نویسنده: یاسین احمدی
عاشورا برای مردم هزاره، بیش از آنکه یک واقعهی دور در تاریخ باشد، یک پناهگاه است. نزدیک به چهارده قرن است که نام حسین، کربلا، تشنگی، مظلومیت و شهادت در حافظهی شیعیان و خصوصا هزارهها حضور دارد؛ اما در زندگی هزارهها، این حافظه با رنجهای واقعی و تاریخی خود آنان نیز درآمیخته است. هزارهها در بسیاری از دورهها آن را با گوشت و پوست خود احساس کردهاند. قتلعام، کوچ اجباری، غصب زمین، تبعیض مذهبی، محرومیت سیاسی و تحقیر قومی سبب شده است که داستان کربلا آیینهای برای دیدن سرنوشت خود نیز باشد.
با این همه، لازم است که پس از قرنها سوگواری پرسشی دشوار اما ضروری را مطرح کنیم: حاصل این همه بزرگداشت برای زندگی واقعی ما چه بوده است؟ آیا ما از عاشورا انسجام، عدالتخواهی، ازخودگذشتگی و مسئولیت را آموختهایم؟ یا عاشورا را فقط به پناهگاهی عاطفی تبدیل کردهایم تا رنج خود را تحمل کنیم، بیآنکه ساختارهای تولیدکنندهی رنج را تغییر دهیم؟ حقیقتی که به سمت امتناع از پرسش میل کند، از یک حقیقت زنده به امری ایستا و مصون از نقد تبدیل میشود. اگر عاشورا حامل پیام است، چرا نباید بپرسیم که برای زندگی امروز ما چه دارد و ما از آن چه آموختهایم؟ و چه چیزهایی را به نام آن عادت کردهایم که با روح آن فاصله دارد؟
ما عادت کردهایم در برابر عاشورا نیز نگاه آمیخته به افراط و تفریط داشته باشیم. گروهی هر آنچه را به نام عاشورا انجام میشود، مقدس میدانند و هرگونه پرسش دربارهی شیوه برگزاری مراسم، هزینهها، نقش روحانیان یا چگونگی مصرف نذورات را نوعی مخالفت با اصل دین میشمارند. در این نگاه، صورت آیینی عاشورا چنان تقدس مییابد که حتا امکان اصلاح آن نیز از میان میرود.
در مقابل، گروهی دیگر همه چیز را از بنیاد نفی میکند. آنان عاشورا را فقط عامل گریه، احساساتزدگی، عقبماندگی و تخدیر مذهبی میبینند؛ گویی هیچ نیروی اخلاقی، تاریخی یا هویتی در این سنت وجود نداشته است. هر دو نگاه، مسأله را به بیراهه میبرد. تقدیس مطلق اجازه نمیدهد بپرسیم چرا قرنها عزاداری به همان اندازه عدالت، آموزش، نظم، اعتماد و قدرت اجتماعی ایجاد نکرده است. انکار مطلق نیز نمیتواند توضیح دهد که چرا همین سنت، در دورههای سخت، به مردم ما زبان همدلی، هویت، امید و پایداری داده است.
هیچ عقیدهای نه حقیقت مطلق است و نه اشتباه مطلق. اگر تحت تأثیر فضای سیاست و قدرت، در کشوری تشیع را غلط بدانیم، قطعا در ایران باید اهل سنت را غلط و بیراهه بدانیم. در واقع، این قدرت سیاسی و اکثریت یک جمع است که چیزی را حقیقی و چیزی را غیرحقیقی میسازد. حقیقت هر باوری را باید در میدان بینش پیروانش جست. عاشورا همانند هر آیین دینی دیگر، میتواند هم نیروی بیداری باشد، بهعنوان یک حقیقت، و هم وسیلهی تخدیر باشد، بهعنوان یک اشتباه. تفاوت در خود واقعه نیست؛ تفاوت در شیوه فهم و استفادهی ما از آن است. برای همین، دکتر شریعتی میگفت ارزش هر مکتبی بستگی به بینش پیروانش دارد.
میدانیم هیچ جامعهای گذشته را دقیقا همانگونه که رخ داده حفظ نمیکند. هر نسل از گذشته، بخشهایی از یک رخداد را برجسته میسازد و بخشهایی را کمرنگ میکند. از همین رو، پرسش اساسی این است که کدام عاشورا در حافظهی ما برجسته شده است؟ جامعهی ما آیا عاشورای مقاومت در برابر قدرت غیرپاسخگو را به یاد سپرده است یا عاشورای شیون و اشک را؟ آیا ما از زینب، چهرهای از آگاهی، افشاگری و عصیان در برابر ستم ساختهایم، یا فقط چهرهای سوگوار و فلاکتزده که داغ مرگ حسین و خانوادهاش را سرنوشت محتوم و ابدی میدانست؟
اگر از عاشورا فقط بهعنوان فصل توصیف تراژدی یادآوری شود، ممکن است نسلی تربیت شود که در تحمل رنج مهارت دارد. اما اگر از آن مسئولیت، کرامت، سازمانیافتگی و مقاومت استخراج شود، نسلی شکل میگیرد که همیشه برای تغییر وضعیت خود آماده است. شوربختانه، جامعهی ما عاشورا را به بخش کوچکی از حقیقتش محدود کرده است؛ یعنی صورت محترم تاریخی این رویداد را حفظ کرده و ظرفیت اخلاقی و اجتماعی آن را نادیده گرفته است.
رنجهای تاریخی هزارهها نیز فقط مجموعهای از حوادث پایانیافته نیستند. وقتی قتلعام، آوارگی، غصب زمین و تحقیر از نسلی به نسل دیگر روایت میشود، رنج به بخشی از حافظهی پرامتداد و ملاک تعریف جامعه از خودش تبدیل میگردد. کودک ممکن است سالها پس از آن حادثه به دنیا آمده باشد، اما جهان را از خلال روایت همان زخم میبیند. در چنین وضعیتی، عاشورا برای هزارهها زبانی میشود که با آن دردهای تاریخی خود را میفهمند و بازگو میکنند. اما متأسفانه، بهدلیل تهیسازی روح فعال این رویداد، فقط جنبههای سوگواری و روایت حس قربانیبودن به نسلهای بعد انتقال مییابد.
شاید این وضعیت بتواند به جامعه توان حفظ هویت و تحمل سختیها را بدهد، اما شوربختانه مظلومیت را به مرکز شناخت ما از خودمان تبدیل میکند. جامعهی هزاره آنقدر خود را از دریچهی رنج دیده است که تصور آیندهای بیرون از قربانیبودن برایش دشوار است. در چنین حالتی، زخم قربانیبودن به چیزی تبدیل میشود که با آن خود را تعریف میکنیم. اشتباه نشود که وظیفهی امروز ما انکار زخم تاریخی نیست. هیچ جامعهای با فراموشکردن قربانیان خود نیکبخت نمیشود. مسأله این است که آیا حافظهی رنج، ما را برای ساختن آینده آماده میکند یا ما را برای همیشه در گذشته نگه میدارد. احترام به قربانیان زمانی کامل میشود که نگذاریم همان منطق تحقیر و بیقدرتی بر نسلهای بعدی ادامه یابد.
عاشورای تاریخی، واقعهای است که در زمان و مکان معینی رخ داد. اما عاشورا تنها زمانی میتواند از مرز تاریخ عبور کند که به یک حقیقت اخلاقی برای زندگی تبدیل شود. این خود وابسته به عبور از صورت تخدیری آن است. حقیقت را نمیتوان در لباس سیاه، قمهزنی جنونآمیز و گریه خلاصه کرد. جوهر عاشورا، ایستادن انسان در برابر تحقیر، زور، فساد، تسلیم اجباری و زندگی بدون کرامت است. «کل شهر محرم، کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا» به این معنا است که حتا اگر نگاه تو به زن و دختر خانواده برتریجویانه باشد، تو قاتل حسینی؛ خانهات کربلا است و لحظهات عاشورا است. عاشورا میگوید انسان ممکن است نفس بکشد، کار کند و سالها ادامه دهد، اما اگر حق انتخاب، عزت و استقلال اخلاقی از او گرفته شود، چیز اساسی از انسانبودنش باقی نمیماند.
پیام عاشورا دفاع از زندگی شرافتمندانه است. شهادت هم در ادبیات عاشورا، هدف نخستین نیست؛ بلکه نتیجهی نپذیرفتن زندگی در ذلت است. اگر عاشورا را فقط به ستایش مرگ و رشادت یاران حسین در کشتار دیگران تبدیل کنیم، معنای آن را وارونه کردهایم. جامعهای که برای حسین عزاداری میکند، اما در برابر تحقیر زنان، محرومیت کودکان، فساد رهبران، بیعدالتی، تعصب و سوءاستفاده از دین سکوت میکند، بیشتر صورت عاشورای تاریخی و عاری از پیام را حفظ کرده است تا معنای پویای آن را. جامعهای که نام حسین را بلند میگیرد، اما جرأت پرسیدن از صاحبان قدرت خود را ندارد، هنوز با روح عاشورا فاصله دارد.
سنت عاشورا به مردم هزاره زبان فهم رنج داده است. به آنان یادآوری کرده که قدرت همیشه نشانهی حقانیت نیست و کسی که در میدان نبرد باخته است، ممکن است در میدان اخلاق برنده اصلی باشد. در دورههایی که هویت هزاره انکار یا تحقیر میشد، مجالس مذهبی مکان گردهمایی و حفظ تعلق جمعی بودهاند که به مردم قدرت تحمل رنج را ارزانی میداشت. آیینهای جمعی میتوانند به انسان احساس تعلق داده، عواطف مشترک تولید کنند و افراد پراکنده را گرد هم آورند. برای جامعهای که بارها با حذف و پراکندگی روبهرو بوده، همین گردهمآمدن نیز نوعی مقاومت فرهنگی بوده است.
اما باید میان دو نوع انسجام تفاوت گذاشت. یک نوع انسجام در لحظهی مراسم و وقوع رویداد شکل میگیرد و مردم کنار هم مینشینند، با یک روایت مشترک میگریند و احساس میکنند عضو یک جامعهاند. این احساس واقعی است، اما اغلب کوتاهمدت و عاطفی است و بوی تودهایبودن جامعه را با خود حمل میکند. نوع دیگر زمانی پدید میآید که همان مردم بتوانند با استفاده از آموزههای دینی مکتب، صندوق مالی شفاف، انجمن دانشجویی، رسانه، مرکز حقوقی و برنامهی حمایت از زنان و جوانان ایجاد کنند. این نوع همبستگی به برنامه، تقسیم کار، اعتماد، پاسخگویی و استمرار نیاز دارد.
مشکل جامعهی ما، در کنار فقدان همبستگی، ناتوانی در تبدیل همبستگی عاطفی به همکاری پایدار نیز هست. ما در روزهای خاص کنار هم قرار میگیریم، اما از فردای مراسم، اختلافهای منطقهای، حزبی، خانوادگی و شخصی دوباره مانند یک دمل چرکین در افکارمان سر باز میکند. عاشورا برای ما اجتماع ایجاد کرده، اما این اجتماع به نهاد تبدیل نشده است.
بخشی از این مشکل به عادت تاریخی بازمیگردد. حسینیه، هیأت و منبر، نهادهایی آماده، آشنا و در دسترس بودهاند. مردم در لحظههای بحران میتوانستهاند بهسرعت به آنها پناه ببرند و از طریق آنها پول، غذا و عاطفه را میان خود تقسیم کنند. اما ساختن مکتب، صندوق شفاف، رسانهی مستقل یا سازمان مدنی بسیار دشوارتر است. بهعنوان یک نمونهی روزمره، شما اگر با منطقهی «برچی» در کابل آشنایی داشته باشید، خواهید دید که این جمعیت میلیونی دارای دهها شرکت سیاحتی-زیارتی است، اما از ابتدا تا انتهای آن حتا یک باب دستشویی عمومی وجود ندارد. حسینیان و عاشوراییهای ما از لب جاده و خیابان برای رفع ضرورت استفاده میکنند. همین ناهنجاری اجتماعی سبب شده است تا باور کنیم که عاشورا به جای مکتب انسانسازی، به مناسک تخدیری بدل شده است.
از سویی دیگر، هرچند کارکرد مراسم، خلق یکرنگی بیرونی بوده، اما هیچوقت نتوانسته چندرنگی درونی ما را مداوا کند. به همین دلیل، جامعه بارها به راهی بازگشته که آشناتر و آسانتر بوده است، نه الزاما راهی که نتیجهی پایدارتر داشته است. این بازگشت گاهی از آن رو است که راه تازه دشوار است و ما هنوز اعتماد و مهارت لازم برای پیمودن آن را نساختهایم.
تمدید مظلومیت
تاریخ هزارهها واقعا تاریخ قربانیشدن است. انکار این واقعیت، پاککردن بخشی از تاریخ است. اما میان بهرسمیتشناختن ستم تاریخی و تبدیلشدن مظلومیت به هویت دائمی تفاوت وجود دارد. عاشورا میتواند به انسان مظلوم بگوید علیه ظلم برخیز. اما معمولا چنین روایت شده است که رنج تو مقدس است، تحمل کن، گریه کن و پاداشت را در جهان دیگر انتظار بکش. در حالت نخست، عاشورا انسان را از موقعیت قربانی بیرون میآورد. در حالت دوم، او را در همان موقعیت نگه میدارد. جامعهی هزاره باید از خود بپرسد: آیا ما از عاشورا زبان مقاومت آموختهایم یا فقط زبان مصیبت؟ آیا عاشورا به ما توان تغییر داده است یا تنها توان تحمل؟ آیا حسین را فقط یک قربانی میبینیم یا انسانی که تصمیم میگیرد، مسئولیت میپذیرد و در برابر قدرت موضع روشن دارد؟
استفادهی تسکینی از یک رویداد ممکن است گاهی خوب باشد، زیرا انسان زخمی به اشک، همدلی و آرامش نیاز دارد. اما میان تسکین و تخدیر تفاوت وجود دارد. تسکین، درد را موقتا سبک میکند؛ اما تخدیر، انسان را چنان آرام میکند که دیگر علت رنج خود را نمیبیند یا برای تغییر آن اقدامی نمیکند.
مراسم مذهبی ممکن است برای گروهی تسکینبخش، برای گروهی عامل تابآوری و در شرایط دیگر تخدیرکننده باشد. همه چیز به نوع روایت و نتیجهی اجتماعی آن بستگی دارد. یکی از مشکلات فرهنگ مذهبی ما این است که عاشورا بیشتر بهعنوان مصیبت گذشته روایت میشود تا مسئولیت امروز.
ساعتها دربارهی آنچه بر حسین و خانوادهاش گذشت، راست و دروغ سخن میگوییم، اما هرگز نمیپرسیم امروز چهکسی تشنهی عدالت، آموزش، امنیت و فرصت است. کودکی که به سبب فقر از آموزش بازمیماند، مسألهای است که مستقیما بر فردای ما سایه میاندازد. دختری که استعداد دارد اما امکان تحصیل ندارد، قاضی محکومیت وجدان ما است. جوانی که بهدلیل نداشتن مهارت و فرصت در دام اعتیاد میافتد، آزمون شرف وجودی تاریخ ما است. زنی که سالها کار میکند، اما در تصمیمگیریهای خانواده و جامعه سهمی ندارد، مرثیهای بر مرگ انسانیت پرادعای ما است.
اگر عاشورا نتواند ما را نسبت به این وضعیت حساس کند، دیگر چه نقشی در زندگی ما میتواند داشته باشد؟
عاشورا زمانی از تاریخ عبور میکند که هر نسل مسألهی زمان خود را بشناسد. کربلای امروز لزوما میدان جنگ نیست. میتواند جهل، تبعیض، زنستیزی، فقر، استبداد قومی و ترس از پرسشگری باشد. مبارزهی امروز با شمشیر صورت نمیگیرد. گاهی ساختن یک مدرسه، تربیت یک معلم و ایجاد یک بورسیه، بزرگترین شکل مقاومت است.
جامعهای که از شهادت سخن میگوید، اما برای حفظ و شکوفایی زندگی انسانها برنامه ندارد، هنوز معنای عاشورا را نفهمیده است. هر سال میلیونها دالر از دسترنج زنان و مردان هزاره در سفرهای زیارتی، نذرها، غذاها، مراسم و تشریفات مذهبی مصرف میشود، اما هیچکس از خود و جامعه نپرسیده است که آیا میان هزینههای آیینی و نیازهای حیاتی جامعه تعادل وجود دارد؟ فرض کنیم برچی چهل مسجد دارد که اگر هزینهی مراسم عاشورایی خود را به خرید سالانهی یک بورسیه برای محصلان خود اختصاص دهد، بعد از پنج سال دوصد ماستر و بعد از ده سال دوصد نفر تحصیلکرده با درجهی دکترا خواهد داشت.
درست است که انسان فقط موجود اقتصادی نیست. به معنا، تعلق، آرامش و تجربهی معنوی نیز نیاز دارد. سخن بر سر حذف کامل مراسم یا زیارت نیست. بحث بر سر این است که وقتی منابع محدود خود را در یک مسیر مصرف میکنیم، فرصت استفاده از همان منابع را در مسیر دیگری از دست میدهیم. اگر خانوادهای برای یک سفر مذهبی قرض میگیرد، اما تحصیل فرزند خود را هزینهای اضافی میداند، باید به سلامت عقلیشان شک کنیم. اگر برای یک مجلس چندروزه پول فراوان مصرف میشود، اما در همان جامعه دانشآموزان مستعد بهدلیل فقر از تحصیل بازمیمانند، مسأله بلندی مشکلات مالی نیست؛ بلکه مشکل کوتاهی قامت فکری ما در فهم خیر و مسئولیت است.
آیینها اکثرا به محل پایان مسئولیت تبدیل میشوند. انسان با پرداخت هزینهی یک مجلس، توزیع غذا یا انجام یک نذر، احساس میکند سهم خود را در برابر جامعه ادا کرده است. این احساس ممکن است صادقانه و آرامشبخش باشد، اما در همان حال میتواند او را از مسئولیتهای دشوارتر و درازمدت دور کند؛ مسئولیتهایی مانند حمایت از آموزش، ساختن نهاد، مبارزه با تبعیض و پاسخگوکردن صاحبان قدرت.
تلاش این نوشته، بیارزش جلوهدادن مراسم و نذورات نیست. تلاش بر این است که عمل کوتاهمدت نباید جای تعهد پایدار را بگیرد. خیر واقعی همیشه در بخشیدن چیزی در یک روز خلاصه نمیشود؛ گاهی به معنای پذیرفتن مسئولیتی است که سالها ادامه پیدا میکند. آیا نمیتوان بخشی از نذورات عاشورا را به بورسیهی تحصیلی، کتابخانه، آموزش مهارت و حمایت حقوقی تبدیل کرد؟ آیا نمیتوان در کنار هر حسینیه، یک صندوق شفاف آموزشی ایجاد کرد؟ چرا نمیخواهیم هزینهی برخی تشریفات را کاهش داده و به نام حسین و عاشورا صندوق بورسیه ایجاد کنیم؟ یک وعده غذا فقط گرسنگی یک روز را کاهش میدهد؛ اما آموزش میتواند چرخهی فقر یک جامعه را تغییر دهد. وفاداری به عاشورا شاید در روزگار ما، کمتر در بزرگکردن بلندگوها و بیشتر در بزرگکردن ظرفیت انسانها معنا پیدا کند.
پرسشی که ذهن را میآزارد این است که اگر عاشورا پیام بزرگ انسانی دارد، چرا پس از نزدیک به چهارده قرن نتوانسته است به اندازهی عمق حضورش در فرهنگ ما، زندگی ما را نیز تغییر دهد؟ پاسخ این است که هیچ پیام تاریخی به تنهایی جامعه را تغییر نمیدهد. اندیشه زمانی به قدرت تبدیل میشود که وارد آموزش، نهاد، قانون، رفتار و مناسبات اجتماعی شود. ما عاشورا را بیشتر عادت کردهایم، اما نتوانستهایم آن را به برنامه تبدیل کنیم. عمق درد و رنج آن را خوب احساس کردهایم، اما نتوانستهایم آن را به زبان سازمان و مسئولیت ترجمه کنیم. نزاع ما هنوز از منطقه، طایفه و خانوار فراتر نرفته است؛ با این وصف، چگونه میتوانیم علمدار پیام رخداد عاشورا باشیم؟
سنت مناسکیسازی آیینهای مذهبی به ما یاد داده است تا با ستایش فضیلت قهرمانان، خود را از انجام مسئولیت آسودهخاطر سازیم. حسین به جای ما شجاع است، اشک ما دستمزد شجاعت او است، زینب به جای ما سخن میگوید و عباس به جای ما وفاداری میکند. ما با ستایش آنان احساس میکنیم وظیفهی اخلاقی خود را انجام دادهایم، بیآنکه شجاعت، حقیقتگویی و وفاداری را در زندگی خود تمرین کنیم. جامعهی ما درگیر کمبود پیام نیست؛ مشکل در ناتوانی ما برای تبدیل پیام به ساختار است. روایت عاشورا نیز در فضای خالی ساخته نمیشود. کسانی آن را انتخاب، تفسیر و بازگو میکنند. منبر، رسانه، روحانی و نهاد مذهبی، هرکدام در ساختن تصویری که جامعه از عاشورا میبیند نقش دارند.
حافظان و محافظان وضع موجود
حال، نکتهی اساسی این است که چهکسی تعیین میکند کدام بخش عاشورا گفته و دیده شود؟ چرا روایت عاطفی غالبا بر روایت تاریخی و تحلیلی غلبه میکند؟ چرا مردم از ازل تا ابد فقط شنوندهاند؟ منابع مالی مراسم چگونه مدیریت میشوند؟ آیا صاحبان منبر و نهادهای مذهبی پاسخگو هستند؟
روایت سنتی عاشورا فقط یک تفسیر مذهبی نیست. پیرامون آن، شبکهای از اعتبار، نفوذ و موقعیت اجتماعی نیز شکل گرفته است. از همین رو، اصلاح مراسم گاهی فقط تغییر در شکل یک آیین نیست؛ به معنای تغییر در جایگاه و نفوذ کسانی نیز هست که اعتبار خود را از شکل موجود آن به دست آوردهاند. نادیدهگرفتن پیوند میان روایت دینی، منزلت اجتماعی و قدرت نیز واقعبینانه نیست. هر نهادی که قدرت معنوی، اجتماعی و مالی دارد، باید نقد، شفافیت و پاسخگویی را نیز بپذیرد. تقدس نباید به سپری برای فرار از مسئولیت تبدیل شود.
عاشورای آیندهی هزارهها باید از انحصار منبر و مجلس بیرون بیاید و وارد دانشگاه، خانواده، رسانه، اقتصاد و زندگی روزمره شود. در عاشورای آینده، ما نباید هیچ کودکی را بهدلیل فقر از تحصیل بازمانده ببینیم. عاشوراییبودن مستلزم آن است که زنان فقط پردهنشین و تأمینکنندگان هزینهی مراسم نباشند، بلکه در تصمیمگیریهای اجتماعی و فرهنگی سهم واقعی داشته باشند. اگر در صدد رسیدن به جوهرهی حسینیبودن هستیم، لازم است جوان هزاره بیاموزد که پرسشگری دشمن ایمان نیست. در این سنت، رهبر مذهبی و سیاسی باید پاسخگو باشد و تقدس هیچگاه سپر نقد نشود.
عاشورایی و حسینیبودن یعنی اینکه نذر و غذا به کتاب، بورسیه، درمان و مهارتآموزی تبدیل شود. حسینیه نیز نباید تنها محل عزاداری باشد؛ بلکه باید مرکز آموزش، گفتوگو و حل مشکلات مردم نیز باشد. جامعه به جای رقابت در بزرگی مراسم، در بزرگی خدمت به انسان رقابت کند. ارزش عاشورا این نیست که برای علیاصغر و رقیه چقدر گریه کنیم. مسأله این است که آیا اشک، چشم ما را برای دیدن رنج انسان امروز باز کرده است یا نه؛ یا اشک فقط ردایی است برای فریب مردم تا بهتر و بیشتر آنان را بقاپیم. پیام اصلی عاشورا و حسین این است که کدام بخش سنت به زندگی، کرامت و آگاهی کمک میکند و کدام بخش مانع پرسش و تغییر میشود.
مسألهی هزارهها کمبود عاطفه، فداکاری یا آمادگی برای بخشش نیست. این مردم بارها نشان دادهاند که میتوانند وقت، مال و نیروی خود را برای یک باور مشترک صرف کنند. مسأله، ناتوانی در تبدیل این سرمایهی عاطفی و مذهبی به سرمایهی علمی، نهادی و اجتماعی پایدار است.
برپایی عاشورایی که فقط گذشته را بازگو کند، افسانه است؛ اما برگزاری عاشورایی که امروز را تغییر دهد، حقیقتی زنده است. شاید بزرگترین وفاداری به حسین آن نباشد که فقط مصیبت او را با بلندگوها بلندتر روایت کنیم، در سر پل کوتهسنگی نمایش جنونبار تیغزنی برپا داریم، یا آرامش شهر را با نوحههای وارداتی بر هم بزنیم. بلکه وفاداری به حسین، محمد و عاشورا این است که اجازه ندهیم انسان دیگری بهدلیل فقر، جهل، تبعیض و استبداد تحقیر شود.
درس عاشورا برای هزارهها نباید زیادی گریستن و چگونه مردن باشد؛ عاشورا باید به ما آزادی، آگاهی و زندگی باکرامت را گوشزد کند. ما زمانی از عاشورا عبور میکنیم که معنای آن را در زندگی تحقق بخشیم؛ زمانی که از صورت به معنا عبور کنیم، از اشک و ماتم اعتیادی به مسئولیت انسانی، و از مظلومیتنمایی به توانمندی.