فراگرد زخم و معنا

بررسی واکنش‌های هزاره‌ها در میانه‌ی رنج تاریخی و انسداد افق

اتاق خبر
Photo: Huma Media

یاسین احمدی

جامعه‌ی هزاره در افغانستان میراث‌دار رنجی تاریخی است؛ زخمی که نه یک‌بار، بلکه بارها و به‌صورت مکرر بازتولید شده است. تاریخ جمعی این قوم، صرفا روایت زخم‌های برهنه و بی‌پناهی مستمر نیست، بلکه تجربه‌ای زنده و جاری از الگوی حذف، طرد، بی‌دولتی و قبح‌زدایی از مرگ است. این جامعه، جدا از این‌که به‌شکل تاریخی هدف خشونت سازمان‌یافته قرار می‌گیرد، در اغلب دوره‌های تاریخی از سوی ساخت قدرت به‌عنوان «دیگریِ زائد» نیز به‌شمار رفته است؛ دیگری‌ای که مرگش مبارک و قاتلش غازی فهم شده است؛ دیگری‌ای که حذفش با پشتوانه‌ی ایدئولوژی، قاعده‌ی نظم سیاسی کشور بوده است. خاطره‌ی زخم‌آلود تاریخی برای این جامعه، تنها یک پیشینه‌ی سیاسی نیست، بلکه بخش بزرگی از ساختار روانی-اجتماعی است که در ناخودآگاه جمعی این قوم رسوب کرده و شیوه‌ی کنش، واکنش، امید، ناامیدی و حتا تولید معنا را نیز در درون این جامعه مدیریت می‌کند.

جامعه‌ی هزاره در دو دهه‌ی استقرار جمهوریت، به‌گونه‌ای چشم‌گیر در عرصه‌های آموزش عالی، فرهنگ، رسانه و تولید دانش درخشید. گسترش دانشگاه‌ها، افزایش کمی و کیفی تحصیل‌کردگان و صورت‌بندی نوعی مطالبات مدنی و غیرخشونت‌آمیز، تصویری مدرن و نو از این جامعه به جهان اطراف مخابره کرد. بااین‌حال، متأسفانه این درخشش فرهنگی-علمی هیچ‌گاهی به تثبیت قدرت جمعی پایدار منجر نشد و به شکل‌گیری کنش تاریخی منسجم نیز نیانجامید. پرسش محوری این نوشتار هم دقیقا از همین‌جا آغاز می‌شود که چرا جامعه‌ای با این میزان سرمایه‌ی فرهنگی و اخلاقی، در سطح کنش جمعی، گرفتار واکنش‌های مقطعی، حساسیت‌های افراطی و گسست میان نخبگان و توده شده است؟

تاریخ طرد و سوژه‌ی زخمی

اگر از دریچه‌ی جامعه‌شناسی تاریخی به وضعیت هزاره‌ها بنگریم، خواهیم دانست که جامعه‌ی هزاره تنها قربانی خشونت ادواری در تاریخ کشور نبوده است، بلکه میدان یک پروژه‌ی طولانی بی‌اعتبارسازی و حذف وجودی نیز بوده است. کشتار، تبعید، مصادره‌ی سرزمین، حذف از قدرت سیاسی و تحقیر نمادین، در طول تاریخ به سازوکاری تبدیل شده که مرگ هزاره را نه عادی، بلکه گاهی واجب و قابل توجیه جلوه داده است. این فرآیند آن‌چنان عمیق بوده که می‌توان از نوعی قبح‌زدایی نهادی‌شده از مرگ سخن گفت؛ نه روح جامعه در کشور و نه وجدان سیاسی، هیچ‌کدام بر مرگ هزاره به‌عنوان تراژدی انسانی غمگین نشدند و مرگ او برای هر قاتلی نه‌تنها پی‌آمدی نداشت، بلکه تشویق نیز در پی داشت.

در روان‌کاوی اجتماعی، چنین تجربه‌ی پردوام به تولید «سوژه‌ی زخمی» می‌انجامد؛ سوژه‌ای که هویت خود را براساس فقدان تعریف می‌کند، نه بر پایه‌ی امکان؛ چرا که افق امکان هرگز در تخیل تاریخی‌اش نقش نبسته است. بدیهی است اگر در چنین جامعه‌ای زخم‌های تاریخی بازشناسی و نمادینه نشود، به منبع حساسیت افراطی و سردرگمی جنون‌آمیز جمعی بدل می‌شود. به‌ همین دلیل، واکنش شدید جامعه‌ی هزاره به بسیاری از مسائل، نشانه‌ی فعال بودن زخمی است که هرگز مجال التیام نیافته است.

درخشش فرهنگی و دانش بی‌میدان

در دوران دو دهه‌ی نظم جمهوریت، جامعه‌ی هزاره بیش از هر قوم دیگری به آموزش عالی روی آورد. نظم جمهوریت برای هزاره‌ها نعمتی همانند رژیم چائوشسکو برای کولی‌های رومانی بود. دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی در مناطق هزاره‌نشین رشد کم‌سابقه‌ای یافتند و شمار تحصیل‌کردگان این جامعه به‌طور معناداری افزایش یافت. اما شوربختانه این سرمایه‌ی فرهنگی، برخلاف انتظار، به سرمایه‌ی سیاسی و کنش تاریخی پایدار برای هزاره‌ها تبدیل نشد. بوردیو این وضعیت را نتیجه‌ی گسست میان میدان‌ها می‌داند؛ جایی که میان میدان دانشگاه و میدان اجتماعی-سیاسی شکافی عمیق شکل گرفت. دانش تولید شد، اما هرگز وارد مدار قدرت نشد و در چرخه‌ی کنش تاریخی به گردش درنیامد. دانشگاه‌های هزاره به مکانی برای ارتقای فردی بدل شد، نه به‌عنوان نهاد واسط میان جامعه و دانش. از همین‌رو، تحصیل‌کردگان هزاره بیش از آن‌که به کنشگران جمعی بدل شوند، به سوژه‌های منفردِ جدا از جامعه تبدیل شدند.

آگاهی بدون سازمان

جامعه‌ی هزاره دست‌کم در بیست سال گذشته، نمونه‌ی روشنی از یک وضعیت پارادوکسیکال بوده است؛ جامعه‌ای که هم‌زمان در سطح آگاهی رشد کرد و در سطح کنش جمعی به توده‌ای حساس اما فاقد سازمان بدل شد. تصور کلاسیک، جامعه‌ی توده‌ای را فاقد آگاهی می‌داند؛ در جامعه‌ی هزاره اما با توده‌ای مواجه‌ایم که می‌فهمد، حساس است و واکنش نشان می‌دهد، اما فاقد سازمان و افق راهبردی است. به نظر می‌رسد که این وضعیت برآیند هم‌زمان دو امر باشد: نخست، بی‌اعتمادی عمیق به ساختارهای نمایندگی؛ دوم، ترس نهادینه‌شده از شکست تاریخی. در جامعه‌ی هزاره تصمیم‌های بزرگ جمعی گرفته می‌شد، اما یا بی‌نتیجه می‌ماند یا به‌ سرعت در سراشیب فرسایش قرار می‌گرفت. جنبش تبسم با حرکت میلیونی‌اش ظرفیت فراقومی ایجاد کرده بود، اما بی‌اعتمادی به ساختار نمایندگی سبب عقامت آن شد. چنین امری را در جنبش روشنایی نیز دیدیم: از یک‌سو بی‌اعتمادی به ساختار نمایندگی و از سوی دیگر، ظهور ترس‌های نهادینه‌شده‌ی تاریخی در دل رهبران سبب شد تا این یکی هم پیش از شکوفایی پژمرده شود؛ زیرا ناخودآگاه جمعی همواره انتظار شکست را در خود حمل می‌کرد.

بحران نمایندگی

رهبران سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی هزاره، اغلب فاصله‌ای معنادار با زیست واقعی جامعه برای خود تعریف کرده‌اند. این وضعیت را باید نه صرفا یک مسأله‌ی اخلاقی یا فردی، بلکه نوعی گسست ساختاری دانست. رهبری در جامعه‌ی هزاره بیش از آن‌که یک موقعیت پاسخ‌گو و مسئولانه باشد، به جایگاهی نمادین بدل شد؛ جایی که هنگام بهره‌برداری، همه‌ چیز فردی می‌شد و هنگام پرداخت هزینه، «جامعه» به میدان آورده می‌شد. چنین الگویی، افزون بر موروثی‌سازی سیاست، به بی‌اعتمادی عمیق نسبت به نمایندگی و گسست پایدار میان جامعه و رهبران انجامید.

آنتونیو گرامشی از مفهومی به‌نام «روشنفکر ارگانیک» سخن می‌گوید؛ روشنفکری که پیوندی زنده و پویا با توده دارد. در جامعه‌ی هزاره، این پیوند یا هرگز شکل نگرفت یا به‌ تدریج از هم گسست. در نتیجه، جامعه نه به رهبران خود اعتماد داشت و نه قادر شد بدیل نهادی معناداری برای آنان تولید کند. این خلاء، بیش از پیش به واکنش‌های پراکنده، هیجانی و انفجاری در درون جامعه دامن زد.

نخبگان و قطع پیوند با جامعه

دانشگاهیان هزاره، با وجود نقش پررنگ در تولید دانش، اغلب در حصار نمایش رسانه‌ای و هیجان دیده‌شدن باقی ماندند. زبان آنان برای جامعه نامفهوم بود و دغدغه‌های‌شان نسبتی با زیست روزمره‌ی مردم نداشت. دانشگاه، به‌ جای آن‌که فضایی برای ترجمه‌ی رنج به آگاهی و آگاهی به کنش باشد، به عرصه‌ای برای ارتقای فردی تقلیل یافت. این گسست، جامعه را از امکان خودفهمی انتقادی محروم کرد و میدان را برای احساسات خام و واکنش‌های هیجانی گشود. در چنین وضعیتی، «جعفر» و «کارلوس» می‌توانند سکان رهبری جامعه را به‌دست گیرند؛ نشانه‌ی جامعه‌ای توده‌ای که آرزوهایش را در سراب وعده‌های آنی می‌پرورد.

منطق زخم فعال

تا جایی که شخصا شاهد بوده‌ام، الگوی غالب رفتار جمعی در جامعه‌ی هزاره بیشتر واکنشی است تا کنشی. البته این واکنش‌مندی را نمی‌توان صرفا به ضعف برنامه‌ریزی یا فقدان رهبری فروکاست، بلکه باید آن را در سطحی عمیق‌تر، یعنی در منطق روانی-نمادین جامعه فهم کرد. از منظر روان‌کاوی جمعی، جامعه‌ای که در طول تاریخ خود بارها با حذف، تحقیر و مرگِ بی‌پاسخ مواجه بوده است، ناگزیر دچار نوعی «زخم فعال» می‌شود؛ زخمی که با هر تحریک بیرونی، خود را در قالب واکنش‌های انفجاری بازتولید می‌کند.

اگر واکنش به یک پست انتقادی یا طنزآمیز بتواند زخم تاریخی جامعه را از نو فعال سازد، روشن است که جامعه‌ی هزاره هنوز آمادگی کنار آمدن با رنج‌های تاریخی خود را نیافته است. واکنش هیجانی به هر رویداد، افزون بر نمایشی جامعه در برابر زخم‌های تاریخی، می‌تواند آن را از شناسایی و افشای همان ساختاری که قربانی و زخم تولید می‌کند، دور سازد. کنش مبتنی بر خرد، مستلزم افق تاریخی، صبر اجتماعی و اعتماد به تداوم است. از آن‌جا که جامعه‌ی هزاره تجربه‌ای تاریخی سرشار از قطع ناگهانی امید، خیانت ساخت قدرت و شکست پروژه‌های جمعی دارد، به کنش بلندمدت بی‌اعتماد شده است. در چنین زمینه‌ای، واکنش به هر امر -حتا یک طنز یا یک مهمانیِ یک فعال حقوق بشری- به‌مثابه‌ی مکانیسم دفاعی عمل می‌کند؛ واکنش‌هایی آنی، پرحساسیت و عاطفی که بیش از آن‌که آینده‌محور باشند، معطوف به دفع تهدید بازگشت رنج‌ اند.

سیاست دفاع از حریم معنا

یکی از برجسته‌ترین جلوه‌های این منطق واکنشی، حساسیت شدید جامعه‌ی هزاره نسبت به نمادهای هویتی و تاریخی‌اش است. این حساسیت اغلب خود را در قالب دفاع تهاجمی و حتا طرد هرگونه خوانش انتقادی از نمادها نشان می‌دهد. شخصیت‌هایی چون شهید مزاری یا هر چهره‌ی نمادین دیگر در جامعه‌ی هزاره، صرفا یک رهبر سیاسی یا چهره‌ی تاریخی نیستند، بلکه به ابژه‌های نمادینِ جبران‌کننده بدل شده‌اند؛ ابژه‌هایی که خلاء امنیت، عدالت و به‌رسمیت‌شناختگی تاریخی را در سطح روانی پر می‌کنند.

در خوانش لاکانی، چنین نمادهایی در جایگاه «دال ارباب» می‌نشینند؛ دال‌هایی که انسجام معنایی جامعه‌ای زخمی را حفظ می‌کنند و هرگونه پرسش یا بازخوانی آن‌ها نه به‌مثابه‌ی کنش معرفتی، بلکه به‌عنوان تهدیدی علیه نظم نمادین درک می‌شود. به‌ همین دلیل، واکنش‌ها اغلب از سطح گفت‌وگوی عقلانی فراتر رفته و به دفاع عاطفی از حریم مقدس بدل می‌شوند. این حساسیت‌ها نشانه‌ی فقدان نهادهای پایدارِ حافظ معنا در افق زیست جامعه است. در غیاب دولت عادل، تاریخ رسمی منصفانه و حافظه‌ی جمعی نهادمند، نمادها بار بیش‌ازحدی را به دوش می‌کشند؛ آن‌ها هم‌زمان باید حافظ رنج، امید، هویت و کرامت باشند؛ وظیفه‌ای که ناگزیر آن‌ها را به میدان نزاع‌های احساسی و سیاسی می‌کشاند.

در چنین وضعیتی، واکنش‌های مدعیان روشنفکری هزاره بیشتر تبارز نوعی بلاهت است؛ نه در قالب نقد صورت‌بندی می‌شود و نه در رژیم حفاظت از حریم معنا می‌گنجد، بلکه سرگردانی میان «ذالک» و «اولائک» است که تنها برای کسب و نمایش منزلت فردی به‌کار می‌آید.

خشونت درون‌گروهی

جامعه‌ی هزاره به‌دلیل ساخت و موقعیت جغرافیایی‌اش هرگز توان تقابل مؤثر و افشای ماهیت دشمن را نداشته است. در شرایطی که جامعه‌ای امکان تقابل پایدار با منبع اصلی تهدید و خشونت را از دست بدهد، مکانیسم فرافکنی تعارض درونی فعال می‌شود. در این منطق، نیروی خشم، سرخوردگی و میل به تقابل که امکان تخلیه‌ی بیرونی نیافته، به درون گروه بازمی‌گردد و در قالب جست‌وجوی «دشمن داخلی» بازتوزیع می‌شود. واکنش‌های جنون‌آمیز شماری از نخبگان فیس‌بوکی به موضع‌گیری‌های داکتر سیما سمر را می‌توان در چارچوب همین منطق جست‌وجوی دشمنِ در دسترس، به‌ جای مواجهه با منبع اصلی زخم‌های تاریخی، صورت‌بندی کرد.

نقدهای اخیر بر داکتر سیما سمر را باید در افق اختلاف رویکرد نظری و اخلاقی فهمید. سمر آگاهانه از فروکاستن رنج هزاره به صرف نام‌گذاری‌های قوم‌محور پرهیز می‌کند؛ نه از سر انکار نسل‌کشی. او بر این باور است که سیاست مداوم گریه بر زخم، اگر به افق ساختاری و جهان‌شمول خشونت گره نخورد، به بازتولید درماندگی و انزوای اخلاقی بیشتر می‌انجامد. رویکرد او را می‌توان تلاشی برای انتقال رنج خاص به زبان عام عدالت، حقوق بشر و سازوکارهای خشونت دانست؛ تلاشی که می‌خواهد به‌ جای تثبیت هویت قربانی، منطق قربانی‌سازی را هدف بگیرد. مسأله در نگاه داکتر سمر انکار درد هزاره نیست، بلکه اختلاف بر سر این پرسش است که آیا رهایی از رنج تاریخی هزاره از مسیر تأکید مداوم بر نام و زخم قربانی می‌گذرد یا از افشای ساختاری که به‌صورت نظام‌مند قربانی تولید می‌کند.

فروید این وضعیت را ذیل منطق بازگشت پرخاشگری سرکوب‌شده توضیح می‌دهد؛ پرخاشگری‌ای که به‌دلیل عدم توازن قدرت، امکان جهت‌یابی به‌سوی منبع واقعی خشونت را از دست داده و به‌صورت افقی و درون‌گروهی تخلیه می‌شود. در سطح اجتماعی، این امر به اتهام‌زنی‌های اخلاقی، تخریب سرمایه‌ی نمادین افراد و شکاف‌های فرساینده درون جامعه می‌انجامد. لاکان نیز در توصیف این وضعیت از بحران در نسبت با «دیگری بزرگ» سخن می‌گوید؛ هنگامی که دیگری بزرگِ سرکوبگر دست‌نیافتنی یا شکست‌ناپذیر ادراک می‌شود، سوژه برای حفظ انسجام روانی خود ناچار است «دیگری‌های کوچک‌تر و زوررس» را در درون خویش بسازد؛ دیگری‌هایی که می‌توان به آن‌ها حمله کرد، مقصر دانست و از طریق طردشان، توهم کنش و قدرت را بازتولید کرد.

در جامعه‌ی هزاره‌ی امروز، این منطق خود را در حساسیت افراطی نسبت به تفاوت‌های فکری و اختلاف‌های نسلی و گفتمانی نشان می‌دهد. آنچه در ظاهر نزاع نظری یا اختلاف سلیقه می‌نماید، در عمق اغلب نشانه‌ی جابه‌جایی میدان نبرد از بیرون به درون است؛ جابه‌جایی‌ای که به فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی و تضعیف امکان کنش جمعی می‌انجامد.

سخن پایانی

وضعیت کنونی جامعه‌ی هزاره را نمی‌توان با ارجاع به ضعف اخلاقی، ناتوانی ذاتی یا فقدان آگاهی توضیح داد. این وضعیت حاصل تلاقی چهار سطح به‌هم‌پیوسته است: تاریخ حذف و قبح‌زدایی از مرگ، زخم روانی جمعیِ حل‌نشده، گسست نهادی میان رهبری، دانشگاه و جامعه، و در نهایت تمرکز بیش‌ازحد بار معنایی بر نمادها به‌عنوان جایگزین نهادهای غایب. تا زمانی که نمادها نقش سپر دفاعی مطلق را ایفا کنند، جامعه در سطح دفاع باقی می‌ماند و امکان گذار به کنش تاریخی خلاق مسدود می‌شود.

عبور از این وضعیت، مستلزم سه تحول هم‌زمان است: نخست، بازشناسی انتقادی زخم تاریخی در سطح نمادین و نهادی؛ دوم، بازسازی پیوند ارگانیک میان دانشگاهیان، رهبران و زیست روزمره‌ی جامعه؛ و سوم، آزادسازی نمادها از بار قدسی فلج‌کننده و بازگرداندن آن‌ها به میدان معنا، گفت‌وگو و الهام. تنها در چنین افقی است که جامعه‌ی هزاره می‌تواند از چرخه‌ی واکنش، حساسیت افراطی و دفاع دائمی عبور کند و روشنایی دانش را به کنشی پایدار، عقلانی و رهایی‌بخش بدل سازد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
4 دیدگاه