حکمت مانا
انتشار ایمیلها و تصاویر مرتبط با پرونده جفری اپستین، مجادلات گستردهای در امریکا و سایر نقاط جهان برانگیخته است. در این نوشتار بهطور مشخص به روابط نوام چامسکی، فیلسوف، زبانشناس و نظریهپرداز آنارشیست امریکایی، با جفری اپستین پرداخته میشود و تلاش میگردد توضیح داده شود که چرا معاشرت محدود چامسکی با اپستین نهتنها اعتبار اندیشههای او را مخدوش نمیکند بلکه این موج گستردهی انتشار نفرت علیه او بر پایه شواهد موجود نادرست است و در شرایطی که جهان شاهد ظهور جنبشهای راستگرای نژادپرست، خردگریز و خودکامه است، میتواند خطری جدی برای فرهنگ نقادی ساختارهای قدرت و اقتدار و جریان چپ ترقیخواه محسوب شود.
برای آنکه بحث بر پایه واقعیات استوار باشد، در آغاز مروری فشرده بر اطلاعات موجود خواهیم داشت و سپس مسیر خود را بهسوی یک دفاع خردگرایانه از اندیشههای چامسکی باز میکنیم.
جفری اپستین سرمایهدار پرنفوذ یهودی-امریکایی بود که در عرصههای متعددی از جمله دانشگاهها و مراکز علمی، شامل مؤسسه فناوری ماساچوست (امآیتی) -که چامسکی از حدود سالهای ۱۹۷۰ تا ۲۰۱۷ در آن تدریس میکرد- فعالیت داشت. اپستین در طول زندگی حرفهای خود مشاغل گوناگونی از تدریس ریاضی و فیزیک تا بانکداری، بورس، مشاوره، بازاریابی، مدیریت ثروت میلیاردرها، کلاهبرداری، فعالیتهای غیرقانونی و نیز اقدامات بشردوستانهی علمی (کمکهای مالی به دانشگاهها و مراکز پژوهشی) را در کارنامه داشت. او بخش عمدهای از اعتبار خود را از طریق ایجاد ارتباط با افراد پرنفوذ، دولتها، نهادها و شخصیتهای سیاسی، فرهنگی و تجاری غرب کسب کرده بود. روابط نزدیک و صمیمانهای با دولتمردان غربی و اسرائیلی داشت، امری که همزمان هم بسترساز موفقیتهای کاری او بود و هم همچون سپری از فعالیتهایش محافظت میکرد؛ فعالیتهایی که افشای آنها در نهایت به رسوایی، زندان و مرگش انجامید. در میان کسبوکارهای او، خرید و ایجاد جزیرهای توریستی در کارائیب قرار داشت که ثروتمندان برای خوشگذرانی به آنجا سفر میکردند و در آنجا، در میان خدمتکاران زن، تعدادی دختر نابالغ به کار گمارده شده و مورد سوءاستفادهی جنسی قرار میگرفتند.
اپستین در سال ۲۰۰۸ به اتهام فحشا با یک دختر زیر سن قانونی محکوم، زندانی و پس از ۱۳ ماه آزاد شد. چامسکی از حدود سال ۲۰۱۲ از رهگذر دخالت اپستین در همایشهای علمی دانشگاه امآیتی و مجالس گفتوگوهای سیاسی و اقتصادی با او در تماس بوده است. ایمیلهای منتشرشده نشان میدهند که اپستین و چامسکی دربارهی موضوعاتی چون موسیقی، نظام مالی جهانی و مسائل سیاست بینالملل مانند توافق اسلو گفتوگو کردهاند. همچنین ایمیلها حاکی از آن است که اپستین به چامسکی پیشنهاد استفاده از خانههایش در نیویورک و نیومکزیکو را داده، هرچند هیچ سندی دال بر پذیرش این پیشنهاد توسط چامسکی موجود نیست. همسر چامسکی (والریا واسرمن چامسکی) در سال ۲۰۱۷ ایمیلی دوستانه برای تبریک تولد اپستین فرستاده و امیدواری خود را برای دیدار مجدد با او ابراز کرده است.
در نامهای بدون تاریخ (احتمالا مربوط به پس از سال ۲۰۱۷) که با توجه به لحن و ادبیات آن گمان میرود مال چامسکی باشد -هرچند خود او و خانوادهاش صحت آن را نه تأیید و نه تکذیب کردهاند- چامسکی اپستین را «دوست ارزشمند» و «منبع تبادل فکری» توصیف کرده است. در این نامه آمده که تبادلات آنان «بسیار ارزشمند» بوده و اپستین زمینهساز دیدار چامسکی با اهود باراک (نخستوزیر سابق اسرائیل) و شخصیتهای فرهنگی مثل وودی آلن، کارگردان فرانسوی شده است. گمان میرود تصویر چامسکی در جت خصوصی اپستین مال یکی از این دو ملاقات باشد.
اپستین در طول سالها کمکهای مالی قابلتوجهی به سازمانها، افراد و مراکز علمی از جمله امآیتی کرده است. ایمیلها همچنین نشان میدهند که در سال ۲۰۱۸، مبلغی حدود ۲۷۰ هزار دالر از حسابهای مرتبط با اپستین به چامسکی انتقال یافته است. چامسکی توضیح داده که این مبلغ دارایی شخصی خود او بوده و اپستین صرفا «کمک فنی» برای جابهجایی وجه بین حسابهای بانکی چامسکی را انجام داده است.
عمدهی انتقادات واردشده به چامسکی، معطوف به بیتوجهی نسبی او به جنبههای اخلاقی رابطه با یک مجرم است؛ فراتر از آن هیچ مدرکی دال بر مشارکت یا آگاهی چامسکی از فعالیتهای مجرمانهی اپستین در زمینهی قاچاق جنسی وجود ندارد. حتا دولت امریکا و سرویسهای اطلاعاتی تا سالهای ۲۰۱۹-۲۰۱۸ از جزئیات کامل این فعالیتها آگاه نبودهاند. تا هنوز هم جز بازرسان پرونده اپستین هیچکس از جزئیات کامل فعالیتهای غیرقانونی اپستین خبر ندارد، چیزی که خود یکی از عوامل اصلی هیاهوی کنونی است.
در همان زمان، چامسکی در پاسخ به انتقادات گفته بود که از نظر او اپستین دوران محکومیت خود را گذرانده بود و ملاقاتهای آنان صرفا حول موضوعات آکادمیک و سیاسی متمرکز بوده است. چامسکی پس از سکته در سال ۲۰۲۴، و از دست دادن قدرت تکلم، دیگر در این مورد سخنی نگفته، اما پیش از آن در مصاحبهها اظهار داشته بود که اپستین را فردی «جالب» میدانسته و دیدارها را توجیه کرده است، بدون آنکه جرائم او را انکار کند.
بهطور خلاصه، نام چامسکی در فهرست افراد مرتبط با اپستین، مجرم سابقهدار جنسی، قرار گرفته است، اما خود او متهم به هیچ جرمی نیست. منتها برای عموم کسانی که این روزها او را بیتردید در «جمع اپستین» تصور میکنند، نفس اینکه او بهصورت رسمی در جرمهای اپستین مجرم شناخته نشده یا پرونده رسمی علیهاش شکل نگرفته، به کلی او را تبرئه نمیکند و قناعتبخش نیست. این البته قابل فهم است، کسان دیگری نیز که اسمشان در این پرونده است و تصاویری از حضور آنان در اقامتگاههای اپستین در حضور زنان نشر شده نیز تا کنون محکوم به جرمی نشدهاند، از بیل گیتس گرفته تا دونالد ترامپ و بقیه، علیرغم اینکه شواهد بسیاری از دستداشتن ضمنی آنان در سوءاستفادهی جنسی از «زنان اپستین» وجود دارد. این مسأله را بغرنج میکند و یکی از عوامل اصلی اصرار بر انتشار کامل پرونده اپستین است. باوجود این، نمیتوان به صرف «احتمال» کسی را محکوم به جرمی کرد. در نظامهای حقوقی مبتنی بر اصل برائت، فرد تا زمانی که در دادگاه صالح محکوم نشده، بیگناه محسوب میشود. این شامل نوام چامسکی، بیل گیتس، دونالد ترامپ و دیگرانی میشود که نامشان در اسناد آمده است. آنچه میتواند تمام این بحثها را به سرانجام قطعی و عادلانه برساند انتشار کامل اسناد اپستین است که دولت امریکا بهصورت آگاهانه جلو اش را گرفته است، چیزی که نهتنها خود غیرقانونی است بلکه از یکسو امکان دادخواهی واقعی برای قربانیان را گرفته است و از سوی دیگر در گیرودار هیاهوی شایعهبازیها، هم موضوع را بیش از پیش به انحراف میکشاند و هم جوی میشود برای اینکه مردم رفتهرفته به جای عدالت و دادخواهی، گرفتار نزاعهای حزبی/تباری و تئوریهای توطئه شوند.
نوام چامسکی روشنفکری است که در همین خصوص حرفهای مهمی برای گفتن دارد و اندیشههایش دقیقا ابزار تحلیل همین فضا را فراهم میکند.
با یک نمونهی آشنا این بحث را روشن میکنیم: یکی از نمونهها، انتشار اسناد ویکیلیکس است. جولیان آسانژ، روزنامهنگار استرالیایی به همکاری کسانی مثل چلسی منینگ، تحلیلگر اطلاعاتی ارتش امریکا با نشر اطلاعات طبقهبندیشده و محرمانهی نظامی و دیپلماتیک دولت امریکا پرده از جنایتهای جنگی و برنامههای نظامی گستردهی دولت امریکا در عراق و افغانستان برداشت که نشان میداد دولت امریکا به همکاری همپیمانانش مرتکب جنایتهای وحشتناک در افغانستان و جاهای دیگر خاور میانه شدهاند. اگر بهخاطر بیاورید افشای اسناد ویکیلیکس جنجالهای بزرگی برای دولت امریکا آفرید ولی در فرجام بدون اینکه قدمی در جهت عدالتخواهی برای قربانیان برداشته شود، آسانژ و همکارانش مورد حمله و پروندههای قضایی ساختگی قرار گرفتند و چیزی نمانده بود جانشان را بگیرد.
چامسکی در مصاحبههای متعددی که در این خصوص انجام داده، گفته بود افشای اسناد محرمانه توسط ویکیلیکس خدمت بزرگی به دموکراسی است… این اسناد از یکسو چهرهی واقعی سیاست خارجی دولت امریکا را نشان میدهند… از سوی دیگر محرمانه بودن آنها نشان میدهد که هدف اصلی دولت و طبقهی حاکم، کنترل اذهان عمومی است. یکی از بهترین راههای کنترل، پنهانکاری است. هرچه اطلاعات کمتری در دست مردم باشد، کمتر میتوانند حق را از ناحق تشخیص داده و در تصمیمگیریهای مهم مشارکت کنند. در این تحلیل، دولتی که آگاهانه جلو انتشار اسناد اپستین را میگیرد، (حتا اگر اسم خود چامسکی در این اسناد باشد) دقیقا در حال اجرای همان مکانیسم کنترل از طریق پنهانکاری است. چامسکی این کار را غیردموکراتیک و نشانهای از فساد ساختاری میداند. برای این حرف شاهدی بهتر از مضحکهی نشر اسناد سیاهشدهی اپستین در ۲۱ دسامبر امسال توسط دولت امریکا نمیتوان آورد. چیزی که در کنار خشم جامعهی حقوقی امریکا، خود تیل روی آتش شایعهبازی در رسانهها و شبکههای اجتماعی انداخت.
چامسکی به همراه ادوارد هرمان در مدل پروپاگاندا (در کتاب کلاسیک «اقتصاد سیاسی رسانههای جمعی») توضیح میدهد که رسانههای جریان اصلی اغلب بهعنوان فیلتری عمل میکنند که تمرکز عمومی را از مسائل ساختاری به حواشی و شخصیسازیها منحرف میکنند. در آن کتاب هشدار داده است که تمرکز بر «تئوریهای توطئه» دربارهی افراد خاص، اغلب باعث میشود مردم از تحلیل «تئوریهای نهادی» غافل شوند. تئوری نهادی به این میپردازد که چگونه نهادهای قانونی، مالی و سیاسی بهطور ساختاری از جنایتکاران ثروتمند حمایت میکنند. بهباور چامسکی، رسانهها بهصورت عمدی (by design) عاشق داستانهای شخصیشده، تهی از تحلیل ساختاری و توطئههای سرگرمکننده و پیچیده هستند… زیرا این کار، بررسی خستهکنندهی سیستماتیک نحوه عملکرد واقعی قدرت -که چگونه بانکها، مؤسسات حقوقی و نهادهای دولتی با یکدیگر همکاری میکنند تا ثروتمندان را مصون نگه دارند- را بیاهمیت جلوه داده از دسترس عقل مردم دور نگه میدارد. در مورد اپستین، «هیاهوی شایعهبازیها» دقیقا ممکن است همان نقشی را بازی کند که چامسکی توصیف میکند: منحرف کردن توجه از سؤالات ناراحتکننده دربارهی اینکه چرا و چگونه یک شبکهی جنسی توانست برای دههها با مصونیت فعالیت کند و اکنون علیرغم فشار اذهان عمومی و مجامع حقوقی، راه دادخواهی حقیقی برای قربانیان را، با خودداری قصدی از نشر کامل اسناد، میگیرد.
چنانکه متوجه هستید، با وجود خشم طرفداران و منتقدان (و متنفران) از چامسکی، ما با کسی طرفیم که اندیشههایش (حتا وقتی علیه خودش استفاده شود) رهنمای جامع و اصولی برای فهم خود این پدیده اجتماعی به ما میدهد. این چامسکی را در جایگاه ویژهای قرار میدهد، جایگاهی که میتواند راه را برای امکان یک دفاع خردگرایانه از خود او باز کند. این جایگاه، جایگاه یک اندیشمند است. در ادامهی این نوشتار به همین میپردازیم.
با یک سؤال موضوع را پی میگیریم: اندیشمند چیست و از آن رو که اندیشمند است چه جایگاهی دارد؟
اندیشمند فردی است که پیش از هر چیز، متعهد به کشف و تبیین حقیقت از طریق ابزارهای عقلانی، نقد ساختارهای قدرت و بازکاوی مفروضات مسلط جامعه است. سروکار او نه لزوما با افراد بلکه با سیستمها است، کار او نه تأیید وضع موجود، که واکاوی نقادانهی آن، افشای روابط پنهان سیستمهای قدرت و ارائهی چارچوبهای مفهومی برای فهم جهان است. یک اندیشمند با ساختن تئوریهای نهادی/سیستمی (و نه توطئهای) سعی میکند نشان دهد که پدیدهها محصول ساختارهایی هستند که فراتر از نیات افراد خاص عمل میکنند. تئوریای که به این ترتیب ساخته میشود، وجود خود اندیشمند را نیز دربرگرفته و او را سوژهی نقد میکند. به این ترتیب، اندیشهی اندیشمند وجودی شبحگونه و مستقل از خود او میگیرد، بهگونهای که میتواند خود او را سوژهی تحلیل کند و توضیحش بدهد.
بهعنوان مثال، یکی از ایرادهایی که بر چامسکی وارد است، این است که نشر تصویر او در جت خصوصی اپستین فقط گمانهای دستداشتن او در فساد اخلاقی اپستین نیست بلکه نشان از تضاد بنیادی بین انتقاد او از طبقهی نخبه و حاکم (elite) و خود او بهعنوان بخشی از همان طبقه دارد. به زبان دیگر، ما با یک وضعیت پارادوکسیکال روبهرو هستیم: اندیشمند و منتقد در وضعی قرار دارد که از یکسو ابزار نقدش (دانش، جایگاه آکادمیک و شبکههای ارتباطی) محصول همان سیستم نخبهگرایی است که به نقد میکشد، از سوی دیگر خاستگاه اجتماعی امتیازات مادیاش اغلب او را در همان طبقه قرار میدهد که ادعای نقدش را دارد. این یکی از پارادوکسیکالترین و جنجالیترین جنبههای موقعیت روشنفکران منتقد (عموما چپ/مارکسیستی) در جوامع سرمایهداری پیشرفته است. خود چامسکی بارها به این موضوع اشاره کرده که در جامعهای با درجهای از آزادیهای بورژوایی (مثل امریکا)، روشنفکران برخاسته از طبقهی ممتاز، این امتیاز را دارند که سیستم را نقد کنند، بیآنکه بلافاصله سرکوب شوند. این یک موهبت سیستم است، اما همزمان میتواند به ابزاری برای مشروعیتبخشی ظاهری سیستم تبدیل شود: «ببینید، حتا منتقدان تندروی ما هم آزادانه صحبت میکنند.»
همین مسأله را جایی از چامسکی میپرسند و جواب او گویا است: از او پرسیده میشود چطور علیرغم شدیدترین انتقادها او همچنان آزاد است و خللی در کارش وارد نمیشود. میگوید اگر دهن مرا بگیرند مجبور میشوند دهن همگان (سایر پروفسورهای دانشگاهی و منتقدان «حرفهای») را نیز بگیرند… معنایش این است که اندیشمند در نهایت گروگان تناقضی است که خود توصیف میکند. جایگاه او نه بر فراز که در قلب این تناقض است، و اعتبارش نه از پاکدستی مطلق (که ناممکن است) بلکه از صراحت، انسجام فکری و شجاعت در به چالش کشیدن قدرت -از جمله قدرتهایی که خود در آنها سهیم است- سرچشمه میگیرد.
این وضعیت پارادوکسیکال نشان از چیزی مهمتر دارد که بهصورت ضمنی به آن اشاره شد: اندیشه، حیاتی جداگانه از اندیشمند دارد. تصور میکنم لازم است اینجا اعتراف کنم که این جدایی در عمل به این سادگی نیست. من شخصا چامسکی را دوست دارم. تصویرش را -کنار مارکس و داستایفسکی- روی دیوار خانهام نصب کردهام، و خاطرات «بیو ستول»، همکار و مدیر برنامههای بیستسالهی او در امآیتی را به محض انتشار خریدم و با ولع و شوق خواندم. به علاوهی آن عمیقا از یاوهگوییها و تهمتزنیهای کنونی علیه او در شبکههای اجتماعی آزرده میشوم. به خود او سوای اندیشههایش علاقهمندم و اگر بگویم تمامی علاقهام به او از اندیشهاش سرچشمه میگیرد، میترسم اشتباه گفته باشم. بااینحال، نمیتوانم منکر این شوم که نوشتهها، و سخنرانیهای چامسکی تأثیر عمیقی در فهم من از جهان و در فهم من از خود «فهمیدن» گذارده است. تحلیلهای چامسکی دربارهی جامعه و ساختارهای قدرت به من کمک کرده است تا دنیای پیچیدهی ما را -دستکم به لحاظ سیاسی- (اندکی) بهتر درک کنم. اگرچه جهان انسانی به تمامی در قالبهای فکری فروکاهیدنی نیست و همواره بخشی از آن مرموز و دستنیافتنی باقی میماند، اما اگر بتوانم از فهم آن حرف بزنم، ابزار آن فهم را از نوام چامسکی آموختهام؛ دستکم پارهای مهمی از آن را. رابطهی یک دانشآموز با یک اندیشمند جنبهی شخصی دیگری هم میتواند بگیرد: این رابطه مثل رابطهای است که یک استاد کنگفو و شاگردش دارد. به او ابزارها و تکنیکهای دفاع عاقلانه از خود را میآموزد. این کُمیک است ولی اهمیت بسیار دارد. اندیشمند خوب مکانیسمهای فهم جهان و پیچیدگیهای هستی اجتماعی را از آن رو به ما میآموزد که غیبت چنین فهمی زمینهساز اولیهی صغارت، و ناآزادی فرد است. کتابهای چامسکی به من کمک کردهاند تا روشنتر بیندیشم، عناصر کلیدی سازوکار جهان را شفافتر ببینم، واضحتر دربارهی آن سخن بگویم (البته در این مورد خاص ناکامیها همه تقصیر شاگرد تنبل است). معتقدم از یک فیلسوف و نظریهپرداز اجتماعی بیش از این نمیتوان و نباید انتظار داشت. انتظار اینکه او در زندگی خصوصی خود هرگز خطا نکند و بر خطی باریکتر از مو بدون لغزش گام بردارد، انتظاری احمقانه، نامربوط و ناپسند است. هیچکس را -بهجز قدیسان- نباید با چنین معیاری سنجید.
برگردیم به بحثمان، جدایی اندیشه از اندیشمند.
چنان که توضیحاش رفت، اندیشههای چامسکی (مثل هر اندیشمند درجهیک دیگر) توان آن را دارد که از خود اندیشمند جدا شود و حتا مبنای نقد خود او قرار گیرد. یک دستگاه فکری قدرتمند، حتا میتواند پدیدآورندهی خود را «بلعیده» و به سوژهای برای تحلیل تبدیل کند. این نه ضعف که اوج عینیت و انسجام آن اندیشه است. از این رو آنانی که «خطای شخصی/رفتاری چامسکی» را دستمایهی بیاعتبار کردن اندیشههای او میدانند در حقیقت دچار یک مغالطه میشوند که از قضا عمرش به اندازهی عمر تمدن بشر است. اسم آن «مغالطهی حمله به شخص» است. نسبت دادن اعتبار اندیشه به رفتارهای خصوصی مؤلف، نمونهای از این مغالطه است. آنانی که دچار این مغالطه میشوند تصور میکنند رفتارها و وجه عمومی شخصیت فرد، نقش تعیینکننده در اعتبار سخنان او دارد. لزوما چنین نیست. چامسکی پیش و بیش از هر چیز با اندیشهها و نوشتههایش به جامعه معرفی شده و بر مخاطبان اثر میگذارد. او نه سیاستمدار است که رفتار یا پیوندهای حزبی و اقتصادیاش سنجیده شود، و نه شخصیت قدسی یا رهبر مذهبی که انتظار رود الگوی اخلاقی بیکموکاست ارائه دهد. اعتبار او در گرو استحکام، انسجام و تأثیر نظریههایش است، نه لزوما در سبک زندگی شخصیای که برگزیده است.
این اعتبار زمانی از بین میرود که اعتبار استدلالها و نظریههایش زوال یابد. اعتبار نظریههایش با افشای نادرستی دادههای آن، یا سستی و تناقضات ساختاری استدلالهایش از بین میرود؛ نه از این بابت که او شبها کجا میخوابیده یا آخر هفتهها با چهکسی دیدار و گفتوگو میکرده است. بگذارید این را با مثالی روشن کنیم:
نظریهی «مدل پروپاگاندا» که چامسکی به همراه ادوارد هرمان در کتاب «سازوکارهای تولید رضایت» ارائه داد، ادعا میکند که رسانههای جریان اصلی در جوامع سرمایهداری پیشرفته، نه ابزارهایی بیطرف بلکه سیستمهای فیلترشدهای هستند که از طریق پنج فیلتر (مالکیت، درآمد تبلیغاتی، منبعگیری، فشارهای مستقیم و ایدئولوژی ضدکمونیستی/نئولیبرال) به تولید رضایت عمومی برای صاحبان قدرت میپردازند.
سنجش اعتبار این نظریه با پرسیدن سؤالهایی مثل این ممکن است: آیا این پنج فیلتر بهطور نظاممند در رسانههای اصلی دیده میشوند؟ آیا خروجی رسانهها به نفع نخبگان اقتصادی-سیاسی سوءگیری دارد؟ آیا موارد مطالعاتی (مثلا پوشش جنگ ویتنام، نیکاراگوئه، یا بحرانهای خاور میانه، در کتاب نامبرده) این سوءگیری را تأیید میکنند؟
اگر کسی با دادههای عینی نشان دهد که رسانهها در عمل نسبت به این فیلترها نفوذناپذیر اند، و یا تحلیلهای آماری ثابت کنند که پوشش رسانهای بهطور سیستماتیک به نفع گروههای تحت ستم است، نه نخبگان؛ و یا تناقض منطقی در مدل پیدا شود (مثلا اگر نشان داده شود که فیلترها با هم در تضاد اند یا نمیتوانند تغییرات تاریخی رسانه را توضیح دهند) اعتبار نظریهی «مدل پروپاگاندا» سست شده و راه ابطال آن باز میشود.
ابطال حقیقی این نظریه فقط از همین راه ممکن است، یعنی از راه سنجش خود نظریه، نه از راه بیاعتبار کردن صاحب آن بهخاطر رفتارها و کاستیهای او در زندگی خصوصی. مثلا نمیشود با پرسیدن اینکه آیا خود چامسکی در برنامههای شبکههای اصلی مثل بیبیسی یا سیانان حضور مییابد، یا با سردبیران روزنامههای بزرگ شام میخورد یا نه، به اعتبار نظریهاش لطمه وارد کرد. اگر چامسکی از رسانههای اصلی برای انتشار نظریاتش استفاده کند، این شاید تضادی عملی در زندگی شخصیاش ایجاد کند، اما هیچ ربطی به درستی یا نادرستی نظریهی «مدل پروپاگاندا» ندارد. در نهایت، نقد واقعی این نظریه باید به پرسشهایی نظیر این پاسخ بدهد: آیا رسانهها واقعا آنگونه که او میگوید فیلتر میشوند؟ آیا مثالهای نقضکنندهای وجود دارد که مدل نتواند توضیح دهد؟ آیا جایگزین تبیینکنندهی بهتری برای سوءگیری رسانهها وجود دارد؟
من متوجهام که در عالم واقعی، نقادی به معنای عام عموما میانهای با این باریکبینیهای آکادمیک و خردورزانه ندارد. عموم کسانی که نوام چامسکی را مورد تهمتها و گزندهای شخصی/اخلاقی قرار میدهند آشنایی بسیار اندک با او و افکارش دارند. عموم مردم حتا صفحهای از کتابهای او را نخواندهاند و بدتر، او را به صرف تعلق سیاسیاش آماج حملات شخصی قرار میدهند. از دید اینان، مسأله بینهایت ساده و در عین حال گمراهکننده است: گفته میشود «تمام اعتبار چامسکی و اندیشههایش با نشستن در کنار یک مجرم کودکآزار متزلزل میشود.» گویندهی چنین عبارتی عموما در پی توضیح آن نیست، زیرا این جمله آغاز یک گفتوگو نیست بلکه معمولا پایان آن است. به محض آنکه این «حقیقت» بیان شود، پرونده بسته شده و قضاوت از طریق ایجاد یک «تلهی خشم» (Rage Bait) به عرف اخلاق جمعی واگذار میگردد و دیگر کسی دنبال سنجش نظریههای او نمیرود. از همین رو است که انتشار عکس چامسکی در کنار جفری اپستین بیش از اظهارنظرهای رادیکالی که او در طول عمر خود ارائه داده، خبرساز شده است. حتا کسانی که در عمرشان چیزی از او نگفته و نخواندهاند، پس از دیدن تصویر چامسکی در کنار اپستین، یکشبه چامسکیشناس از آب درآمدهاند.
این خاصیت «رسوایی» است: مسائل و حقایق نه برای طرح پرسشهای انتقادی بلکه برای مهر بطلان گذاشتن بر اعتبار و حیثیت فرد و از آن طریق جریانهای سیاسی/اجتماعی که او به آن تعلق دارد، عرضه میشوند. وگرنه باید پرسید: کدام نظریهی چامسکی و به چه شیوهای، با همنشینی با یک مجرم بیاعتبار میشود؟ یا بهتر، میتوان پرسید اگر چامسکی کنار نلسون ماندلا یا پاپ نشسته بود، آیا اعتبار آن نظریه خودبهخود افزایش مییافت؟ (کمااینکه چامسکی تمام عمر حرفهایاش در دیدار و گفتوگو با شخصیتهایی نظیر این سپری شده است) پاسخ این است: خیر! اعتبار یک نظریه از خود آن نظریه سرچشمه میگیرد: از درستی دادهها و شواهدش، از استحکام و قوت منطقی ساختار استدلالیاش… به جای درگیر شدن با استدلالهای چامسکی دربارهی امپریالیسم، پروپاگاندای رسانهای یا اقتصاد نئولیبرال -که مستلزم مطالعه و پرسشگری فکری است- چهرهای کاریکاتوری از او ساخته میشود: «مردی که با یک کودکآزار معاشرت میکرد». فضای مجازی آکنده از نفرت، این تصاویر سادهشده و هیجانی را جایگزین تمامی آثار و اندیشههای او میکند.
جالب آنکه خود چامسکی آموزههای به غایت ارزشمند برای تحلیل همین مسائل دارد: اینکه جریانهای رسانهای و «صنعت روابط عمومی» چگونه با غیرممکن ساختن گفتوگو و نقد خردورزانه، مردم را منفعل، سردرگم و نهایتا مطیع میسازند. وقتی مخاطب عام فقط «چامسکی دوست اپستین» را بشناسد، شنیدن جملهای از او که میگوید: «پروپاگاندا برای دموکراسی همان نقشی را ایفا میکند که چماق برای دولت توتالیتر…» ناخودآگاه با پسزمینهی همان تصویر مخدوش، بیاعتبار میشود. این، خلع سلاح فکری و راهی برای جلوگیری از اندیشیدن است.
چامسکی برای بیش از ششدهه، موضوعی واحد را پیگیری کرده است: برداشتن نقاب از سازوکار قدرت و افشای فاصلهی هولناک میان شعارهای ایدئولوژیک دولتها (مانند دموکراسی و آزادی) و اعمال واقعی آنها (جنگ، بهرهکشی، حمایت و برقراری دولتهای خودکامهی همسو با منافع عظیم اقتصادی). این دقیقا همان نوع تحلیلی است که جنبشهای راست پوپولیست و خودکامه در سراسر جهان از آن بیزار اند، زیرا کار آنها بر سادهسازی، ایجاد دشمن فرضی (خارجی، مهاجر، نخبه) و کنترل شدید روایتهای عمومی استوار است. بیاعتبار کردن یکی از معماران اصلی نقد نظاممند رسانه و قدرت، بهطور مستقیم به این جنبشها خدمت میکند. فضایی که در آن صدای منتقد را نه با استدلال، که با جوسازی اخلاقی دربارهی زندگی شخصی خاموش کنند، بهشت خودکامگان است.
من چامسکی را دوست دارم و ارجش مینهم. بهباور من، جایگاه او در کنار بزرگترین معلمان بشر است. آزرده میشوم از اینکه او هدف نفرتپراکنیهای کور و -عموما- نابخردانه قرار گرفته است. قضاوت شخصی من این است که دنیای ما به خوانش بیشتر آثار چامسکی نیاز دارد، نه کمتر؛ و این موج نفرتپراکنی فضلفروشانه، او و اندیشههایش را از دسترس نسلی که بیش از هر زمان دیگر به آن محتاج است، دور میکند. اوجگیری اینگونه حملات درست در زمانی رخ میدهد که نسل جوان در سراسر جهان، از بحرانهای اقلیمی، نابرابری فلجکننده و جنگهای بیپایان به ستوه آمده و نیازمند و در جستوجوی تحلیل ریشهای است. چامسکی یکی از معدود چهرههایی است که این تحلیل ریشهای و سیستماتیک را -فارغ از مدهای زودگذر فکری- با پیگیریای خستگیناپذیر ارائه داده است. اگر این نسل، پیش از آنکه حتا صفحهای از او بخوانند، با موجی از پستهای شبکههای اجتماعی مواجه شوند که او را بهعنوان یک «منحرف اخلاقی» معرفی میکنند، چه بسا هرگز به سراغ اندیشههایش نروند و مواجههیشان با یک اندیشمند بزرگ از حد یک «تلهی خشم» تویتری (Rage Bait) فراتر نرود.