ساکنان برهوت بی‌کسی

خوانش ساختاری از ناکامی هزاره‌ها در تبدیل‌شدن به وزنه‌ی راهبردی

اطلاعات روز
photo: AI Generated

نویسنده: یاسین احمدی


هر بار که در غرب کابل، بامیان، دایکندی، کویته یا جبرئیل هرات، حمله‌ای علیه هزاره‌ها رخ می‌دهد، برای چند روز نام این مردم در رسانه‌ها ظاهر می‌شود و برخی کشورها و سیاستمداران ابراز تأسف می‌کنند، نهادهای حقوق بشر بیانیه می‌دهند و عکس قربانیان دست‌به‌دست می‌شود. بعد خبر دیگری می‌آید و بی‌هیچ نتیجه‌ای، همه‌چیز آرام می‌گیرد. این چرخه سال‌ها تکرار شده است. هزاره‌ها معمولا با مرگ و رنج‌شان دیده می‌شوند، اما حضورشان هرگز محاسبات دیگران را تغییر نمی‌دهد. درباره‌ی کشتار و تبعیضی که بر آنان رفته، نوشته‌های فراوانی وجود دارد. موفقیت‌شان در آموزش نیز ناشناخته نیست. در کم‌تر از چند نسل، جامعه‌ای که بخش بزرگی از آن از زمین، اداره و آموزش محروم شده بود، هزاران دانشجو، استاد، داکتر، خبرنگار، ورزشکار و هنرمند پرورش داد. زنان هزاره در اداره‌های جمهوریت و نهادهای جهانی حضوری پیدا کردند که تا چند دهه پیش تصورش دشوار بود. با وجود این همه، وقتی درباره‌ی ساختار قدرت افغانستان، توافق با طالبان یا منافع کشورهای منطقه تصمیم گرفته می‌شود، هزاره‌ها معمولا طرفی نیستند که بدون حضورشان کاری لنگ بماند. دائما به این پرسش جدی می‌اندیشم که چرا جامعه‌ای که چنین مسیر دشواری را پیموده، هنوز نتوانسته پتانسیل، نیرو و پیشرفت خود را به وزنه‌ی سیاسی تبدیل کند؟ چرا ایران، پاکستان، کشورهای آسیای میانه، چین، روسیه و غرب روی هزاره‌ها به‌عنوان یک شریک ضروری، همانند سایر اقوام، حساب باز نمی‌کنند؟

یافتن پاسخی کوتاه و جمع‌شده در یک عامل، نمی‌تواند قانع‌کننده باشد. نقش مذهب، تبعیض قومی و نژادی در این فرآیند، همه واقعی است. جغرافیای محصور هزاره‌جات نیز تأثیر بزرگی داشته است. بی‌مسئولیتی و کرختی رهبران و احزاب هزاره هم نادیده گرفته نمی‌شود. اما هرکدام از این عوامل، وقتی جداگانه بررسی شوند، فقط می‌توانند چهره‌ی سیاه بخشی از ماجرا را نشان دهند. اصل مسأله شاید این باشد که هزاره‌ها در طول تاریخ از ابزارهای اصلی قدرت دور نگه داشته شدند و همین مسأله نوعی ترس و دوری از قدرت را در میان آنان نهادینه ساخته است و بعد، زمانی که فرصتی برای بازسازی یافتند، بیشتر به نجات فرد و خانواده پرداختند تا ایجاد ساختارهایی که قدرت را برای چند نسل، به‌صورت پایدار، به میراث بگذارد. این انتخاب شاید تنها راه ممکن بود. نتیجه اما این شد که سرمایه‌ی انسانی به‌صورت گسترده خلق شد، بدون این‌که به نیرویی تبدیل شود تا نادیده‌گرفتن آن برای دیگران هزینه‌ی جدی در پی داشته باشد.

شکست فقط در میدان جنگ نبود

برای فهم وضعیت امروز، ناچاریم به پایان قرن نوزدهم برگردیم. جنگ‌های آن دوره جایگاه هزاره‌ها را در ساختار سیاسی و اجتماعی افغانستان به‌طور اساسی تغییر داد. هزاره‌جات پیش از آن یک دولت منظم و یکپارچه نبود. میران و رهبران محلی بر مناطق مختلف نفوذ داشتند و اختلاف میان آنان، مانند امروز، کم نبود. همین پراکندگی، هنگام رویارویی با حکومتی که ارتش و منابع متمرکز داشت، به ضعف بزرگی تبدیل شد. بااین‌حال، مردم در مناطق خود زمین و قدرت محلی داشتند و می‌توانستند تا اندازه‌ای از خود دفاع کنند. رابطه‌شان با کابل هم همیشه آرام نبود، ولی کاملاً هم زیر فرمان دولت مرکزی زندگی نمی‌کردند. کوهستان‌های هزاره‌نشین رفت‌وآمد را به‌شدت سخت می‌کرد، اما همین دشواری نوعی فاصله و استقلال طبیعی هم به وجود آورده بود که سرانجام لشکرکشی‌های عبدالرحمان این وضعیت را درهم شکست. شمار زیادی کشته، اسیر یا آواره شدند. زمین‌ها مصادره گردید و بخش بزرگی از مردم به بردگی رفتند. درباره‌ی آمار دقیق قربانیان اختلاف وجود دارد. رقم مشهور ۶۰ و چند درصد را نمی‌توان با معیارهای امروز قطعی دانست، چون سرشماری معتبری در دست نیست. این تردید درباره‌ی رقم، اما اصلاً از اهمیت و بزرگی اصل فاجعه نمی‌کاهد.

وقتی خانواده‌ای زمینش را از دست می‌داد، منبع درآمد، جایگاه اجتماعی و امکان بازگشت به زندگی پیشینش نیز از میان می‌رفت. کوچ اجباری به‌گونه‌ای دردناک، جمعیت را پراکنده و متلاشی کرد. حذف از ساختار نظامی و اداری نیز باعث شد هزاره‌ها برای چند نسل از ابزارهایی دور بمانند که دیگر گروه‌ها از طریق آن‌ها با دولت رابطه برقرار می‌کردند. تکفیر به‌دلیل مذهبی، به جنگ سیاسی مشروعیت مردمی و الهی می‌داد. در سنت اسلامی، وقتی گروهی خارج از دایره‌ی ایمان معرفی شود، غصب زمین، اسارت و کشتار آن برای بخشی از جامعه به وظیفه‌ای مقدس تبدیل می‌شود. همین پیوند میان دولت، سیاست قومی و زبان مذهبی، آثار سرکوب را عمیق‌تر و فاجعه‌بارتر کرد.

بعد از پایان جنگ هم زندگی هیچ‌گاه به حالت پیشین خود برنگشت. بسیاری به کابل، شمال افغانستان، ایران، هند آن زمان و بعدتر پاکستان مهاجرت کردند. در شهرها اغلب به سخت‌ترین و کم‌درآمدترین کارها مشغول شدند. گروهی که زمانی در منطقه‌ی خود زمین و ساختار محلی داشت، به نیروی کار ارزان برای غاصبان زمین خودش تبدیل شد. این تجربه، ضمن این‌که وضعیت اقتصادی را از بنیان تغییر داد، رابطه‌ی جامعه با قدرت را هم به‌صورت بنیادی دگرگون ساخت. دولت در حافظه‌ی مردم هزاره، پیش از آن‌که سرپرست یا قانون باشد، با تبعیض، انواع مالیات، شاخ‌پولی و خانه‌دودی یا چرب‌سر‌بی‌بی، غصب زمین و مجازات جمعی شناخته می‌شد. چنین حافظه‌ای، مملو از رنج و بی‌پناهی، به‌سادگی از بین نمی‌رود. جامعه از یک سو می‌خواهد وارد دولت شود، از سوی دیگر به بی‌طرفی و عدالت آن شک دارد. رهبر به کابل نزدیک می‌شود تا سهم بگیرد، اما مردم نگران‌اند که مبادا این نزدیکی، معامله‌ی خون و زمین دیگری به بار آورد که فقط زندگی خود رهبر و خویشاوندانش را تغییر دهد. رویدادهای دست‌کم ۲۰ سال گذشته، خصوصاً معاملات بهسود و جنبش روشنایی، این بدگمانی را به یقین نزدیک ساختند. از سوی دیگر، افشار، مزارشریف، یکاولنگ و ده‌ها حمله بر مسجد، مکتب، کورس و شفاخانه، این احساس را تقویت کرد که هویت قومی و مذهبی هزاره هنوز می‌تواند آنان را به هدفی آسان و مشروع تبدیل کند. این احتیاط نمی‌تواند ضعف ذاتی یا ترس قومی باشد، بلکه بیشتر بروز رفتاری است که در طول زمان آموخته شده است. وقتی حضور سیاسی، اعتراض یا سازمان‌یافتن چند بار با کشتار پاسخ داده شود، بخشی از مردم به این نتیجه می‌رسند که راه امن‌تر، نجات خود و خانواده است. از همین‌جا یکی از تناقض‌های مهم جامعه‌ی هزاره شکل گرفت.

بازسازی از خانه، نه از دولت

هزاره‌ها پس از قتل‌عام تاریخی سال‌ ۱۸۹۱ از بین نرفتند. جامعه آرام‌آرام خود را بازسازی کرد، اما این بازسازی بیشتر در خانه‌ها اتفاق افتاد تا در نهادهای عمومی. پدر و مادری که خود سواد نداشتند، فرزندشان را به مکتب فرستادند. پدران سلامت و جوانی‌شان را سال‌ها در سنگ‌بری و گاوداری ایران یا کان‌کوله و کوره‌های خشت‌پزی پاکستان از دست دادند تا یک پسر یا دخترشان دانشگاه برود. مادران با کار سخت مزدوری و پشم‌ریسی در تلاش برای نجات زندگی نداشته‌ی خود بودند. این رنج‌ها و تلاش‌ها سبب اصلی تحول در جامعه‌ی فقیر هزاره شد. آموزش برای هزاره‌ها فقط علاقه‌ی فرهنگی به دانش نبود، بلکه نوعی راه خروج از بن‌بست کور فقر و تحقیر نیز بود. خانواده‌ای که زمین وسیع، رابطه‌ی دولتی یا سرمایه‌ی بزرگ نداشت، می‌توانست روی مدرک و حرفه‌ی فرزندش حساب کند؛ زیرا دانش، ضمن آن‌که قابل حمل بود، همانند زمین قابل مصادره و مشمول مالیات شاخ‌پولی نبود. اگر روستا ناامن می‌شد، فرد تحصیل‌کرده شاید می‌توانست در شهر یا کشور دیگری زندگی تازه‌ای بسازد.

این انتخاب سرانجام نتیجه داد. در دوره‌ی جمهوریت، هزاره‌ها با سرعت وارد دانشگاه، رسانه، اداره، هنر و جامعه‌ی مدنی شدند. غرب کابل و دشت برچی، با وجود کمبود راه، آب، فضای عمومی و امنیت، به مهم‌ترین مرکز آموزش خصوصی و کتاب‌خانه‌ای کشور تبدیل شد. دولت در تبدیل این منطقه به مرکز آموزشی هیچ سهمی نداشت. خانواده‌ها، معلمان، مهاجران و جوانانی که در خرابه‌های کوچک، کورس و کتاب‌خانه ساختند، این کار را انجام دادند. در بسیاری از خانه‌ها پول کم بود، اما هزینه‌ی کورس کانکور قطع نمی‌شد. خانواده از لباس، سفر و غذای بهتر می‌گذشت، ولی درس فرزند را متوقف نمی‌کرد. باروری این فرهنگ بسیار قابل احترام و تقدیر است، اما متأسفانه در بعد سیاسی نتیجه‌ی دلخواه را در پی نداشت، زیرا انرژی جامعه بیش از همه صرف پیشرفت فردی و خانوادگی شد. اگر پدر و مادر میان فرستادن فرزندشان به دانشگاه و کمک به ساختن یک حزب یا مرکز پژوهشی مجبور به انتخاب می‌شدند، طبیعی بود که آینده‌ی فرزندشان را انتخاب کنند. حزب ممکن بود فردا از هم بپاشد. رهبرش ممکن بود با معامله‌ی یک موتر زرهی یا یک سفارت، از بدنه‌ی جامعه کنار بکشد. مدرک و حرفه، اما هرچند تضمین کامل نبود، دست‌کم ملموس‌تر و در دسترس‌تر به نظر می‌رسید. جامعه به‌ تدریج افراد موفق بسیاری تولید کرد، اما نهادهایی که این افراد را به هم وصل کنند، حتا نطفه نگرفتند.

امروز هزاره‌ها در کشورهای مختلف استاد دانشگاه، داکتر، وکیل، مهندس، خبرنگار، تاجر، ورزشکار و فعال سیاسی دارند. این موفقیت‌ها واقعی‌ اند. اما اختلاف و خودبرتربینی افراد، تنه‌ی این درخت را نیز فاسد کرده است. اینجا نیز هرکس می‌خواهد امپراتور باشد. مهاجر تازه‌وارد، پس از جامعه‌پذیری و رسیدن به وضعیت مطلوب، هنوز به فعالیت‌های بیشتر واکنشی و کوتاه‌مدت محدود مانده است. باید پرسید مشکل کجا است. انجمن‌های زیادی تشکیل شده‌اند، بعضی کارهای ارزشمندی انجام داده‌اند، بسیاری نیز با اختلاف چند نفر ضعیف شده یا با کنار رفتن بنیان‌گذار، از حرکت افتاده‌اند. تجربه‌ی کار سازمانی و پایدار، اغلب به نسل بعد منتقل نشده است؛ لذا گروه تازه همان خطاهایی را تکرار می‌کند که گروه پیش از آن تجربه کرده بود. نهادسازی کار آسان و ساده‌ای نیست. نتیجه‌ی فوری هم ندارد و ممکن است نام کسی هم روی آن نماند. جامعه‌ی ما به‌سرعت از موفقیت فردی هیجان‌زده می‌شود؛ عکس زکیه خدادی یا اول‌نمره‌ی کانکور را با افتخار منتشر می‌کند. گاهی ماه‌های زیادی برای فاطمه پیمان، به گمان این‌که «فاطمه» نامی هزارگی است، کف می‌زند و شبکه‌های اجتماعی را به مکان دادرسی، اتهام و فحاشی تبدیل می‌کند. اما ایجاد آرشیو، صندوق شفاف، مرکز پژوهشی یا شبکه‌ی حقوقی، اصلاً چیزی نیست که بدان‌ها توجه کند.

مزاری، سیاست مشارکت و پیروانی که بیراه شدند

هزاره‌ها پیش از عبدالعلی مزاری نیز با قیام ابراهیم گاوسوار، جریان‌های چپ، سازمان‌های مذهبی و مقاومت‌های محلی نشان می‌دادند که جامعه در جست‌وجوی راهی برای بیان خواسته‌های خود است. اما اهمیت مزاری فقط در رهبری حزب وحدت و مقاومت افشار نبود؛ او توانست زبان سیاست هزاره را تغییر دهد. با مزاری، خواسته‌ی جامعه دیگر از حفظ جان و رسمیت مذهب فراتر رفت و به مسأله‌ی حق حضور در قدرت و مشارکت در تصمیم‌گیری تبدیل شد. برای مردمی که سرنوشت و تاریخ‌شان را دیگران نوشته و تعیین کرده بودند، این کار مزاری اصلاً تغییر کوچکی نبود. این تجربه با مزاری، در شرایطی شکل گرفت که دولت فروپاشیده بود، کابل میدان جنگ بود و هر گروه برای بقا و سهم خود می‌جنگید. مزاری توانست نیروهای پراکنده را به هم نزدیک کند، ولی فرصت و شاید هم امکان آن را پیدا نکرد که یک حزب مدرن و پاسخ‌گو، آن‌گونه که خودش می‌خواست، بسازد. بعد از مرگ او، نامش به نماد تبدیل شد. اما احزابی که خود را وارث او می‌دانستند، به اندیشه و آرمان‌های او وفادار نماندند. در فردای پس از مزاری، رهبران از حق مردم در سیاست سخن گفتند، اما در داخل حزب خود تقریباً یک امپراتوری شخصی بنا کردند. سیاستی که باید به‌نام و برای مردم بارور می‌شد، به‌تدریج شخصی و خانوادگی شد. کرسی، قرارداد، بورسیه و سفارت‌خانه‌ها در حلقه‌ی نزدیکان توزیع می‌شد. نسل تازه و کارفهم فرصت نیافت تا در داخل همین ساختارها راه یابد. بسیاری از جوانان تحصیل‌کرده، بدون یافتن و ساختن جایگزین پایدار، از احزاب دور شدند.

امروزه رهبران سنتی هزاره دیگر مشروعیت سابق را ندارند تا بتوانند برنامه‌ای تدوین کنند و مردم هم به آنان اعتماد کنند. روشنفکران و فعالان مدنی به‌صورت تک‌صدایی کار می‌کنند، اما به بازار، روستا و خانواده‌های عادی دسترسی ندارند. روحانیت نیز با ذهنیت سنتی و غیرقابل تحول، فقط بخشی از جامعه، آن هم آخوندها، طلبه‌ها و عده‌ای دگم‌اندیش مذهبی را نمایندگی می‌کند. دیاسپورای هزاره به هزار راه پراکنده است و مرجع مشترکی ندارد، یا اگر دارد، هرکس برای خودش است. می‌دانم که جامعه لازم نیست یک رهبر و یک صدا داشته باشد؛ چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب. اما در موضوعاتی مانند امنیت، زمین، آموزش، مهاجرت و ثبت جنایت‌ها، نبود حداقلی از هماهنگی، هزینه‌ی بزرگی برای نسل‌های آینده دارد. دولت‌های خارجی، وقتی می‌خواهند با یک جامعه رابطه ایجاد کنند، می‌پرسند با چه کسی باید گفت‌وگو کنند. آیا این فرد یا نهاد واقعاً ظرفیت نمایندگی دارد؟ آیا چند سال بعد هنوز وجود خواهد داشت؟ در مورد هزاره‌ها، با این خصلت هزارراهی، پاسخ اصلاً روشن نیست. می‌دانم که موجودیت هر هزاره‌ای در متن یک نهاد، به‌معنای شخصی‌سازی نهایی آن نهاد است. تاریخ ما نشان داده است که نهادهای ما بسیار ساده و سریع ملک خصوصی افراد می‌شوند. به همین دلیل هم هست که رابطه‌ها نهادمند نمی‌شود و همیشه شخصی می‌مانند. یک رهبر، وکیل یا مقام، همیشه در تلاش است تا ارتباطی مبتنی بر خویشاوندی بسازد، نه نهادمندی. برای همین، با کنار رفتن او، کل بدنه‌ی نهاد متلاشی می‌شود.

حضور در دولت با حضور در قدرت یکی نبود

در دوران جمهوریت، چهره‌های هزاره وارد کابینه، پارلمان، معاونت ریاست‌جمهوری و اداره‌های مختلف شدند. این حضور، از نظر تاریخی، بسی مهم بود. مردمی که زمانی از اداره و ارتش حذف شده بودند، حالا در ساختار رسمی کشور دیده می‌شدند. ولی این حضور هرگز نهادمند و متکی به بافت جامعه نبود؛ برای همین، این حضور قدرت را همراه نداشت. همچنین در این مدت ثابت شد که قدرت فقط داشتن عنوان معاونت دوم و ریاست اداره‌ی امور نیست. مهم این است که امضا و دستور چقدر اهمیت و برد دارد، چه کسی می‌تواند استراتژی طرح کند و جلوی تصمیمی را بگیرد که برخلاف منافع جامعه‌اش است. رهبران هزاره، از دانش گرفته تا خلیلی، محقق، مدبر و خیلی‌های دیگر، در دولت مقام داشتند، اما حتا گاهی قواعد بازی درون دفتر و خانه‌ی خودشان را نیز نمی‌توانستند تعیین کنند. گاهی ممکن بود از لاک سکوت بیرون بیایند و اعتراض کنند، ولی قادر نبودند تصمیم را برگردانند.

مناقشه‌ی توتاپ نمونه‌ی روشنی از این وضعیت بود. حکومت غنی موضوع را بیشتر فنی و اقتصادی معرفی می‌کرد. برای مردم مناطق مرکزی، مسأله به تاریخ طولانی محرومیت پیوند می‌یافت. ممکن است برای انتخاب مسیر سالنگ دلایل فنی و مالی وجود داشته باشد، اما حکومت نتوانست مردم را قانع کند که این تصمیم ادامه‌ی همان الگوی قدیمی کنار گذاشتن و تبعیض علیه مناطق مرکزی نیست. روشن است که بی‌اعتمادی فقط از یک پروژه ایجاد نشده بود. جنبش روشنایی توانست جمعیت بزرگی را بسیج کند. اعتراض منظم بود، حضور زنان و جوانان چشمگیر بود و زبان شفاف و گویای حقوق شهروندی داشت، اما این زبان روشن در کام تاریک انفجار دهمزنگ بلعیده شد. نخبگان مردم کشته شدند، اختلاف‌ها شدت گرفت، فعالان مهاجرت کردند، اما باز هم نیروی عظیمی که در خیابان روییده بود، به سازمانی ماندگار تبدیل نشد. مسأله این بود که بعد از اعتراض، ساختاری برای حفظ آن انرژی نه وجود داشت و نه شکل گرفت. جامعه می‌توانست برای یک روز هزاران نفر را جمع کند، ولی نمی‌توانست همان توان را برای چند سال در نهادی پاسخ‌گو نگه دارد. در نظامی که گروه‌های مسلح، شبکه‌های امنیتی و حامیان خارجی وزن بزرگی داشتند، مدنیت متکی به گل و حقوق شهروندی به‌تنهایی کافی نبود. این سخن به معنای آن نیست که اعتراض مدنی اساساً بی‌ارزش است؛ فقط می‌خواهد بگوید که مدنیت نیز به سازمان، پول، رسانه، اطلاعات و پیوند سیاسی عاری از سکوت نیاز دارد.

جغرافیا؛ واقعیت تلخ

هزاره‌جات در مرکز افغانستان واقع شده است. این مرکزیت روی نقشه ممکن است مهم به نظر برسد، ولی مرکز جغرافیایی لزوماً مرکز قدرت نیست. مناطق اصلی هزاره‌نشین به هیچ مرز بین‌المللی، بندر و آبراه دسترسی ندارند و هیچ گذرگاه بزرگ منطقه‌ای را نیز کنترل نمی‌کنند. برای ارتباط با خارج، باید از قلمروهایی عبور کنند که در کنترل دولت مرکزی یا گروه‌های دیگر است؛ گروه‌هایی که زندگی هزاره‌ها را اهانت به طبیعت می‌فهمند. در افغانستان، مرز با جنگ، تجارت، مهاجرت، قاچاق، انتقال سلاح و حمایت خارجی پیوندی ازلی و ناگسستنی دارد. گروهی که گذرگاهی را کنترل می‌کند، برای دولت همسایه اهمیت شراکت در منافع پیدا می‌کند. هزاره‌ها چنین ابزار و موقعیتی ندارند. پاکستان برای تأمین امنیت و نفوذ خود ناچار است با نیروهای مناطق مرزی ارتباط داشته باشد. ایران نیز به گروه‌هایی توجه می‌کند که بر مرز، مهاجرت، آب یا امنیت شرق آن کشور اثر می‌گذارند. کشورهای آسیای میانه از تحولات شمال افغانستان مستقیماً متأثر می‌شوند. اما هیچ دولت همسایه‌ای برای رسیدن به افغانستان یا محافظت از مرز خود مجبور نیست با یک نیروی هزاره که در زندان جغرافیا اسیر است، معامله کند. این موقعیت، پشتیبانی خارجی را هم دشوار ساخته است. حتا اگر در هزاره‌جات نیروی سیاسی مستقلی شکل بگیرد، راه مستقیم و مطمئنی برای ارتباط اقتصادی و سیاسی با بیرون ندارد.

محصور بودن، امکان فشار دولت مرکزی یا طالبان را به‌گونه‌ی چشمگیری بیشتر می‌کند. البته که جغرافیا سرنوشت قطعی و محتوم نیست. کشورهای کوچک و محصور دیگری هم توانسته‌اند اهمیت سیاسی و اقتصادی پیدا کنند، ولی چنین ضعفی باید با سازمان، اقتصاد، اطلاعات و دیپلماسی جبران شود. هزاره‌ها هنوز نتوانسته‌اند این نقیصه را نه با دیپلماسی سکوت در قصر شورای وزیران و نه با معامله‌ی نادیده گرفتن کشتار کوچی‌ها در بهسود جبران کنند. خود هزاره‌جات نیز به محل امنی برای تمرکز سرمایه و نیروی انسانی تبدیل نشد. کمبود راه، صنعت، دانشگاه و سرمایه‌گذاری دولتی، مهاجرت را به پدیده‌ای گریزناپذیر بدل ساخت. دستگاه رهبری هزاره طی دو دهه نتوانست مسیر ۱۲۰ کیلومتری غزنی ـ جاغوری را آسفالت کند. شاید به این دلیل که هیچ آقازاده‌ای گذارش بدان سو نمی‌افتاد. شهر پرآشوب کویته، در آن سوی بولدک و چمن، مدتی پناهگاه بود و بعد، به برکت افراط‌گرایی شیعی و جلوس‌های افراطی ذوالجناح‌محور وارداتی از ایران و هند، به جهنم سوزان هزاره بدل شد. ایران برای کار و تحصیل راه باز کرد، ولی وضعیت حقوقی مهاجران و شمایل چهره و بینی هزاره معیار قابل قبولی برای حکومت ایران نبود تا درِ دانشگاه‌هایش را به‌روی هزاره‌ها بگشاید. کشورهای غربی امنیت فردی بیشتری ایجاد کردند، اما جمعیت مهاجر هزاره را در ده‌ها شهر و کشور پراکنده ساختند. همین جمعیت پراکنده، اینجا نیز دست از ذوالجناح و علم‌کشی برای گهواره‌ی خونین علی‌اصغر برنداشتند. برای همین، هزاره‌ها نمی‌توانند در هیچ جای دنیا سرزمینی امن و مجهز داشته باشند تا بتوانند نیروی دارای ظرفیت و پتانسیل‌شان را به یک قدرت تبدیل کنند.

مهاجرت؛ نجات فردی، فنای جمعی

مهاجرت برای بسیاری از هزاره‌ها، از جمله نویسنده‌ی این نوشتار، انتخابی آزاد نبوده است. جنگ، تبعیض، بیکاری و ناامنی مردم را به ایران، پاکستان، استرالیا، اروپا و امریکای شمالی برد. برای فرد و خانواده، مهاجرت شاید نجات‌بخش بوده است. فرزند در محیط امن‌تری درس خواند، خانواده درآمد ثابت پیدا کرد و نسل تازه با حقوق شهروندی و نهادهای دموکراتیک آشنا شد. اما جامعه هزینه‌ی دیگری پرداخت. نسل اول مهاجران معمولاً پیوند عاطفی و سیاسی نیرومندتری با افغانستان دارد. نسل دوم و سوم در محیط دیگری بزرگ می‌شوند. زبان، کار، آموزش و نگرانی‌هایشان تغییر می‌کند. این امر طبیعی است. نمی‌توان از جوانی که در کانادا یا استرالیا بزرگ شده انتظار داشت دقیقاً همان رابطه‌ی والدینش را با سیاست و فرهنگ افغانستان داشته باشد. اگر نهادهای فرهنگی، پژوهشی و سیاسی پایدار ساخته نشود، این فاصله بیشتر خواهد شد.

دیاسپورای هزاره نیز ظرفیت بزرگی دارد، ولی هنوز به یک شبکه‌ی منظم تبدیل نشده است. واکنش‌های مهاجران بیشتر پس از فاجعه شکل می‌گیرند. حمله‌ای رخ می‌دهد، تجمع برگزار می‌شود، کمک جمع‌آوری می‌گردد و بیانیه نوشته می‌شود. بعد از چند هفته، هیچ اثری از درد باقی نمی‌ماند. لابی سیاسی، رابطه با نماینده‌ی پارلمان، حزب، دانشگاه و رسانه، بیشتر برای منافع فردی و گروهی هم‌سلیقه ساخته می‌شود. دولت‌ها وقتی موضوعی را جدی می‌گیرند که گروهی، در کنار نمایندگی صادقانه‌ی عمومی، به‌طور مستمر اطلاعات، تحلیل، تماس سیاسی و فشار عمومی تولید کند. هزاره‌ها در کشورهای مختلف افراد بانفوذ دارند، اما این افراد هنوز در یک تقسیم کار روشن قرار نگرفته‌اند یا اصلاً نگذاشته‌اند تا چنین تقسیمی شکل بگیرد. وکیل، استاد، تاجر، خبرنگار و فعال حقوق بشر آن‌قدر با فشار رقابت‌های ناسالم روبه‌رو می‌شوند که ترجیح می‌دهند سکوت کنند.

ایران؛ نزدیکی بی‌اتحاد

اشتراک مذهبی، زبان فارسی و حضور طولانی مهاجران باعث شده است بسیاری از هزاره‌ها ایران را نزدیک‌ترین پناهگاه و قدرت منطقه‌ای بدانند. ایران نیز در دوره‌هایی از احزاب شیعی حمایت کرده، تا حدی به گروهی امکان تحصیل و فعالیت مذهبی داده و میزبان جمعیت بزرگی از مهاجران افغانستانی بوده است. اما ایران سیاست خارجی خود را برای دفاع از هزاره‌ها تنظیم نکرده است، بلکه آن را برای استفاده از آنان تنظیم کرده است. تهران به امنیت مرز، رقابت با امریکا، مقابله با داعش، مسأله‌ی آب، پاکستان و رابطه با حکومت مسلط در کابل توجه می‌کند. هرجا منافعش ایجاب کرده، با طالبان نیز رابطه برقرار کرده است. ایران محیط سیاست را محیط اخلاق و عاطفه نمی‌فهمد، ولی هزاره‌های ما محیط سیاست و قدرت را محیط اخلاق و ترحم فهمیده‌اند.

رفتار ایران برای بخشی از جامعه‌ی هزاره شاید نوعی بدعهدی مذهبی به نظر برسد. اما دولت‌ها براساس پیوند عاطفی یا مذهبی تصمیم نهایی نمی‌گیرند. آن‌ها منافع خود را می‌سنجند. هزاره‌ها در دوره‌های مختلف برای ایران شریک سیاسی، حوزه‌ی نفوذ، نیروی قابل بسیج یا بخشی از مسأله‌ی مهاجرت بوده‌اند. کمتر زمانی در موقعیتی قرار گرفته‌اند که تهران مجبور باشد منافع آنان را جزء ثابت سیاست امنیتی خود بداند. مشکل فقط رفتار ایران نیست. هزاره‌ها هم نتوانسته‌اند منفعت پایداری تعریف کنند که رابطه را از احزاب و اشخاص فراتر ببرد. رابطه بیشتر با رهبران و گروه‌های خاص شکل گرفته، نه با نهادی که نمایندگی گسترده و دوام طولانی داشته باشد. ممکن است نزدیکی و شراکت مذهبی سبب سهولت رابطه شود، ولی این رابطه و شراکت تضمین نمی‌دهد که در لحظه‌ی معامله، دو طرف منافع یکسانی داشته باشند.

پاکستانی که وطن نشد و هزاره‌ای که پاکستانی نشد

نگاه پاکستان به افغانستان بیشتر نگاهی امنیتی و معطوف به نگرانی‌های خودش بوده است: مرز دیورند، نفوذ هند، گروه‌های پشتون، مدارس دینی و حفظ اهرم در کابل. هزاره‌ها حتا در حاشیه‌ی این معادله قرار نداشته‌اند. آنان مرز پاکستان را کنترل نمی‌کنند، در شبکه‌ی مدارس دیوبندی جایگاهی ندارند و برای رقابت اسلام‌آباد با هند نیز ابزار کارآمدی محسوب نمی‌شوند. در کویته، هزاره‌ها سال‌ها هدف حملات فرقه‌ای قرار گرفتند. حضور طولانی آنان در پاکستان به قدرت سیاسی متناسبی منجر نشد. محله‌هایشان بیشتر به فضاهای محصور امنیتی تبدیل شد تا پایگاه نفوذ مردمی. برای دستگاه قدرت پاکستان، هزاره‌ها شریک استراتژیک نبوده‌اند، بلکه بیشتر جمعیتی بوده‌اند که باید امنیت آن مدیریت شود. این وضعیت ممکن است تحت تأثیر ظرفیت تأثیرگذاری هزاره‌ها بر معادلات اجتماعی پاکستان به وجود آمده باشد. وقتی جنرال پرافتخار هزاره‌تبار، مرحوم جنرال موسی‌خان، پس از مرگش به‌جای کویته، در حرم امام رضا در ایران دفن شود، کدام کشور حاضر است تو را شهروندی وفادار بداند و برای اهداف خود ضروری تلقی کند؟ چنین بی‌توجهی فقط ریشه در رویه‌ی دیگران ندارد، بلکه از سر ناآگاهی ما نسبت به سرنوشت و تاریخ‌مان نیز سرچشمه می‌گیرد.

غرب؛ ستایش ارزش‌ها، معامله با قدرت

کشورهای غربی شاید تصویر نسبتاً مثبتی از هزاره‌ها داشته باشند. در رسانه‌ها و گزارش‌های حقوق بشر، آنان اغلب به‌عنوان قربانی تبعیض، طرفدار آموزش و بخشی فعال از جامعه‌ی مدنی معرفی می‌شوند. فرض کنیم این تصویر بی‌اهمیت نیست و در پذیرش مهاجران، جلب توجه حقوق بشری و دادخواهی بین‌المللی اثر داشته است. ولی هنگام تصمیم‌های امنیتی، مظلومیت یک قوم معیارها را تغییر نمی‌دهد. طالبان برای امریکا و متحدانش مهم‌ترند، چون می‌توانند جنگ را ادامه دهند، سرباز بکشند و خروج نیروهای خارجی را پرهزینه کنند. هزاره‌ها از نظر ارزش‌های مدنی شاید به غرب نزدیک‌تر بودند، اما چون نمی‌توانستند برنامه‌ی خروج را متوقف کنند، به همین دلیل طالبان طرف اصلی مذاکره شدند. زنان، اقلیت‌ها و جامعه‌ی مدنی بیشتر موضوع سخنرانی و نگرانی بودند تا موضوع تدوین سیاست و استراتژی. این سیاست ممکن است ناعادلانه باشد، اما منطق آن روشن است. دولت‌ها ابتدا با کسی گفت‌وگو می‌کنند که می‌تواند برنامه‌ی آنان را به شکست بکشاند یا منافع‌شان را تأمین کند. هزاره‌ها برای غرب بیشتر جامعه‌ای مظلوم بوده‌اند که باید از حقوقش دفاع شود، نه نیرویی که بدون توافق با آن آینده‌ی افغانستان ناممکن باشد. چین و روسیه حتا کمتر از غرب با زبان حقوق اقلیت‌ها سخن می‌گویند. برای چین، امنیت، افراط‌گرایی و فرصت اقتصادی مهم است. روسیه افغانستان را با امنیت آسیای میانه و رقابت‌های بزرگ‌تر می‌سنجد. هزاره‌ها هنوز نتوانسته‌اند برای این کشورها نقش مشخصی تعریف کنند. نه مسیر مهمی را کنترل می‌کنند، نه برنامه‌ی اقتصادی مشترکی دارند و نه نهاد واحدی وجود دارد که بتواند یک رابطه‌ی درازمدت را پیش ببرد.

مذهب و نژاد؛ علت یا زمینه‌ی حذف

نقش مذهب و تفاوت قومی را نمی‌توان در آشفته‌بازار سیاست افغانستان کوچک شمرد. شیعه بودن هزاره‌ها بارها آنان را هدف تکفیر قرار داده است. در دوره‌ی عبدالرحمان، زبان مذهبی برای مشروعیت‌بخشیدن به جنگ استفاده شد. طالبان در دهه‌ی نود هزاره‌ها را با ترکیبی از دشمنی قومی و مذهبی هدف گرفتند. شاید تاریخ فراموش نکند که شعار «هزاره په گورستان»، بخشی از ادبیات جهاد سران طالبان بود. داعش خراسان نیز مسجدها، مراکز آموزشی، شفاخانه‌ها و محله‌های هزاره‌نشین را بارها مورد حمله قرار داد. پاسخ هزاره‌ها به این حجم از کشتار، گریه و تضرع نزد جامعه‌ی جهانی بود و پاسخ دولت، محکوم کردن به شدیدترین الفاظ. اما هیچ هزاره و رهبرش نفهمید که چرخه‌ی کشتار هزاره تا وقتی ادامه دارد که این کشتارها هزینه‌ای در پی نداشته باشد. از بخت نگون ما، چهره‌ی ظاهری و بینی پهن هزاره‌ها نیز آنان را به گروهی آسان برای شناسایی تبدیل کرده است. کلیشه‌های نژادی و تحقیرهای زبانی فقط مسأله‌ی فرهنگ عامه نیست. چنین نگاه‌هایی بر فرصت کار، منزلت اجتماعی و تصور دیگران از شایستگی سیاسی آنان اثر گذاشته‌اند.

دلیل تحقیر و انزوای هزاره، اگر فقط مذهب باشد، هزاره‌های سنی و اسماعیلی نباید با تبعیض قومی روبه‌رو می‌شدند. اگر اشتراک مذهبی برای حمایت سیاسی کافی بود، ایران باید همیشه و بدون قید در کنار هزاره‌ها می‌ماند. مذهب و چهره‌ی قومی بیشتر خشونت و حذف را آسان کرده‌اند. به دشمن زبان داده‌اند و برای تبعیض توجیه ساخته‌اند. اما به‌تنهایی توضیح نمی‌دهند که چرا هزاره‌ها در محاسبات منطقه‌ای وزن راهبردی ندارند. گروهی ممکن است با تبعیض روبه‌رو باشد، ولی اگر منابع، مرز، سازمان یا حامی نیرومند داشته باشد، باز هم جدی گرفته می‌شود. مشکل هزاره‌ها این بوده که تبعیض قومی و مذهبی، با سرسختی، رنج جغرافیایی و کمبود ابزار قدرت در هم آمیخته است. این تفاوت مهم است. اگر تمام مشکل را در نفرت دیگران ببینیم، تنها راه باقی‌مانده انتظار برای تغییر اخلاق آنان است. اما وقتی ضعف نمایندگی، اقتصاد، لابی و سازمان نیز دیده شود، امکان عمل جدی به وجود می‌آید.

روان‌شناسی تاریخی، ردپای سرکوب

صحبت از روان‌شناسی یک جامعه، خصوصاً از نوع افغانی‌اش، بسیار خطرناک است. به‌سادگی می‌توان رفتارهای تاریخی را به ویژگی‌های ذاتی تفسیر کرد و یک قوم را با چند صفت ثابت توضیح داد. منصفانه نیست که این قضاوت عامیانه در مورد هزاره‌ها را که این مردم ذاتاً ترسو و فردگرا هستند، به‌عنوان حقیقت تاریخی بپذیریم؛ این ادعاها همه بی‌پایه و کلیشه‌های بازاری‌اند تا تحلیل علمی تاریخی. اما نمی‌توان انکار کرد که گذشته‌ی تاریخی یا تجربه‌ی طولانی سرکوب بر رفتار جمعی هر تباری اثر می‌گذارد.

افغانستان در کل کشوری با منابع محدود است. هر جامعه‌ای که دارای منابع محدود باشد، رقابت داخلی و برخورد سلیقه‌ای بیشتری را تجربه می‌کند. هر کرسی، بورسیه، قرارداد یا مقام ممکن است بیش از اندازه اهمیت پیدا کند. فرصت کم، بی‌اعتمادی و دشمنی میان شهروندان را افزایش می‌دهد.

جامعه‌ی هزاره چون بارها از رهبرانش ناامید شده، به رهبر تازه نیز با دیده‌ی تردید و بدبینی نگاه می‌کند. بااین‌حال، چون هیچ امیدی نسبت به نهاد ندارد، بازهم امیدش را روی یک فرد متمرکز می‌کند. در جوامع ناامید و دارای تجربه‌های پیاپی شکست، چهره‌ها به‌سرعت بالا می‌روند و بعد با نخستین شکست یا معامله‌ی سیاسی به‌شدت سقوط می‌کنند. این رفت‌وآمد میان قهرمان‌سازی و تخریب، بیشتر از نبود و ضعف ساختار و فقر سازمان‌دهی ذهنیت‌ها در چارچوب نهادمند می‌آید.

وقتی حزب و نهاد مستقل و پاسخ‌گو وجود ندارد، موفقیت و شکست هر دو به شخص نسبت داده می‌شوند. پس از این شرایط، ترجیح افراد فقط برای نجات خودشان بی‌دلیل نیست. خانواده‌ای که چند بار خانه و زمینش را از دست داده، ممکن است مطمئن‌ترین سرمایه را در تحصیل و مهاجرت فرزندش ببیند. این تصمیم از نظر خانوادگی منطقی است. اما اگر همه‌ی افراد فقط راه نجات شخصی را طی کنند، جامعه از نیروی کافی برای ساختن نهاد عمومی بازمی‌ماند.

این طبیعی‌ترین شکل نتیجه‌گیری است که عادت‌های رفتاری که در دوره‌ی اضطراری بقا می‌توانست سبب نجات باشد، ممکن است در دوره‌های بعدی و با معادلات نوین سیاست، مانع قدرت‌سازی شوند.

مسیر تأثیرگذاری، خشونت یا مدنیت؟

سیاست افغانستان به‌گونه‌ای شکل گرفته که امتیاز را به گروه‌هایی که توان جنگیدن و خراب‌کردن را داشته‌اند، بخشیده است. این واقعیت ممکن است چنین نتیجه‌ای ایجاد کند که هزاره‌ها نیز برای جدی گرفته‌شدن باید به اسلحه و خشونت برگردند. هرچند من باورمندم که تا زمانی مرگ و تحقیر هزاره برای دیگران بدون هزینه و خالی از جبران باشد، این چرخه ادامه می‌یابد؛ از سوی دیگر، باورمندم که در جهان امروز، قدرت عمدتاً بر سیطره بر اطلاعات، اقتصاد، مشروعیت عمومی و توان ایجاد ائتلاف بازتعریف می‌شود.

مشکل جامعه‌ی هزاره اما این است که ممکن است این ابزارها را داشته باشد، اما این ابزارها بدون سازمان هیچ کارآمدی ندارد. هزاره‌ها منابع مهمی مانند جمعیت مهاجر گسترده، نسل تحصیل‌کرده، زنان فعال، تجربه‌ی رسانه‌ای و حضور در کشورهای دموکراتیک دارند. این ظرفیت‌ها در اختیار طالبان یا بسیاری از گروه‌های مسلح دیگر نیست. اما بدبختانه این منابع هرگز در مسیر بهبودی شرایط جمعی به‌کار نرفته است.

برای بسیج توانمندی‌های هزاره‌ها شاید نیاز اصلی پیدا کردن یک رهبر تازه نباشد. این جامعه از رهبرانی که قرار بود همه‌چیز را حل کنند، کم ندیده است. مسأله، ساختن نهادهایی است که اطلاعات معتبر تولید و آن را عملیاتی کند. هزاره‌ها با داشتن کادر بزرگی از حقوق‌دانان، هنوز حتا به فکر ایجاد یک شبکه‌ی حقوقی که پرونده‌ها را برای سال‌ها دنبال کند، نیفتاده‌اند. این جامعه برای سازمان‌دهی نیروهایش نیاز به صندوقی دارد که حسابش روشن باشد؛ نیاز به رسانه‌ای دارد که در قلب نیازهای جامعه بتپد؛ محتاج نهادی است که بتواند با دولت‌ها رابطه داشته باشد و در همان حال در برابر جامعه پاسخ‌گو بماند.

مشکل مردم هزاره تنها پراکندگی نیروی انسانی نیست؛ سرمایه‌ی مالی هزاره‌ها نیز در سراسر جهان پراکنده مانده است. تا زمانی که سرمایه‌ی مهاجران فقط در سطح خانواده و رقابت‌های ناسالم در ماراتن تجمل‌گرایی هزینه شود، نباید انتظار داشته باشیم که الگوی تحقیر و کوچ اجباری تغییر یابد.

پیشنهاد ایجاد صندوق به معنای آن نیست که از همان آغاز، صندوق‌های بسیار بزرگ و پرزرق‌وبرق ایجاد شود. بلکه چند صندوق کوچک، شفاف و پاسخ‌گو که با سهم‌های منظم مهاجران و تاجران اداره شوند، می‌توانند برای چند سال کارهای مشخصی مانند حمایت رسانه‌ای و پژوهشی، تأمین هزینه‌ی پرونده‌های حقوقی، آموزش نسل جوان و ایجاد رابطه با نهادهای سیاسی کشورهای میزبان را دنبال کنند. جامعه‌ای که بتواند پول پراکنده‌ی خود را جمع، حفظ و در مسیری روشن مصرف کند، به‌تدریج از حالت درخواست‌کننده‌ی کمک بیرون می‌شود و صاحب ابزار مستقل و تأثیرگذار می‌گردد. تجربه‌ی اقلاً ۴۰ سال گذشته به ما نشان داده است که بی‌اعتمادی به رهبران و سوءاستفاده از پول مردم، مسأله‌ای بسیار جدی است؛ به همین دلیل هر صندوقی باید حساب روشن، مدیریت دوره‌ای و نظارت عمومی داشته باشد. در غیر آن، همان نهاد تازه نیز به ملک شخصی چند نفر تبدیل خواهد شد.

فهم روابط خارجی نیز باید از درخواست همدردی و انابه به وضعیت رئالیستی‌اش برسد. اگر چنین بشود، هر دولتی می‌داند همکاری با هزاره‌ها چه منفعتی برایش دارد. به عبارت دیگر، اگر شرایط بالا برای هزاره‌ها مهیا شود، آن‌وقت هزاره برای تعیین نسبت و تعامل یک‌به‌یک می‌تواند روی قدرت‌های داخلی و خارجی جهت منافع خودش حساب باز کند. در غیر این صورت، ماییم و تاریخ استغاثه به درگاه سامرا و نجف و هزینه‌ی تمام دارایی‌ها در مسیر کربلا. کشورها شاید برای مظلومیت یک جامعه صدقه و خیرات اندکی بپردازند؛ اما برای منفعت مشترک حاضرند هزینه‌های کلانی را ترتیب دهند.

در داخل افغانستان نیز هزاره‌ها به‌تنهایی قادر به تغییر ساختار قدرت نیستند. زنان محروم از آموزش، تاجیک‌ها و اوزبیک‌های کنار زده‌شده، پشتون‌های مخالف انحصار، اقلیت‌های مذهبی و خانواده‌های قربانی جنگ، در بخش‌هایی از مسأله منافع مشترک دارند. البته اگر فیسبوک‌چیان هزاره مصلحت مردم‌شان را بیشتر از درآمد چند سنتی‌شان در نظر داشته باشند، بهترین مسیر نیرومندشدن، ائتلاف با گروه‌های نام‌برده است. توجه کنید که ائتلاف نه ضعف است و نه به معنای انکار هویت. تاریخ به ما می‌گوید که هر جامعه‌ای که تاریخ و خواسته‌های خود را به‌درستی می‌شناسد، برای همکاری با دیگران درنگ نمی‌کند.

سخن پایانی

هزاره‌ها در تاریخ پرفرازونشیب گذشته، راه دراز و پرخطری را پیموده‌اند. از بردگی و کوچ اجباری به دانشگاه، عالی‌ترین مقام مرجعیت، رسانه و مقام‌های بالای جهانی رسیده‌اند. جامعه‌ای که زمانی از اداره و آموزش کنار زده شده بود، امروز هزاران نیروی متخصص در داخل و خارج دارد. این پیشرفت‌ها نه کم است و نه ناچیز. اقلاً سقوط ۲۰۲۱ کشور به شکل تجربی نشان داد که پیشرفت افراد به‌خودی‌خود امنیت و قدرت جمعی نمی‌سازد. مدرک، سرمایه و شهرت، وقتی میان افراد پراکنده باشد، در لحظه‌ی بحران به‌سادگی از کشور یا از جامعه جدا می‌شود؛ چنان‌که دیدیم چگونه آن‌همه نماد و شکوه پیشرفت در روزهای آغازین سقوط جمهوریت متلاشی شد.

می‌دانیم که قدرت‌های منطقه و جهان روی هزاره‌ها حساب کامل باز نمی‌کنند، چون هنوز حضور این جامعه برای بسیاری از تصمیم‌های آنان ضروری و سودمند نشده است. هزاره‌ها نه مرز و گذرگاه مهمی در اختیار دارند و نه نیروی سیاسی واحد و قابل اتکا. اقتصاد و دیاسپورای‌شان نیز پراکنده است، رابطه‌ی خارجی آنان بیشتر با اشخاص شکل گرفته تا نهادها. از سوی دیگر، مذهب و تبعیض قومی این وضعیت را سخت‌تر کرده‌اند.

گمان می‌رود که درد اصلی جامعه، فاصله‌ای است که میان توانایی‌های موجود و روش رسیدن به قدرت سازمان‌یافته ایجاد شده و هر روز هم بیشتر می‌شود. پرکردن این فاصله با سخنرانی، مراسم و موج‌های کوتاه احساسات ممکن نیست. آیا هزاره‌ها می‌توانند پیش از آن‌که نسل مهاجر بیشتر از این پراکنده شود، میان این ظرفیت‌ها ارتباطی پایدار بسازند؟ پاسخ هنوز روشن نیست. اما اگر چنین کاری صورت نگیرد، همان الگوی آشنا ادامه خواهد یافت: مرگ هزاره بی‌هزینه و جبران باقی می‌ماند و چرخه‌ی بی‌پناهی و تبعیض فعال خواهد بود.


منابع:

۱. کاتب هزاره، ملا فیض‌محمد، سراج‌التواریخ.

۲. موسوی، سید عسکر، هزاره‌های افغانستان: پژوهشی تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی، ترجمه اسدالله شفایی، ۱۹۹۸.

۳. رشید، احمد، طالبان: اسلام، نفت و بازی بزرگ جدید در آسیای مرکزی، چاپ‌های فارسی مختلف.

•  Ibrahimi, Niamatullah. The Hazaras and the Afghan State: Rebellion, Exclusion and the Struggle for Recognition. 2017.

•  Rubin, Barnett R. The Fragmentation of Afghanistan: State Formation and Collapse in the International System. 2002.

•  Hakimi, Mehdi J. “The Afghan State and the Hazara Genocide.” 2024.

•  Human Rights Watch. The Massacre in Mazar-i Sharif. 1998.

•  Human Rights Watch. Massacres of Hazaras in Afghanistan. 2001.

•  Adili, Ali Yawar. “A Community Under Attack.” 2022.

•  UNAMA. Impact of Improvised Explosive Devices on Civilians in Afghanistan. 2023.

•  House of Commons of Canada. Enduring and Overcoming: The Struggle of the Hazaras in Afghanistan. 2024.

•  Haqqani, Husain. Pakistan: Between Mosque and Military. 2005.

•  Human Rights Watch. Crisis of Impunity. 2001.

•  United States Department of State. Agreement for Bringing Peace to Afghanistan. 2020.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه