زندگی در قلمرو بحران

واکاوی ریشه‌های تاریخی منازعات در افغانستان (قسمت دوم)

یاسین احمدی
یاسین احمدی
​کوششی برای فهم نسبت ها میان کلمه و قدرت؛ آنجا که آگاهی، مسیر رهایی را هموار می‌کند.

از ناقلین تا دیوار بی‌اعتمادی

تضاد میان شمال و جنوب کشور، پیشینه‌ای به درازای تاریخ سیاست در افغانستان دارد. این تضاد ریشه در یک مهندسی جمعیتی دارد که از قرن ۱۸ آغاز شد و طی حدود دو قرن اخیر شکل اجرایی به خود گرفت. سیاست ناقلین در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در دوران عبدالرحمان‌خان و امان‌الله‌خان طراحی شد. دولت مرکزی هزاران خانواده را از جنوب و شرق (مناطق پشتون‌نشین) و گاهی نیز از آن‌سوی خط دیورند به مناطق حاصل‌خیز شمال و مرکز (که مسکن تاجیک‌ها، هزاره‌ها، اوزبیک‌ها و ترکمن‌ها بود) کوچاند. دولت مرکزی این کار را به‌عنوان توسعه‌ی کشاورزی توجیه می‌کرد، اما در پشت قضیه هدف اصلی ایجاد یک کمربند امنیتی از اقوام وفادار به نظام مرکزی در میان اقلیت‌های شمال بود تا هم بتواند کنترل مناطق حاصلخیز و تولیدات آن را در دست گیرد و هم جمعیت را به‌ خوبی مدیریت نماید. پی‌آمدهای تاریخی و اجتماعی این حرکت، کاشتن تخم دشمنی بر سر زمین و آب بود که در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ خورشیدی منفجر شد و کینه‌هایی که از سیاست ناقلین برجای مانده بود، در قالب جنگ‌های شورای نظار و جنبش ملی علیه طالبان دوره‌ی اول سر باز کرد. شمال به سنگر مقاومت تبدیل شد و جنوب به پایگاه قدرت سنتی؛ گسستی که هنوز در نقشه‌های انتخاباتی و جبهه‌بندی‌های نظامی به‌ وضوح دیده می‌شود.

حافظه‌ی زمین در تاریخ اجتماعی

اگر منازعات پیوسته، خونین و گاه قدسی‌شده را یکی از ویژگی‌های تاریخی افغانستان بدانیم، یکی از مهم‌ترین محورهای این منازعات مسأله‌ی زمین بوده است؛ موضوعی که به خاطره‌ی دردناکی برای هزاره‌ها تبدیل شده است و گمان نمی‌رود به‌زودی‌ها از حافظه‌ی اجتماعی این مردم پاک شود. حداقل در تجربه‌ی تاریخی مردم افغانستان، زمین صرفا یک دارایی اقتصادی جهت امرار معیشت روزمره نیست، بلکه بخشی پراهمیت از هویت اجتماعی مردم نیز به‌ شمار می‌رود. وقتی زمینی از یک جامعه گرفته می‌شود، پی‌آمدهای آن تنها در عرصه‌ی حقوقی باقی نمی‌ماند، بلکه در روایت‌های محلی، خاطره‌های جمعی و تجربه‌های روزمره‌ی مردم نیز حضور پیدا می‌کند. در افغانستان نیز بسیاری از این روایت‌ها، با وجود همه‌ی رنج‌ها و تلخی‌هایش، در حافظه‌ی مردم به‌ شکل دردبار باقی مانده‌اند؛ رنج‌ها و زخم‌های عمیقی که در اسناد رسمی ثبت نشده یا به دلایل مختلف نادیده گرفته شده‌اند. شک نکنید که در هیچ جای جهان، از دست دادن زمین صرفا یک مسأله‌ی خاص حقوقی نیست، بلکه تجربه‌ای از بی‌عدالتی و ایجاد وحشت در میان مردم به‌ شمار می‌رود که پی‌آمدهای پیچیده‌ای برای مردم و دولت‌ها به همراه دارد. آریل دورفمن در بحثی از سیاست ترس می‌نویسد: «وحشت یک جامعه را فلج می‌کند. وحشت باعث می‌شود خود کشور ناپدید شود. زندگی در سایه‌ی ترس و خشونت، روح یک ملت را فرسوده می‌کند.» هنگامی که ترس از خشونت، شکنجه، مرگ یا حتا از دست دادن زمین در جامعه گسترش می‌یابد، احساس تعلق مردم نسبت به سرزمین‌شان نیز به‌ تدریج آسیب می‌بیند. در چنین شرایطی، شهروندان ممکن است خود را در سرزمینی احساس کنند که دیگر امنیت و عدالت لازم را برای آنان فراهم نمی‌کند. در چنین وضعیتی حتا حاکمان نیز بازنده خواهند بود. حکومتی که برای حفظ قدرت به ایجاد ترس در جامعه متوسل می‌شود، در واقع پایه‌های اعتماد اجتماعی را نیز تضعیف می‌کند. در نتیجه، بسیاری از مردم در ذهن و آرزوهای خود به زندگی در جایی دیگر می‌اندیشند؛ جایی که در آن امنیت و عدالت بیشتری وجود داشته باشد. از این رو، مسأله‌ی غصب و تصرف زمین در افغانستان را نمی‌توان تنها یک مسأله‌ی حقوقی دانست. این مسأله در عین حال ریشه‌های عمیق تاریخی و اجتماعی دارد که زندگی شمار زیادی از مردم را تحت تأثیر قرار داده است. بنابراین، در افغانستان هر سیاستی که در پی حل این مسأله باشد، ناگزیر باید این ابعاد تاریخی، اجتماعی و انسانی آن را نیز در نظر بگیرد.

زمین، عدالت و آینده‌ی صلح

نتیجه‌ای که می‌توان از دل بحث زمین و تأثیر آن بر روان انسانی گرفت این است که زمین در افغانستان فقط مایه‌ی معیشت نیست؛ بخشی از منزلت، خاطره‌ی جمعی و احساس تعلق مردم نیز هست. به همین دلیل، بسیاری از منازعاتی که در ظاهر سیاسی یا قومی دیده می‌شوند، در لایه‌ای عمیق‌تر به مسأله‌ی مالکیت، بی‌عدالتی و دسترسی به زمین برمی‌گردند. تا این گره باز نشود، صلح نیز بیش از آن‌که پایدار باشد، موقت خواهد بود. حاکمیت‌های سیاسی کشور اگر در پی کاهش تنش‌ها و منازعات تاریخی این کشور اند، در ابتدا لازم است برای توزیع عادلانه‌ی منابع و دارایی‌ها میان باشندگان، توازن و برابری را رعایت نمایند؛ شرایطی که در آن حقوق شهروندان براساس نظم شهروندی تضمین گردد، نه بر مبنای وابستگی‌های قومی و سمتی. زمانی که مردم احساس کنند زمین و منابع به‌صورت عادلانه مدیریت می‌شود، بسیاری از زمینه‌های منازعه نیز کاهش می‌یابد. در افغانستان، زمین تنها خاک نیست؛ بلکه بخشی از روایت و جریان زندگی مردمی است که بر آن زیسته‌اند، کار کرده‌اند و گاه برای آن جنگیده‌اند. فهم این تجربه‌ها برای درک ریشه‌های منازعه در این سرزمین اهمیت اساسی دارد. برای همین، باور ما بر این است که با تصرف بی‌رویه و ظالمانه‌ی زمین‌های هزاره‌جات در قرن ۱۹ و تصویب قوانین ناقلین، نطفه‌ی منازعات پایدار در دل کشور کاشته شد که همچنان تازه و خون‌آلود باقی مانده است.

تفاوت سیاسی و سیاست تفاوت

یکی از ساده‌ترین و در عین حال گمراه‌کننده‌ترین توضیح‌ها درباره‌ی تاریخ افغانستان این است که گفته شود این کشور همواره صحنه‌ی دشمنی میان اقوام بوده است. این برداشت به‌دلیل سادگی‌اش جذاب به نظر می‌رسد و به‌ راحتی بار دوش تحلیل جامعه‌شناسی را سبک می‌کند و وجدان همه را از جست‌وجوی علت رنج آسوده می‌سازد، اما واقعیت این است که این فرض به‌ جای توضیح و یافتن واقعیت تاریخی، عملا ما را به‌سوی پنهان‌سازی صورت مسأله می‌کشاند. شک نداریم که قومیت در افغانستان اهمیت داشته است، اما دست‌کم این قلم شک دارد که درگیری و تمایز اقوام، به‌عنوان یک واقعیت ثابت و ازلی، از ابتدا سرنوشت همه‌ی منازعات را تعیین کرده باشد. از بررسی گذشته‌ی این کشور به این نتیجه می‌رسیم که معمولا قومیت در بستر تاریخ سیاسی معنا یافته است؛ به‌ویژه در ارتباط با دسترسی نابرابر به قدرت، تجربه‌های متفاوت مشارکت در مدیریت سیاسی و توزیع منابع، و حضور بر خوان منابع و منزلت اجتماعی. برای فهم این مسأله باید از این تصور فاصله بگیریم که اقوام افغانستان از ابتدا به‌صورت بلوک‌های سخت و کاملا جدا از هم در جزیره‌های جداگانه شکل گرفته‌اند. واقعیت تاریخی نشان می‌دهد که مردم این سرزمین در زندگی روزمره‌ی خود تنها در چارچوب قوم تعریف نمی‌شوند. افراد معمولا به‌طور هم‌زمان در چندین حلقه‌ی تعلق مانند خانواده، روستا، خویشاوندی، زبان، مذهب، منطقه، شبکه‌های اقتصادی و حرفه‌ای و در نهایت قوم زندگی می‌کنند. همسایگی اقوام، پیوندهای خویشاوندی و ازدواج، و قرار گرفتن در جبهه‌ی دفاع از ارزش‌های ملی و تمامیت سرزمینی می‌تواند گواه این ادعا باشد. ما در بسیاری از موارد شاهد بوده‌ایم که پیوندهای محلی، روابط اقتصادی یا خویشاوندی حتا از تعلق قومی نیز تأثیرگذارتر بوده‌اند. گاه یک همسایه‌ی نزدیک، حتا اگر از گروه قومی دیگری باشد، برای فرد اهمیت بیشتری داشته است تا هم‌قومی‌ای که در منطقه‌ای دور زندگی می‌کرده است. در جریان ۲۰ سال کشتار هزاره‌ها در مراکز آموزشی کابل، شخصا شاهد این بودم که پشتون‌ها پیش از خود هزاره‌ها برای زخمیان حملات انتحاری خون می‌دادند و زنانی از میان پشتون‌ها بودند که پیش از دیگران به یتیمان این قوم مادری می‌کردند. این واقعیت‌ها نشان می‌دهد که جامعه‌ی افغانستان از ابتدا بسیار پیچیده‌تر از تصویرهای ساده و خشک قومی بوده است.

اما چرا همین جامعه‌ی پیچیده در لحظه‌های بحران می‌تواند به‌ سرعت به زبان قومیت و مذهب سخن بگوید؟ آنچه از بررسی‌های تاریخ فهمیده می‌شود این است که وقتی دولت نمی‌تواند امنیت و عدالت را به‌طور فراگیر تضمین کند، مردم به نزدیک‌ترین دایره‌های اعتماد پناه می‌برند. قومیت و مذهب در چنین لحظه‌هایی، در کنار آن‌که هویت‌ اند، پناه نیز هستند. وقتی فرد احساس کند که قانون از او حمایت نمی‌کند و بداند در صورت حمله یا بی‌عدالتی، نهادهای رسمی ضامن حق او نیستند، طبیعی است که به گروهی پناه ببرد که تصور می‌کند او را از خود دانسته و در هنگام بی‌پناهی پناهش می‌دهد. این‌جا است که هویت از حالت طبیعی و روزمره‌ی خود بیرون آمده و به‌ شکل سیاسی تبارز می‌یابد.

فرهنگ سیاسی و سیاست فرهنگی

با بررسی اسناد و شواهد تاریخی درمی‌یابیم که تنش زبانی در افغانستان یک پدیده‌ی طبیعی نیست، بلکه محصول یک پروژه‌ی ملی‌گرایی است که در دهه‌ی ۱۳۱۰ خورشیدی از آستین دولت مرکزی سر برآورد. انجمن ادبی کابل و پشتو تولنه که در دوران هاشم‌خان (کاکای ظاهرشاه) تأسیس شد، تنها یک انجمن ادبی برای انکشاف زبان پشتو نبود. با پدید آمدن پشتو تولنه، سیاست رسمی دولت بر این مبنا استوار شد که برای ساختن یک ملت واحد، باید یک زبان واحد (پشتو) جایگزین زبان میانجی تاریخی (فارسی) شود. در این دوره بود که نام‌های بسیاری از اماکن جغرافیایی کشور از فارسی به پشتو تغییر یافت؛ مانند سبزوار به شیندند، قره‌باغ به زابل و کهن‌دژ به کندوز. حاکمان کشور از این دوره به بعد با زبان فارسی به‌ شکل یک دشمن رفتار می‌کردند و به‌ جای تلاش برای شکوفایی زبان پشتو، سعی می‌کردند فارسی را نابود یا تضعیف نمایند؛ سیاستی که نتیجه‌ی معکوس داشت، زیرا با همسایگی پاکستان و فشردگی فضای جهانی، زبان پشتو را بیش از پیش تحت فشار قرار داد و واژه‌های اردو به‌ شکل بی‌مهار وارد آن شد. از سوی دیگر، زبان‌های مسلط بین‌المللی نیز تأثیر ویرانگری بر پشتو تحمیل کردند. در نهایت، پشتو به‌دلیل زیرساخت‌های ادبی جوان خود تاب مقاومت در برابر این فشارها را نیاورد و ضمن آن‌که در لاک ادبی کهن خویش دست‌وپا می‌زد، بیش از پیش تضعیف شد. سیاست طالبان امروز، به امید احیا و گسترش پشتو، به دم شمشیر و تیزی سنان تکیه زده است؛ چیزی که می‌تواند آینده‌ی این زبان را همانند زبان عربی تنها در عرصه‌ی ادبیات خشونت و زور محدود سازد و آن را از قرار گرفتن در مسیر تحول مدنیت باز دارد. طالبان برای رسیدن به هدف استیلای زبان پشتو دست به هر کاری زده و حتا از کشاندن این تنش به مرزهای کهن تاریخ نیز ابایی ندارد. در بیست سال اخیر، این تنش‌های زبانی به مکاتبات اداری و دانشگاهی نیز کشیده شد. جنجال بر سر واژه‌ی «دانشگاه» که از سوی برخی حاکمان واژه‌ای ایرانی و بیگانه تلقی می‌شد، در حالی که ریشه در ادبیات کهن بلخ و غزنه داشت و حتا واژه‌ی «پوهنتون» ترجمه‌ی همین «دانشگاه» است، باعث شد دانشجویان در هرات، کابل و مزار شریف زندان، اخراج و محرومیت از تحصیل را تجربه کنند. زبانی که فلسفه‌ی وجودی آن تفاهم میان افراد است، در تفکر سیاسی طالبان به نشانه‌ی وفاداری یا خیانت به نظام تبدیل شده است.

از این منظر چنین فهمیده می‌شود که قومیت در افغانستان بیشتر نتیجه‌ی سیاسی‌شدن ناامنی و نابرابری‌ها باشد، نه علت اصلی آن‌ها. به بیان دیگر، بسیاری از تضادهایی که بعدا در قالب قومی بیان شده‌اند، در اصل مربوط به مسأله‌ی قدرت، منابع، نمایندگی یا تجربه‌ی تاریخی تبعیض بوده‌اند. قومیت در روزگار بی‌پناهی به این تضادها زبان می‌دهد، آن‌ها را به خاطره‌ی جمعی پیوند می‌زند و در نهایت به کنش سیاسی صورت می‌بخشد. به همین دلیل است که در دوره‌های مختلف، یک منازعه‌ی محلی بر سر زمین یا منابع می‌تواند ناگهان رنگ قومی بگیرد؛ نه از آن‌رو که ذاتا قومی بوده، بلکه به‌دلیل غیبت قانون و حکومت مبتنی بر عدالت، زبان قومی آماده‌ترین ظرف برای بسیج و معنابخشی به اختلاف می‌شود. البته نباید فراموش کرد که هیچ‌یک از گروه‌های اجتماعی افغانستان از درون یکپارچه نبوده‌اند. هر قوم در درون خود تفاوت‌های طبقاتی، منطقه‌ای، فرهنگی و سیاسی داشته است. درون هر گروه کسانی بوده‌اند که به دولت نزدیک‌تر بوده‌اند و کسانی که از آن دور مانده‌اند. تقریبا همه‌ی اقوام افغانستان گاه تفاوت‌های طبقاتی به شیوه‌ای شبیه نظم کاست هندی را نیز تجربه کرده‌اند. در میان تمامی این اقوام، کسانی بوده‌اند که از نظم موجود زمان سود برده‌اند و کسانی نیز قربانی آن شده‌اند. اما در لحظه‌های بحران، این تفاوت‌های درونی زیر سایه‌ی تهدید یا خاطره‌ی مشترک رنج، به‌شدت کم‌رنگ شده‌اند. آنچه در چنین لحظه‌ای برجسته می‌شود «ما»ی جمعی است؛ همان «ما»یی که برای دفاع، اعتراض یا بقا بسیج می‌شود. بنابراین، قومیت در افغانستان همیشه بیشتر یک پدیده‌ی تاریخی و سیاسی بوده تا یک واقعیت ساده و طبیعی.

همین‌گونه، تاریخ این دیار نشان داده است که مذهب در عین تأثیرپذیری از نهاد سیاست، هم زبان همبستگی بوده، هم منبع مشروعیت سیاسی، هم نیروی مقاومت و هم گاهی وسیله‌ی تمایز و مرزبندی. رهبران مذهبی در دوره‌های مختلف توانسته‌اند مردم را گرد هم بیاورند، شورش‌ها را مشروعیت ببخشند یا برعکس، نظم سیاسی را تقدیس کنند. همین ظرفیت نمادین، مذهب را به بازیگری مهم در سیاست افغانستان بدل کرده است. اما این نقش در طول زمان یکسان نبوده و دگرگونی‌های عمیقی را تجربه کرده است.

اسلام صوفیانه و ایدئولوژی انتحار

افغانستان تاریخ طولانی در شریعت‌محوری دارد، اما تندروی ستیزه‌جویانه محصول دوران معاصر و بازی‌های ژئوپولیتیکی منظومه‌های قدرت منطقه‌ای و جهانی است. برخی پژوهش‌ها نیز این تحول را در پیوند با گسترش جریان‌های سلفی و ماتریدی در منطقه تحلیل کرده‌اند. اگر تاریخ دین‌مداری افغانستان را بررسی کنیم، مشخص می‌شود که تا پیش از دهه‌ی ۱۳۴۰، مذهب در افغانستان عمدتا با مشی صوفیانه و میانه‌رو (حنفی و جعفری) عجین بوده است. اما با نفوذ ایدئولوژی‌های اخوانی از مصر و وهابی از عربستان، و سپس سرازیر شدن پول و اسلحه در دوران جنگ علیه شوروی، و در نهایت ظهور حکومت شیعی در ایران، دین از یک امر عبادی به یک ماشین جنگی تبدیل شد.

از لابه‌لای تاریخ اجتماعی افغانستان به‌ خوبی می‌دانیم که اگر مذهب توانسته منبع همبستگی باشد، توانسته است به ابزار حذف و کشتار نیز تبدیل شود. این مسأله را در تجربه‌ی تاریخی هزاره‌ها می‌توان به عریان‌ترین شکل ممکن دید. در مورد هزاره‌ها، مسأله فقط تفاوت قومی نبود، بلکه از تفاوت مذهبی برای مشروعیت‌بخشی به مرگ آن‌ها نیز استفاده شده است. منطق جواز شرعی مرگ هزاره‌ها از قرن هجدهم شکل گرفت، با عبدالرحمان در قرن نوزدهم عملیاتی شد و در زمان رشد گروه‌های افراطی قدسی‌سازی گردید. از زمانی که خون هزاره به‌عنوان جوهر جواز ورود به بهشت بر کفن مردگان حضور یافت تا زمانی که گل‌آغا با این خون بر دیوارهای افشار یادگاری می‌نوشت، می‌توان تأثیر مذهب را در بسیج اذهان عمومی برای کشتار این قوم به‌ روشنی دید. همین قدسی‌سازی، سرکوب سیاسی و سلب مالکیت زمین را با نوعی فرودست‌سازی دینی و نجس‌انگاری مذهبی درهم آمیخت. وقتی جامعه‌ای هم‌زمان از نظر قدرت، زمین و منزلت مذهبی به حاشیه رانده شود، زخم تاریخی آن تا مدت‌های بسیار طولانی باقی می‌ماند و حافظه‌ی جمعی رنج به بخشی زنده از هویت تبدیل می‌شود.

در سرزمین ما، تاریخ گروه‌ها کم‌تر از خلال افتخارها شکل گرفته و بیشتر از خلال زخم‌ها و رنج‌ها به یاد مانده است. این حافظه‌ی زخمی در لحظه‌های سیاسی به‌ شکل ویرانگر فعال می‌شود. مردمی که در گذشته تجربه‌ی تبعیض، کوچ، سلب زمین یا حذف از قدرت را داشته‌اند، تحولات امروز را نیز در پرتو همان خاطره‌ها می‌فهمند. به همین دلیل، سیاست در افغانستان فقط بر سر امروز نیست، بلکه بر سر تفسیر گذشته نیز هست. هر گروهی گذشته‌ای را حمل می‌کند و براساس آن، جایگاه خود را در اکنون و آینده تعریف می‌کند. این مسأله به منازعات امروز عمقی تاریخی می‌بخشد.

بااین‌حال، باید از این خطای رایج پرهیز کرد که جامعه‌ی افغانستان را تنها مجموعه‌ای از دشمنی‌های قومی و مذهبی بدانیم. این نگاه همان‌قدر ناقص است که انکار نقش هویت‌ها در تاریخ اجتماعی این کشور. در طول تاریخ افغانستان، همزیستی، همکاری، دادوستد، هم‌محلی‌بودن و حتا هم‌سرنوشتی‌های فراتر از مرزهای قومی و مذهبی نیز وجود داشته است. بازارهای مشترک، شهرهای چندزبانه، پیوندهای اقتصادی و روابط روزمره نشان می‌دهد که جامعه‌ی افغانستان همیشه فقط بر مدار دشمنی نچرخیده است. اگر این لایه از همزیستی نادیده گرفته شود، تصویر ما از افغانستان به‌شدت تاریک و آخرالزمانی خواهد شد. اگر دوره‌هایی اقوام و مردم به جان هم افتاده‌اند، این منازعات بیشتر محصول خرد سیاسی حاکمان بوده است که راه حل اطفای طمع خود را در فعال‌سازی شکاف‌های اجتماعی جسته‌اند.

آنچه از لابه‌لای تاریخ سیاسی کشور می‌دانیم این است که قومیت و مذهب در افغانستان از یک‌سو منبع همبستگی‌ اند و از سوی دیگر، در شرایط خاص منبع فعال‌سازی منازعات. آنچه تعیین می‌کند هویت‌ها چه وقت آرام می‌مانند و چه وقت به میدان نزاع کشیده می‌شوند، بیش از هر چیز به رفتار قدرت بستگی دارد. هر جا دولت عادلانه‌تر و قابل‌اعتمادتر بوده، تفاوت‌ها نیز قابل زیست‌تر مانده‌اند؛ و هر جا دولت جانبدار و بی‌اعتماد بوده، همان تفاوت‌ها رنگ‌ستیز گرفته‌اند. هرچه دولت فراگیرتر، منصف‌تر و قابل‌اعتمادتر باشد، هویت‌ها بیشتر در قالب تفاوت‌های اجتماعی قابل زیست باقی می‌مانند، و هرچه دولت جانبدارتر، شکننده‌تر و ناعادلانه‌تر باشد، هویت‌ها بیشتر سیاسی و ستیزه‌جو می‌شوند. از این رو، اگر بخواهیم ریشه‌های منازعه در افغانستان را بفهمیم، باید از سطح این پرسش که قومیت مهم است یا نه فراتر برویم. شاید پرسش دقیق‌تر این باشد که قومیت و مذهب چگونه، در چه شرایطی و در پیوند با کدام ساختارهای قدرت به عامل منازعه تبدیل می‌شوند. پاسخ به این پرسش ما را دوباره به همان گره مرکزی رابطه‌ی ناتمام میان دولت، منابع، عدالت و حافظه‌ی اجتماعی بازمی‌گرداند. آنچه می‌توان با اطمینان گفت این است که شناخت افغانستان از مسیر نقشه‌ی قومی تقریبا ناممکن است؛ برای رسیدن به این هدف باید تاریخ نابرابری‌ها، سیاست‌های دولت، تجربه‌های حذف و جست‌وجوی پیوسته‌ی مردم برای امنیت و کرامت را بررسی کرد.

ادامه دارد…

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه