نویسنده: کیامهر حیدری
درآمد
در دنیای پیچیدهی امروز که قدرت دیگر تنها از ابزار نظامی و سیاسی تولید نمیشود، فرهنگ به یکی از مهمترین سرچشمههای قدرت اجتماعی و سیاسی ملتها بدل شده است. جوامعی که توانستهاند روایت فرهنگی، حافظهی تاریخی و هویت جمعی خود را حفظ و بازتولید کنند، نهتنها از خطر حذف و فراموشی عبور کردهاند، بلکه توانستهاند از دل فرهنگ، سرمایهی اجتماعی، انسجام مدنی و نفوذ سیاسی نیز خلق کنند. در عصر رسانه، صنعت دیجیتال و جهانیشدن، فرهنگ نهتنها میراث گذشته است، بلکه ابزاری برای ساخت آینده و تولید قدرت نرم در جوامع انسانی است.
در چنین بستری، «روز فرهنگ و میراث هزاره» را نمیتوان صرفا یک مناسبت نمادین یا جشن آیینی در نظر گرفت. این روز، بازتاب تلاش تاریخی جامعهای است که در دورهی معاصر در میان تبعیض، حذف، مهاجرت و خشونت، کوشیده است هویت فرهنگی و روایت مستقل خویش را زنده نگه دارد. گسترش این مناسبت در کشورهای مختلف جهان در چند سال اخیر نیز نشان میدهد که فرهنگ برای جامعهی هزاره تنها یک عنصر زیباییشناختی نیست، بلکه بخشی از مبارزه برای دیدهشدن، بقا و بازتعریف جایگاه اجتماعی و فرهنگی در دنیای مدرن و عصر دیجیتال است.
بااینحال، پرسش اساسی این است که آیا فرهنگ میتواند فراتر از نماد و مراسم، به قدرت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تبدیل شود؟ جامعهی هزاره در چند دههی اخیر از فرصتها و امکانات اندکی که در اختیار داشت، تا حدودی در عرصههای آموزش، هنر، رسانه و آگاهی مدنی توانست استفاده کند، اما هنوز میان «ظرفیت فرهنگی» و «قدرت سازمانیافتهی اجتماعی و سیاسی» فاصلهی قابلتوجهی وجود دارد. از همینجا، اهمیت نگاه راهبردی به فرهنگ مطرح میشود؛ نگاهی که فرهنگ را نه صرفا برای حفظ سنتها، بلکه بهعنوان پروژهای برای تولید آگاهی، سازماندهی و همبستگی اجتماعی و تقویت سرمایهی جمعی تعریف میکند.
این نوشتار تلاش میکند با نگاه تحلیلی و کاربردی، رابطه میان فرهنگ و قدرت را بررسی کند و نشان دهد که چگونه روز فرهنگ هزاره بهعنوان یک روز رسمی و همچنین داشتههای تاریخی و میراث فرهنگی هزاره، میتواند از سطح مراسمهای نمادین فراتر رود و به بستری برای نهادسازی، روایتسازی، شبکهسازی و تولید سرمایهی انسانی و اجتماعی تبدیل شود، و همچنین پلی برای افزایش قدرت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جامعهی هزاره باشد. این نوشته در چهار بخش شامل موارد زیر تنظیم شده است:
بخش اول: فرهنگ چیست و چرا قدرت میآفریند؟
بخش دوم: هزارهها چگونه فرهنگ خود را حفظ کردند؟
بخش سوم: فرهنگ و میراث هزاره چگونه میتواند تولید قدرت کند؟
و بخش چهارم: نتیجهگیری
یک: فرهنگ چیست و چرا قدرت میآفریند؟
در بسیاری از جوامع، فرهنگ هنوز هم صرفا در قالب موسیقی محلی، لباس سنتی، آیینها و مراسم مناسبتی تعریف میشود؛ در حالی که فرهنگ، در معنای عمیقتر خود، یکی از مهمترین منابع تولید قدرت اجتماعی و سیاسی است. فرهنگ در واقع مجموعهای از ارزشها، حافظهی تاریخی، زبان، روایت جمعی، هنر، آموزش، رسانه و شیوه زندگی یک جامعه را شکل میدهد. به بیان دیگر، فرهنگ فقط آن چیزی نیست که یک جامعه «دارد»، بلکه چیزی است که یک جامعه «با آن خود را تعریف میکند» و از طریق آن در عرصهی اجتماعی و سیاسی حضور مییابد.
یونسکو فرهنگ را «مجموعهای از ویژگیهای متمایز معنوی، مادی، فکری و عاطفی یک جامعه یا یک گروه اجتماعی» تعریف میکند. براساس اعلامیهی جهانی یونسکو[1] در مکزیک (۱۹۸۲)، فرهنگ علاوه بر هنر و ادبیات، شامل موارد زیر است: سبک زندگی، حقوق اساسی بشر، نظامهای ارزشی، سنتها و عقاید. این تعریف جامع نشان میدهد که فرهنگ، هویت، عزتنفس و انسجام اجتماعی انسانها را شکل میدهد.
پیر بوردیو[2]، جامعهشناس فرانسوی، فرهنگ را نوعی «سرمایه نمادین[3]» میداند که میتواند به نفوذ، منزلت و قدرت اجتماعی تبدیل شود. او توضیح میدهد که زبان، آموزش، هنر و سبک زندگی تنها عناصر فرهنگی نیستند، بلکه ابزارهایی اند که از طریق آنها جایگاه اجتماعی و قدرت بازتولید میشود (بوردیو، ۱۹۹۱).
همچنین جوزف نای[4] در نظریهی مشهور «قدرت نرم[5]» استدلال میکند که در جهان معاصر، قدرت تنها از راه زور نظامی یا توان اقتصادی بهدست نمیآید، بلکه کشورها و جوامع میتوانند از طریق فرهنگ، ارزشها و توانایی ایجاد جذابیت فرهنگی بر دیگران اثر بگذارند. بهباور او، فرهنگ زمانی به قدرت تبدیل میشود که بتواند «جذب» ایجاد کند، نه صرفا اجبار (نای، ۲۰۰۴)[6].
هر جامعهای که بتواند روایت فرهنگی خود را حفظ و بازتولید کند، در حقیقت توانسته است از پراکندگی، فراموشی و استحاله جلوگیری نماید. به همین دلیل، فرهنگ نهتنها ابزار برای حفظ گذشته بلکه بستری برای ساختن آینده هست. ملتها و گروههایی که امروز در عرصهی جهانی از نفوذ و انسجام بیشتری برخوردار اند، معمولا پیش از آنکه قدرت سیاسی یا اقتصادی پیدا کنند، توانستهاند نوعی قدرت فرهنگی و هویتی ایجاد نمایند.
در همین زمینه، بندیکت اندرسون[7] در کتاب «جماعتهای خیالی[8]» توضیح میدهد که ملتها پیش از آنکه یک واقعیت صرفا سیاسی باشند، از طریق زبان، حافظهی تاریخی، روایت مشترک و تخیل جمعی ساخته میشوند. او معتقد است احساس تعلق ملی، محصول یک «روایت مشترک فرهنگی» است که افراد را به یک جامعهی بزرگتر پیوند میدهد (اندرسون، ۱۹۸۳).
از همین منظر، فرهنگ نقش اساسی در شکلگیری همبستگی اجتماعی و انسجام سیاسی ایفا میکند. تجربهی بسیاری از کشورها و جوامع نیز نشان میدهد که قدرت فرهنگی میتواند به قدرت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تبدیل شود. جاپان و کره جنوبی با سرمایهگذاری بر آموزش، رسانه، سینما و صنایع فرهنگی، نهتنها هویت ملی خود را بازسازی کردند، بلکه فرهنگ را به بخشی از قدرت نرم و نفوذ جهانی خویش تبدیل نمودند. همچنین جنبشهای فرهنگی سیاهپوستان امریکا نشان داد که موسیقی، ادبیات و هنر میتوانند به ابزار آگاهی جمعی و مبارزه برای حقوق اجتماعی و سیاسی بدل شوند.
الف) فرهنگ و شکلگیری هویت جمعی
نخستین و بنیادیترین قدرتی که فرهنگ تولید میکند، «هویت جمعی» است. انسانها زمانی میتوانند به یک نیروی اجتماعی و تاریخی تبدیل شوند که احساس کنند به گذشته، حافظه و سرنوشت مشترکی تعلق دارند. فرهنگ دقیقا همین احساس تعلق را ایجاد میکند. زبان مشترک، روایتهای تاریخی، اسطورهها، قهرمانان فرهنگی، هنر، ادبیات و حتا تجربههای مشترک رنج و مقاومت، میان افراد یک جامعه نوعی پیوند روانی و اجتماعی به وجود میآورد که فراتر از روابط فردی عمل میکند.
جامعهشناس مشهور امیل دورکیم[9] معتقد بود که ارزشها، نمادها و باورهای مشترک فرهنگی، عامل اصلی انسجام اجتماعی اند و بدون آنها جامعه به مجموعهای از افراد پراکنده تبدیل میشود (دورکیم، ۱۹۱۲). همچنین اندرسون در نظریهی «جماعتهای خیالی» توضیح میدهد که ملتها و جوامع انسانی، پیش از آنکه ساختار سیاسی باشند، از طریق روایتهای مشترک فرهنگی و حافظهی جمعی شکل میگیرند (اندرسون، ۱۹۸۳). به همین دلیل، فرهنگ فقط مجموعهای از سنتها نیست؛ بلکه سازوکاری برای خلق «احساس تعلق» و «ما بودن» است.
وقتی این احساس تعلق شکل بگیرد، اعتماد اجتماعی نیز افزایش مییابد. مردمی که خود را بخشی از یک هویت مشترک بدانند، راحتتر با یکدیگر همکاری میکنند، مسئولیت جمعی میپذیرند و در بزنگاههای اجتماعی و سیاسی در کنار هم میایستند. رابرت پاتنام[10]، پژوهشگر امریکایی، این اعتماد و شبکههای همکاری را بخشی از «سرمایهی اجتماعی» میداند؛ سرمایهای که میتواند توانایی یک جامعه را برای مشارکت مدنی و کنش جمعی افزایش دهد (پاتنام، ۲۰۰۰). از همینرو، فرهنگ میتواند جامعه را از مجموعهای از افراد پراکنده، به یک نیروی منسجم اجتماعی تبدیل کند.
بخش مهمی از مقاومت تاریخی جامعهی هزاره در برابر حذف، تبعیض و خشونت، از همین حافظه و هویت فرهنگی سرچشمه گرفته است. حفظ زبان، موسیقی، ادبیات شفاهی، روایتهای تاریخی، آموزش و روحیه همبستگی اجتماعی باعث شده است که هزارهها، با وجود پراکندگی جغرافیایی، مهاجرتهای گسترده و فشارهای تاریخی، همچنان احساس تعلق جمعی خود را حفظ کنند. برگزاری روز فرهنگ و میراث هزاره در کشورهای مختلف نیز نهتنها یک مراسم فرهنگی است، بلکه نوعی بازتولید هویت جمعی و تأکید بر حضور اجتماعی یک جامعه در فضای عمومی است. این مسأله نشان میدهد که فرهنگ، برای جامعهی هزاره، صرفا یادگار گذشته نیست؛ بلکه ابزاری برای حفظ انسجام اجتماعی و بازتعریف جایگاه جمعی در زمان حال نیز هست و میتواند باشد.
ب) فرهنگ و تولید قدرت اجتماعی
فرهنگ تنها احساس تعلق و هویت جمعی ایجاد نمیکند، بلکه ظرفیت «سازمانیابی اجتماعی» را نیز تقویت میکند. هر جامعه که روایت مشترک، نمادهای هویتی و فرهنگی مشترک و حافظهی تاریخی مشترک داشته باشد، آسانتر میتواند حول اهداف اجتماعی و منافع جمعی بسیج شود. در واقع، فرهنگ نوعی زبان مشترک برای همکاری اجتماعی ایجاد میکند و افراد را از حالت پراکندگی به سمت کنش جمعی سوق میدهد.
قدرت اجتماعی زمانی شکل میگیرد که افراد یک جامعه بتوانند به یکدیگر اعتماد کنند، شبکههای اجتماعی بسازند، نهادهای مدنی ایجاد نمایند و برای منافع عمومی همکاری کنند. رابرت پاتنام این وضعیت را «سرمایهی اجتماعی[11]» مینامد؛ مفهومی که شامل اعتماد اجتماعی، شبکههای ارتباطی و روحیه مشارکت مدنی است (پاتنام، ۲۰۰۰). بهباور او، جوامعی که سرمایهی اجتماعی قویتری دارند، در حل بحرانها، مشارکت سیاسی و توسعهی اجتماعی موفقتر عمل میکنند. همچنین آنتونیو گرامشی[12] تأکید میکند که فرهنگ میتواند به نوعی «هژمونی اجتماعی[13]» تبدیل شود؛ یعنی جامعه از طریق نهادهای فرهنگی، رسانه، آموزش و تولید روایت مشترک، توانایی سازماندهی اجتماعی و اثرگذاری سیاسی پیدا میکند (گرامشی، ۱۹۷۱)[14].
تجربهی بسیاری از ملتها نیز نشان میدهد که فرهنگ چگونه میتواند به قدرت اجتماعی تبدیل شود. برای مثال، کردها در چند دههی اخیر با استفاده از ادبیات، موسیقی، رسانه و بازسازی هویت فرهنگی، توانستهاند نوعی انسجام اجتماعی فراملی ایجاد کنند؛ بهگونهای که فرهنگ به یکی از مهمترین ابزارهای حفظ هویت و بسیج اجتماعی آنان تبدیل شده است (رومانو[15]، ۲۰۰۶). همچنین جنبشهای فرهنگی سیاهپوستان امریکا، از موسیقی جاز و هیپهاپ گرفته تا ادبیات، سینما و رسانه، نقش مهمی در شکلگیری آگاهی جمعی و مبارزه برای حقوق مدنی ایفا کردهاند و فرهنگ را به بستری برای مقاومت اجتماعی و سیاسی بدل ساختهاند (آیرمن[16]، ۲۰۰۱). این تجربهها نشان میدهد که فرهنگ، اگر به تولید آگاهی و شبکهسازی اجتماعی منجر شود، میتواند به زمینهای برای قدرت اجتماعی و کنش جمعی تبدیل گردد.
ج) فرهنگ و قدرت سیاسی
قدرت سیاسی فقط از ثروت، اسلحه یا حضور در ساختار حکومت بهدست نمیآید. بخش مهمی از قدرت سیاسی، از توانایی یک جامعه در تولید روایت، آگاهی و مشروعیت اجتماعی سرچشمه میگیرد؛ و این دقیقا همان نقطهای است که فرهنگ نقش تعیینکننده پیدا میکند. آنتونی گرامشی[17] معتقد بود که گروههای اجتماعی و سیاسی، پیش از تسلط سیاسی، باید نوعی «هژمونی فرهنگی» ایجاد کنند؛ یعنی بتوانند ارزشها، روایتها و جهانبینی خود را در جامعه گسترش دهند و مشروعیت اجتماعی بهدست آورند (گرامشی، ۱۹۷۱).
هر جامعه که اعتمادبهنفس فرهنگی داشته باشد، تاریخ خود را بشناسد و نخبگان فرهنگی و رسانهای تربیت کند، در عرصهی سیاسی نیز اثرگذارتر میشود. زیرا سیاست، پیش از آنکه رقابت بر سر قدرت باشد، رقابت بر سر «روایت» و «ذهنیت عمومی» است. جوزف نای[18] در نظریهی «قدرت نرم» توضیح میدهد که فرهنگ، ارزشها و توانایی اقناع افکار عمومی، میتوانند حتا مؤثرتر از ابزارهای نظامی و اقتصادی عمل کنند (نای، ۲۰۰۴). بهباور او، جوامعی که بتوانند تصویر جذابتر و روایت قانعکنندهتری از خود ارائه کنند، نفوذ سیاسی بیشتری نیز خواهند داشت.
کشورهایی مانند جاپان و کره جنوبی نمونههای روشن تبدیل فرهنگ به قدرت نرم هستند. این کشورها از طریق آموزش، رسانه، سینما، موسیقی و صنایع فرهنگی توانستند نفوذ جهانی پیدا کنند و تصویر تازهای از هویت ملی خود بسازند. موج فرهنگی کره جنوبی[19] نشان میدهد که چگونه موسیقی، فیلم و رسانه میتوانند به ابزاری برای افزایش نفوذ سیاسی و اقتصادی یک کشور تبدیل شوند[20](کیم، ۲۰۱۳).
نمونهی یهودیان نشان میدهد که چگونه فرهنگ و حافظهی تاریخی میتوانند به قدرت سیاسی و اجتماعی تبدیل شوند. یهودیان، با وجود قرنها پراکندگی جغرافیایی و تبعیض، توانستند از طریق حفظ آموزش، سنتهای دینی، زبان، حافظهی تاریخی و نهادهای فرهنگی، هویت جمعی خود را حفظ کنند. این انسجام فرهنگی بعدها به ایجاد شبکههای اجتماعی، نفوذ رسانهای و سازمانیابی سیاسی گسترده منجر شد. بسیاری از پژوهشگران معتقد اند که تأکید تاریخی جامعهی یهودی بر آموزش، تولید دانش و حفظ روایت تاریخی، نقش مهمی در شکلگیری سرمایهی اجتماعی و نفوذ سیاسی آنان داشته است (جانسون، ۱۹۸۷).
همچنین تجربهی سیاهپوستان امریکا نشان میدهد که فرهنگ چگونه میتواند به ابزاری برای مقاومت اجتماعی و قدرت سیاسی تبدیل شود. موسیقی جاز، بلوز، هیپهاپ، ادبیات، کلیساها و رسانههای سیاهپوستان، فقط ابزار سرگرمی نبودند؛ بلکه بستری برای بازسازی هویت، تولید آگاهی جمعی و مبارزه علیه تبعیض نژادی محسوب میشدند. جنبش حقوق مدنی امریکا نیز تا حد زیادی بر همین سرمایهی فرهنگی و شبکههای اجتماعی شکل گرفت. ران آیرمن[21] معتقد است که فرهنگ و حافظهی جمعی بردهداری، نقش اساسی در شکلگیری هویت سیاسی و آگاهی جمعی سیاهپوستان امریکا داشته است (آیرمن، ۲۰۰۱).
برای جامعهی هزاره نیز، فرهنگ میتواند بستری برای افزایش قدرت سیاسی باشد؛ اما تنها در صورتی که از سطح مراسم نمادین فراتر رود و به تولید آگاهی، تربیت نخبگان فرهنگی، تقویت رسانهها و ایجاد نهادهای پایدار فرهنگی منجر شود. جامعهای که بتواند روایت تاریخی و اجتماعی خود را به زبان امروز بازتعریف کند، افکار عمومی را تحت تأثیر قرار دهد و شبکههای فرهنگی و رسانهای ایجاد نماید، در عرصهی سیاسی نیز صدای رساتری خواهد داشت. در غیر آن، فرهنگ ممکن است تنها به حافظهی گذشته محدود بماند، نه ابزاری برای ساختن آینده.
دو: هزارهها چگونه فرهنگ خود را حفظ کردند؟
براساس منابع و تجربههای تاریخی میتوان دریافت که فرهنگ هزارهها عامل اصلی و مهمی برای حفظ، بقا و ماندگاری این جامعه بعد از تحولات تاریخی نسلکشی و حذف و سرکوب بوده است. فرهنگ در جامعهی هزاره تنها مجموعهای از سنتها و آیینها نبوده و نیست و بلکه ابزاری برای بقا، مقاومت و حفظ هویت جمعی و تاریخی بوده است. هزارهها در بیش از یک قرن گذشته، همواره با اشکال مختلف تبعیض، حذف تاریخی، کوچ اجباری، جنگ و سرکوب مواجه بودهاند؛ اما با وجود این فشارها، توانستهاند بخش مهمی از هویت فرهنگی خویش را حفظ کنند، هر چند بخشی از آن نیز کمرنگ و یا حذف شدهاند. بنابراین، این مسأله نشاندهندهی این است که هزارهها از فرهنگ صرفا بهعنوان یک میراث تاریخی برخورد نکرده، بلکه از آن بهعنوان یک ابزار و سازوکار مقاومت اجتماعی و روانی سود برده است.
پس از سرکوب گستردهی هزارهها در دورهی امیر عبدالرحمانخان در اواخر قرن نوزدهم (۱۸۸۸–۱۸۹۳)، بخش بزرگی از جمعیت هزاره کشته، آواره یا مجبور به مهاجرت شدند. بااینحال، حافظهی تاریخی این رویدادها در روایتهای شفاهی، شعرها، داستانها و حافظهی جمعی باقی ماند و به بخشی از هویت تاریخی جامعه تبدیل شد. نعمتالله ابراهیمی، پژوهشگر حوزه سیاست و تاریخ معتقد است که تجربهی سرکوب تاریخی، نقش مهمی در شکلگیری آگاهی جمعی و هویت سیاسی معاصر هزارهها داشته است (ابراهیمی، ۲۰۱۷).
در بسیاری از مناطق هزارهنشین، موسیقی، ادبیات شفاهی و آیینهای اجتماعی نقش مهمی در حفظ هویت فرهنگی ایفا کردهاند. دمبوره، فولکلور محلی، شعرهای شفاهی و روایتهای تاریخی، در طول تاریخ سیاسی و فرهنگی هزارهها، حافظهی جمعی و تجربهی تاریخی جامعه را منتقل میکردند. حتا در دورههایی که هزارهها از حضور مؤثر در ساختار قدرت محروم بودند، فرهنگ به یکی از معدود فضاهای حفظ «حضور اجتماعی» تبدیل شد. این مسأله را میتوان در مهاجرتهای گستردهی هزارهها نیز مشاهده کرد؛ جایی که مهاجران هزاره در پاکستان، ایران، استرالیا، اروپا و امریکای شمالی، از طریق انجمنهای فرهنگی، مراسم اجتماعی، موسیقی، رسانه و شبکههای آموزشی، تلاش کردهاند پیوند فرهنگی و هویتی خود را حفظ کنند و میخواهند آن را گسترش دهند.
از مهمترین عوامل دیگر حفظ هویت فرهنگی و تاریخی هزارهها، توجه آنان به امر آموزش و یادگیری بوده است. حتا در دورههایی از تاریخ معاصر که مکاتب و دانشگاهها بهدلیل اعمال سیاستهای حذف و تبعیض حاکمان سیاسی مسدود و یا محدود بوده است، خانوادههای هزارهها از مناطق روستایی فرزندانشان را برای تحصیل به حوزههای علمیه خارج از افغانستان میفرستادند. امر آموزش در بسیاری از خانوادههای هزاره نهتنها ابزار پیشرفت فردی، بلکه نوعی ارزش فرهنگی و بخشی از هویت جمعی به شمار میرفت. حضور خودجوش و انگیزهمند دانشآموزان و دانشجویان هزاره در دانشگاهها، کورسهای آموزشی و نهادهای مدنی در دودههی جمهوریت (۲۰۰۱-۲۰۲۱)، نشان داد که جامعهی هزاره آموزش را بهعنوان راهی برای خروج از حاشیهنشینی تاریخی انتخاب کرده است. گزارشهای مختلف نهادهای پژوهشی و رسانهای نیز نشان میدهد که میزان مشارکت آموزشی در مناطق هزارهنشین، در سالهای پس از ۲۰۰۱، به شکل قابلتوجهی افزایش یافته بود. این در حالی است که حتا بیشتر مناطق هزارهنشین از کمترین امکانات آموزشی برخوردار بوده و دولتها نیز توجهی چندانی نداشتند.
همچنین، روحیه همبستگی اجتماعی و مشارکت مدنی در میان هزارهها، بهویژه در سالهای اخیر، نقش مهمی در حفظ انسجام اجتماعی داشته است. شکلگیری حرکتهای مدنی، فعالیت رسانههای مستقل، حضور گستردهی جوانان در فعالیتهای فرهنگی و کارزارهای اجتماعی، نشان میدهد که فرهنگ در جامعهی هزاره، بخشی از تلاش برای بازتعریف جایگاه اجتماعی و سیاسی در زمان حال نیز هست.
با وجود علاقهمندی و حرکت جامعهی هزارهها به سمت آموزش و فرهنگ، هنوز فاصله قابلتوجهی میان «ظرفیت فرهنگی» و «قدرت سازمانیافتهی اجتماعی و سیاسی» وجود دارد. بخش بزرگی از فعالیتهای فرهنگی (در قالبهای مختلف) همچنان پراکنده، فردمحور و وابسته به مناسبتها باقی ماندهاند و کمتر به سمت نهادسازی پایدار حرکت کردهاند. در کنار آن، ظرفیت مهارتهای کار تیمی و گروهی، مدیریت و سازماندهی، ارتباطات و هماهنگی در این نهادها آنچنان که باید رشد قابل انتظاری نداشتهاند.
ادامه دارد…
[1] . United Nations Educational, Scientific and Cultural Organization [UNESCO]
[2] . Pierre Bourdieu
[3]. پیر بوردیو، جامعهشناس برجسته فرانسوی، فرهنگ را صرفاً مجموعهای از ارزشها، هنرها یا سنتهای اجتماعی نمیداند، بلکه آن را نوعی «سرمایه نمادین» (Symbolic Capital) تلقی میکند که میتواند به منزلت، اعتبار، نفوذ و در نهایت قدرت اجتماعی و سیاسی تبدیل شود. بوردیو در کنار سرمایه اقتصادی (Economic Capital)، سرمایه فرهنگی (Cultural Capital) و سرمایه اجتماعی (Social Capital)، از مفهوم سرمایه نمادین نیز استفاده میکند. از دیدگاه او، افراد و گروهها تنها از طریق ثروت اقتصادی به قدرت دست نمییابند، بلکه اعتبار فرهنگی، سطح آموزش، شهرت، دانش، مهارتها و جایگاه اجتماعی نیز نوعی سرمایه محسوب میشوند که در روابط اجتماعی به رسمیت شناخته شده و به نفوذ و قدرت تبدیل میگردند. به همین دلیل، زبان، آموزش، هنر، میراث فرهنگی و سبک زندگی تنها عناصر فرهنگی نیستند، بلکه منابعی هستند که میتوانند برای افراد و جوامع اعتبار و مشروعیت ایجاد کنند. در این چارچوب، فرهنگ و میراث هزاره را نیز میتوان نوعی سرمایه نمادین دانست که در صورت حفظ، بازتولید و نهادینهسازی، قادر است به سرمایه اجتماعی، قدرت نرم و نفوذ فرهنگی و سیاسی تبدیل شود(Bourdieu, P. 1986).
[4] . Joseph Nye
[5] . Soft Power
[6] . مفهوم «قدرت نرم»( Soft Power) در نظریه Joseph Nye مطرح شده است. نای این مفهوم را نخستینبار در دهه ۱۹۹۰ مطرح کرد و آن را چنین تعریف کرد: «توانایی تأثیرگذاری بر دیگران از طریق جذابیت، فرهنگ، ارزشها و اقناع، نه از طریق زور یا اجبار». در برابر آن، مفهوم قدرت سخت((Hard Power قرار دارد که بیشتر بر ابزارهای نظامی، اقتصادی و اجبار تکیه میکند.
[7] . Benedict Anderson
[8] . اندرسون کتابی با عنوان Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism
و معمولاً بهصورت کوتاهتر فقط به صورت کوتاه شده Imagined Communities (جماعت های خیالی) نوشته میشود.
[9] . Émile Durkheim
[10] . Robert Putnam
[11] . Social Capital
[12] . Antonio Gramsci
[13] . Social Hegemony
[14] . در نظریه آنتونیو گرامشی(Antonio Gramsci)، اصطلاح اصلی و دقیقترهژمونی فرهنگی((Cultural Hegemon است. گرامشی بیشتر درباره سلطه و رهبری از طریق فرهنگ، آموزش، رسانه، مذهب و تولید «رضایت اجتماعی» صحبت میکند؛ بنابراین اصطلاح «هژمونی فرهنگی» دقیقتر و رایجتر است. اما در برخی نوشتههای فارسی، مخصوصاً در علوم اجتماعی و تحلیل سیاسی، از تعبیر«هژمونی اجتماعی» نیز استفاده میشود؛ چون پیامد هژمونی فرهنگی در نهایت به سلطه و نفوذ اجتماعی منجر میشود. با این حال، این دو کاملاً مترادف دقیق نیستند.
[15] . Romano
[16] . Eyerman
[17] . Antonio Gramsci
[18] . Joseph Nye
[19] . Korean Wave/Hallyu
[20]. موج فرهنگی کره جنوبی(Korean Wave)یا (Hallyu ) به گسترش جهانی محصولات فرهنگی این کشور، از جمله موسیقی، سینما، سریالهای تلویزیونی، مد و رسانههای دیجیتال گفته میشود که از اواخر دهه ۱۹۹۰ آغاز شد و به یکی از موفقترین نمونههای قدرت نرم در جهان تبدیل گردید. کره جنوبی با سرمایهگذاری هدفمند در آموزش، صنایع فرهنگی و رسانه، توانست فرهنگ خود را به ابزاری برای افزایش نفوذ بینالمللی، بهبود تصویر ملی و حتی رشد اقتصادی تبدیل کند. موفقیت جهانی موسیقی K-pop، فیلمها و سریالهای کرهای نشان داد که فرهنگ، اگر با برنامهریزی، نهادسازی و حمایت مستمر همراه باشد، میتواند فراتر از یک عنصر هویتی عمل کرده و به منبعی برای قدرت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی یک جامعه تبدیل شود (Kim, 2013).
[21] . Ron Eyerman
❤️
دمت گرم هر که آب از دم شمشیر خورد نوشش باد 😂
ایشان آقای کیامهر حیدری از قوم نجیب هزاره هستند اما یه کلاه برادر وشیاد حرفه ای هم هست ، ایشان از من و دوستان مبلغ 15000 هزار دلار آمریکایی بابت سرمایه گذاری در شرکت یونیک فایننس اخاذی کرده و بعد از چند ماه متواری و فرار کرد ، چند سال بعد سر از آلمان درآورد ، خدا از گناه ایشان نگذرد .
قصاوت با ملت نجیب افغانستان.