اورگان
اورگان یکی از همان ایالتهای بود که از زیباییاش متعجب شدم. دربارهی اورگان چیزی زیاد نمیدانستم اما فکر میکردم به لحاظ زیبایی شاید یک ایالت متوسط باشد. اما بعد از چهار روز که از این ایالت بیرون میشدم، نظرم عوض شده بود.
دم غروب به اورگان رسیدیم و وارد ساحل شدیم. تماشای غروب از وسط صخرههای ساحلی و پرندگان دریایی، بسیار رویایی بود. روز بعد صبحانه را در ساحل دیگر و کنار صخرههای معروف ساحلی اورگان خوردیم. چیزی که سواحل اورگان را خاص میکند بکر بودن آن است. مثل بقیه جاها شلوغ نیست اما بااینحال بسیار متنوع است؛ در بعضی نقاط درختها تا لب ساحل پیش آمده و صخرهها در مرز آب و خشکه خودنمایی میکند. همزمان شنهای نرم و آرامبخش نیز در گوشهکنار صخره و جنگل فراوان است. خط ساحلی را ترک کردیم و طرف پارک ملی کریتر لیک Crater Lake راه افتادیم.
در مسیر راه به آبشار توکیتی Toketee Falls رفتیم. آبشار در یک منطقهی بسیار بکر قرار داشت و یکی از زیباترینها بود. برای رفتن به پیش آبشار باید با طناب پایین میشدیم، چون زمین بسیار شیبدار و خطرناک بود. در مقابل آبشار که رسیدیم گویا ته یک دره عمیق در ناکجا آباد بودیم. خودمان را انداختیم داخل آب. ترس و هیجان همزمان غلبه کرده بود و خستگیهای راه کاملا از یادم رفته بود. از آنجا رفتیم و شب در جایی بهنام دریاچه الماس Diamond Lake Campground چادر زدیم. چادر ما به سمت دریاچه و کوههای پربرف دید داشت. آنجا یکی از زیباترین محلهایی بود که در طول این سفر در آن کمپینگ کردم. رسیدن به مکان ثابت بعد از یک هفته چادرزنی در زیباترین جاهای مختلف باعث شده بود به این فکر کنم که چرا آدمها خانه میسازند و خود را درون اتاقها حبس میکنند. برداشتم این است که اگر آبوهوا مناسب باشد، زندگی در فضای باز و دل طبیعت بیشتر با ژنهای ما همخوانی دارد و لذتبخش است.
با رسیدن به کریتر لیک، احساس کردم اوج زیبایی امریکا را کشف کردهام. کریتر لیک مثل شاهکار هنری است که بسیار به دقت نقاشی شده است. دریاچه در قله کوه براثر آتشفشان ایجاد شده. کریتر لیک مثل نگین انگشتر در اوج یک قله قرار دارد که رنگ آبش بهشدت تیره و فیروزهای است. وقتی به دریاچه نگاه میکردم احساس میکردم تابلوی نقاشی میبینم، یا هم آبی که درون آن رنگ ریخته باشند. در وسط دریاچه بازهم یک جزیرهی بسیار خرد قرار داشت که میگفتند آتشفشان نیمهفعال دارد.

کریتر لیک تنها پارک ملی در اورگان و عمیقترین دریاچه (Lake) در امریکا است. عمق این دریاچه به ۵۹۲ متر میرسد که نهمین دریاچهی عمیق دنیا هم است.
مقصد بعدی دیدن چند آبشار دیگر و نهایتا کوه هود Mount Hood بود، جایی که بهیادماندنیترین، و شاید خطرناکترین تجربهی سفر در آنجا اتفاق افتاد.
کوه هود بلندترین کوه در اورگان است. نامش برایم یادآور کوه احد در عربستان است که خاطرات روضهخوانیها و آنچه دربارهی نبردهای پیامبر اسلام میشندیم را زنده کرد.
این کوه دو هزار و ۳۰۰ متر ارتفاع دارد و یکی از سلسلهکوههای آتشفشانی است که از کانادا به سمت جنوب امریکا کشیده شده است. از دور که به آن ببینی، فکر میکنی یک کوه کوچک است. اما نزدیک که شوی، تصویر متفاوت میشود.
صبحانه را در دامنهی کوه خوردیم. در نقشه گفته بودند کوهنوردان حرفهای در این فصل سال میتوانند تا نزدیکهای قله بروند اما بالاتر از آن ممکن نیست. با دریافت این تصویر، به سمت قله حرکت کردیم. در مسیر، اسکیبازان آمده بودند و از برفبازی لذت میبردند. مسیر رو به بالا را با جعبههایی که درون آن مینشستند و با کابل برقی آنان را به طرف بالا میکشاندند، طی میکردند. با دیدن اسکیبازان و یادآوری خاطرات سورجهزنی از آن هم رد شدیم. هرقدر بالا میرفتیم مسیر خطرناک و لغزنده میشد. از آن نقطهای که گفته بود کوهنوردان حرفهای بلندتر نروند، رد شدیم. لغزش سنگها و آتشفشانهای نیمهفعال شروع شد. آن زمان اندکی مسیرهای متفاوت را طی میکردیم. همزمان با آن، بیم و ترس هم شروع شد. از بعضی قسمتهای کوه بخار به سمت آسمان بلند بود و نمیدانستم دلیلش چیست. وقتی دستم را به نیت تکیه دادن و بلند شدن از کوه روی یک منفذ گذاشتم، نزدیک بود دستم بسوزد. بخار داغ و عجیبی از آن بیرون میشد. فهمیدم که اینجا جای معمولی نیست. وقتی به اطرافم نگاه کردم، سنگریزههایی را میدیدم که از بلندای کوه به سمت پایین میغلطیدند. از بالای چندین منفذی -که اسمش را آتشفشانی میگذارم- بخارها و آتشفشانهای نیمهفعالی زیاد رد شدم تا با انور یکجا شوم. هنوز به قله نرسیده بودیم. تصمیم گرفتیم از یک مسیر متفاوت و اندکی دورتر به سمت قله برویم. دوباره راه افتادیم. هربار به سمت بالا حرکت میکردیم، سنگریزهها از زیر پای ما به سمت پایین میلغزیدند. مجبور شدیم جدا-جدا حرکت کنیم. هرکس اول حرکت میکرد، نفر بعدی در جای گوشه پناه میگرفت تا از خطر سنگهایی که میلغزیدند مصون باشد. به دشواری زیاد، از قسمت سنگهای لغزان بالای کوه رسیدیم. هنوز اندکی راه مانده بود به قله. من جلوتر بودم و انور از پشت سر میآمد که گفت صبر کن! هر دو طرف را دیدیم. انگار در لبهی یک تیغ قرار داشتیم. به هر سمت نگاه میکردیم، شیب وحشتناک وجود داشت که اندکترین لغزش منجر به خرد شدن استخوانهای ما میشد. خطرناکتر اینکه احتمال لغزش بسیار زیاد بود. چون در سطح، لایه نرم خاک وجود داشت که براثر فرسایش کوه در معرض بادهای شدید بهوجود آمده بود و لایه پایینی بسیار سفت و سخت بود. با هر قدم، خاک میلغزید. باید برمیگشتیم. حتا لحظهای به این فکر کردم که نمیتوانم برگردم چون هر دو سمت سراشیب وحشتناک و تند بود. لحظهای به فکر کمک اضطراری افتادم. حالا که آن صحنهها را مرور میکنم میترسم.

به دشواری بسیار بیشتر از صعود، پایین آمدیم. پایینتر که آمدیم لاشههای پرندههایی را دیدم که در میان برف و آبی که وجود داشت غوطهور بود. به احتمال زیاد بهدلیل بخارهای سمیای بود که از عمق کوهها بلند بود یا هم بهخاطر گرسنگی و هوای توفانی، جان داده بودند. کمی بعدتر که از ساحهی خطر دور شدیم فهمیدم که سه اشتباه مرگبار داشتیم: اول، از نقطهای که حتا کوهنوردان حرفهای باید بلند نمیرفتند، بلند رفتیم. دو، از مسیر اشتباه به سمت قله رفتیم. سه، در فصل نامناسب رفته بودیم. فتح قله کوه هود در ماههای می تا اوایل جولای انجام میشود. ما در ماه آگست و زمانی که برف آب میشود و سنگها لغزنده است، رفته بودیم. بالاخره بعد از هشت ساعت کوهنوردی به ایستگاه موتر رسیدیم. شدیدا خسته بودم اما احساس امنیت کردم.
شب باید به پورتلند میرسیدیم. دم غروب به آبشار ملتنوما Multnomah Falls رفتیم که بلندترین آبشار در اورگان است. اطراف آن پر از جنگل و فضای آرامبخش است. این آبشار از دو بخش تشکیل شده که از وسط آن یک پل میگذرد. دیدنش یک جمعبندی خوب و راحتیبخش برای یک روز پرخطر و طولانی بود. فردای آن روز انور رفت طرف خانهاش و من باید به مسیرم ادامه میدادم.
واشنگتن
از پورتلند، که بزرگترین شهر ایالت اورگان است و در مرز با ایالت واشنگتن قرار دارد، طرف سیاتل حرکت کردم. در مسیر میخواستم کوه هلن Mount Helens را ببینم اما بهخاطر هوای ابری و غبارآلود موفق نشدم و در نتیجه دو ساعت رانندگیام به سمت کوه، بینتیجه ماند. شب به شهر سیاتل، بزرگترین شهر واشنگتن، رسیدم و برای یک هفته در اتاق شیر مهریار و سهراب سروش بودم. سال قبلش نیز برای چند روز سیاتل آمده بودم و با بخشهایی از شهر آشنا بودم. بخشهایی از کوه رینیر و پارک کاسکید شمالی را هم گشته بودم و کلا تجربهی بسیار خوش از سیاتل داشتم. این بار ناراحتی اما این بود که بعد از اورگان برای سه هفته حساسیت داشتم و بدنم دانه کشیده بود. خصوصا قسمتی از دست و زانوهایم. شبها بسیار شدید میشد، در حدی که خواب و تمرکز را از من گرفته بود. احتمالا بهخاطر بخارهای کوه هود بود یا هم کدام گیاه.
در مسیر سیاتل مشکل نامیزانی هوای تایرها شدید شد اما بالاخره به سیاتل رسیدم. فردای آن روز که موتر را برای سرویس و تبدیل روغن بردم، گفتند که سنسورهای دو تایر خراب شده است.
در سیاتل نیز با دوستان جدید آشنا شدم و هر سه پارک ملی آنجا را گشتم. البته بدون تردید جذابترین و بهترین بخش آن دیدن کوه رینیر Mount Rainier National Park بود. یک صبح خیلی زود و هوای بسیار پاک با شیر مهریار و حسن احمدی طرف کوه رینیر راه افتادیم. در جاهای مثل کوه رینیر، یوسیمتی یا کوههای راکی که در مقطعی از سال بسیار شلوغ است، یا باید قبل از ساعت شش صبح وارد شد یا دوی بعدازظهر. چون میان این زمان، بهدلیل شلوغی بیش از حد نیاز به تکت است که به راحتی بهدست نمیآید. آن روز هشت ساعت کوهنوردی کردیم. تصمیم داشتم تا قله کوه برویم، اما ممکن نبود در یک روز قله رینیر را فتح کرد. ما که بیشتر از نصف مسیر را رفته بودیم، دیدیم کسانی که میخواستند قله را فتح کنند، یک شب باید در مسیر راه میماندند. آنان چادرهایشان را روی برف عیار نموده و آمادگی فتح قله را میگرفتند. اگرچند موفق به فتح قله نشدیم، ولی تقریبا اکثر بخشهای کوه رینیر را دیدیم. در برگشت سورجهزنی از روی برف جذابیت کوهنوردی را بیشتر کرد. دیدن کوه رینیر در وسط تابستان که راههای زیادی را باید از روی برف رفت، بر جذابیت سفر میافزود و تنوع آبوهوایی امریکا را یادآور میشد.

فکر میکنم کوه رینیر اوج زیبایی در ایالت واشنگتن است، خصوصا با آن گلهای متنوع و چشمهزارهایی که در دامنههای کوه وجود دارد. آنجا آدم احساس میکند در کشوری مثل سوئیس است، یا شاید هم بهشت روی زمین. هر وقت حرف از زیبایی ایالت واشنگتن میشود اولین چیزی که به ذهن میآید، کوه رینیر است. هوای پاک و شفاف آن روز دید بسیار قشنگی از بلندای کوه فراهم کرده بود که تماشایش فرحبخش و دلانگیز بود.
در روزهای بعدی به پارک ملی کاسکید شمالی North Cascades National Park و المپیک Olympic National Park هم رفتم، اما خیلی زیاد کوهنوردی نکردم. پارک کاسکید را بهتنهایی رفته بودم. از یک ساحه به بعد، هم آنتن قطع شده بود و هم سرک خامه بود که بسیار آزاردهنده بود. برعلاوهی اینکه سرک خامه بود، بسیار چاله داشت و ممکن نبود با سرعت بیشتر از پنج مایل رانندگی کرد. حدود یک ساعتی که در آن سرک رانندگی کردم، بدترین تجربهی رانندگیام شده بود.
همینطور، یک بعدازظهر اسنو لیک Snow Lake را هم دیدم که برایم خیلی تازگی نداشت. دربارهی این دریاچه زیاد شنیده بودم، ولی چیز متفاوت در آن ندیدم. وقتی آنجا رسیدم دیدم که جایی است مثل لیک تاهو و یا هم بعضی دریاچههای کلرادو.

در سیاتل بیشتر اوقاتم را با رفقا سپری کردم و قصه شنیدم. آنجا مثل توقف طولانی در مسیر بود تا اینکه طبیعتگردی و یا کشف جاهای جدید. و البته بدنم به آن وقفه نیاز داشت.
آنچه تا به حال از ایالت واشنگتن دیده بودم این تصویر را داشتم که یک ایالت سرسبز، کوهستانی و جنگلزار با هوای نامتعادل است. اما هرقدر به طرف شرق آمدم، تصویر قبلی تغییر کرد. خصوصا در نزدیکیهای ایالت مونتانا که کاملا همه چیز عوض شده بود. تا چشمم کار میکرد دیمه، مزرعه گندم و دشتهای رشقه میدیدم. نه خبری از کوه و جنگل بود و نه سرسبزی. تپههای کوچک و مخروطیشکل و جادهای که مارپیچ بود و از میان خرمنهای گندم عبور میکرد، از آخرین تصویرهایی است که از ایالت واشنگتن در ذهن دارم.
تا از واشنگتن خارج نشده بودم، عموما در مسیر راه موسیقی میشنیدم، ظاهر هویدا و احمد ظاهر در صدر. برای من موسیقی و جادههای خلوت تجربهی لذتبخشی است که نظیر آن کمتر وجود دارد. در راه برگشت اما به پادکست رو آوردم. حالا جادهها را نه با دو ظاهر بلکه با پادکستهای بیپلاس و چند کانال دیگر طی میکردم.
ادامه دارد…