از هویت ممنوعه تا حضور در تاریخ سیاسی افغانستان

نظری بر برآمدِ سیاسی سلطان‌علی کشتمند

اطلاعات روز

نویسنده: محمدامیر طغیان

کوچ، در این‌جا یک انتخاب نبود؛ سرنوشت بود. خانواده‌ای که از اجرستان رانده شد، تنها مسیر جغرافیایی را طی نکرد، بلکه از «مرکز امکان» به «حاشیه‌ی بقا» پرتاب شد. زمین‌هایی که روزی مایه‌ بقا بودند، نه صرفا در مناسبات روزمره، بلکه در بستر جنگ‌ها و تاراج‌های دوره‌ی عبدالرحمان‌خان از دست رفتند؛ در لحظه‌ای که قدرت با خشونت عریان، جغرافیا را بازنویسی کرد. کشتمند در مورد پدربزرگ پدرش می‌نویسد: «پدربزرگ پدرم، محمدعلی نام داشت؛ اصلا ایشان منسوب به هزاره‌های دایه و فولاد هستند که در سرزمین‌های اجرستان متوطن بودند. در این سرزمین‌ها هفت صد قلعه مربوط به هزاره‌ها وجود داشته است که در جریان جنگ‌ها باشندگان اصلی آن‌ها کشته یا رانده شده‌اند و آن منطقه اکنون عمدتا در تصرف قبایل ملاخیل و آکاخیل (پشتون‌ها) و تا حدودی در دست افراد دیگر (پشتون‌ها) قرار دارند. در پی حوادث بزرگی که در سرتاسر هزارستان (هزاره‌جات) به وقوع پیوست خانواده‌ی پدری‌ام مجبور به ترک خانه و کاشانه‌ی خود گردیدند راهی بخش‌های مختلف سرزمین‌های نزدیک‌تر شدند تا این‌که سال‌ها بعد از پایان جنگ خانه‌برانداز عبدالرحمان‌خان با هزاره‌ها (۱۸۸۱-۱۸۸۳) در حوالی کابل اقامت گزیدند.»

تاریخ سیاسی افغانستان را می‌توان تا حد زیادی تاریخ توزیع نامتوازن قدرت و شکل‌گیری نظم‌های گفتمانی دانست که در آن برخی هویت‌های قومی و اجتماعی امکان حضور و مشارکت در ساختار قدرت را یافته‌اند و برخی دیگر در حاشیه قرار گرفته‌اند. در این میان، مسأله‌ی حضور یا غیاب گروه‌های قومی در ساختار دولت نه‌تنها یک موضوع سیاسی، بلکه یک مسأله‌ی عمیقا تاریخی، اجتماعی و هویتی بوده است. یکی از نمونه‌های قابل تأمل در این زمینه، مسیر سیاسی سلطان‌علی کشتمند است که از یک پیشینه‌ی اجتماعی حاشیه‌ای به یکی از عالی‌ترین مناصب اجرایی دولت در افغانستان رسید.

سلطان‌علی کشتمند (۱۹۳۵–۲۰۲۶) از چهره‌های برجسته‌ی سیاسی افغانستان و از رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود که در دوره‌ی حکومت‌های چپ‌گرای کابل به مقام نخست‌وزیری رسید. اهمیت تاریخی او تنها در جایگاه اداری‌اش خلاصه نمی‌شود، بلکه حضور او در رأس دولت از آن جهت قابل‌توجه است که او نخستین سیاست‌مدار برجسته از جامعه‌ی هزاره بود که در سطح عالی قدرت سیاسی در افغانستان ظاهر شد. در کشوری که ساختار قدرت تاریخی آن عمدتا در اختیار ساختار محدود قومی قرار داشته است، ظهور چنین شخصیتی می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای از دگرگونی در رابطه میان هویت، قدرت و ساختار سیاسی مورد توجه قرار گیرد.

از این منظر، مسیر سیاسی کشتمند را نمی‌توان صرفا به‌عنوان یک زندگی‌نامه‌ی فردی یا یک تجربه‌ی سیاسی شخصی تحلیل کرد، بلکه این مسیر را باید در چارچوب تحولات گسترده‌تر تاریخ سیاسی افغانستان و تغییر در نظم‌های گفتمانی و ساختارهای قدرت فهمید. تحولات دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، به‌ویژه انقلاب ثور ۱۳۵۷ که به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق افغانستان را به‌دنبال داشت، زمینه‌ای فراهم کرد که در آن برخی از مرزهای سنتی دسترسی به قدرت تا حدی دچار دگرگونی شد. در چنین شرایطی، امکان ظهور نخبگان سیاسی جدید از میان گروه‌هایی که پیش‌تر در حاشیه‌ی ساختار قدرت قرار داشتند، فراهم گردید.

این مقاله با الهام از نظریه‌های فلسفی–سیاسی معاصر تلاش می‌کند مسیر کشتمند را در چارچوب رابطه میان هویت، قدرت و تحول تاریخی تحلیل کند. به‌طور خاص، مفاهیم «گفتمان قدرت»، «هویت حاشیه‌ای»، «زیست قدرت» و «مبارزه برای شناسایی» به‌عنوان ابزارهای تحلیلی مورد استفاده قرار می‌گیرند تا نشان داده شود چگونه یک هویت حاشیه‌ای می‌تواند در شرایط خاص تاریخی به عرصه‌ی قدرت سیاسی راه یابد. از این منظر، کشتمند نه‌تنها یک بازیگر سیاسی، بلکه نمونه‌ای از فرآیند گذار از «هویت ممنوعه» به «حضور در تاریخ سیاسی» تلقی می‌شود.

پرسش اصلی این پژوهش این است که چگونه شرایط تاریخی و ساختاری خاص در افغانستان امکان ظهور چنین شخصیتی را فراهم ساخت و این ظهور تا چه اندازه بیانگر دگرگونی در ساختار قدرت و بازتعریف رابطه میان هویت‌های اجتماعی و دولت تا آن زمان بوده است. بررسی این مسأله می‌تواند درک عمیق‌تری از دینامیک‌های قدرت، هویت و تحول سیاسی در افغانستان معاصر ارائه دهد.

گفتمان قدرت و تولید هویت‌های حاشیه‌ای

میشل فوکو قدرت را صرفا در قالب نهادهای رسمی دولت یا ابزارهای عریان سلطه تعریف نمی‌کند، بلکه آن را شبکه‌ای پیچیده از روابط می‌داند که در سراسر جامعه جریان دارد و از طریق گفتمان‌ها، دانش‌ها و نظام‌های معنایی بازتولید می‌شود. در این چارچوب، گفتمان‌ها صرفا مجموعه‌ای از گفتارها نیستند؛ بلکه نظام‌هایی از معنا هستند که تعیین می‌کنند چه چیزی قابل‌ گفتن است، چه‌کسی حق سخن‌گفتن دارد و کدام هویت‌ها در میدان سیاست به‌رسمیت شناخته می‌شوند.

براساس این نگاه، ساختارهای قدرت در هر جامعه از طریق تولید و تثبیت گفتمان‌های مسلط، مرزهای مشروعیت سیاسی را ترسیم می‌کنند. این گفتمان‌ها برخی هویت‌ها را در مقام «هویت‌های طبیعی و مشروع» تثبیت می‌کنند و در مقابل، برخی دیگر را در حاشیه‌ی نظم سیاسی قرار می‌دهند. در چنین شرایطی، حذف یا محدود شدن حضور برخی گروه‌های قومی یا اجتماعی در عرصه‌ی قدرت را می‌توان نتیجه‌ی شکل‌گیری و استمرار گفتمان‌هایی دانست که آن گروه‌ها را خارج از دایره‌ی مشروعیت سیاسی تعریف کرده‌اند. بدین‌ترتیب، حاشیه‌نشینی تنها یک وضعیت مادی یا نهادی نیست، بلکه پدیده‌ای است که در سطح نمادین و گفتمانی نیز بازتولید می‌شود.

در چنین بستری، هویت‌های حاشیه‌ای نه‌تنها از دسترسی به منابع قدرت و نهادهای تصمیم‌گیری محروم می‌شوند، بلکه در سطح معنایی نیز از مشارکت در تعریف مفاهیمی چون «ملت»، «دولت» و «شهروندی» کنار گذاشته می‌شوند. از این رو، مفهوم «هویت ممنوعه» در این پژوهش به هویتی اشاره دارد که در نظم گفتمانی قدرت، امکان حضور فعال و مشروع در عرصه‌ی سیاست را نداشته و به‌گونه‌ی نظام‌مند به حاشیه رانده شده است.

در اواخر قرن نوزدهم، عبدالرحمان‌خان از چنین سازوکاری علیه هزاره‌ها بهره گرفت. در این دوره، برای تثبیت اقتدار در چارچوب یک دولت مرکزی قبیله‌ای و یکپارچه‌سازی قلمرو کنونی افغانستان، مناطقی که ساختارهای نیمه‌مستقل قبیله‌ای یا محلی داشتند، لازم بود تحت کنترل او قرار گیرند. منطقه‌ی هزاره‌جات که محل سکونت عمده‌ی هزاره‌ها بود، یکی از مهم‌ترین این مناطق به‌ شمار می‌رفت و به‌دلیل ساختار نیمه‌مستقل خود، به‌عنوان مانعی در برابر تمرکز قدرت تلقی می‌شد. سید عسکر موسوی، نویسنده‌ی کتاب «هزاره‌های افغانستان»، یکی از مبانی اصلی جنگ هزاره‌ها و عبدالرحمان‌خان را مناقشات تاریخی میان پشتون‌ها و هزاره‌ها می‌داند. او توضیح می‌دهد که «از نظر اغلب نویسندگان افغانستانی، اختلافات قبیله‌ای ریشه‌دار دلیل عمده‌ی قیام‌های هزاره‌ها بوده است. بررسی دقیق تکامل سیاسی–اجتماعی جامعه‌ی افغانستان در دو قرن‌ونیم گذشته که طی آن کشور جدید «افغانستان» شکل گرفت، کشمکش‌های مداوم برای در اختیار گرفتن قدرت میان قبایل گوناگون منطقه چون هزاره‌ها، افغان‌ها (یا پشتون‌ها)، اوزبیک‌ها، بلوچ‌ها و دیگران را آشکار می‌سازد.» آقای موسوی می‌افزاید: «نیت عبدالرحمان در مورد هزاره‌ها روشن بود؛ تخلیه‌ی هزاره‌جات از هزاره‌ها.»

تولید «دشمن داخلی» در گفتمان قدرت

از دید فوکو، یکی از مهم‌ترین سازوکارهای تثبیت قدرت سیاسی، ساختن و تعریف «دیگری» یا بازنمایی دیگری به‌عنوان یک تهدید است. قدرت سیاسی برای تثبیت نظم اجتماعی و مشروعیت‌بخشی به اعمال کنترلی و سرکوب‌گرانه‌ی خود، نیازمند آن است که گروهی از جمعیت را به‌عنوان تهدیدی برای نظم سیاسی و اجتماعی معرفی کند. در چنین فرآیندی، این گروه نه‌تنها از نظر سیاسی بلکه از نظر هویتی نیز در حاشیه قرار می‌گیرد. همان‌گونه که سید عسکر موسوی می‌گوید: «او تحمل میرهای قدرتمند هزاره را نداشت. بدین‌ترتیب، پس از شکست دادن رقبای افغان خود، به تحکیم کنترل خویش بر هزاره‌جات پرداخت. اولین‌ گامی که او در این جهت برداشت، افزایش مالیات بود. او قریب ۱۶ نوع مالیات وضع کرد. این اقدام سبب بروز آشوب وسیع شد که عبدالرحمان‌خان شروع به زندانی نمودن رهبران قبیله‌ای و مذهبی هزاره‌ها کرد. او به‌دنبال تسلیم بی‌قیدوشرط هزاره‌ها بود و تهاجم خود را بر هزاره‌های شیخ‌علی آغاز کرد و سعی کرد از اختلافات مذهبی (شیعه و سنی) در میان آنان بهره‌برداری کند.» آقای موسوی در ادامه توضیح می‌دهد: «وقتی عبدالرحمان‌خان از وسعت دامنه‌ی قیام هزاره‌ها آگاه شد، از رهبران مذهبی تسنن خواست که علیه هزاره‌های شیعه “بی‌دین” فتوای “جهاد” بدهند. او زمین، دارایی‌ها، زنان و فرزندان هزاره‌ها را پاداش آنانی تعیین کرد که در این جهاد شرکت کنند.»

در این چارچوب، گفتمان رسمی دولت به‌ تدریج هزاره‌ها را به‌عنوان «دیگری» سیاسی و اجتماعی بازنمایی کرد. این بازنمایی از طریق مجموعه‌ای از مفاهیم نژادی، مذهبی و سیاسی صورت گرفت. در سطح نژادی، هزاره‌ها غالبا به‌عنوان مردمی با منشأ «مغولی» معرفی می‌شدند و در نتیجه از هویت غالب «پشتون» جدا قلمداد می‌گردیدند. در سطح مذهبی نیز، به‌دلیل پیروی اکثریت هزاره‌ها از مذهب شیعه، آنان در گفتمان مذهبی غالب سنی به‌عنوان گروهی منحرف یا خارج از چارچوب دینی رسمی معرفی می‌شدند و از طریق همین گفتمان تکفیر و خون‌شان مباح اعلام شد. افزون بر این، در سطح سیاسی نیز هزاره‌ها به‌عنوان گروه شورشی یا نافرمان نسبت به دولت مرکزی تصویر می‌شدند که نمونه‌ی واضح آن در مکاتبات رسمی آن دوره، به‌عنوان نمونه در نوشته‌های «ملا فیض‌محمد کاتب هزاره»، از برچسب‌هایی مانند روافض، یاغی و مهدورالدم به‌ چشم می‌خورد.

از منظر فوکو، این توصیف‌ها صرفا بازتاب واقعیت اجتماعی نبوده، بلکه بخشی از فرآیند تولید دانش توسط قدرت به‌ شمار می‌رود. قدرت سیاسی از طریق تولید چنین گفتمان‌هایی، چارچوب معرفتی ایجاد می‌کند که در آن اعمال خشونت، سرکوب و حذف سیاسی علیه یک گروه خاص قابل‌توجیه و حتا ضروری جلوه داده می‌شود.

آقای موسوی می‌نویسد: «بعد از صدور فتوای جهاد از طرف رهبران مذهبی تسنن، نیروی عظیم تشکیل شد؛ حدود ۳۰ تا ۴۰ هزار فوج پیاده‌نظام و ۱۰ هزار نیروی سواره‌نظام و ۱۰۰ هزار غیرنظامی.» به‌ بیان دیگر، گفتمان «دشمن داخلی» امکان آن را فراهم می‌سازد که اقدامات نظامی و سیاست‌های سرکوب‌گرانه نه به‌عنوان خشونت صرف، بلکه به‌عنوان اقداماتی لازم برای حفظ نظم و وحدت دولت معرفی شوند. در این پروژه، قدرت سیاسی از طریق تولید گفتمان‌های نژادی، مذهبی و سیاسی، هویت هزاره‌ها را در موقعیت حاشیه‌ای تعریف کرد و بدین‌ترتیب زمینه‌ی اجتماعی و معرفتی لازم برای اعمال سیاست‌های سرکوب‌گرانه علیه آنان فراهم شد.

جنگ‌های هزاره‌جات (۱۸۹۱–۱۸۹۳) و اعمال زیست‌قدرت

در ادامه‌ی فرآیند دیگری‌سازی هزاره‌ها در گفتمان رسمی دولت، مرحله‌ی بعدی در اعمال قدرت، کاربرد خشونت نظامی و بازسازی ساختار جمعیتی بود. این روند به‌ویژه در جریان جنگ‌های هزاره‌جات میان سال‌های ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳ در دوره‌ی حکومت عبدالرحمان‌خان به اوج خود رسید. این جنگ‌ها نه‌تنها یک تقابل نظامی میان دولت قبیله‌ای و نیروهای هزاره محسوب می‌شد، بلکه می‌توان آن را بخشی از پروژه‌ی اعمال زیست‌قدرت بر جمعیت دانست.

از منظر فوکو، دولت‌های مدرن برای تثبیت اقتدار خود تنها به ابزارهای نظامی یا حقوقی متکی نیستند، بلکه از طریق مجموعه‌ای از سیاست‌ها تلاش می‌کنند جمعیت را مدیریت، سامان‌دهی و بازتعریف کنند. در این چارچوب، جنگ‌های هزاره‌جات را می‌توان بخشی از فرآیند کنترل و بازسازی جمعیت در قلمرو دولت قبیله‌ای در حال شکل‌گیری تحت نام افغانستان دانست. در جریان این جنگ‌ها، نیروهای عبدالرحمان‌خان با هدف سرکوب مقاومت‌های هزاره‌ها و پایان دادن به ساختارهای نیمه‌مستقل هزاره‌جات وارد این مناطق شدند. پی‌آمدهای این جنگ‌ها بسیار گسترده بود و شامل کشتار وسیع غیرنظامیان، تخریب روستاها، اسارت و برده‌سازی تعداد زیادی از بازماندگان، و مهاجرت‌های اجباری می‌شد. چنین اقداماتی تنها به سرکوب نظامی محدود نبود، بلکه به‌ تدریج ساختار اجتماعی و جمعیتی منطقه را نیز دگرگون کرد.

یکی از مهم‌ترین اقدامات در این دوره، مصادره‌ی گسترده‌ی زمین‌های هزاره‌ها بود. پس از سرکوب قیام‌ها، بخش قابل‌توجهی از اراضی هزاره‌جات از مالکیت باشندگان بومی خارج شده و به قبایل پشتون واگذار گردید. مصادره به‌ حدی گسترده بود که حتا چراها و مراتع‌شان را با صدور فرمان در (شنبه، ۲۲ حمل ۱۲۷۳) مصادره کردند و به کوچی‌ها دادند. این سیاست نه‌تنها مالکیت اقتصادی هزاره‌ها را تضعیف کرد، بلکه به تغییر ساختار قدرت محلی نیز انجامید. در نتیجه، بسیاری از هزاره‌ها از جایگاه مالکان زمین به موقعیت‌های فرودست اقتصادی و اجتماعی تنزل یافتند.

اقدام مهم دیگر، برده‌سازی و اسارت بخشی از بازماندگان بود. در پی جنگ‌ها، تعداد زیادی از مردان، زنان و کودکان هزاره به اسارت گرفته شدند و در بازارهای برده‌فروشی به بردگی فروخته شدند یا به‌عنوان نیروی کار اجباری مورد استفاده قرار گرفتند. آقای موسوی می‌نویسد: «بعد از شکست هزاره‌ها، مالیات‌های سرسام‌آور وضع شد و سرکوب عمومی بار دیگر بر هزاره‌ها حاکم گردید و حکومت برای اولین‌بار مالیات ویژه‌ای برای معامله‌ی بردگان مقرر کرد. بردگان هزاره آنچنان ارزان خریدوفروش می‌شدند که یک برده ممکن بود به بهای ۱۰ سیر گندم یا جو معامله گردد.» این روند نشان می‌دهد که چگونه بدن انسان می‌تواند به موضوعی برای اعمال قدرت و بهره‌برداری اقتصادی تبدیل شود. در چنین شرایطی، قدرت سیاسی نه‌تنها بر قلمرو و منابع، بلکه بر بدن‌ها و زندگی افراد نیز سلطه پیدا می‌کند.

علاوه بر این، مهاجرت‌های اجباری و جابه‌جایی جمعیت نیز از پی‌آمدهای مهم این سیاست‌ها بود. فشارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی موجب شد بخشی از بازماندگان از سرزمین‌های خود مهاجرت کنند. برخی از آنان به مناطق شهری افغانستان کوچ کردند و برخی دیگر به کشورهای همسایه مانند ایران یا مناطق تحت کنترل هند بریتانوی مهاجرت نمودند. این جابه‌جایی‌های گسترده به‌ تدریج موجب پراکندگی جمعیت هزاره و تغییر ساختار جمعیتی هزاره‌جات شد. سیاست‌های جمعیتی پس از جنگ‌های هزاره‌جات نقش مهمی در تثبیت موقعیت حاشیه‌ای هزاره‌ها در جامعه‌ی افغانستان ایفا کردند. این سیاست‌ها نه‌تنها پی‌آمدهای کوتاه‌مدت داشتند، بلکه ساختارهای اقتصادی و اجتماعی‌ای را شکل دادند که تأثیر آن‌ها تا دهه‌های بعد نیز ادامه یافت. از این منظر، می‌توان گفت که اعمال قدرت در این دوره صرفا به سرکوب نظامی محدود نبود، بلکه شامل مجموعه‌ای از سیاست‌های سازمان‌یافته برای بازسازی ساختار اجتماعی و جمعیتی نیز می‌شد.

از منظر تمیورخانف، هزاره‌های پساجنگ به سه دسته تقسیم شدند:

۱‌. هزاره‌هایی که شرایط امیر کابل را پذیرفتند؛ حدودا ۱۰ هزار خانوار می‌شدند.

۲. هزاره‌هایی که به قول امیر کابل باور نداشتند و توان لازم هم برای مقابله نداشتند، به ۱۵ هزار خانوار می‌رسیدند. این‌ها مجبور به ترک وطن شدند و به کشورهای همسایه چون ایران و هند بریتانوی مهاجرت کردند.

۳. هزاره‌هایی که نه به امیر کابل اعتماد کردند و نه قصد ترک سرزمین خود را داشتند؛ این‌ها به مقاومت علیه امیر ادامه دادند.

تولید و تثبیت هویت حاشیه‌ای هزاره‌ها در ساختار اجتماعی

یکی از پی‌آمدهای مهم سیاست‌های نظامی، جمعیتی و گفتمانی جنگ و پساجنگ، شکل‌گیری و تثبیت یک هویت حاشیه‌ای برای هزاره‌ها در ساختار اجتماعی و سیاسی کشور بود. در پی سرکوب‌های گسترده در دوره‌ی عبدالرحمان‌خان، هزاره‌ها نه‌تنها از نظر سیاسی تضعیف شدند، بلکه جایگاه آنان در ساختار اجتماعی نیز به‌طور قابل‌توجهی تغییر کرد. بسیاری از هزاره‌ها که پیش‌تر در مناطق خود دارای مالکیت زمین و ساختارهای محلی قدرت بودند، در نتیجه‌ی مصادره‌ی زمین‌ها و جابه‌جایی‌های اجباری، موقعیت اقتصادی و اجتماعی خود را از دست دادند. این روند موجب شد که در دهه‌های بعد، بخش قابل‌توجهی از جمعیت هزاره به‌عنوان نیروی کار ارزان و گروه‌های اجتماعی فرودست در شهرها و مناطق مختلف افغانستان شناخته شوند.

آقای موسوی می‌نویسد: «سیاست‌های قومی عبدالرحمان به نابودی کامل ساختارهای اجتماعی هزاره‌ها و جایگزینی آن با یک ساختار جدید منجر شد. پس از سال ۱۸۹۳ دیگر نشانه‌ای از استقلال داخلی و خودمختاری سابق هزاره‌جات وجود نداشت؛ تمام مسائل مربوط به رهبری و حکومت اکنون توسط مقامات و حکام دولتی (پشتون‌ها) اداره می‌شد.»

افزون بر این، بازنمایی هزاره‌ها در روایت‌های تاریخی و گفتمان‌های رسمی نیز در این فرآیند نقش مهمی ایفا کرد. در بسیاری از متون تاریخی و گفتمان‌های سیاسی، نقش و حضور هزاره‌ها یا نادیده گرفته می‌شد یا به‌ شکل محدودی مطرح می‌گردید. چنین بازنمایی‌هایی باعث می‌شد که هویت و تاریخ این گروه در حاشیه‌ی روایت ملی قرار گیرد. از نگاه فوکو، کنترل بر تولید دانش و تاریخ‌نگاری یکی از ابزارهای مهم قدرت برای شکل‌دهی به ادراک عمومی از واقعیت اجتماعی است.

هویت حاشیه‌ای هزاره‌ها تنها نتیجه‌ی یک دوره‌ی کوتاه از خشونت نظامی نبود، بلکه حاصل فرآیند طولانی‌مدت تعامل میان قدرت سیاسی، گفتمان‌های اجتماعی و ساختارهای نهادی بود. این فرآیند به‌ تدریج جایگاه اجتماعی خاصی را برای هزاره‌ها در جامعه‌ی افغانستان شکل داد؛ جایگاهی که اثرات آن در عرصه‌های مختلف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برای مدت طولانی قابل مشاهده بود.

تغییر گفتمان؛ بازسازی هویت

آقای موسوی می‌نویسد:

«جامعه‌ی هزاره در شکل معاصرش پی‌آمد مستقیم آن بخش از تغییرات اجتماعی است که از زمان اعلام استقلال در ۱۹۱۹ توسط شاه امان‌الله رخ داده است. او اگرچه ظاهر لیبرال‌گرا داشت، ولی در امتداد سیاست‌های عبدالرحمانی برای پشتونیزه کردن کشور که تلاش گمراه‌کننده در تغییر افغانستان از جامعه‌ی قبیله‌ای به یک جامعه‌ی ملی (ناسیونالیسم افغانی) یا پشتون‌والی بود، گام برداشت. این نگرش تا ظاهر شاه، آخرین شاه افغانستان، به‌ شکل تبعیض‌آمیزترین و متعصبانه‌ترین شیوه به اجرا درآمد. طوری که در زمان نخست‌وزیری شاه محمود، یکی از کاکاهای ظاهر شاه، در منازعه میان کوچی‌ها و هزاره‌ها، یک هزاره کشته می‌شود و پای یکی از شتران کوچی‌ها زخمی می‌شود؛ در دادگاه کابل، دیه‌ی مرد هزاره ۶۰۰ افغانی تعیین می‌شود و جبران خسارت پای شتر کوچی سه هزار و ۷۰۰ افغانی، در حالی‌ که دیه‌ی انسان براساس قانون، معادل ۱۰۰ شتر یا ۱۰۰ مثقال (یک مثقال معادل ۵ گرم) طلا بود. با وجود این مسائل، به‌طور موقت حقوق خاصی برای هزاره‌ها تأمین کرد که اساسی‌ترین آن‌ها لغو بردگی هزاره‌ها در سال ۱۹۲۱ با یک فرمان و همچنان درج آن در قانون اساسی بود.»

دهه‌ی ۱۹۶۰ در تاریخ سیاسی و اجتماعی افغانستان مرحله‌ای مهم در تحول گفتمان‌های فکری و هویتی به‌ شمار می‌رود. در این دوره، با تصویب قانون اساسی ۱۹۶۴ در زمان حکومت محمدظاهر شاه، فضای نسبتا باز سیاسی در کشور ایجاد شد که از آن به‌عنوان دوره‌ی مشروطه‌ی سوم افغانستان یاد می‌شود. این فضای باز سیاسی امکان گسترش فعالیت‌های فکری، فرهنگی و دانشگاهی را فراهم ساخت و زمینه‌ی ظهور نسل جدیدی از روشنفکران و فعالان سیاسی را ایجاد کرد. آقای موسوی می‌نویسد: «هزاره‌ها هیچ‌گاه موقعیت‌های بالا و مؤثری در حیات سیاسی افغانستان نداشته‌اند. بااین‌حال، آنان طی دهه‌ی ۱۹۶۰ میلادی تعدادی نماینده برای پارلمان انتخاب کرده و دو پست وزارت به‌دست آوردند. افرادی چون حاجی نادر، حاجی عبدالرزاق توفیق، محمداسماعیل مبلغ، شیخ سلیمان یاری، قربانعلی رضوی و عبدالحسین مقصودی به‌عنوان نمایندگان پارلمان و دکتر عبدالواحد سرابی و یعقوب لعلی به‌عنوان وزیران در دولت راه پیدا کردند.» کشتمند نیز این دوره‌های هفتم و هشتم شورای ملی را به‌عنوان دوره‌های تأثیرگذار در مشق و یادگیری‌های سیاسی خود می‌داند؛ «من آگاهی سیاسی و نخستین درس‌ها و تجارب سیاسی را در صنوف اخیر لیسه‌ی غازی کسب کردم. در آن سال‌ها در همه‌جاها و از جمله مکتب ما نیز، در پی رویدادهای سیاسی دوره‌های هفتم و هشتم شورای ملی و جنبش محصلان از سیاست، توأم با نگرانی سخن در میان بود.» او از قاضی عبدالظاهر که معلم مضامین عقاید و منطق آنان بوده، به‌عنوان یک شخصیت تأثیرگذار در فهم اولیه‌ی دانش سیاسی خود یادآوری می‌کند.

یکی از مهم‌ترین نهادهایی که در شکل‌گیری این تحولات نقش داشت، دانشگاه کابل بود. دانشگاه کابل در این دوره به مرکز مهمی برای تولید دانش، شکل‌گیری مباحث فکری و گسترش جریان‌های ایدئولوژیک مختلف تبدیل شد. در این محیط دانشگاهی، دانشجویان و روشنفکران از اقوام و مناطق مختلف افغانستان با یک‌دیگر تعامل پیدا کردند و درباره‌ی مسائل اجتماعی، سیاسی و هویتی کشور به بحث پرداختند. کشتمند که خودش در دانشگاه کابل رشته‌ی اقتصاد–حقوق خوانده است، می‌نویسد: «در سال‌های حکومت محمدداوود، گرایش‌های محسوسی برای فراگیری و اشاعه‌ی اندیشه‌ها و ادبیات سیاسی دموکراتیک و مترقی در میان روشنفکران پدید گردیده بود و آثار مترقی با اشتیاق شدید مورد مطالعه قرار می‌گرفت.»

در چنین فضایی، نسل جدیدی از روشنفکران افغانستان ظهور کرد که به نقد ساختارهای سنتی قدرت و بررسی مسائل اجتماعی پرداختند. این روند موجب شد که برخی گروه‌های اجتماعی که پیش‌تر در حاشیه‌ی ساختار سیاسی و فرهنگی قرار داشتند، فرصت بیشتری برای حضور در عرصه‌های آموزشی و فکری پیدا کنند. در میان این گروه‌ها، جامعه‌ی هزاره نیز به‌ تدریج توانست از طریق دسترسی بیشتر به آموزش و حضور در نهادهای دانشگاهی، در فرآیندهای فکری و فرهنگی جامعه مشارکت کند. کشتمند می‌نویسد: «در جریان سال‌های تحصیلی در دانشکده‌های حقوق و اقتصاد دانشگاه کابل، در قطار دیگران، ضمنا برای من نیز امکانات آموزش ادبیات مترقی در حلقات مطالعه و مباحثه‌ی علمی، آشنایی با شیوه‌های مبارزه‌ی سیاسی و آغاز به نوشتن پدید گردید.»

در نتیجه‌ی این تحولات، بخشی از جامعه‌ی هزاره به‌ تدریج به بازتعریف هویت جمعی خود پرداخت. این بازتعریف در قالب فعالیت‌های فرهنگی، حضور در محیط‌های دانشگاهی و مشارکت در مباحث روشنفکری شکل گرفت. به‌ بیان دیگر، هویت هزاره‌ها که پیش‌تر عمدتا در چارچوب گفتمان‌های حاشیه‌ای تعریف می‌شد، در این دوره آرام‌آرام در فضای جدید فکری و اجتماعی مورد بازاندیشی قرار گرفت. آقای موسوی می‌نویسد: «تنها هزاره‌هایی که تا حدودی از فرآیند نوسازی در افغانستان از دهه‌ی ۱۹۶۰ به بعد منتفع شدند، باشندگان شهرها و عمدتا کابل بوده‌اند.»

از منظر فوکو، چنین تحولاتی نشان‌دهنده‌ی تغییر در ساختارهای دانایی و قدرت در جامعه است. هنگامی که دسترسی به آموزش و امکان تولید دانش گسترش می‌یابد، گروه‌های مختلف اجتماعی می‌توانند در شکل‌دهی به گفتمان‌های جدید مشارکت کنند و هویت‌های خود را در چارچوب‌های تازه بازتعریف نمایند. بنابراین، دهه‌ی ۱۹۶۰ را می‌توان یکی از مراحل مهم در فرآیند تحول گفتمان هویت در جامعه‌ی افغانستان دانست؛ مرحله‌ای که در آن امکان شکل‌گیری روایت‌های جدید درباره‌ی هویت هزاره‌ها به‌‌ تدریج فراهم شد.

چپ‌گرایی و گفتمان هویت

در ادامه‌ی تحولات فکری و سیاسی دهه‌ی ۱۹۶۰، ظهور جریان‌های چپ‌گرا در افغانستان نقش مهمی در تغییر گفتمان‌های اجتماعی و سیاسی ایفا کرد. یکی از مهم‌ترین سازمان‌های سیاسی در این زمینه، حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود که در سال ۱۹۶۵ تأسیس شد و به‌ تدریج به یکی از نیروهای تأثیرگذار در فضای سیاسی افغانستان تبدیل گردید. کشتمند می‌نویسد: «تأسیس حزب دموکراتیک خلق افغانستان، از اهمیت ویژه‌ای در تاریخ افغانستان برخوردار گردید. این نخستین سازمان سیاسی با انضباط و دارای تشکیلات منظم چپ و مترقی و دارای برنامه و ایدئولوژی روشن بود که به‌مثابه‌ی بیانگر منافع طبقات و اقشار زحمت‌کش کشور و روشنفکران وطن‌پرست ترقی‌خواه پا به عرصه‌ی وجود نهاد و انجام تحولات انقلابی را در کشور در برابر خویش قرار داد.»

ایدئولوژی این جریان متأثر از اندیشه‌های مارکسیستی بود و جامعه را عمدتا براساس روابط اقتصادی و طبقاتی تحلیل می‌کرد. در این چارچوب، رهبران و روشنفکران چپ‌گرا تلاش داشتند مسائل اجتماعی افغانستان را نه در قالب قومیت یا مذهب، بلکه در چارچوب ساختارهای طبقاتی و نابرابری‌های اقتصادی تفسیر کنند. به‌ بیان دیگر، گفتمان چپ‌گرایان کوشید چارچوب جایگزین برای گفتمان‌های سنتی قومی و مذهبی ارائه دهد و تحلیل جامعه را به‌ سمت مفهوم طبقه‌ی اجتماعی سوق دهد.

این تغییر در گفتمان سیاسی پی‌آمدهای مهمی برای برخی گروه‌های اجتماعی، از جمله هزاره‌ها، به‌ همراه داشت. با تأکید بر اصولی مانند برابری اجتماعی و عدالت اقتصادی، زمینه‌ی مشارکت بیشتر گروه‌هایی که پیش‌تر در حاشیه‌ی ساختار قدرت قرار داشتند فراهم شد. در نتیجه، برای نخستین‌بار در تاریخ معاصر افغانستان، برخی از افراد جامعه‌ی هزاره توانستند در نهادهایی مانند ارتش، دستگاه اداری دولت و محیط‌های دانشگاهی حضور بیشتری پیدا کنند.

این تحولات به‌ معنای از میان رفتن کامل روابط قدرت نبود. هرچند گفتمان چپ‌گرایان تلاش داشت هویت‌های قومی و مذهبی را کم‌رنگ کند و تحلیل طبقاتی را جایگزین آن سازد، اما ساختارهای قدرت سیاسی همچنان نقش مهمی در تعریف هویت‌ها و تعیین جایگاه گروه‌های اجتماعی در جامعه ایفا می‌کردند. بنابراین، حتا در چارچوب گفتمان‌های جدید نیز هویت‌های اجتماعی در تعامل با شبکه‌های پیچیده‌ی قدرت و دانش شکل می‌گرفتند که دست‌آوردهای قابل‌توجهی برای هزاره‌ها داشت. عضویت کشتمند نیز در کمیته‌ی اصلی اعضای مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان در چارچوب گفتمان جدید معنا پیدا می‌کند. او در خاطرات سیاسی خود می‌نویسد: «من در کنگره‌ی مؤسس حزب دموکراتیک خلق افغانستان شرکت کردم و به‌عنوان یک عضو از هفت تن اعضای اصلی کمیته‌ی مرکزی انتخاب شدم.»

گفتمان چپ دست‌آوردهای نوینی را رقم زد که در بازسازی هویت هزاره‌ها نقش کلیدی داشت. یکی از مهم‌ترین دست‌آوردها افزایش دسترسی به آموزش و تحصیلات عالی بود. با گسترش نظام آموزشی و توسعه‌ی نهادهای دانشگاهی، از جمله دانشگاه کابل، امکان بیشتری برای حضور دانشجویان از مناطق مختلف کشور فراهم شد. این وضعیت باعث شد که شماری از جوانان هزاره بتوانند وارد محیط‌های دانشگاهی شوند و در حوزه‌های علمی و فکری فعالیت کنند. دسترسی به آموزش نقش مهمی در شکل‌گیری نسل جدیدی از روشنفکران هزاره ایفا کرد. کشتمند می‌نویسد: «هدف از معرفی سیستم جدید در دهه‌ی هشتاد، از میان برداشتن تبعیض و امتیاز از لحاظ موقف اجتماعی، ملی، مذهبی و زبانی معمول گذشته و فراهم کردن زمینه‌ی نوین آموزش و پرورش سالم ذهنی و جسمی برای کودکان و نوجوانان بود. دوره‌ی ابتدائیه‌ی پنج‌ساله به‌مثابه‌ی تعلیمات اجباری که از صنف اول تا پنجم را دربر می‌گرفت.»

دست‌آورد دیگر، افزایش حضور هزاره‌ها در ساختارهای دولتی و اداری بود. در گفتمان چپ‌گرایانه، تأکید بر برابری اجتماعی و کاهش تبعیض‌های سنتی سبب شد که تا حد امکان مشارکت گروه‌های مختلف قومی در نهادهای دولتی فراهم شود. در نتیجه، برخی از افراد هزاره توانستند در بخش‌هایی از دستگاه اداری دولت، ارتش و نهادهای عمومی حضور پیدا کنند. این امر نسبت به دوره‌های پیشین که حضور هزاره‌ها در ساختار قدرت بسیار محدود بود، تحول قابل‌توجهی محسوب می‌شد. حضور کشتمند خود به‌عنوان نخست‌وزیر تنها در گفتمان چپ به‌عنوان یک هزاره در افغانستان امکان یافت. از سوی دیگر، گفتمان چپ با تأکید بر تحلیل طبقاتی جامعه، تا حدی موجب کاهش اهمیت گفتمان‌های صرفا قومی در برخی محافل سیاسی و روشنفکری شد. این تغییر فکری به هزاره‌ها امکان داد که در برخی جریان‌های سیاسی و اجتماعی به‌عنوان بخشی از طبقات اجتماعی یا نیروهای سیاسی مطرح شوند، نه صرفا به‌عنوان یک اقلیت قومی یا مذهبی.

در کنار این موارد، حضور بیشتر هزاره‌ها در محیط‌های آموزشی و سیاسی به تقویت آگاهی هویتی و اجتماعی در میان این جامعه نیز کمک کرد. دسترسی به آموزش، فعالیت‌های سیاسی و مشارکت در مباحث فکری باعث شد که بخشی از جامعه‌ی هزاره بتواند درباره‌ی تاریخ، هویت و موقعیت اجتماعی خود بازاندیشی کند و در فرآیندهای اجتماعی کشور نقش فعال‌تری ایفا نماید.

بااین‌حال، باید توجه داشت که این دست‌آوردها در چارچوب شرایط پیچیده‌ی سیاسی افغانستان شکل گرفتند و به‌طور کامل به تغییر ساختارهای تاریخی قدرت منجر نشدند. با وجود این، گسترش آموزش، حضور نسبی در نهادهای دولتی و شکل‌گیری نسل جدیدی از روشنفکران هزاره را می‌توان از مهم‌ترین پی‌آمدهای اجتماعی این دوره دانست.

کشتمند و ابقای هویت هزاره‌ها در گفتمان مارکسیستی

ظهور و فعالیت سیاسی کشتمند در چارچوب گفتمان چپ و ساختار حکومتی مرتبط با حزب دموکراتیک خلق افغانستان قابل فهم است. در این دوره، ایدئولوژی رسمی حکومت بر مفاهیمی مانند برابری اجتماعی، عدالت اقتصادی و کاهش تبعیض‌های قومی تأکید داشت. این چارچوب ایدئولوژیک، دست‌کم در سطح نظری، امکان حضور بیشتر برخی گروه‌های قومی و اجتماعی را در ساختارهای حکومتی فراهم می‌کرد. در قانون اساسی سال ۱۳۶۶ هـ.ش، ماده‌ ۳۸ آمده است: «اتباع جمهوری افغانستان، اعم از زن و مرد، بدون درنظرداشت تعلقات ملیت، نژاد، لسان، قبیله، دین، مذهب، عقیده‌ی سیاسی، تحصیل، شغل، نسب، دارایی، موقف اجتماعی، محل سکونت و اقامت، در برابر قانون دارای حقوق و مکلفیت‌های مساوی می‌باشند. تعیین هر نوع امتیاز غیرقانونی و یا تبعیض نسبت به حقوق و مکلفیت‌های اتباع ممنوع است.» در چنین فضایی، حضور کشتمند در مقام‌های عالی دولتی از چند جهت اهمیت داشت.

نخست، این حضور نشان‌دهنده‌ی شکسته‌شدن بخشی از محدودیت‌های تاریخی بود که پیش‌تر مانع مشارکت گسترده‌ی هزاره‌ها در ساختار قدرت سیاسی می‌شد. برای بسیاری از افراد جامعه‌ی هزاره، حضور یک شخصیت هزاره در سطح بالای دولت، نمادی از امکان مشارکت و نمایندگی سیاسی محسوب می‌شد.

دوم، از منظر چارلز تیلور (فیلسوف کانادایی) و اکسل هونت (فیلسوف آلمانی)، بی‌عدالتی اجتماعی تنها در قالب توزیع نابرابر منابع اقتصادی یا سیاسی ظاهر نمی‌شود، بلکه می‌تواند در قالب نادیده‌گرفتن، تحقیر یا انکار هویت‌های جمعی نیز بروز یابد. از این منظر، انسان‌ها و گروه‌های اجتماعی برای دستیابی به عدالت، صرفا در پی دسترسی به منابع مادی نیستند، بلکه در جست‌وجوی به‌رسمیت‌شناخته‌شدن منزلت و هویت خود نیز هستند. هنگامی که یک گروه اجتماعی از سوی نظم مسلط نادیده گرفته می‌شود یا هویت آن به حاشیه رانده می‌شود، نوعی بی‌عدالتی نمادین شکل می‌گیرد که می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری مبارزه برای شناسایی شود.

در چنین چارچوبی، ورود نمایندگان یک گروه حاشیه‌ای به ساختار قدرت را می‌توان نه‌تنها یک تحول سیاسی، بلکه بخشی از فرآیند گسترده‌تر مبارزه برای به‌رسمیت‌شناسی هویتی و اجتماعی دانست. این فرآیند بیان‌گر تلاش برای بازتعریف جایگاه یک گروه در نظم سیاسی و اجتماعی جامعه است. بدین‌ملحوظ، حضور چهره‌ای مانند کشتمند از جامعه‌ی هزاره در سطح عالی قدرت دولتی می‌توانست تا حدی به افزایش احساس شناسایی و دیده‌شدن این گروه در ساختار سیاسی کشور کمک کند.

از سوی دیگر، نقش کشتمند در این دوره را می‌توان در چارچوب تحولات گفتمان چپ نیز در نظر گرفت. همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، گفتمان چپ تلاش داشت ساختارهای سنتی مبتنی بر قومیت و قبیله را کم‌رنگ کرده و جامعه را براساس مفاهیم طبقاتی و برابری اجتماعی تحلیل کند. در این چارچوب، حضور شخصیت‌هایی از گروه‌های مختلف قومی در ساختار دولت می‌توانست نشانه‌ای از تلاش برای ایجاد نظم سیاسی فراگیرتر باشد.

با وجود این، باید توجه داشت که نقش کشتمند و دیگر چهره‌های هزاره در ساختار قدرت، در شرایط پیچیده‌ی سیاسی و در بستر تحولات گسترده‌ی داخلی و بین‌المللی شکل گرفت. بنابراین، تأثیر این حضور بر موقعیت کلی جامعه‌ی هزاره، محدود به همان دوره‌ی تاریخی باقی ماند و نتوانست به‌طور کامل ساختارهای دیرپای نابرابری را از میان ببرد؛ اما از منظر تاریخی و نمادین، حضور کشتمند در ساختار قدرت را می‌توان یکی از لحظات مهم در روند بازسازی و ابقای هویت سیاسی هزاره‌ها در افغانستان دانست؛ لحظه‌ای که نشان داد در شرایط خاص تاریخی، امکان حضور و مشارکت سیاسی برای گروه‌هایی که پیش‌تر در حاشیه قرار داشتند نیز می‌تواند فراهم شود.

با آن‌هم، دست‌آوردها یا میراث‌های ماندگاری از کشتمند برای هزاره‌ها برجای ماند. یکی از مهم‌ترین این دست‌آوردها، گشودن فضای مشارکت سیاسی برای هزاره‌ها در ساختار دولت بود. در دوره‌ی فعالیت او، برخی از افراد هزاره توانستند در نهادهای دولتی، اداری و نظامی حضور بیشتری پیدا کنند. حضور این افراد، از جمله وکلای پارلمان و وزیران هزاره، در ساختار دولت به‌ تدریج به شکل‌گیری نوعی اعتماد به امکان مشارکت سیاسی در میان بخش‌هایی از جامعه‌ی هزاره کمک کرد. آقای موسوی می‌نویسد: «حضور هزاره‌ها در نهادهای مختلف دیگر، از دانشگاه گرفته تا ارتش، کاملا قابل توجه است.» در ادامه می‌نویسد: «در اثر همین فضای نسبتا مساعد، بیش از ۲۰ جلد کتاب و رساله و بیش از ۱۰۰ مقاله در مورد مسائل مختلف جامعه‌ی هزاره منتشر شد. این را باید با وضعیت قبل از ۱۹۷۸ مقایسه کرد که به‌ ندرت ممکن بود یک کتاب یا رساله در رابطه به این موضوع در افغانستان یافت شود.»

دست‌آورد مهم دیگر کشتمند، تقویت حضور هزاره‌ها در نظام آموزشی و نهادهای مدرن بود. در دوره‌ی حکومت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، سیاست‌هایی برای گسترش آموزش، سوادآموزی و دسترسی بیشتر به دانشگاه‌ها اجرا شد. این سیاست‌ها باعث شد که بخشی از جوانان هزاره بتوانند وارد محیط‌های آموزشی و دانشگاهی شوند و در عرصه‌های علمی و اداری فعالیت کنند. این فرآیند به شکل‌گیری نسل جدیدی از نخبگان و روشنفکران هزاره کمک کرد که بعدها در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی نقش مهمی ایفا کردند.

کشتمند در خاطرات خود یادآور می‌شود که وقتی دانشگاه را به پایان رسانید، طبق رویه‌ی حاکم، افرادی که درجه‌ی اول تا سوم را کسب می‌کردند، مستحق شمولیت در کادر دانشگاهی به‌عنوان استاد می‌شدند؛ چون او به‌عنوان نفر دوم از لحاظ درجه‌ی صنفی فارغ شده بود، باید استاد دانشگاه می‌شد، اما به‌دلیل تبعیض موجود در ساختار حاکم، افراد درجه‌ی اول و سوم استاد دانشگاه شدند و کشتمند را رد کردند. اما با حاکمیت گفتمان چپ، افرادی چون عبدالواحد سرابی در رشته‌ی اقتصاد، محمداسماعیل مبلغ در رشته‌ی فلسفه و ادبیات، یعقوب لعلی در رشته‌ی انجینری و شاه‌علی‌اکبر شهرستانی توانستند کرسی‌های استادی در دانشگاه به‌دست آورند.

از منظر نمادین نیز حضور کشتمند در رأس دولت افغانستان، تغییری مهم در تصور تاریخی از جایگاه هزاره‌ها در ساختار قدرت ایجاد کرد. در بخش بزرگی از تاریخ افغانستان، هزاره‌ها به‌عنوان یکی از گروه‌های حاشیه‌ای در ساختار سیاسی تلقی می‌شدند. رسیدن یک سیاست‌مدار هزاره به مقام نخست‌وزیری نشان داد که امکان حضور در سطوح عالی قدرت سیاسی نیز برای این جامعه وجود دارد. این تحول در تقویت احساس هویت سیاسی و اعتمادبه‌نفس جمعی در میان هزاره‌ها تأثیرگذار بود.

در سطح گفتمانی نیز کشتمند تلاش کرد مسأله‌ی مشارکت اقوام مختلف در دولت را در چارچوب برابری اجتماعی و عدالت سیاسی مطرح کند. هرچند گفتمان سیاسی او بیشتر در چارچوب تحلیل‌های طبقاتی و ایدئولوژی چپ قرار داشت، اما همین گفتمان به‌صورت غیرمستقیم به کاهش برخی مرزهای قومی در ساختار قدرت کمک کرد و زمینه‌ای برای حضور گروه‌های اجتماعی مختلف در ساختار دولت فراهم ساخت. آقای موسوی می‌نویسد: «هزاره‌ها اولین نشریه‌ی مستقل خودشان، به‌نام “غرجستان” را منتشر کردند و در آن نه‌ فقط آزادانه و آشکارا از حکومت انتقاد کردند، بلکه برای نخستین‌بار تبعیض غیرانسانی تحمیل‌شده بر خود را طی سالیان دراز توسط پشتون‌های حاکم مورد بحث قرار دادند. مهم‌ترین نمونه‌ی بهبود در وضعیت هزاره‌ها، شناسایی رسمی آنان به‌عنوان یک قوم با همان حقوق دیگر گروه‌های قومی افغانستان بود. در نتیجه‌ی این شناسایی بود که در سال ۱۳۶۶ هـ.ش آنان توانستند اولین جرگه‌ی سراسری ملیت هزاره را تشکیل دهند. جرگه، مجلسی مرکب از نمایندگان قبایل است که پیش از این، به‌طور خاص به موضوعات قبیله‌ای پشتون‌ها می‌پرداخت. قبل از آن، تنها پشتون‌ها اجازه داشتند جرگه تشکیل دهند. جرگه‌ی هزاره، اولین قدمی بود که حزب دموکراتیک خلق افغانستان برای مشارکت‌دادن هزاره‌ها در حیات سیاسی-اجتماعی افغانستان برداشت.»

همچنین در دوره‌ی فعالیت سیاسی کشتمند، نوعی پیوند میان نخبگان هزاره و ساختار دولت مرکزی شکل گرفت. این پیوند به تدریج باعث شد که بخشی از نخبگان هزاره در عرصه‌های سیاسی، اداری و فرهنگی نقش فعال‌تری پیدا کنند. چنین فرآیندی را می‌توان یکی از زمینه‌های تاریخی شکل‌گیری جنبش‌های هویتی بعدی در میان هزاره‌ها دانست.

بااین‌حال، باید توجه داشت که فعالیت‌های کشتمند در چارچوب ساختار سیاسی خاصی صورت می‌گرفت و بسیاری از محدودیت‌های تاریخی همچنان پابرجا باقی ماندند. با وجود این محدودیت‌ها، نقش او در افزایش حضور سیاسی هزاره‌ها، تقویت نخبگان آموزشی و تغییر نمادین جایگاه این جامعه در ساختار قدرت از مهم‌ترین عوامل در روند بازسازی هویت سیاسی هزاره‌ها در افغانستان محسوب می‌شود.

در مجموع، می‌توان گفت که تجربه‌ی سیاسی کشتمند مرحله‌ای مهم در تحول تاریخ سیاسی هزاره‌ها بود؛ مرحله‌ای که در آن امکان مشارکت در ساختار دولت و حضور در عرصه‌ی قدرت سیاسی بیش از گذشته قابل تصور شد و زمینه‌ای برای شکل‌گیری گفتمان‌های هویتی بعدی در میان هزاره‌ها فراهم آمد.

منابع :

  1. کشتمند، سلطان‌علی. ۱۳۹۱. یادداشت‌های سیاسی. کابل: انتشارات میوند.
  2. فوکو، میشل. ۱۳۸۸. باستان‌شناسی دانش. ترجمهٔ باقر پرهام. تهران: نشر نی.
  3. فوکو، میشل. ۱۳۸۶. مراقبت و تنبیه: تولد زندان. ترجمهٔ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده. تهران: نشر نی.
  4. فوکو، میشل. ۱۳۸۴. قدرت/دانش. ترجمهٔ حسین بشیریه. تهران: نشر نی.
  5. بشیریه، حسین.۱۳۸۰. جامعه‌شناسی سیاسی. تهران: نشر نی.
  6. موسوی، سیدعسکر، 1379، هزاره‌های افغانستان، ترجمه: اسدالله شفایی، تهران، انتشارات موسسه فرهنگی هنری نقش سیمرغ.
  7. تیمورخانف، لطفی، 1368، تاریخ ملی هزاره‌ها، ترجمه:عزیز طغیان، دانشگاه کابل.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه