یاسین احمدی
جامعهی هزاره پس از سال ۲۰۰۱ وارد مرحلهای شد که میتوان آن را «عصر انباشت سرمایهی نرم» نامگذاری کرد؛ دورهای که در آن آموزش عالی، سخنوری، تولید گفتمان حقوقی و حضور نمادین در رسانهها به شاخصهای اصلی و پراعتبار پیشرفت و توانمندی هزارهها بدل شدند. این روند در بستر نظم بینالمللی لیبرال و با حمایت ساختارهای دولت پساطالبان، نهتنها مشروع بلکه عقلانی نیز جلوه میکرد. اما فروپاشی برقآسای این نظم براق و پردرخشش در برابر نظم بیابانی طالبان نشان داد که این الگو، در بنیان معماری و افق تصور خود، دارای نواقص ساختاری بوده است.
مسألهی اصلی در بررسی این آفت بزرگ جامعهی هزاره آن است که این جامعه، توانمندی را بهصورت لایهای و یکجانبه فهم کرده بود. یعنی جامعهی هزاره فقط یک لایه از قدرت، یعنی قدرت فرهنگی و نمادین را چنان برجسته تلقی نمود که کلیت این جامعه ایمان آورد که میتواند با این لایه از قدرت، خلاء سایر لایهها، از جمله سازمانیافتگی نهادی، انسجام اجتماعی و ظرفیت بازدارندگی برای وضعیت استثنایی را جبران کند. این تصور نه صرفا یک خطای مقطعی بلکه یک توهم معرفتی-سیاسی بود که ضعفها و پیآمدهای آن در لحظهی رویارویی با خشونت عریان طالبان آشکار شد و جامعه در یک دوراهی پرابهام و در وضعیت کنش مقاومت و تصمیمگیری، از تمام داراییهای نمادینش ناامید و محروم شد.
چارچوب نظری
برای تحلیل این پدیده، بنیان این مقاله را بر محورهای زیر استوار میسازیم:
الف) نظریهی تمایز قدرت و خشونت در اندیشهی هانا آرنت
ب) نظریهی اشکال سرمایه از دید پیر بوردیو
ج) مفهوم وضعیت استثنایی در اندیشهی کارل اشمیت
به نظر میرسد که این سه محور بتوانند امکان فهم این نکته را فراهم کنند که چرا انباشت توانمندیهای نرم، یا تکبعدیشدن قدرت در نمای فرهنگی آن در جامعهی هزاره، بدون اتصال به ساختارهای سخت قدرت، نهتنها کافی نبوده بلکه بهگونههایی ویرانگر و گمراهکننده نیز بوده است.
در نظریهی پیر بوردیو، طرح تمایز میان سرمایهی نمادین، اجتماعی و اقتصادی نشان داده شده است که قدرت اجتماعی هرگز محصول یک نوع سرمایهی منفرد نیست بلکه حاصل تبدیلپذیری کنترلشده و نهادیشدهی این سرمایهها به یکدیگر است. سرمایهی فرهنگی تنها زمانی به قدرت واقعی تبدیل میشود که به سرمایهی اجتماعی (شبکههای پایدار)، سرمایهی اقتصادی و نهایتا سرمایهی نمادینی تثبیتشده در نهادها، در یک تعامل شبکهای، به هم پیوند یابد. اما در تجربهی هزارهها در میدان آزمون، این زنجیره بهدلیل فقر ساختاریاش بهگونهای سیستماتیک فروریخت.
در جامعهی هزاره آموزش عالی و سخنوری رشد کردند، اما هرگز نتوانستند به سازمان پایدار، نهاد جمعی و بازدارندگی سیاسی تبدیل شوند. روی همین دلیل، جامعه بهسوی تکساحتیشدن پیش رفت که فعلا ما برای این وضعیت از نام «رشد نامتوازن ارگانیک» استفاده میکنیم. رشد نامتوازن ارگانیک به حالتی گفته میشود که فقط یکی از اعضای بدن یا بیش از حد لازم رشد داشته باشد یا نسبت به سایر اعضای بدن رشدی ناچیز را تجربه نماید.
جامعهی هزاره طی دودههی گذشته شاهد شکلگیری نخبگانی بود که از نظر فردی بسیار توانمند بودند، اما از نظر جمعی بیپشتوانه. این جماعت نخبگان از میان تمامی عناصر و مؤلفههای قدرت، فقط بر بعد فرهنگی آن تکیه زدند که این حالت مصداق رشد نامتوازن ارگانیک است. در جامعهی هزاره، بخش قدرت نمادین تا جایی رشد نمود که عملا مانعی برای شکلگیری یا اظهار وجود سایر بخشها گردید. نخبگان این جامعه حامل سرمایهی فرهنگی بالا، اما فاقد قدرت نهادی بودند.
این وضعیت دقیقا مصداقی برای نظریهی پیر بوردیو است که میگوید: وقتی سرمایهی فرهنگی در سطح فردی متوقف شود و به ساختار جمعی تبدیل نگردد، به جای قدرت، توهم قدرت تولید میکند. این توهم دقیقا همان چیزی است که در دودههی گذشته در گفتمان عمومی هزارهها در مرکز توجه قرار داشت: احساس پیشرفت، اما منهای انکشاف واقعی؛ توهم قدرت بدون تضمین بقا.
از دیدگاه هانا آرنت، تنها کنش جمعی سازمانیافته است که سرچشمهی زایش قدرت به شمار میرود و آن نیز نیازمند مشروعیت و همبستگی است، در حالی که خشونت ابزاری است که میتواند در غیاب قدرت نیز عمل کند و نیازمند مشروعیت نباشد. این همان تمایزی است که آرنت میان قدرت و خشونت قائل است. در بعدی خردتر، مقایسهی قدرت سختافزاری طالبان با توانمندی نرم جامعهی هزاره، شبیه رویارویی آتن و اسپارت بود. طالبان مانند اسپارت مالک خشونت سازمانیافته بودند؛ در مقابل، جامعهی هزاره واجد گفتمان پراکنده و فاقد نهاد سازمانیافته. این یک تقارن تعیینکننده بود. حقوقدانی و سخنوری، حتا اگر بسیار اخلاقی و عقلانی هم باشند، بدون پشتوانهی سازمانی در برابر نظم خشن به زانو درمیآیند؛ چنان که آمدند.
تلاش نخبگان هزاره از درون بنگاههای فرهنگی و دانشگاهها در راستای خلق جامعهای عاری از تضاد و مسلح به دانش حقوقی و سخنوری، نوعی خودفریبی بود تا پیگیری استراتژی بقا. استراتژی بقا مستلزم نهادسازی و ایجاد بافت منطقی میان عناصر شکلدهندهی قدرت است؛ چیزی که در ذهنیت نخبگان ما وجود نداشت.
مشکل اساسی جامعهی هزاره از زمانی ریشه گرفت که سیاستورزی به تدریج به نمایش حضور تقلیل یافت و کنش معنادار سیاسی، به جای نهادسازی و سازماندهی، به تولید متن، سخنرانی و حضور رسانهای محدود گردید. این وضعیت، جامعه را بهسوی نوعی سیاست نمایشی سوق داد که در آن توصیف و تصور نمای بیرونی، جای تهداب و بنیان را گرفت. فوکو در توصیف این وضعیت میگوید که کارآیی و نفوذ قدرت فقط در سطح گفتمان نیست؛ یعنی قدرتی که ضمانت بقا و کارآیی خلق کند، نیازمند تکنیک، انضباط و سازوکارهای مادی نیز هست. متأسفانه جامعهی هزاره تمام نیروی خود را به کار بست تا بهصورت تکساحتی قدرت را در شمایل حقوقدانی و سخنوری تمثیل نماید. گاهی حتا در همین حوزه نیز دچار آشفتگیهایی میشد که این گمان را زنده میساخت که مهارت و توانمندیهای این جمعیت بر محور بیهدفی مطلق شکل گرفته است؛ چنان که حتا مدیریت خودشان توسط دانش داشتهیشان ممکن نبود.
بعدها با ظهور بحران آشکار شد که سخنوری و حقوقدانی نهتنها قدرت نیست بلکه خود نیازمند محافظ است. با وجود تحصیلکردگان فراوان در عناوین دکتر، پروفیسور و ماستر، در مدت بیست سال بخش مهمی از گفتمان توانمندی هزارهها بر مفروضات وضعیت عادی و پایدار استوار بود: دولت وجود دارد، قانون کار میکند، امنیت همهجانبه فرو نمیریزد، ساختار سیاسی-اجتماعی استوار و متوازن است، و اندیشیدن به رنج گذشته رنج میآورد. در حالی که این مفروضات در بستر جغرافیای افغانستان بهگونهای تاریخی و ابدیاش بهشدت ناپایدار و لرزان هستند، همین مفروضات سبب شده بود تا نخبگان هزاره از کاربرد معیارهای سنجش تاریخی در قالب تجربه و خرد دور بمانند و حتا زحمت بازاندیشی در رویهی تعامل با شبکه سیاسی را نیز فراموش کنند.
در بخش دانشگاه نیز تدریس ما هیچوقت ریشه در زیرساخت و نیازهای جمعی نداشت. برای دانشگاهیان ما، تمام مقولات و مفاهیم اجتماعی فقط در نمای صوریشان قابل شناخت بود و دانش ما هیچگاه با حقایق تاریخی و فضای آرزو و نیاز جمعی پیوند نیافت. استراتژی جامعهی نخبگان، همجوشی با فضای موجود و پرهیز از فهم و تبیین زخمهای تاریخی جامعه بود.
برای همین، جامعه و نخبگان دو جزیرهی جدا و غیرمرتبط با هم شناخته میشدند؛ بهگونهای که اعتبار قدرت نمادین فرهنگی نخبگان به جامعه کریدیت نمیداد و ظرفیت جامعه برای حمایت ساختاری از نخبگان نیز آماده نمیشد. این وضعیت پیچیدهی جامعهی هزاره را کارل اشمیت اینگونه صورتبندی میکند: سیاست واقعی در لحظهی وضعیت استثنایی آشکار میشود؛ لحظهای که قانون تعلیق میشود و قدرت عریان تصمیم میگیرد. جامعهای که خود را فقط برای وضعیت عادی سامان داده است، در لحظهی استثنا بیدفاع میماند. گرایش و تمرکز افراطی بر توانمندیهای نرم در جامعهی هزاره، دقیقا چنین ناآمادگیها و بیدفاعیهایی را بازتولید میکرد.
شوربختانه این ضعف ساختاری به تدریج به هویت اخلاقی هزارهها تبدیل شد. به تحصیلات عالی، سخنوری و مدنیت نه بهعنوان ابزار بلکه بهعنوان معیار برتری اخلاقی و هویت نگریسته میشد. این اخلاقیسازی، جامعه را از امکان نقد درونی نیز مصون نگه داشت. با حضور پررنگ چنین معیارهایی، هر پرسش دربارهی فقدان سازمان، ضعف بازدارندگی یا نبود آمادگی برای خشونت سیاسی، بهعنوان عقبماندگی یا خشونتطلبی طرد میشد.
نیچه در شرایط تبدیلشدن ضعف به فضیلت اخلاقی هشدار میدهد که این جابهجایی، یعنی تبدیل ضعف به فضیلت اخلاقی، آن را از بنیاد از موضوع نقد و اصلاح خارج میکند و به وضعیت مزمن و بیمارگونه بدل میسازد. ضعف جامعهی هزاره به روشنی یک فضیلت اخلاقی پنداشته و تبلیغ میشد. در میدانی که قلم جای تفنگ به کار رود و گل پاسخ سیلی باشد، بدیهی است که هیچ امنیت و بقایی برای کرامت و حیات گل و قلم متصور نیست.
در بعدی دیگر، تجربهی هزارهها در بیست سال گذشته نمونهای روشن از شکاف میان دانایی و قدرت است؛ شکافی که در آن انباشت دانش بدون پیوند به ساختار، نهتنها امنیت نساخت بلکه ضمن خلق احساس کاذب امنیت، به فرسایش امنیت جمعی نیز منجر شد. این احساس کاذب فرصت اندیشیدن به مهندسی واقعی قدرت را از این جامعه گرفت و جامعه را با زخمهای دیرینهاش تنها گذاشت.
پیآمدهای فردمحوری در قدرت
چنان که قبلا گفته شد، یکی از مهمترین پیآمدهای نگرش لایهای به قدرت در تجربهی هزارهها، فردمحورشدن قدرت بود. در فرآیند فردمحورشدن قدرت در جامعهی هزاره، آموزش و عناوین دانشگاهی به جای تبدیلشدن به ظرفیت جمعی، عمدتا به سرمایه و اعتبار شخصی بدل شدند، زیرا تحصیلات نخبگان ما نه براساس ضرورت و نیاز جامعه بلکه براساس جبر هجرت و فرصتهای مهاجرتی بهدست آمده بودند.
این وضعیت شکاف بنیادین میان نخبگان و جامعه را ساختارمند ساخت و هر دو طرف را در عزلت بیتفاوتی نسبت به سرنوشت هم قرار داد. نه نخبگان ما در پاسخ به نیازها و ملزومات تاریخی جامعه اندیشیدند و نه جامعه در صدد پذیرایی تحول ناشی از آثار این تحصیلات برآمد. در نتیجهی این کرختی دوطرفه، نخبگان ما فقط از نظر فردی واجد منزلت و اعتبار شدند، بدون آنکه این منزلت و اعتبار پیوندی با لایههای اجتماع داشته باشد.
از سویی دیگر، هیچگاه این اعتبارهای فردی به ساختارهای پایدار و قابلانتقال تبدیل نشدند. به همین دلیل، قدرت به جای آنکه در نهادهای پایدار رسوب کند، در اشخاص متمرکز ماند؛ و این دقیقا همان وضعیتی است که بوردیو آن را شکنندهترین شکل سرمایهی نمادین میدانست.
بهخاطر آسیبهای یادشده، جامعهی هزاره درگیر وضعیتی شد که به نمایندگی از بالا خو گرفت. کنش جمعی جای خود را به انتظار از سخنگویان و چهرههای شناختهشده داد. همچنین شبکههای همبستگی که شرط لازم قدرت پایدار اند، تضعیف شدند. امید به اثرگذاری از طریق تریبونها و میزگردها جای سازمانیابی از متن جامعه را گرفت.
این روایت، فصل نمایندگی نخبگان از جامعهای در حال انتظار است که به جای حل مشکلات جامعه، خود بر مشکلات افزودند. روشن است که هر نمایندگیای که بر بنیان سازمان اجتماعی استوار نباشد، در لحظهی بحران فرو میریزد، زیرا قدرت مقاومت و استواری این وضع نه در لایههای اجتماعی بلکه فقط در افراد متمرکز است و با حذف یا خاموششدن افراد، دیگر چیزی برای ادامهدادن باقی نمیماند. سازوکار فردمحوری، جامعهی هزاره را به این ایمان رسانده بود که سرمایهی نمادین میتواند جای سرمایهی سازمانی و امنیتی را بگیرد. از همینرو، جامعه گمان میبرد که دیدهشدن و مورد تأیید قرارگرفتن در فضاهای رسانهای و بینالمللی، به خودی خود قابلیت تبدیلشدن به بازدارندگی را دارد.
اما جامعهی هزاره متوجه نمیشد که بازدارندگی، برخلاف اعتبار گفتاری، نیازمند ظرفیتهای قابل لمس مانند سازمان، منابع و توان کنش در وضعیت استثنایی است. در رویارویی قدرت طالبان با توانمندی نمادین هزارهها، واقعیت این است که طالبان از اعتبار نمادین بیبهره بودند، اما از ظرفیتهای سازمانی و منابع کنشی قابلتوجهی برخوردار بودند. در مقابل، هزارهها از ظرفیت نمادین بهرهمند بودند، اما از انسجام سازمانی و منابع کنشی محروم. همین عدم تقارن بود که نتیجه را به شکل واقعگرایانهاش تعیین کرد.
ما و آرنت
در اندیشههای فلسفی هانا آرنت، قدرت به معنای دقیق کلمه فقط در جمع سازمانیافته ظهور میکند. چیزی که نخبگان هزاره هیچگاه نخواستند به آن بیندیشند. طی بیست سال گذشته، با وجود منابع قابل توجه در بخش دانش و فرهنگ، جامعهی هزاره دستخوش جایگزینی توان نمادین به جای قدرت سازمانی و نهادی شده بود. آرنت این وضع را «پروژهی فقدان قدرت به نفع خشونت بالقوهی دیگری» مینامد.
در سطح راهبردی، تمرکز بر توانمندیهای نرم باعث شد مسألهی اقتصاد و امنیت جمعی هزارهها به حاشیه رانده شود یا بیاهمیت قلمداد گردد. جامعهی هزاره امنیت را هیچگاه بهعنوان یک مسألهی اجتماعی-سیاسی فهم نکرد بلکه همواره آن را امری دولتی یا خارجی دانست. اساسا با چنین فاصلهای میان مردم و نخبگان، جامعه نیز ایمان آورده بود که امنیت یا توسط دولت مرکزی تضمین میشود یا توسط جامعهی بینالمللی. این ایمان و فرض، مسئولیت اجتماعی برای ساخت ظرفیتهای بازدارنده در جامعه را بهشدت تضعیف کرد. در نتیجه، جامعهی هزاره به مصرفکنندهی خیالی تصوری امنیت بدل شد، نه تولیدکنندهی آن.
با واکاوی نظریهی کارل اشمیت، متوجه میشویم که در وضعیت استثنایی، همهی ضمانتهای حقوقی و نهادی میتوانند تعلیق شوند. جامعهای که توان کنش در وضعیت استثنایی را ندارد، جامعهای محکوم به شکست است. ضعف و ناکامی جامعهی هزاره ناشی از تمرکز افراطی بر توانمندیهای لایهای بود. این وضع سبب شد تا جامعهی هزاره فقط برای وضعیت عادی آمادگی داشته باشد، نه برای لحظهای که قانون، نهاد و حمایت خارجی همزمان فرو میپاشد. ظهور مجدد طالبان و فروپاشی انسجام جامعهی هزاره نه یک رویداد ناگهانی و اتفاقی بلکه لحظهی آشکارشدن این ناآمادگیهای ساختاری و تجربهی موفق پیآمدهای آن بود.
از سویی دیگر، اخلاقیسازی گفتمان قدرت و توانمندی در میان نخبگان و جامعهی هزاره، مانع بازاندیشی در امر تعریف و مفهوم قدرت و امنیت شد، زیرا سخنوری و تحصیل، نه بهعنوان ابزار بلکه بهعنوان فضیلت و توانمندی مدرن که آخرین ایستگاه آرمانی ما به شمار میرفت، تعریف شدند. این تعریف اخلاقی به خوبی توانست نقد راهبردی در نگرش جامعه نسبت به امنیت و قدرت را در بنبست امتناع قرار دهد. در واقع، این مرحلهای بود که اخلاق جای تحلیل و نقد را گرفت. به قول نیچه، هرگاه این اتفاق در یک جامعه رخ دهد، امکان دیدن واقعیت از دید جامعه به امر محال تبدیل میشود.
پاتوق نخبگان هزاره، بهدلیل گمان کارآیی استراتژی قدرت نمادین، هر پرسشی دربارهی ضرورت سازمانیابی، آمادگی امنیتی یا بازدارندگی را به بازگشت به گذشته تعبیر میکرد. این امر سبب شد تا تمامی نشانههای بحران با سکوت و چشمپوشی بدرقه شوند. پیآمد دیگر این نگرش راهبردی جامعهی نخبگان، گسست میان دانش و عمل جمعی بود. دانشگاهها، رسانهها و فضاهای آموزشی، دانش تولید کردند، اما این دانش نتوانست پتانسیل تبدیلشدن به برنامهی سازمانی را کسب نماید. آموزش عالی با محوریت نخبگان هزاره، به جای خلق مهارتهای نهادی، سازماندهی و برنامهریزی در بحران، بیشتر به ارتقای فردی تمرکز داشت. این گسست، شکافی ایجاد کرد که در لحظهی رویارویی با بحران، جامعه را با فروپاشی مطلق استراتژی روبهرو ساخت.
در سطح اجتماعی، این الگو اما به تضعیف اعتماد جمعی انجامید. جامعه، به جای ساختن شبکههای پایدار همدست و تصمیمگیری، به تماشای نخبگان سخنور نشست. ممکن است هنر سخنوری استاد شفق، یا مرحوم استاد حکیمی، یا حقوقدانی سرور دانش توانسته باشد نقاط هیجانی جامعه را بیدار یا تحریک نماید، اما شور و هیجان جمعی بدون اتصال به یک نظم سازمانی و نهاد اجتماعی، هیچ زمینهای برای ماندگاری ندارد؛ و نیز اگر قدرتی بر مشارکت گسترده بنا نشود، در مقابل هیچ فشاری مقاومت نمیتواند.
تجربهی فروپاشی جامعه در سال ۲۰۲۱ نتیجهی انباشت خطاهای کوچک اما پیوستهای بود که در جمع نخبگان ما بدون اکراه عادیسازی میشد. میدانیم که اخلاقیسازی ضعف از جانب نخبگان، واگذاری امنیت به عناصر بیرونی و فراموشی وضعیت استثنایی، هیچکدام بهعنوان عوامل کلیدی این فروپاشی محسوب نمیشود، اما هرکدام نقش اساسی خود را داشتند. اگر تجربهی فروریزی شبکه فکری نخبگان هزاره را بهعنوان منبع تجربی تحلیل کنیم، مسألهای اساسی به معماری توانمندی یا قدرت بازمیگردد؛ یعنی چگونگی چیدمان و پیوند میان لایههای مختلف قدرت، بهگونهای که از توهم جایگزینی (رشد نامتوازن قدرت) جلوگیری شود. توانمندی واقعی در هر جامعهای، و خصوصا در جامعهی هزاره، نه از مجموعهای از مهارتهای پراکنده بلکه از نظام انباشت و تبدیل ناشی میشود. این نظام به سامانهای گفته میشود که امتیازها یا ارزشها بهصورت تدریجی انباشته شده و در مرحلهای خاص، امکان تبدیل آنها به شکل دیگری از ارزش، مانند پول، قدرت یا حق، وجود داشته باشد.
در این نظم، هر لایه شرط امکان لایهی بعدی است؛ مثلا دانش، اگر به سازمان متصل نشود، قدرتساز نیست؛ سازمان، اگر نهادی نشود، دوام ندارد؛ و نهاد، اگر به بازدارندگی نینجامد، در وضعیت استثنایی فرو میریزد. در بافت جامعهی هزاره و نخبگانش، اگر دانش بود اما پیوند با سازمان وجود نداشت، اگر سازمان وجود داشت از وضعیت نهادی به دور بود؛ در نتیجه، این جامعه نه به قدرتی که تضمین بقا را همراه داشته باشد رسید و نه به سازمان نهادمندی که در وضعیت استثنایی دارای کنش مقاومت مطلوب باشد.
ساختار اساسی نقد
این نوشتار سعی دارد تا بر وضعیت تکساحتیشدن توانمندی در جامعهی نخبگان هزاره نقدی داشته باشد. این نقد اما هرگز به معنای نفی آموزش، کنش حقوقی یا سرمایهی فرهنگی نیست. مسألهی مورد نقد نه وجود این اشکال از توانمندی بلکه جایگزینسازی مطلق آنها به جای سایر لایههای قدرت است- ضمن آنکه ما هیچوقت قصد نداریم این فاکتورهای یادشده را بیاهمیت جلوه دهیم. به خوبی متوجه هستیم که در جوامعی چون افغانستان، اقلیتها و خصوصا هزارهها که با هزاران مانع ساختاری و محدودیتهای تاریخی و امنیتی مواجهاند، امکان سازمانیابی سخت، همواره محدود و تا جایی ناممکن بوده است؛ بااینحال، این محدودیت نمیتواند دلیلی خوب برای یک خطای مفهومی باشد که در آن، فقدان سازمان و نهاد بهصورت ناخودآگاه فضیلتسازی میشود. تمایز میان ناتوانی تحمیلی و توهم خودساخته، تمایزی است که این مقاله بر آن اصرار دارد.
البته که فرصتهای زیادی در مدت بیست سال نصیب جامعهی هزاره شده بود، اما این امکانات هیچگاه بهعنوان یک ابزار برای رسیدن به هدف جمعی یا استراتژی بقا و امنیت جامعهی هزاره مورد توجه قرار نگرفت بلکه خود این فرصتها تبدیل به هدف شد؛ هدفی که فقط میتوانست برای عدهای خاص رضایت و فرصت خلق نماید. هزارهها با بیست سال معاونت ریاستجمهوری در کشور، حتا یک بند تبعیضآمیز لایحههای داخلی یک وزارت را نتوانست اصلاح کند، یا در مورد طرح رسمیتشناسی نسلکشی، اقدام حقوقی نمایند، زیرا آنان به این پستها بهعنوان هدف مینگریستند که امنیت و رفاه ظاهری خود و اطرافیانشان را تأمین کرده بود و تصور میکردند تمام جامعه از این فیض بهرهمند اند. این همان روند فردمحوری قدرت بود که نه توانست در لایههای اجتماعی ریشه بزند و نه پیوندی با سازماندهیهای آیندهنگر ایجاد نماید.
مقایسهی تطبیقی
برای اینکه نشان داده شود وضعیت هزاره در چنبرهی تبعیض و تعصب افغانستان یک وضعیت استثنایی تاریخی نبوده، لازم است نگاهی به تجربهی جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان امریکا داشته باشیم. وضعیت اجتماعی در میان سیاهان، با وجود انواع تبعیض و تحقیر از سوی سفیدپوستان امریکا و برخورداریشان از قویترین نهاد گفتمان اخلاقی و حقوقی، تنها زمانی به تغییر پایدار انجامید که با شبکههای سازمانیافته، رهبری جمعی و نهادهای پایدار پیوند خورد. سخنوری اخلاقی، بدون اتحادیهها، کلیساها، سازمانهای محلی و ظرفیت بسیج اجتماعی، هرگز نمیتوانست در برابر ساختار قدرت مقاومت کند. این تجربه به ما میآموزد که قدرت نرم، نه در انزوا بلکه در پیوند معنادار نهادی با اشکال دیگر قدرت معنا و اثر مییابد؛ درسی که در تجربهی جامعهی هزاره نادیده گرفته شد.
مهندسی بدیل قدرت
براساس نقدهایی که این نوشتار بر مهندسی بدیل قدرت وارد میداند؛ مهندسیای که در آن، هیچ لایهای از قدرت جایگزین لایهی دیگر نمیشود بلکه هر لایه شرط امکان لایهی دیگر است. در این چارچوب، دانش و سرمایهی فرهنگی زمانی وارد جرگهی قدرت میشود که به سازمان اجتماعی متصل گردد. سازمان اجتماعی نیز فقط از راه نهادینهشدن زنده میماند؛ و نهاد نیز بدون برخورداری از ظرفیت کنش در وضعیت استثنایی، در لحظهی بحران فرو میریزد. چنان که فروپاشی ساختار قدرت نمادین جامعهی هزاره را در آغاز خروج نیروهای جهانی شاهد بودیم. فروپاشی جامعهی نخبهمحور هزاره نه ناشی از فقدان دانش بلکه حاصل گسست و انقطاع میان این لایههای ذکرشدهی قدرت بود؛ گسستی که اجازه داد یک سطح از توانمندی بهطور نامتوازن رشد کند و سایر سطوح را به حاشیه براند، که ما آن را مصداق رشد نامتوازن ارگانیک نامیدیم. رشد تکساحتی جامعهی هزاره، ضمن آنکه نتوانست کمکی به جامعه بکند، خود به معضل اجتماعی دیگری بدل شد.
وضعیت استثنایی بهمثابهی آزمون نهایی
فروپاشی ساختاری و اجتماعی افغانستان، و خصوصا جامعهی نخبهگرای هزاره، یک آزمون بسیار تلخ و نهایی برای یک معماری معیوب بود. این جامعه به معنای واقعی کلمه از کلیهی زیرساختهای نهادی و سازمانی تهی بود. نخبگان ما حتا برای یک ثانیه به فکر طرح یک استراتژی بقا نبودند و هیچگاه حاضر نشدند پستهایشان را موقتی فکر کنند. این شیوهی نگرش، جامعه را به سمتی برد که امکان هر کنشی را از دست بدهد. همانگونه که کارل اشمیت تأکید میکند، سیاست واقعی در لحظهای آشکار میشود که نظم عادی تعلیق میگردد. جامعهای که خود را فقط برای وضعیت عادی سازمان داده باشد، در وضعیت استثنایی نه ابزار کنش دارد و نه قدرت تصمیم. تمرکز یکسویه بر قدرت نرم یا فقط فاکتورهای فرهنگی، جامعهی هزاره را برای زیستن در یک نظم باثبات آماده کرده بود؛ نظمی که نه از دل جامعه بلکه از بیرون تأمین میشد. از همینرو، هیچ آمادگیای برای بقا در جغرافیایی که فروپاشی نظم قاعدهای ابدی و تکرارشوندهی آن است، نداشت.
منابع:
- فرهنگ، میرمحمدصدیق، (1371)، افغانستان در پنج قرن اخیر.
- موسوی، سید عسکر، (1377)، هزارهها و دولت در افغانستان.
- پولادی، حسن، (1379)، هزارهها در افغانستان.
- بشیریه، حسین، (1380)، قدرت، دانش و مشروعیت سیاسی.
- بشیریه، حسین، (1384)، جامعهشناسی سیاسی.
- تاجیک، محمدرضا، (1388)، قدرت، گفتمان و سیاست در ایران معاصر.
- سریعالقلم، محمود، (1382)، عقلانیت و توسعهیافتگی ایران.
- طباطبایی، سیدجواد، (1373)، زوال اندیشهی سیاسی در ایران.
- Bourdieu, Pierre. Forms of Capital. 1986
- Bourdieu, Pierre. Language and Symbolic Power. 1991
- Arendt, Hannah. On Violence. 1970
- Arendt, Hannah. The Human Condition. 1958
- Foucault, Michel. Power/Knowledge. 1980
- Foucault, Michel. Discipline and Punish. 1975
- Schmitt, Carl. The Concept of the Political. 1932
- Nietzsche, Friedrich. On the Genealogy of Morality. 1887
- Mannheim, Karl. Ideology and Utopia. 1929
- Rubin, Barnett R. The Fragmentation of Afghanistan. 2002
- Barfield, Thomas. Afghanistan: A Cultural and Political History. 2010
- Giustozzi, Antonio. The Taliban at War. 2019
- Rashid, Ahmed. Taliban: Militant Islam, Oil and Fundamentalism. 2000
- Dalrymple, William. Return of a King. 2013
این یک تحلیل و بررسی دقیق و درست از وضعیت جامعهی هزاره است.
نسخهی نظمی این نوشته را علامه سید اسماعیل بلخی گفته بود:
جوانا ! در قلم رمز شفا نیست
دوای درد استبداد خون است
ز خون بنویس بر دیوار ظالم
که آخر سیل این بنیاد خون است
یک تحلیل واقعی و قابل توجه است، مسئله فروپاشی جامعه تا هنوز بررسی نشده که دلیلش چه بوده
اما فکر مبکنم کل گناه هم به گردن هزاره نباشد. دوباره و چندباره میخوانم شاید فهمم بیشتر شود.
در جامعه هزاره طی دو دهه جمهوریت تفنگ به قلم تبدیل شد و جای نسل جنگاور مجاهدین را دانشگاهیان گرفت. وقتیکه قدرت سخت طالب دو باره بازگشت جامعه هزاره کاملا بی دفاع بود و هست. نسل دانشگاهی توانایی و فرهنگ و روحیه مجاهدین را ندارند که در مرزهای هزارجات با طالب بجنگد. من فکر می کنم که عبارت تبدیل شدن تفنگ به قلم زیبا است ولی فریبنده. درست است که خدا به قلم سوگند نه تفنگ ولی تفنگ و فرهنگ تفنگ برای دفاع از جامعه لازم است. جالب اینجا است که در دموکراسیهای غربی تفنگ بیشتر از قلم رشد کرده است. می دانیم که در آمریکا مثلا تکنولوژی نظامی بیشتر از مکاتب ادبی توسعه یافته است.
در مقاله کاج ریشه در هوا نویسنده تلاش کرده که مشکل رشد قلم بدون تفنگ نسل جوان هزاره را در چهار چوب تئوریهای علمی تحلیل کند. به نظر نویسنده:” آفت بزرگ جامعهی هزاره آن است که این جامعه، توانمندی را بهصورت لایهای و یکجانبه فهم کرده بود. یعنی جامعهی هزاره فقط یک لایه از قدرت، یعنی قدرت فرهنگی و نمادین را چنان برجسته تلقی نمود که کلیت این جامعه ایمان آورد که میتواند با این لایه از قدرت، خلاء سایر لایهها، از جمله سازمانیافتگی نهادی، انسجام اجتماعی و ظرفیت بازدارندگی برای وضعیت استثنایی را جبران کند. این تصور نه صرفا یک خطای مقطعی بلکه یک توهم معرفتی-سیاسی بود که ضعفها و پیآمدهای آن در لحظهی رویارویی با خشونت عریان طالبان آشکار شد و جامعه در یک دوراهی پرابهام و در وضعیت کنش مقاومت و تصمیمگیری، از تمام داراییهای نمادینش ناامید و محروم شد.”
من با این نظر نویسنده موافقم که جامعه ای هزار توامندی را به صورت یک جانبه فهم کرده بود: قلم بدون تفنگ و دانشگاهی بدون مجاهد. ولی آیا سازمان یافتگی نهادی، و انسجام اجتماعی می توانست ظرفیت باز دارندگی در مقابل طالب ایجاد کند؟ من تردید دارم. طالب واقعیت عریان جامعه افغانستان است؛ برای مقابله با طالب باید طالب داشته باشیم.
ضمنا متن داری قلم و بیان فرهیخته است ولی بیان آن علمی است و برای خوانندگان عادی قابل هضم نیست.
خوب است هر ازگاهی کنشها و عملکردها مورد آسیب شناسی قرارگیرد. چراکه این رویکرد باعث میشود که از آسیبهای اجتماعی مثل مغلطه، تقدسگرایی و عدم پوشش واقعیتها جلوگیری شود. باید قبول کنیم مساله جامعه جامعه هزاره نیازمند یک افق جدید است، اینکه الگوها، کنش و عملکردها در بستر جدید و مورد نیاز مورد مطالعه قرار گیرد. متن فعلی به چند نوع از آسیبها که فعلا دامنگیر جامعه هزاره است اشاره کرده و مهمترین آن تقدسگرایی، برجستهسازی دور از واقعیت و توجه نخبگان هزاره برای گرم کردن بازار سخنرانی است.
امروز ه مسائل جامعه هزاره نیازمند تامل بیشتر و واکاوی جدید است، نخبگان هزاره باید از ذهنیت جذب مشتری فارغ شوند و به الگوهای مخدوش شده جامعه بپردازند.
این مقاله به نکات مهم وکلیدی در رابطه به پراگندگی واسیب پزیری هزاره اشاره نموده.
عوامل داخلی هزاره وتمرکز در یگ بعد فرهنگی از جانب هزاره خوب مورد تحلیل قرار گرفته.
به هر صورت من فکر میکنم که عوامل متعدد داخلی وخارجی در عدم انسجام واسیب پزیری هزاره ها نقش اساسی دارد.
عوامل داخلی به خوبی در مقاله فوق در بعد فرهنگی ان مورد ارزیابی قرار گرفته ،اما باید از خود پرسید که چرا هزاره از فهم و فعالیت متشکل سیاسی کمبود ی دارد؟ این امر عامل تا ریخی دارد،هزاره در طول تاریخ ،در نعامل سیاسی کشور هیچگونه سهمی نداشته ویا در موقعیتی نبودکه از مسائل سیاسی در سطح داخلی و خارجی آگاهی پیدا کند. هزاره در طول تاریخ،ستم فرهنگی اجتماعی،سیاسی واقتصادی را متحمل شده، وهر گاهیکه افرادی مانند ابراهیم گاو سوار،ویا شریف خان پیلوت،وشیخ واحدی که عکسالعمل مقطعی بر ضد مظالم دولت نشان داده به شدت سر کوب شده وچون دارای یگ راهکار وبر نامه سیاسی ومتشکل نبود راه شان ادامه نیافت.لذا عدم تجربه سیاسی به دلیل دور بودن از هر گونه فعالیت سیاسی از یگ جانب ورهبری مزهبی هزاره چه در قرا وقصبات وچه در بزرگ شهرها به دست روحانی هزاره نبود،لذا روحانیون غیر هزاره تعداد زیاد شان در خدمت استخبارات دولت بود،وهدف انها مهار کردن وپراگنده نگه داشتن هزاره از یگ جانب و حفظ مقام روحانیت خود از جانب دیگر بود انهاتلاش کردند که هزاره به جایی نرسد واز مسایل سیاسی ودانش وتعلیم به دور بماند جنگ داخلی در کابل علیه هزاره دقیقن از جانب روحانیون غیر هزاره وبعضی روحانیون هزاره وابسته به سپاه پاسدار ،به راه انداخته شد زیرا هزاره برای اولین بار یگ هزاره رامنحبث رهبر خود انتخاب کرده بود،شهید اسماعیل مبلغ را همین روحانیون غیر هزاره تکفیر کردند.در همین دوسال پیش چنداول علیه دشت برچی چه توطه های را به راه انداخت تا سر حد یکه باشندگان دشت برچی را به ناموس فروشی و مسیحیت متهم کردند.اینها در پراگندگی هزاره نقش موثر داشتند ودار ند.
در بعد اقتصادی متاسفانه هزاره نسبت به همه اقوام دیگر بسیار ضعیف است بدون توانایی مالی ایجاد سازمان سیاسی بسیار مشکل است در حالیکه هیچگونه پشتوانه خارجی هم نداریم.
باید اذعان کنیم که هنوز وضعیت زمان امیر عبدالرحمن خان در منطقه هزاره نشین مبنی بر تعصبات درون قومی وجود دارد.
در بعد عوامل خارجی مو قعیت جغرافیایی سیاسی هزاره متاسفانه طوری است که هیچگونه سر حد مشترکی با کشورهای خارجی ندارد ،و مانند اقوام دیگر افغانستان هیچ کشوری هم تبار نیز در خارج ندارد،به این دلیل هزاره منافع کدام کشور خارجی را نه تامین کرده میتواند ونه متضرر به این لحاظ هیچ کشور خارجی بر مردم هزاره در تعاملات سیاسی حساب نمیکند.
این است وضعیت کلی هزاره در تعاملات داخلی وخارجی.که این وضعیت وموقعیت حتا بقای هزاره را به خطر انداخته است،یگانه راه بقای هزاره در متشکل شدن است ،بهگفته شمادریگ بعد کار کردن وابعاد دیگر را فراموش کردن یا کم بها دادن ،ما را در موقعیتی قرار داده که اکنون ازان رنج می بریم،من بارها در عرایضم تاکید کرده ام که هزاره باید متشکل شود.