[یادداشت اطلاعات روز: اطلاعات روز دیدگاههای مختلف در مورد مسائل گوناگون جامعهی افغانستان را بازتاب میدهد. این دیدگاهها لزوما منعکسکنندهی نظر و موضع اطلاعات روز و گردانندگان آن نیستند. اطلاعات روز فقط مجالی برای بیان دیدگاهها فراهم میکند و دربارهی دیدگاههای وارده نفیا و اثباتا موضعگیری نمیکند. تمام دیدگاههای بیانشده در مقالات و یادداشتها و صحتوسقم ادعاهای مطرحشده به خود نویسندگان مربوط است. اطلاعات روز از نقد دیدگاههای منتشرشده در بخش مقالات وارده نیز استقبال میکند]
سلیمان نظری
در عصر حاضر اسلام سنتی در تمام جوامع اسلامی، از جمله افغانستان با چالش جدی مواجه شده است. با گسترش دسترسی به اطلاعات و دانش مدرن، پابندی به اعتقادات سنتی دین، بهویژه برای جوانان غیرممکن مینماید. این بریدگی از ریشههای فرهنگی و معنوی هم بهخاطر وجود خرافات مذهبی و هم بهدلیل بیگانگی مردم با معنویت نهفته در دل دین است. از یک طرف آگاهی خیلی کم در مورد یک سنت غنی و با ارزش بهنام عرفان اسلامی در بین جامعه وجود دارد و از سویی هرچند عرفان بهصورت هستههای کوچک از صدر اسلام وجود داشته ولی هیچگاه در مقایسه با فقه جریان غالب نبوده است. ولی رفتهرفته با ترویج سبک زندگی غربی در جوامع شرقی نیاز به معنویتی که پاسخگوی نیازهای انسان مدرن باشد رو به گسترش است؛ همانگونه که زندگی ماشینی و فردی غرب پای شمار زیادی از غربیها را به هند و کشورهای شرقی بهدنبال معنویت شرقی مانند مراقبه (میدیتیشن)، یوگا یا سماع میکشاند.
جنبشهای عرفانی با جوهرهی عشقِ به حقیقت در تمام ادیان وجود دارد مانند تصوف در اسلام، عرفان مسیحی، قبالا ((Kabbalah و حسیدیسم در یهودیت، یوگا و و جنبش باکتی (Bhakti) در هندویسم و همچنان ذِن(Zen) و تانترا (Tantra)در بودیسم. این جنبشها همیشه برداشت خیلی متفاوتی از حقیقت دین نسبت به برداشتهای سنتی و رایج ادیان داشتهاند و به همین دلیل همیشه به حاشیه رانده شده و پیروان خیلی اندک داشتهاند. دلیل دیگر فراگیر نبودن این روشها، تجربی بودن و دشوار بودن آن است. در حالی که اعتقادات دینی پاسخهای خیلی ساده به پرسشهای دشوار میدهند، روشهای عرفانی نیاز به مراقبه مداوم و ایجاد تحول بنیادی و عملی در وجود انسان را میطلبد. این معادله با گسترش روش زندگی مدرن و عقلانیت انسان در عصر حاضر معکوس خواهد شد. هرقدر دسترسی به دانش و اطلاعات، عقلانیت غربی و سبک زندگی مدرن گسترش یابد، پایههای اعتقادات سنتی ادیان سست و نیاز به معنویتی که با عقلانیت امروز انسان سازگار باشد بیشتر میشود.
در حالی که اعتقادات و احکام سنتی دین (شریعت) امر و نهی برای تودهها است و پاسدار هویت جمعی دینی و صلاح جمعی که فردیت و آزادی فردی را به قدر زیادی محدود میکند، در عرفان هر انسان منحصربهفرد است و تجربهی فردی او از حقیقت است که او را متحول میسازد. جملهی معروفی در ذِن بودایی میگوید: اگر بودا را دیدی، او را بکش. اینجا «کشتن بودا» یعنی از بین بردن هرگونه وابستگی به ایدههای خارجی و بیرونی برای رسیدن به خودباوری و خودشناسی واقعی است. بهصورت کل در عرفان، تجربهی شخصی هر کس در مواجهه با حقیقت متفاوت است و همین تجربهی شخصی برای رشد و تعالی معنوی او معتبر و راهگشا است نه تجربهی عرفانی کسی دیگری؛ تجربههای یک مرشد فقط میتواند بهعنوان الگو از رفتن سالک به بیراهه او را نجات دهد. در حالی که آموزههای سنتی ادیان بر تجربهی فردی یک شخص از مواجهه با حقیقت (تجربهی عرفانی پیشوای دین) استوار است، عرفان میگوید همان تجربه را که بودا یا هر پیامبری از حقیقت داشته است هر انسان میتواند به سبک خود تجربه کند. همین تجربهگرایی و آزادی فردی عرفان برای انسان امروز که بهدلیل زندگی بیش از حد مادی شده و نیاز به تکیهگاه روحی و معنوی دارد بسیار خواستنی شده است.
همهی جنبشهای عرفانی در ادیان مختلف ریشههای مشترکی همچون عشق به حقیقت، تجربهی شخصی از امر قدسی، و گذر از ظاهر شریعت دارند. در ادبیات عرفانی فارسی مطالب زیادی در مورد ریشههای مشترک تمام ادیان یا روشهای عرفانی آمده است، از جمله این مصراع معروف شیخ بهایی (مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو ) یا آن داستان مشهور «مثنوی معنوی» در مورد (کلمه انگور به زبانهای مختلف) و (حکایت فیل در اتاق تاریک) که در آنها مولانا به فنا در وحدت و عشق الهی و بهصورت ضمنی به وحدت ادیان اشاره دارد و با نفی تعصبات به پذیرش حقیقت در ورای اشکال مختلف دعوت میکند. این وحدتگرایی و فراگیربودن عرفان و همچنان تأکید بر تجربهی شخصی از حقیقت، هیچگاه برای اهل فقه و شریعت قابل قبول نبوده و چه بسا کفرآمیز است. جدال عارفان، که بر عشق به خدا، معرفت قلبی و سلوک باطنی تأکید دارند با زاهدان و فقیهان، که تأکیدشان بر ظاهر شریعت، پرهیز از دنیا و ترس از آخرت بوده، فقط مختص به اسلام نیست بلکه عارفان هر دینی با خشکمغزی زاهدان و فقیهان آن دین سر جنگ داشتهاند. در تاریخ اسلام این جدال تا سرحد تکفیر، نفی بلد و حتا اعدام پیش رفته است. در داستان منصور حلاج، او را که فقط بهخاطر گفتن کلمه (اناالحق) با این معنا که (من فانی شدهام و دیگر از من چیزی نمانده جز حق)، به دار آویختند. یا سهروردی، که بهدست فقیهان شام به این اتهام که فلسفه و عرفانش ضد دین است کشته شد.
عرفان در اسلام ریشه در بعضی آیات و احادیث محدود دارد و در صدر اسلام بهصورت هستههای کوچک وجود داشته است. ولی در گذر زمان با تأثیرپذیری از فرهنگها و ادیان مختلف، بهویژه از عرفان هندی در قرن سوم و چهارم هجری شکل سازمانیافته و مکتبی پیدا کرده و طی قرنهای ششم الی هشتم هجری با ظهور عارفانی چون عبدالقادر گیلانی، مؤسس طریقه قادریه، مولانا جلالالدین محمد بلخی، عطار نیشابوری و سایر عارفان به اوج خود رسید. هرچند بعد از آن عرفان بیشتر وارد تصوف عامیانه و خانقاهی شده و رنگ فلسفی و هنریاش پررنگتر شد. عرفان اسلامی با وجود تفاوتهای الهیاتی با عرفان هندی شباهتهای زیادی در روش و تجربهی عارفانه دارد. هر دو بر روشهایی چون ذکر، مراقبه، ریاضت نفس و تمرکز ذهنی برای گذر از خودِ محدود انسانی و رسیدن به حقیقت برتر تأکید دارند. در تصوف اسلامی این حقیقت در قالب (فنا فی الله) و رسیدن به توحید و در مکتب یوگا بهصورت اتحاد (آتمن) با (برهمن) تبیین میشود. هر دو روش تجربهی عرفانی را برتر از احکام ظاهری و جدالهای عقلی-نظری دانسته و از روشهای خلوت مداوم، سلوک و مراقبه برای رسیدن به حقیقت و گذر از نفس محدود بهره میبرند.
اسلام و در کل ادیان مرسوم و موجود که بیشتر بر فقه، احکام جبری و جزماندیشی عقیدتی بنا شده، برای انسان امروزی که درگیر بحرانهای اخلاقی، تنهایی و بیمعنایی شده است، دیگر پاسخگو نبوده و با عقلانیت مدرن و دغدغههای انسان مدرن سازگار نیست. زیرا شریعت و فقه بهجای ایجاد آرامش و معنویت، بیشتر به ابزار جدایی، نفرت، خشونت و کنترل اجتماعی بدل شده است. در مقابل، روشهای عرفانی بهجای تحمیل احکام خشک و جبری، بر عشق و آزادی روح انسان میپردازد. درست به همین دلیل است اگر کسی بخواهد اسلام را بهعنوان دین صلح برای جهان امروز معرفی کند سراغ شعر مولوی و موسیقی صوفیانه باید برود نه سراغ کتابها و احکام فقهی. اگر نگاه جهانی از ادیان داشته باشیم، روشهای عرفانی در ادیان مختلف -از یوگای هندی و ذِن بودایی گرفته تا تصوف اسلامی، قابلای یهودی و عرفان مسیحی- همه ریشهی واحد دارند و در واقع امر یک حقیقت را میجویند: وحدت وجود و تجربهی فردی از امر قدسی. پس آیندهی ادیان نه در پافشاری بر فقه و شریعت ظاهری بلکه در بازشناسی عرفان بهعنوان زبان مشترک بشری است؛ زبانی که پلی شود میان ادیان متخاصم و راهی تازه برای انسان خسته از خشونت و بیمعنایی بگشاید.