر، مجبور بود با شکم خالی خانه را به مقصد کار ترک کند.

دوچرخه‌اش را از پشت حویلی گرفت. سوار دوچرخه‌ی خنک‌خورده که شد، صداهایی فلزی ناشی از استخوان‌های فرسوده‌ی وسیله، به گوشش رسید. پیرمرد اما بی‌کم‌ترین اعتنایی شروع کرد به پایدل‌ زدن. به خیابان عمومی که وارد شد، احساس کرد دستانش خنک خورده است. یادش رفته بود که دست‌کش را بگیرد. با خود فکر کرد دست‌کش را در کجای اتاق مانده است. هرچه فکر کرد، تصویر دست‌کش با بخیه‌های بسیار در ذهنش نمودار نشد. بعد به خاطرش آمد که دست‌کش را گم کرده است. سه، چهار روز پیش کسی، «یکی از مشتری‌های ناجوان» دست‌کش را از دکان دزدیده بود. دیگر از آن روز بی‌مشتری شده بود و پولی نداشت تا یک جوره دست‌کش دیگر برایش تهیه کند.

به آفتاب نظری انداخت. آن را برخلاف خودش رنگ‌پریده یافت. سی‌و‌پنج دقیقه راه را که با دوچرخه‌ی چینایی پایدل‌ زد، سرانجام خود خنک‌خورده‌اش را در مقابل کرکره‌های دکانش مشاهده کرد. با گشودن قفل‌ها، یک روز کاری‌اش را مثل دیروزهای دیگر شروع کرد.

دیروز

داخل دکان شد. چهار قدم که برداشت به انتهای دکان رسید. روی درازچوکی چوبی نشست. سرمای آن روز، مثل ایدئولوژی‌های رادیکال سیاسی تا مغز استخوان وحیدالله نفوذ کرد. درست شبیه حکومت‌های چپ و راستی که وی در سال‌های جوانی‌اش تجربه کرده بود. وحیدالله در زمان کودتای هفت ثور جوانی بود بیست‌و‌چهارساله. وی در چنداول کابل چشم به جهان گشوده بود. فرزند چهارم و پسر دوم خانواده‌ی یازده نفره بود. برادر بزرگش در کودکی از دنیا رفت. به همین‌خاطر شرایط دشوار آن روزگار به او اجازه‌ی مکتب رفتن را نداد. او باید دوشادوش پدر در تأمین مخارج خانواده آستین‌اش را برمی‌زد.

در سال‌های جنگ علیه حکومت‌های چپ او جناح بی‌طرفی را اختیار کرد و مثل غالب فرزندان غریب‌کار این سرزمین، تمام دغدغه‌اش یک لقمه‌نان بود. پس از خروج ارتش سرخ، وحیدالله به توصیه‌ی پدر و مادرش با دختر عمه‌اش ازدواج کرد. پیش از آن‌که شاهد خون‌ریزی‌های کابل باشد، با خانواده راهی پاکستان شد. پس از یک سال قالین‌بافی در پاکستان راه ایران را در پیش گرفتند. در مشهد برای گذران زندگی دست به هر نوع کار شاقه زد. وحیدالله با شکوه‌ی بسیار از آن سال‌های مهاجرت یاد می‌کند. او در این باره با هزار تأسف گفت: «پسرم بسیار می‌گفت برویم ایران. اما خداوند دیگر هیچ وقت آن روزها را در زندگی‌ام نیاورد. نمی‌خواهم پسرم و نواسه‌هایم حقارتی را که من در ایران دیدم بچشند. زندگی را در همین وطن تا آخر ادامه می‌دهم.»

از سال ۱۳۸۵ به بعد زندگی وحیدالله رنگ کاملا متفاوتی به خود گرفت. از دل خاکستر سال‌ها ناداری، ققنوسی طلایی زاده شد. پسر بزرگش با بیست هزار افغانی تجارت کوچکی را راه‌اندازی کرد. در گوشه‌ای از سرک چهارقلعه تیل‌فروشی کوچکی را بنیان نهاد. حرکتی که چرخ زندگی‌‌شان را به دلخواه آنان به گردش انداخت. در بازه‌ی زمانی پنج‌ساله موفق شدند مالک یک باب حویلی شوند. دو سال دیگر طول کشید تا موتری از نوع کرولا را هم در گاراژ خانه ایستاد کند. اما در سال ۱۳۹۶ دوباره ورق برگشت و تمام داروندار شان در یک سال برباد رفت. برای رسیدن به کشورهای اروپایی خانه و موترشان را فروختند. اما دو بار از مرز ترکیه برگشت خوردند. این شکست‌ها تا امروز رنگ شوم‌شان را از زندگی وحیدالله و پسرش گم نکرده‌ است.

امروز

از پنج شش سال به این‌سو، وحیدالله مشغول کار اصلاح ریش و موی مردم است. پسر بزرگش هم با همین حرفه چرخ زندگی را می‌گرداند. دکان او کوچک است و در بسیاری اوقات روز نیمه‌روشن است. در تابستان در اشغال گرما است و در زمستان در سیطره‌ی سرمای استخوان‌سوز. مشتری‌های او غالبا نوجوانان و کهن‌سالان هستند. زیرا وحیدالله هیچگاه نتوانست با استایل‌های مد روز کنار بیاید تا بتواند از قشر جوان هم مشتری داشته باشد. بنابراین، روش اصلاح او به همان سبک قدیم است. از تراشیدن موی سر پنجاه افغانی دریافت می‌کند. ماه هزار و ۵۰۰ افغانی مجبور است کرایه‌ی دکان بپردازد. معمولا در شرایط کنونی ۵۰۰ افغانی ماهوار درآمد دارد. هفته سه چهار روز را از سر اجبار روزه می‌گیرد و فقط یک وعده غذا (نان خشک با چای تلخ) را می‌تواند برای خود و خانمش تأمین کند. چهار هزار کرایه‌ی خانه‌‌ی‌شان را پسرش می‌پردازد. وحیدالله اما با روزگار بد گلاویز نمی‌شود. اگر دیروز خانه و موتر داشت و امروز ندارد، به هر حال به گردش روزگار راضی است. این وضعیت دشوارش را به مراتب از زندگی در ایران و پاکستان ترجیح می‌دهد. او با چشمان روشن و لبخند رضایت‌بخش به چهره می‌گوید: «دعا می‌کنم هرگز روی مهاجرت را نبینی. وطن ما افغانستان همیشه شرایط تا و بالا داشته. هر رقمی که است وطن مثل خانه‌ی خود آدم است. در هر حالتش باید شکرگزار باشیم. دنیا به امید خورده شده.»

دیدگاه‌های شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *