انکار رنج و زوال نقش تفسیری دانشگاه‌های هزاره

روایتی از دودهه حضور و کارکرد دانشگاه‌ها و استادان هزاره

اطلاعات روز
اطلاعات روز
عکس: آرشیف

نویسنده: یاسین احمدی

به‌عنوان یکی از دانش‌آموختگان دانشگاه‌هایی که عموما به‌نام «دانشگاه‌های هزاره» یاد و شناخته می‌شدند، خود را وام‌دار استادان، فضاهای آموزشی و فرصت‌های معرفتی‌ای می‌دانم که در این نهادها برای ما فراهم شده بود. دانشگاه‌های هزاره در شرایطی دشوار و در بستری آکنده از محدودیت شکل گرفتند و با همه‌ی کاستی‌ها، نقشی مهم در گسترش آموزش عالی، پرورش نیروی انسانی و حفظ امکان اندیشیدن در فضایی بسته ایفا کردند؛ نقشی که نادیده‌گرفتن آن هرگز منصفانه نیست.

اما قدردانی از این دست‌آوردها، نباید دانشگاه و استادانش را از نقد معاف کند. نقدی که در این نوشتار مطرح می‌شود، برای وفادار ماندن به خود ایده‌ی دانشگاه و مسئولیت آن در برابر جامعه و تاریخ است، نه برای نفی ارزش‌ها. اگر دانشگاه نهادی عمومی و برخوردار از اعتبار علمی است، ناگزیر باید در معرض پرسش، بازنگری و پاسخ‌گویی نیز قرار گیرد؛ به‌ویژه در نسبت با جامعه‌ای که از دل آن برآمده و نسبت به آن تعهدی تاریخی دارد.

اگر آنچه در این نوشته آمده حاصل بدفهمی من از جایگاه دانشگاه باشد، آن را صرفا خطایی فردی نمی‌دانم، بلکه نشانه‌ی شکافی گسترده‌تر در ذهنیت اجتماعی می‌دانم؛ شکافی که پس از فروپاشی و دوره‌ای از بی‌پناهی جمعی، در ذهن بسیاری از مردم شکل گرفته است. از همین‌رو، ضمن اذعان به امکان خطا در داوری خود، با احترام و فروتنی از استادان و نهادهای دانشگاهی می‌خواهم برای روشن‌شدن این بدفهمی، که ممکن است محدود به من نباشد، توضیحات لازم را ارائه کنند و زمینه‌ی گفت‌وگویی روشن، مسئولانه و صریح را فراهم سازند.

همچنین این نوشتار دعوت به داوری شتاب‌زده نیست، بلکه فراخوان به گفت‌وگو است؛ گفت‌وگویی که در آن، هم دست‌آوردها دیده شود و هم کاستی‌ها به رسمیت شناخته شوند. تنها در چنین افقی است که دانشگاه می‌تواند نقش تاریخی خود را باز یابد؛ نهادی که نه از نقد می‌هراسد و نه در برابر تاریخ و جامعه‌ی خویش از مسئولیت شانه خالی می‌کند.

دانشگاه و جامعه‌ی دردمند

دانشگاه‌های هزاره در افغانستان را نمی‌توان جدا از تاریخ رنج، حذف و خشونت ساختاری این جامعه فهم کرد. در ابتدای ظهور، چنین تصور می‌شد که این دانشگاه‌ها بخشی از پاسخ تاریخی یک جامعه‌ی به‌حاشیه‌رانده‌شده و زخمی، به مسأله‌ی بقا، دیده‌شدن و دسترسی به دانش رسمی باشند، نه فقط نهاد آموزشی. از همین‌رو، انتظار می‌رفت که این نهادها بتوانند رابطه‌ی میان دانش، رنج و قدرت را به‌گونه‌ای متفاوت از الگوی غالب دانشگاهی کشور صورت‌بندی کنند.

بااین‌حال، تجربه‌ی زیسته‌ی دانشگاه‌های هزاره نشان داد که این نهادها نیز، به شکل‌هایی، از منطق کلی نظام دانشگاهی افغانستان متأثر شده‌اند؛ منطقی که پایداری نهادی را بر مسئولیت تاریخی، و نظم اداری را بر نقش تفسیرگر دانشگاه ترجیح می‌دهد. این نوشتار تلاش دارد نشان دهد که چگونه اصرار بیش از حد بر پایداری نهادی و پنهان‌کردن رنج‌های تاریخی هزاره در این دانشگاه‌ها، به کتمان یا تعلیق تاریخ رنج این جامعه انجامید و چگونه این کتمان، به کم‌رنگ‌شدن نقش تفسیرگر دانشگاه و شکل‌گیری نوعی فقر معرفتی منجر شد.

مسأله‌ی اصلی این نوشتار نقد نیت‌های فردی یا انکار دست‌آوردهای دانشگاه‌های هزاره نیست، بلکه فهم یک تناقض نهادی است که در آن، دانشگاه هزاره برای بقا و آرام نگه‌داشتن فضای عمومی، بخشی از حقیقت تاریخی را با سکوت بدرقه نمود و دقیقا از همین بستر، توان انتقادی خود را محدود ساخت.

چارچوب نظری این نوشتار بر سه افق تحلیلی استوار است. نخست، افق جامعه‌شناسی معرفت؛ در این افق، دانش هرگز مستقل از زمینه‌ی اجتماعی، مناسبات قدرت و منطق‌های نهادی تولید نمی‌شود. دانشگاه نیز صرفا محل انتقال دانش آماده نیست، بلکه میدانی است که در آن، حقیقت، بقا، منزلت و قدرت هم‌زمان شکل می‌گیرند. از این نگاه، تأکید دانشگاه‌های هزاره بر ثبات نهادی را می‌توان پاسخی تدافعی به وضعیت ناامن و حذف‌محور جامعه فهم کرد، نه صرفا انتخابی آگاهانه یا مدیریتی.

دوم، افق روان‌کاوی اجتماعی است. این افق امکان تحلیل سازوکارهایی را فراهم می‌کند که از طریق آن‌ها رنج تاریخی سرکوب یا عقلانی‌سازی می‌شود. در این چارچوب، سکوت دانشگاه در برابر تاریخ رنج را می‌توان تلاشی برای مهار اضطراب جمعی و ترس تاریخی دانست؛ تلاشی که همیشه آگاهانه هم نیست. دانشگاه، در جایگاه یک نهاد، می‌تواند همانند سوژه‌ای جمعی عمل کند که برای حفظ انسجام و تداوم خود، بخش‌هایی از واقعیت را به ناخودآگاه جمعی می‌راند و آن‌ها را از گفتار رسمی کنار می‌گذارد.

سوم، افق فلسفی است که نسبت میان حقیقت و بقا را در کانون توجه قرار می‌دهد. این افق با برجسته‌سازی تجربه نشان می‌دهد که هرگاه بقا به ارزش مسلط بدل شود، حقیقت نخستین چیزی است که به حاشیه خواهد رفت. به بیان ساده‌تر، دانشگاه زمانی معنا دارد که بتواند میان ضرورت ثبات و وفاداری به حقیقت تاریخی این تنش را تحمل کند. ناتوانی در تحمل این تنش، دانشگاه را به ‌تدریج از نقش تفسیری‌اش تهی می‌کند و آن را به نهادی اداری و خنثی فرو می‌کاهد.

بر مبنای این چارچوب است که خواهیم فهمید چگونه دانشگاه‌های هزاره، در تلاش برای حفظ ثبات نهادی، به ‌تدریج تاریخ رنج جامعه‌ی خود را از افق دانش رسمی کنار گذاشتند. این کنارگذاری صرفا پی‌آمدی معرفتی نداشت، بلکه بر اخلاق دانشگاهی، شیوه‌ی تولید دانش و نسبت دانشگاه با جامعه نیز اثر گذاشت و آن‌ها را به‌ شکل عمیق دگرگون ساخت.

جامعه‌ی هزاره و ساخت روانی

برای فهم وضعیت دانشگاه‌های هزاره، باید پیش از هر چیز به خود جامعه‌ی هزاره به‌مثابه‌ی یک کلیت تاریخی-روانی نظر افکند. جامعه‌ی هزاره، در تجربه‌ی تاریخی خود، جامعه‌ای است که در آن تجربه‌ی رنج انکارشده، طرد و رانده‌شدن، بی‌پناهی تاریخی و مرگ مباح، عنصری ابدی و پایدار از زیست جمعی‌اش بوده است. حذف سیاسی، خشونت ساختاری، کوچ‌های اجباری، تبعیض نهادی و طرد نمادین، تنها حافظه‌ی تاریخی این جامعه را شکل نمی‌دهد، بلکه لایه‌هایی از ناخودآگاه جمعی آن را نیز می‌سازد.

از منظر روانی، این وضعیت به شکل‌گیری نوعی حساسیت شدید نسبت به ناامنی، بی‌ثباتی و امکان حذف انجامیده است؛ حساسیتی که هم‌زمان دو گرایش متضاد را در خود پرورش داده است: میل شدید به بقا و میل عمیق به دیده‌شدن و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن. در سطح روان‌کاوی اجتماعی، جامعه‌ی هزاره را می‌توان جامعه‌ای دانست که تجربه‌ی مکرر بی‌پناهی، آن را به‌سوی استراتژی‌های دفاعی پیچیده سوق داده است.

یکی از این استراتژی‌ها، درونی‌سازی ترس تاریخی و تبدیل آن به احتیاط مزمن است. این احتیاط، در سطح فردی به شکل خودکنترلی، پرهیز از رویارویی مستقیم با چالش‌های ساختاری و میل به انطباق بروز می‌کند و در سطح نهادی، به‌صورت تأکید افراطی بر حفظ ثبات موجود و اجتناب از تنش ظاهر می‌شود. این منطق دفاعی، هرچند در کوتاه‌مدت امکان بقا را فراهم می‌سازد، در بلندمدت اما به سرکوب گفتمان انتقادی و تعلیق حقیقت می‌انجامد.

نسبت جامعه‌ی هزاره با قدرت، نسبتی بیرونی و هم‌زمان درونی‌شده است. قدرت سیاسی، در تاریخ این جامعه، اغلب به‌صورت نیرویی بیرونی، خصمانه و حذف‌گر تجربه شده است. این تجربه به شکل‌گیری نوعی بی‌اعتمادی ساختاری نسبت به قدرت انجامیده، اما در عین حال، میل به دسترسی به منابع قدرت و مشروعیت رسمی را نیز تقویت کرده است. این دوگانگی، به وضعیت پارادوکسیکالی انجامیده که در آن، جامعه هم‌زمان هم در صدد دوری از قدرت است، زیرا وجود آن در حافظه‌ی جمعی تداعی‌گر بی‌پناهی و نسل‌کشی است، و هم به آن تمایل نشان می‌دهد، چون از تکرار تجربه‌ی تاریخی رنج‌های ناشی از فقدان دولت خسته است. این تمایل به حضور، اما بیشتر در شمایل حضور نمادین و نمایش در شبکه‌های عمومی و رسانه‌ها تحقق می‌یابد.

در نسبت با دیگر اقوام، جامعه‌ی هزاره در ساختار سیاسی قدرت در موقعیت «دیگری درونی» قرار گرفته است؛ تقریبا بیرون از پیکره‌ی ملی و گاه به‌گونه‌ای نامحسوس در درون این پیکره صورت‌بندی می‌شود. این موقعیت لب‌مرزی، از یک‌سو امکان هم‌بستگی‌های مقطعی و هم‌سرنوشتی‌های سیاسی در ابعاد بزرگ‌تر، یعنی زمانی که بدنه‌ی جامعه در کلیت خود دچار بحران است، را فراهم کرده و از سوی دیگر، زمینه‌ی بازتولید کلیشه‌ها، سوءظن متقابل و روابط نابرابر را، با توجه به تجربه‌ی رنج‌های تاریخی، تقویت نموده است.

تجربه‌ی تاریخی طرد و تقسیم باعث شده است که جامعه‌ی هزاره نسبت به سازوکارهای ادغام در ساختار قدرت، شدیدا حساس و بدبین باشد. این بدبینی اغلب به شکل ترجیح ثبات بر مواجهه، و احتیاط بیش از حد بر کنش‌های رادیکال بروز می‌کند. خصوصیات همین ساختار روانی، به‌گونه‌ای مستقیم به درون نهاد دانشگاه‌های هزاره نیز منتقل شده است. دانشگاه، به‌عنوان یکی از معدود فضاهای دسترسی به قدرت نمادین و منزلت اجتماعی، بار انتظارات سنگینی را بر دوش می‌کشد. از این دانشگاه‌ها انتظار می‌رفت هم سپر دفاعی جامعه باشند و هم ابزار ارتقا و بقا در قلمروی که ارتقا و بقا در چرخه‌ای خویشاوندی‌محور قابل بازتعریف است. همین انتظار دوگانه، دانشگاه را در وضعیتی قرار داد که در آن، هرگونه تنش نظری یا مواجهه‌ی صریح با تاریخ رنج جامعه، به‌عنوان تهدیدی علیه ثبات نهادی تلقی شود.

در سطح جامعه‌شناختی، این وسواس ثبات را نمی‌توان صرفا به محافظه‌کاری مدیران یا مصلحت‌سنجی استادان تقلیل داد، زیرا دانشگاه‌های هزاره در بستری شکل گرفتند که بی‌ثباتی سیاسی، ناامنی وجودی و تهدید مداوم حذف، تجربه‌ای روزمره‌ی آن‌ها بود. در چنین زمینه‌ای، گرایش افراطی به ثبات پاسخی تدافعی به ترس تاریخی محسوب می‌شد. نهاد دانشگاه، برای بقا، کوشید خود را از هرآنچه می‌توانست نظم اداری و تداوم نهادی را تهدید کند، دور نگه دارد. این منطق تدافعی، به ‌تدریج به منطق مسلط دانشگاه بدل شد و معیارهای اندیشه و تفکر انتقادی را تحت‌تأثیر قرار داد.

از دریچه‌ای روان‌کاوانه، می‌توان این وضعیت را شکلی از «سرکوب جمعی» فهم کرد. جامعه‌ای که بار سنگین رنج تاریخی را بر دوش می‌کشد، اگر امکان نمادین‌سازی این رنج در سطح گفتار و اندیشه را نیابد، ناگزیر به سرکوب آن روی می‌آورد. دانشگاه‌های هزاره، به‌ جای آن‌که فضای نمادین تفسیر رنج را فربه سازند، اغلب به مکانی برای تعلیق و خاموش‌سازی آن بدل شدند. روایت‌های مربوط به قتل‌عام‌ها، کوچ‌های اجباری و حذف ساختاری، به‌ تدریج به موضوعاتی پرهزینه یا نامناسب برای محیط دانشگاهی تلقی گردیدند. این پرهیز، ممکن است از فقدان آگاهی نبوده باشد؛ دست‌کم نه در همه‌ی موارد. اما حتما از ترس بی‌ثباتی نشأت می‌گرفت.

رویارویی دانش و تاریخ

نمونه‌ای بارز از تلاش برای حفظ ثبات نهادی را می‌توان در نحوه‌ی تدریس تاریخ سیاسی در این دانشگاه‌ها مشاهده کرد؛ جایی که برخی استادان هزاره، روایت خشونت‌های ساختاری علیه جامعه‌ی خود را به‌عنوان ضرورت تاریخی برای شکل‌گیری دولت مرکزی بازنمایی می‌کردند. استاد تاریخ سیاسی ما نسل‌کشی هزاره‌ها را ضرورت قوام دولت مرکزی در عصر عبدالرحمان می‌دانست. این تلاش علمی و آکادمیک برای توصیف فاجعه، یک محذور سیاسی بود تا ثبات برهم نخورد.

این نوع روایت از تاریخ رنج یک جامعه می‌تواند همان ابتذال شر باشد یا شکلی از عقلانی‌سازی رنج و فاجعه‌ی تاریخی. شاید به هر صورت، این شیوه‌ی نگاه به یک فاجعه‌ی تاریخی کوششی است برای آن‌که امکان زیستن با دردهای آن فراهم شود. اما این عقلانی‌سازی، به بهای انکار تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه تمام شد و دانشگاه را از نقش تفسیری‌اش تهی ساخت و به نهادی دکوری تبدیل نمود. البته برخی استادان دیگر نیز بودند که به‌دلیل وجود چنین جو ثبات‌گرا حتا از تدریس کناره گرفتند، اما این رویه آنچنان غالب نبود که بر جریان کلی منش دانشگاه اثر بگذارد.

فضای غالب دانشگاه‌های مورد بحث را می‌توان ذیل مسأله‌ی نسبت حقیقت و بقا فهم کرد. هنگامی که بقا به دغدغه‌ی اصلی نهاد بدل می‌شود، حقیقت ناگزیر حاشیه‌نشین می‌شود. دانشگاه‌های هزاره، برای حفظ امکان ادامه‌ی حیات نهادی، میان دانش قابل تدریس و تاریخ قابل زیستن دیواری بلند کشیدند. این مرزگذاری، هرچند در کوتاه‌مدت ثبات اداری ایجاد می‌کرد، در بلندمدت اما به فقر معرفتی انجامید. دانشی که نتواند با رنج تاریخی جامعه‌ی خود مواجه شود، دانشی ناقص است؛ دانشی که توان پرسش از بداهت‌ها را از دست می‌دهد.

در سطح جامعه‌شناسی معرفت، این روند به تولید دانشی انجامید که هرچند از نظر صوری معتبر می‌نمود، اما از حیث تاریخی تهی بود. مقاله‌ها نوشته می‌شدند، درس‌ها و سمینارها برگزار می‌گردیدند و مدرک‌ها صادر می‌شدند، اما این دانش نتوانست با تجربه‌ی تاریخی جامعه پیوندی زنده و معنادار برقرار کند. جامعه خود را در زبان دانشگاه باز نمی‌یافت و دانشگاه نیز خود را حامل رنج‌های جامعه احساس نمی‌کرد. نتیجه آن شد که دانشگاه به‌ تدریج به نهادی اداری فروکاسته شد؛ نهادی که در آن، مدیریت نظم درونی و رقابت بر سر منابع مالی، به‌ویژه از مسیر کالایی‌سازی آموزش، اهمیتی بیش از مواجهه‌ی انتقادی با حقیقت بیرونی یافت.

این وضعیت پی‌آمدهای روانی قابل‌توجهی برای استادان نیز به همراه داشت. استادان هزاره در وضعیتی دوپاره قرار گرفتند: از یک‌سو حامل حافظه‌ی تاریخی رنج جمعی و خشونت بودند و از سوی دیگر، برای بقا در میدان دانشگاهی، ناگزیر به سکوت یا بازنویسی این حافظه شدند. سرانجام این دوپارگی در هیأت خودسانسوری مزمن بروز یافت؛ خودسانسوری‌ای که آرام و پیوسته درونی می‌شد. استاد برای حفظ ثبات نهادی و مصونیت از واکنش دانشجویان غیرهزاره و فضای جمعی کشور، بخشی از حقیقت را از گفتار خود حذف یا وارونه می‌کرد و این حذف، به‌ تدریج به سنتی استوار در محیط دانشگاهی تبدیل شد. این شکل از حذف حقیقت را می‌توان به ‌منزله‌ی بازتولید «سوژه‌ی مطیع» فهم کرد؛ سوژه‌ای که یاد گرفته است میان آنچه می‌داند و آنچه می‌گوید فاصله بیندازد. دانشگاه، به ‌جای آن‌که این شکاف را به مسأله بدل کند، آن را عادی‌سازی می‌کرد.

نتیجه‌ی این روند آن شد که نسل جدیدی از دانش‌آموختگان شکل گرفت که مهارت‌های آموزشی داشتند، اما از داشتن زبان تفسیر برای رنج تاریخی محروم بودند. در چنین فضایی، اخلاق دانشگاهی به ‌جای آن‌که بر مسئولیت تاریخی و التزام به حقیقت استوار باشد، به اخلاقی تدافعی فروکاسته شد که محور آن احتیاط، سکوت و پرهیز از تنش بود. سکوت نه به‌مثابه‌ی کنشی سیاسی یا شکلی از نقد منفی، بلکه به‌عنوان فضیلت حرفه‌ای بازتعریف گردید. در این منطق، استاد «موفق» کسی تلقی می‌شد که کم‌ترین اصطکاک را با نظم مسلط ایجاد کند و دانشگاه «منضبط» نهادی بود که حداقل تماس را با زخم‌های باز و بهبودنیافته‌ی جامعه حفظ کند.

صورت‌بندی تاریخ در کنش دانشگاه

اخلاق احتیاط، در صورت‌بندی معرفتی دانشگاه نیز به‌ خوبی بازتاب یافت. سمینارهای علمی، به‌گونه‌ای یکنواخت و عمدتا به کاوش دست‌آوردهای فکری عالمانی اختصاص می‌یافت که قرن‌ها پیش زیسته بودند؛ گویی اندیشه، تنها در فاصله‌ی امن تاریخ منجمد امکان مشروعیت می‌یافت. این تمرکز نظام‌مند بر بازتولید افکار متفکران گذشته، دیواری معرفتی میان تاریخ مملو از رنج زیسته‌ی جامعه و افق راهبردی نخبگان دانشگاهی ترسیم می‌کرد؛ دیواری که محصول ناتوانی نظری نبود، بلکه از منطق پرهیز نهادی برمی‌خاست. تأکید دانشگاه بر مضامین اندیشه‌ی سیاسی در اسلام در قالب کاوش آرای متفکرانی چون شیخ طوسی، فخر رازی و مسلم نیشابوری را باید در همین افق فهم کرد. این گرایش، در منطق بازتولید زیستن در گذشته، بی‌خبری از حال و تعلیق نسبت به آینده صورت‌بندی می‌شد، نه در دل پرسشگری انتقادی نسبت به اکنون. گذشته، به پناهگاهی امن برای اندیشه بدل گردید؛ پناهگاهی که در آن می‌شد سخن گفت، بی‌آن‌که مسئولیت اکنون یا افق آینده بر دوش دانشگاه سنگینی کند.

این گسست میان دانش و زمان حال، پی‌آمد سیاسی نیز به همراه داشت. هنگامی که دانشگاه از مواجهه‌ی انتقادی با رنج‌های معاصر و بحران‌های انضمامی جامعه کناره می‌گرفت، گویا میدان عمومی نیز به‌ تدریج از زبان تفسیر تهی می‌شد. در چنین خالیگاهی، صورت‌های ساده‌شده‌ی اسطوره‌ای و اقتدارگرایانه‌ی قدرت در قالب امیر، خلیفه یا منجی به‌گونه‌ای آرام و بی‌صدا مجال ظهور یافتند؛ این ظهور سیاه از راه فقدان اندیشه‌ای میسر شد که توان پرسش از اکنون و احساس مسئولیت نسبت به آینده را با فراغت بال به گذشته‌ای قرن‌ها پیش سپرده بود.

سرانجام این منطق، به بیگانگی میان دانشگاه‌ها و جامعه‌ی هزاره انجامید. جامعه‌ای که انتظار داشت دانشگاه ترجمان رنج‌های تاریخی‌اش باشد، با نهادی مواجه شد که یا سکوت می‌کرد یا با زبان انتزاعی و بی‌خطر سخن می‌گفت. این بیگانگی، صرفا احساسی نبود، بلکه نشانه‌ی گسست عمیق میان دانش و زندگی نیز بود. دانشی که نتواند رنج را تفسیر کند، همانند تفنگ بی‌گلوله در لحظه‌ی بحران، نه‌تنها به کار نمی‌آید که به باری اضافی نیز تبدیل می‌شود.

پارادوکس تاریخی

مسأله‌ی ما، فهم این پارادوکس تاریخی است. دانشگاه‌هایی که می‌توانستند به کانون‌های اندیشه‌ی انتقادی بدل شوند و رنج تاریخی جامعه را به زبان علمی بازگو نمایند، به ‌سبب ترس از بی‌ثباتی و ملاحظات سیاسی، نقش تفسیری خود را محدود کردند. ممکن است این محدودسازی، از منظر راهبرد بقا قابل فهم باشد، اما از دیدگاه معرفتی و تاریخی هزینه‌های بسیار سنگینی را بر جامعه تحمیل نمود. بازاندیشی نقش دانشگاه‌های هزاره، مستلزم مواجهه‌ی صریح با ترس تاریخی است. دانشگاه، اگر بخواهد از نهادی اداری به نهادی اندیشنده بدل شود، ناگزیر است رنج را به زبان آورده و با پی‌آمدهای این رنج کنار بیاید، حتا اگر این کار ثبات نهادی را به خطر اندازد. یقینا ثباتی که بر انکار حقیقت بنا شود، ثباتی شکننده است. دانشگاه‌های هزاره، تنها زمانی می‌توانند به رسالت تاریخی خود بازگردند که میان بقا و حقیقت یکی را به ‌نفع دیگری حذف نکنند، بلکه نسبت پرتنش و دیالکتیکی آن‌ها را به مسأله‌ی اندیشه بدل سازند.

تجربه‌ی دانشگاه‌های هزاره نشان داد که ثبات نهادی، اگر به ارزش مطلق بدل شود، به زوال نقش تفسیری دانشگاه می‌انجامد. دانشگاهی که نتواند رنج تاریخی جامعه‌ی خود را تاب بیاورد، دیر یا زود به نهادی خنثی و صرفا اداری فروکاسته می‌شود؛ حتا اگر ظاهرا فعال و پرکار به نظر برسد. بازگشت دانشگاه به جایگاه خود، از مسیر بازپیوند دانش با حافظه‌ی تاریخی، ترس بنیادین و امکان بقا می‌گذرد. تنها در این صورت است که دانشگاه می‌تواند بار دیگر به مکانی بدل شود که حقیقت، هرچند پرخطر، در آن مجال ظهور یابد.

متأسفانه حذف و کتمان رنج‌های تاریخی جامعه، پی‌آمدهای سنگین دیگری نیز برای جامعه‌ی هزاره در پی داشت. این پی‌آمد، بیگانگی میان استاد و جامعه بود. استاد سخن می‌گفت، نظریه‌پردازی می‌کرد، اما جامعه هیچ‌گاه نتوانست صدای خود را در این سخن بشنود. دانش هم تولید می‌شد، اما این دانش نه به زبان جامعه سخن می‌گفت و نه برای مسأله‌های تاریخی و فوری آن پاسخی داشت. در واقع، جنس این دانش از جنس نیاز جامعه نبود. این شکاف، در حافظه، تجربه و اخلاق زیسته حضور یافت و به‌شدت هم احساس شد.

دانشی که زبان تفسیر رنج‌های تاریخ یک جامعه نباشد، به زبان تملق، توجیه‌گر آرایش اجتماعی موجود و بیانگر ترجیحات مصلحتی فرد دانشگاهی، در برابر نیازهای عینی جامعه، تبدیل می‌شود. با توجه به ماهیت این رخدادها در حوزه‌ی دانشگاهی، این وضعیت توانست گسست حافظه‌ی تاریخی جامعه را پدید آورد. حافظه‌ای که می‌توانست با تکیه بر دانش استادان و تحصیل‌کردگانش به نیروی معنا‌بخش بدل شود، اما متأسفانه به حاشیه رانده شد. والتر بنیامین، از نظریه‌پردازان مکتب انتقادی فرانکفورت، هشدار می‌داد که هرگاه حافظه‌ی رنج‌دیدگان به حاشیه رانده شود، تاریخ به تاریخ فاتحان بدل می‌گردد. در تجربه‌ی بازخوانی حافظه‌ی تاریخی جامعه توسط استادان هزاره، دانشگاه به ‌شکل ناخواسته به بازتولید نوعی تاریخ خنثی کمک کرد؛ تاریخی که نه توان تفسیر رنج را داشت و نه امکان تکرار آن را جدی می‌گرفت. سرانجام، این خنثی‌سازی توانست دانشگاه‌های هزاره را نیز از توان و ماهیت انتقادی‌شان تهی سازد.

جامعه‌ی بی‌پناه

بخش قابل‌توجهی از استادان دانشگاه‌های هزاره، وضعیت اجتماعی و سیاسی پیرامون خود را در افقی نسبتا عادی، تثبیت‌شده و کم‌تحول درک می‌کردند؛ افقی که در آن، بحران به‌عنوان فرآیندی در حال تکوین فهم نمی‌شد، بلکه عمدتا به‌عنوان اختلالی موقتی و حاشیه‌ای درک می‌شد. زمانی‌که طالبان بر اکثر شهرها سلطه یافته بود، هنوز برخی از ساختمان‌های دانشگاه‌های ما یا در حال بتون‌ریزی بود یا کار دکورشان جریان داشت. این وضعیت، نشانگر ایمان به عادی بودن شرایط در کشوری است که فروریزی و بحران‌های فاجعه‌بار بخش جدایی‌ناپذیر تاریخ آن است. چنین تلقی از عادی بودن وضعیت، بیش از آن‌که مبتنی بر ارزیابی دقیق از ثبات ساختاری باشد، به ‌تدریج کارکردی ایدئولوژیک یافت و امکان اندیشیدن به فاجعه را به تعویق انداخت.

در چنین افقی، نشانه‌های فروپاشی اغلب به‌صورت پدیده‌هایی گذرا یا بیرونی تفسیر می‌شدند و رنج انضمامی جامعه، به حوزه‌ای خارج از مسئولیت معرفتی دانشگاه ارجاع داده می‌شد؛ گویی این رنج در قلمروی رخ می‌دهد که اندیشه‌ی دانشگاهی نه صلاحیت ورود به آن را دارد و نه تعهدی نسبت به آن احساس می‌کند. این فاصله‌گیری از درد جمعی را نمی‌توان صرفا به سطح بی‌توجهی اخلاقی فروکاست، بلکه باید آن را در چارچوب صورت‌بندی خاصی از اتوریته‌ی دانشگاهی تحلیل کرد. در این صورت‌بندی، موقعیت استادان گاهی بسان مرجعیتی فراتاریخی و خودبنیاد درک و ترویج می‌شد، تا جایگاهی تاریخی، مشروط و پاسخ‌گو. چنین مرجعیتی، خود را مستقل از زمان، بحران و رنج زیسته می‌فهمید و دانشگاه را به فضایی معلق و فرازمانی تبدیل می‌کرد که مشروعیت خویش را از فاصله‌گذاری با واقعیت اجتماعی برمی‌گرفت. این فاصله‌گذاری، غالبا با ارجاع به ایده‌ی بی‌طرفی معرفتی توجیه می‌شد، حال آن‌که در عمل می‌توانست به تعلیق مسئولیت تاریخی و سیاسی دانش بینجامد.

در امتداد همین منطق، گسست از گذشته‌ی رنج‌بار جامعه‌ی هزاره به ‌معنای کنارگذاشتن حافظه به‌مثابه‌ی نیرویی انتقادی بود. تاریخ رنج، به‌ جای آن‌که به افق تفسیر حال و معیاری برای داوری آینده بدل شود، به عنصری کم‌خطر، خنثی و حاشیه‌ای در زیست دانشگاهی تقلیل یافت. گذشته، از ظرفیت انتقادی خود تهی شد و بیشتر در قالب امری آرشیوی و نمادین تجسم یافت؛ امری که فقط باید احترام شود، نه اندیشیده. بدین‌سان، زمان تاریخی به ‌تدریج از میدان مسئولیت دانشگاهی کنار رفت و دانشگاه خود را در اکنونی انتزاعی، بی‌ریشه و گسسته از تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه مستقر ساخت.

پی‌آمد این صورت‌بندی معرفتی، شکل‌گیری شکافی ساختاری میان دانشگاه و جامعه بود؛ شکافی که توان تشخیص زودهنگام بحران، امکان هشداردهی و ظرفیت کنش مسئولانه را به‌طور جدی محدود ساخت. دانشگاه، به ‌جای آن‌که به محل تلاقی دانش و رنج بدل شود، ناخواسته در جایگاه نهادی عادی‌ساز شرایط قرار گرفت؛ نهادی که بحران را اغلب تنها زمانی به‌رسمیت می‌شناسد که به مرحله‌ی فاجعه رسیده و امکان مداخله‌ی انتقادی تا حد زیادی از دست رفته است. از این منظر، سکوت و احتیاط دانشگاهی را نمی‌توان کنشی خنثی تلقی کرد، بلکه باید آن را شکلی از هم‌سویی ساختاری با منطق انکار و تعلیق فهم دانست.

فروپاشی نظم سیاسی در پانزدهم آگست 2021، این وضعیت را به‌گونه‌ای عریان آشکار ساخت که جامعه، بی‌آن‌که به زبان اندیشه‌ی انتقادی مجهز شده باشد، در وضعیتی از آسیب‌پذیری عمیق رها شده است. با فروپاشی ساختارهای رسمی، نه‌تنها نهادهای اداری، بلکه شبکه‌های معنا‌بخش نیز دچار ریزش شدند و در این لحظه‌ی گسست تاریخی، غیبت دانشگاه و استادانش به‌مثابه‌ی یک خلاء معرفتی و اخلاقی نمایان گردید. جامعه‌ای که سال‌ها در افق عادی بودن و احتیاط زیسته بود، ناگهان خود را در برابر بحرانی فراگیر، بی‌افق و فاقد ابزارهای مفهومی برای فهم وضعیت خویش یافت.

در چنین شرایطی، پرسش جامعه از نقش دانشگاه و استادانش را می‌توان مطالبه‌ای مشروع، عقلانی و اخلاقی دانست. این پرسش متوجه فرد یا تصمیمی خاص نیست، بلکه کلیتی از زیست دانشگاهی را نشانه می‌گیرد که در لحظه‌ی مسئولیت تاریخی، نتوانست در کنار خلق بحران‌زده حضوری معنادار و پاسخ‌گو داشته باشد. مسأله‌ی تنهاگذاشتن جامعه، بیش از آن‌که به خروج فیزیکی مربوط باشد، به گسستی عمیق‌تر بازمی‌گردد: گسست از مسئولیت پس از خروج.

آنچه در این‌جا برجسته می‌شود، فراموشی تدریجی جامعه پس از رفتن نخبگان دانشگاهی و فاصله گرفتن فیزیکی و سپس ذهنی آنان با محیطی است که وقتی در آن محیط بودند نیز با آن فاصله‌ی معناداری داشتند؛ گویی با عبور از مرزهای جغرافیایی، پیوند اخلاقی و تاریخی با جامعه نیز به ‌تدریج تعلیق شد. از منظر فلسفه‌ی مسئولیت، این وضعیت را نمی‌توان صرفا در قالب یک شکست سیاسی تحلیل کرد، بلکه باید آن را نشانه‌ای از فروپاشی پیوند میان دانش و تعهد دانست. دانشگاهی که در لحظه‌ی بحران، جامعه‌ی خود را به حال خویش وا می‌گذارد، عملا از حداقل اخلاق مراقبت فاصله می‌گیرد. در این معنا، سکوت و فراموشی پس از فروپاشی را می‌توان استمرار همان منطق پیشین دانست: منطق فاصله‌گذاری، تعلیق مسئولیت و واگذاری سرنوشت جمعی به جریان‌های بیرون از حوزه‌ی اندیشه. جامعه، در چنین وضعیتی، حق دارد این غیبت را برای فهم آن‌چه رخ داده و برای جلوگیری از تکرار آن در آینده، به مسألهای نظری و انتقادی بدل کند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

حمایت می‌کنم

در افغانستان، جایی که آزادی رسانه‌ها، مانند بسیاری از آزادی‌های دیگر، سرکوب شده است، اطلاعات روز به ایستادگی در برابر سرکوب ادامه می‌دهد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
3 دیدگاه