نویسنده: عاطفه رضایی
آنچه در پی میآید، روایت دختر محروم از آموزش است:
امسال، آخرین سال تعلیمی من است؛ سالی که باید با شوق و افتخار وارد مکتب شوم و مانند همصنفانم به جشن فراغت از صنف دوازدهم فکر کنم. اما من از جمله کسانی هستم که با دل پر از استرس و نگرانی، پا به مکتب میگذارم- نه برای جشن گرفتن، بلکه فقط برای ادامه دادن، برای ناتمام نماندن.
امروز صبح با خواهرم دعوا کردم. از او پرسیدم: «بیک مکتبم کجا است؟ باید راهی مکتب شوم.» با عصبانیت جواب داد: «من هم باید مکتب بروم.»
این جملهی ساده، مثل سیلیای بر صورتم نشست.
من هم با اشتیاق میخواستم صنف هفتم را آغاز کنم. میخواستم کتاب جغرافیه را باز کنم، از سرزمینها بیاموزم و تاریخ را بخوانم تا بدانم کشورم چه روزهایی را پشت سر گذاشته است. اما به جای آن، جارو به دست گرفتم و اتاق را تمیز کردم تا شاید ذهنم را از فکر مکتب خالی کنم.
برای من، جغرافیه فقط نام کشورها نیست؛ فهمیدن جایگاه من در جهان است.
تاریخ فقط روایت گذشته نیست؛ آیینهای است برای فهمیدن دردهای امروز.
مکتب، کلید آزادی من بود. بالهایی بود که با آنها پرواز میکردم. اما امروز، خودم را در کارهای خانه مشغول میکنم تا فراموش کنم که آرزویی داشتم، هدفی داشتم؛ نقطهای که مرا به خودباوری میرساند.
با شنیدن حرفهای خواهرم، اشتیاقم برای مکتب رفتن فروریخت. با خود گفتم: ای کاش پسر بودم تا بتوانم بدون ترس و محدودیت، درس بخوانم و آیندهای برای خود بسازم. اما واقعیت این است که انتخاب جنسیت، در اختیار ما نبود و نیست.
گاهی از خودم میپرسم: تاوان کدام اشتباه را پس میدهم؟ وقتی در ابتداییترین حق زندگیام، یعنی «بودن به شکل خودم»، نقشی نداشتم. مگر دختر کیست؟ چرا موجودی که اینقدر کوچک شمرده میشود، تا این اندازه هراسانگیز است؟ چرا رشد او، برای برخی تهدید محسوب میشود؟
وقتی به دین و قرآن رجوع میکنم، تصویری کاملا متفاوت میبینم. در آنجا، زن جایگاه بلندی دارد؛ از مادر که جان میبخشد، تا زنانی که در علم، تجارت و حتا تاریخسازی نقش داشتهاند. پس چرا در برخی کشورهای اسلامی، آموزش دختران به بهانهی پوشش و حجاب محدود میشود؟
من میدانم: وقتی نیاموزم، نمیتوانم حرف بزنم. نمیتوانم بنویسم. نمیتوانم از حق خود دفاع کنم. و آنگاه، بیعدالتیها در سکوت باقی میمانند. زن فقط یک «نقش» نیست؛ یک «نیرو» است. نیرویی که میتواند صدای خاموشان را بلند کند و جامعهای بسازد که بر پایه آزادی، آگاهی و عدالت استوار باشد. اما در افغانستان، ما صحنههای دردناکی دیدهایم. از جمله سرنوشت تلخ فرخنده، که مردم در تخریب او متحد شدند؛ اما برای ساختن و حمایت از زنان، اتحاد را ناممکن میدانند.
اگر همین مردم، به جای سرکوب، برای آگاهی و حمایت از زنان یکصدا شوند، هیچ دختری آرزوی پسر بودن نخواهد کرد. هیچ دختری مجبور نخواهد شد برای اثبات خود، راههای اشتباه را انتخاب کند.
امروز از نوشتههایم اندوهگین شدم. نه بهخاطر کلمات، بلکه بهخاطر بغضی که پشت آنها پنهان است. ذهنم، آرزوهای ناتمام را مرور میکند و همین، مرا خسته کرده است.
افغانستان پر از دخترانی است که از آموزش محروم شدهاند؛ دخترانی که برخی حتا از دانشگاه بازماندهاند و بسیاری در همان صنف ششم متوقف شدهاند.
نوروز، زمانی بوی امید میداد. آغاز تازهای بود برای یادگیری و رشد. اما در این سالها، نوروز تکرار حسرت شده است؛ تکرار یک سال دیگر بدون تغییر. گاهی با خودم میگویم: قلمم را از من گرفتند، اما ارادهام هنوز زنده است. اما حتا این جمله هم دیگر مثل قبل امیدبخش نیست- انگار فقط یک تسلی خالی شده است.
کتابهایم را پنهان میکنم؛ نه از ترس، بلکه از درد. چون دیدن آنها، برای خواهرانم یادآور چیزی است که از همهیمان گرفته شده. کاش صدای دختران افغانستان شنیده میشد. کاش نوروز امسال متفاوت بود- کوچهها پر از دانشآموزان، دختر و پسر، در کنار هم.
و دختری، با شوق، درِ کلاس هفتم را باز میکرد؛ هندسه را میآموخت و در نوشتههایش از قلهی اورست بهعنوان بلندترین نقطهی جهان یاد میکرد.
اگر امروز درِ مکتب بهروی دختران بسته بماند، فردا این سرزمین نه با آگاهی، که با خلاء دانایی اداره خواهد شد؛ و ملتی که نیمی از خود را به سکوت وامیدارد، در حقیقت آیندهاش را به تاریکی میسپارد، زیرا هیچ جامعهای با خاموش کردن صدای دخترانش، هرگز به روشنایی نرسیده است.