[یادداشت اطلاعات روز: اطلاعات روز دیدگاههای مختلف در مورد مسائل گوناگون جامعهی افغانستان را بازتاب میدهد. این دیدگاهها لزوما منعکسکنندهی نظر و موضع اطلاعات روز و گردانندگان آن نیستند. اطلاعات روز فقط مجالی برای بیان دیدگاهها فراهم میکند و دربارهی دیدگاههای وارده نفیا و اثباتا موضعگیری نمیکند. تمام دیدگاههای بیانشده در مقالات و یادداشتها و صحتوسقم ادعاهای مطرحشده به خود نویسندگان مربوط است. اطلاعات روز از نقد دیدگاههای منتشرشده در بخش مقالات وارده نیز استقبال میکند]
نویسنده: عباس عارفی
یکم
پاکستان همزمان با درگیری با گروه طالبان در افغانستان، در میانهی جنگ تمامعیار امریکا و اسرائیل با ایران، بهعنوان میانجی و میزبان مذاکرات صلح ظاهر شد. دونالد ترامپ، رییسجمهور امریکا که سال گذشته مدعی دریافت جایزه صلح نوبل بود، اعلام کرد که در جنگ با ایران تصمیم گرفته است یک تمدن را نابود کند. در آستانهی نابودی یک تمدن و بازگشت ایران به «عصر حجر» توسط ترامپ، تنها کسی که توانست مانع این ویرانی شود، شهباز شریف بود. شریف همان کسی است که ترامپ را بهعنوان نامزد دریافت جایزه صلح نوبل پیشنهاد کرده بود.
پاکستان در شرایطی بهعنوان میانجی میان امریکا و ایران ظاهر شد که ایران در جریان جنگ با امریکا و اسرائیل، با تمام توان موشکی و پهپادی خود، عربستان سعودی و دیگر کشورهای عربی حوزه خلیج فارس را هدف قرار داد. عربستان سعودی همان کشوری است که سال گذشته با پاکستان پیمان دفاعی و امنیتی استراتژیک امضا کرد. طبق این پیمان، حملهی نظامی به یکی از کشورهای طرف قرارداد، حمله به هر دوی این کشورها تلقی میشود.
به غیر از پاکستان، هر کشور دیگری در چنین وضعیت پیچیده و بحرانیای قرار میگرفت، دچار سردرگمی میشد. اما پاکستان نهتنها این وضعیت بحرانی را به درستی مدیریت کرد، بلکه همزمان با حفظ اعتماد و دوستی با جمهوری اسلامی ایران، توانست عربستان سعودی را نیز راضی نگه دارد، بدون اینکه در دفاع از عربستان سعودی وارد تنش با ایران شود. در چنین وضعیت پیچیدهای، حملهی نظامی اسرائیل به ایران را محکوم کرد تا از افکار عمومی و احساسات مردم پاکستان در عرصهی بینالمللی به درستی نمایندگی کند. نخستوزیر پاکستان از حملهی امریکا به ایران انتقاد نمود، بدون اینکه به رابطهی دوستیای که با امریکا برقرار کرده است، آسیبی بزند.
دیپلماسی در چنین سطحی از پیچیدگی، آنهم از سوی کشوری چون پاکستان که در عرصهی مناسبات بینالمللی از اعتبار سیاسی چندانی برخوردار نبوده است، برای بسیاری از تحلیلگران امور بینالملل شوکهکننده است. با توجه به چنین وضعیت پیچیدهای، باید پرسید که چه چیزی پاکستان را به چنین سطحی از مدیریت بحران و دیپلماسی در عرصهی بینالمللی رسانده است؟ چه چیزی در خاور میانه و غرب آسیا تغییر کرده؟ چرا نقش پاکستان در تحولات خاور میانه برجسته شده است؟ و در نهایت، مجموع این تحولات چه تأثیری بر افغانستان دارد؟ در این یادداشت تلاش میشود تا نسبت این تحولات بررسی شود.
دوم
پاکستان از زمانی که با هویت اسلامی از هند جدا شد، همواره در سایه دشمنی با همسایههایش شناخته میشد. حتا زمانی که به تنها کشور اسلامی دارای سلاح هستهای تبدیل شد، باز هم در موازنهی قدرت با هند مطرح بود. به نظر میرسد حالا پاکستان دیگر آن بازیگر منطقهای دستچندم در جنوب آسیا نیست که اهمیت و موقعیت سیاسی و نظامیاش صرفا در تقابل با هند و در حمایت از گروههای تروریستی در افغانستان فهمیده شود. این کشور اکنون در حال خیز گرفتن برای تبدیلشدن به یکی از محورهای امنیتی مهم و اثرگذار در خاور میانه و غرب آسیا است.
پاکستان در راستای این خیز بزرگ از چند مزیت استراتژیک برخوردار است:
موقعیت ژئوپولیتیکی: پاکستان اکنون یکی از داغترین مناطق ژئوپولیتیکی و ژئواکونومیکی در سطح منطقه و جهان است. پروژهی سیپک (CPEC) میان چین و پاکستان، یکی از بزرگترین پروژههای اقتصادی-سیاسی در سطح جهانی است. سیپک بخشی از پروژهی بزرگ چین تحت عنوان «یک کمربند، یک جاده» است که قرار است چین را به آسیای میانه، خاور میانه، آفریقا و اروپا از طریق یک مسیر تجاری خاکی و آبی وصل کند. پاکستان یکی از ایستگاههای حیاتی این پروژهی بزرگ اقتصادی است که کارخانههای تولیدی چین را به بازار مصرفی خاور میانه و اروپا وصل میکند.
توانایی و تکنولوژی نظامی: پاکستان تنها کشور اسلامی دارای سلاح هستهای است و در عین حال یکی از قدرتمندترین ارتشها را در منطقه و در کلاس جهانی دارد. در جنگ اخیر که با هند داشت، در موقعیت دفاعی با توانایی تکنولوژیک و جنگندههای پیشرفتهی ساخت خودش، به خوبی توانمندی نظامی و بهروز بودن تسلیحاتش را به نمایش گذاشت. به روایتی، سه جنگندهی فوقپیشرفتهی هند که ساخت فرانسه و بهرهمند از تکنولوژی نظامی غربی بود را سرنگون کرد.
پاکستان با هویت جمهوری اسلامی، موقعیت ژئوپولیتیکی و ژئواکونومیک، به علاوهی توانمندی و تکنولوژی نظامی که مهمترین آن بمب هستهای است، سبب شده تا کشورهای ثروتمند عربی حوزه خلیج فارس، مصر و ترکیه به این کشور بهمثابهی یک تکیهگاه امنیتی مطمئن بنگرند.
سوم
پاکستان چه ویژگی خاص و جذابی برای کشورهای ثروتمند عربی حوزه خلیج فارس، ترکیه و مصر دارد؟ پاسخ به این سؤال در دو کلمه خلاصه میشود: بمب هستهای. اما بمب هستهای پاکستان چه ربطی به این کشورهای ثروتمند عربی و ترکیه دارد؟ برای پاسخ به این سؤال، نیاز به توضیحات بیشتری داریم تا ببینیم چه چیزی در خاور میانه تغییر کرده و چرا پاکستان در این تحولات اهمیت یافته است. بنابراین، سرآغاز همهی این تحولات را بایستی از یک مرحلهی خاص به بعد بررسی کنیم.
حملات هفتم اکتبر به اسرائیل از سوی حماس، سرآغاز یک تحول بزرگ در خاور میانه بود. تا قبل از آن، مناسبات خاور میانه در قالب موازنهی رقابت و جنگ نیابتی قابل بررسی بود. اما پس از هفتم اکتبر، موازنهی رقابت و جنگ نیابتی در خاور میانه وارد مرحلهی تازهای شد که در نهایت به جنگ موشکی و حملات هوایی مستقیم میان ایران و اسرائیل با حمایت امریکا انجامید. امریکا تلاش کرد میان اعراب و اسرائیل آشتی برقرار کند تا موازنهی رقابت در خاور میانه را از طریق همسویی اسرائیل و اعراب در مقابل ایران، به نفع اسرائیل رقم بزند. امریکا در یک بازی دوگانه میان اعراب و اسرائیل، اعتماد و سرمایهی اعراب را با خود همراه کرده بود و در عین حال در حمایت از اسرائیل از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد.
اعراب با درک پیچیدگی رابطهی امریکا و اسرائیل، تمام تخممرغهایشان را در سبد امریکا گذاشتند. کشورهای عربی حوزه خلیج فارس سالها است که امنیتشان را به امریکا پیوند زدهاند. کشورهایی مثل امارات، عربستان سعودی و قطر با متصل کردن اقتصادشان به امریکا و حجم عظیم سرمایهگذاری در بازار آن کشور، در نهایت بهدنبال یک کالای بسیار باارزش و خاص بودند: تضمین امنیتشان از سوی امریکا. این کشورها حجم زیادی از تسلیحات امریکایی را خریداری کردند، همکاریهای نظامی را گسترش دادند و تلاش کردند تا اعتماد و تضمین امنیتی امریکا را کسب کنند. در این راستا تا حدی موفق هم بودند و امریکا نیز در این بازی دوگانه از هر دو طرف سود میبرد.
امریکا با ابتکار «پیمان ابراهیم» تلاش کرد تا منازعه و دشمنی تاریخی اعراب و اسرائیل را حل کند. پیمان ابراهیم که بر روایت عادیسازی روابط اعراب و اسرائیل استوار بود، با حملات هفتم اکتبر حماس و بهدنبال آن نسلکشی اسرائیل در غزه به بنبست خورد. اعراب تمام مناسبات امنیتیشان را در چارچوب پارادایم موازنهی رقابت میان اسرائیل و ایران محاسبه کرده بودند. اما زمانی که حماس در غزه، حزبالله در لبنان و بشار اسد در سوریه شکست خوردند، مرز جنگ نیابتی اسرائیل و ایران خیلی سریع از غزه، جنوب لبنان و سوریه به خیابانهای تهران رسید. این برتری نظامی اسرائیل برای اعراب یک درس عملی بسیار مهم داشت: باید به سرعت یک تکیهگاه امنیتی مطمئن و ترجیحا یک قدرت هستهای پیدا میکردند تا در صورت برهم خوردن موازنهی رقابت میان ایران و اسرائیل، در برابر اسرائیل دستخالی نمانند. اعراب متوجه شدهاند که غیر از قدرت هستهای، هیچ توان دیگری در مقابل اسرائیل که تابع هیچ نوع قوانین و قواعد بینالمللی نیست، بازدارندگی ایجاد نمیکند.
بنابراین، گزینهی اعراب بسیار محدود است و از دو حالت خارج نیست:
گزینهی اول: عربستان سعودی و دیگر کشورها خودشان بمب هستهای بسازند. اما تجربهی عراق در زمان صدام حسین و ایران در مسیر دستیابی به سلاح هستهای، درس عبرت بزرگی برای آنها است. آنها بههیچوجه در مسیری که عراق و ایران رفتند، قدم نمیگذارند. حتا اگر بخواهند هم نمیتوانند؛ چرا که حرکت بهسوی سلاح هستهای یعنی جنگ مستقیم با اسرائیل و رویارویی با موانع بزرگی مثل امریکا و اروپا. بنابراین، گزینهی دستیابی مستقیم اعراب به سلاح هستهای عملا منتفی است.
گزینهی دوم: مسیری که عربستان سعودی در پیش گرفته است؛ یعنی امضای پیمان دفاعی و امنیتی استراتژیک با پاکستان بهعنوان تنها کشور اسلامی دارای سلاح هستهای که در موضوع دشمنی با اسرائیل، منافع امنیتی و سیاسی مشترک و از همه مهمتر همسویی دینی و مذهبی کامل با آنها دارد. عربستان آگاه است که با امضای پیمان امنیتی با پاکستان میتواند با هزینهی بسیار کمتر و بدون هزینهی سیاسی سنگین، به تضمین امنیتی مورد نظرش دست یابد.
در همین راستا، دیگر کشورهای عربی بهشمول ترکیه و مصر نیز گزینهای غیر از همین مسیر عربستان را ندارند. به همین دلیل است که ترکیه و مصر در تلاش اند تا به پیمان دفاعی و امنیتی استراتژیک پاکستان و عربستان سعودی بپیوندند. ترکیه با آنکه عضو فعال «ناتو» است و طبق اصل پنجم آن، حمله به یک عضو، حمله به تمام اعضا تلقی میشود، اما زمانی که پای اسرائیل در میان میآید، این سؤال برای ترکها مطرح میشود که آیا قدرتهای هستهای ناتو در شرایط انتخاب بین اسرائیل و ترکیه، به اصل پنجم وفادار خواهند ماند؟ بهویژه آیا امریکا به این اصل عمل خواهد کرد؟ مهمتر اینکه اکنون اسرائیل عملا از طریق سوریه به پشت مرزهای ترکیه رسیده است. حتا بحثهایی مطرح است که اسرائیل در تلاش برای تأثیرگذاری بر برنامهی امریکا در قبال ناتو است تا با برهم زدن این پیمان، ترکیه را به تنهایی به میدان بطلبد. بنابراین، سرنوشت ترکیه نیز همچون مصر و کشورهای عربی، در قبال اسرائیل به قدرت هستهای پاکستان وابسته شده است.
با این همه، سؤال دیگری مطرح میشود: آیا پاکستان ظرفیت و توان برداشتن این مسئولیت سنگین را دارد؟ برای پاسخ به این سؤال باید به آمادگیهای پاکستان برای پذیرش این نقش بپردازیم.
چهارم
در میان کشورهای اسلامی، از دیرباز بر سر محوریت جهان اسلام رقابت وجود داشته که در این میان پاکستان هیچگاه گزینهی اصلی نبوده است. اگرچه پاکستان اولین جمهوری اسلامی بوده که با ایدهی اسلامی تأسیس شده، اما با وجود کشورهایی مثل مصر، ترکیه، عربستان سعودی و ایران، هیچگاه اقبال این را نداشته که خود را در کانون جهان اسلام تعریف کند.
اکنون خاور میانه شاهد یک رخداد سیاسی بیسابقه و تحول بنیادی است و پاکستان درک عمیقی از این تحولات دارد. این کشور خود را برای پذیرفتن این نقش محوری آماده میکند. پاکستانیها میدانند که با وضعیت امنیتی شکنندهی فعلی در داخل (بهویژه در مورد جداییطلبان بلوچ و گروههای تروریستی در مرز با افغانستان)، نه توان مالی کافی برای مدیریت این نقش جدید را دارند و نه زیرساخت کافی. پاکستان برای موفقیت در این مسئولیت سنگین، به حمایت مالی اعراب و ترکیه نیاز دارد. اعراب و ترکها هم زمانی روی این برنامه سرمایهگذاری میکنند که از توانایی پاکستان در مدیریت بحرانهای داخلی و ثبات سیاسی-امنیتی آن مطمئن شوند.
چه زمانی آنها با اطمینان روی قدرت هستهای پاکستان حساب باز میکنند؟ زمانی که مطمئن شوند ارتش پاکستان کاملا بر امور اشراف دارد. ارتش زمانی اشراف کامل دارد که دولت غیرنظامی مزاحم برنامههای آن نباشد، رهبری مقتدر در رأس ارتش باشد و فعالیت گروههای تروریست حاکمیت ارتش را تهدید نکند. لذا ارتش پاکستان با آگاهی از این نقش جدید پاکستان که محصول تحولات خاور میانه است، خیلی سریع وارد عمل شد. در جریان سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، پاکستان چند اصلاحیه مهم در قانون اساسی خود انجام داد که توازن قدرت را بهطور آشکار به نفع ارتش و بهویژه رییس نیروهای دفاعی تغییر داد. این تغییرات، بزرگترین بازطراحی ساختار قدرت از زمان قانون اساسی ۱۹۷۳ محسوب میشود.
تغییرات قانون اساسی پاکستان شامل موارد زیر است:
ایجاد پست جدید رییس نیروهای دفاعی (Chief of Defence Forces) که فرماندهی ارتش را به مقامی بالاتر ارتقا داد. این یعنی ارتش، نیروی هوایی و نیروی دریایی همگی زیر فرمان یک شخص قرار گرفتند؛ فیلد مارشال سید عاصم منیر.
اصلاحیه ۲۷ قانون اساسی پاکستان رسمیت بخشیدن به مقام «فیلد مارشال» بهعنوان یک رتبهی نظامی و سیاسی مادامالعمر در قانون اساسی است. این یعنی ارتش دیگر فقط یک نهاد اجرایی نیست، بلکه یک «مقام دائمی قدرت» در ساختار سیاسی است.
طبق اصلاحیه مادهی ۲۴۸، رییس نیروهای دفاعی از مصونیت قضایی مادامالعمر برخوردار است و هیچ پرونده کیفری علیه او (حتا پس از ترک مقام) قابل پیگیری نیست. این سطح از مصونیت حتا از رییسجمهور و نخستوزیر نیز بیشتر است. برکناری فیلد مارشال تنها از طریق استیضاح در پارلمان (مشابه روند استیضاح رییسجمهور) ممکن است که فرآیندی بسیار پیچیده است.
همچنین، برای تکمیل این سلطه، قدرت قوهی قضائیه که بهطور سنتی در پاکستان مستقل بود، تضعیف شد. اصلاحات اخیر شامل محدود کردن اختیارات دیوان عالی و ایجاد دادگاه قانون اساسی جدید برای مداخله در تعیین قضات بود. همهی این سازوکارها در راستای رسمیتبخشیدن به سلطهی بیچونوچرای ارتش بوده تا روند ظهور «پاکستان جدید» بدون مزاحمت داخلی مدیریت شود.
پنجم
مرحلهی اول (تمرکز قدرت در ارتش) تکمیل شد، اما مرحلهی بعدی، مدیریت بحرانهای داخلی است. پاکستان باید سه مشکل عمدهی داخلیاش را حل کند تا آن اعتبار و ظرفیت لازم را در محوریت خاور میانه اسلام تثبیت کند.
۱. جداییطلبان بلوچ
۲. تحریک طالبان پاکستان (TTP)
۳. برچیدن پروژهی ترویج بنیادگرایی اسلامی از طریق مدارس دینی
تا زمانی که این سه مشکل وجود داشته باشد، پروژهی محوریت امنیتی پاکستان برای خاور میانه با چالش مواجه خواهد بود. اما حل این مسائل آسان نیست؛ چرا که این نیروها اکنون در افغانستان تحت کنترل طالبان، عقبهی سیاسی و امنیتی دارند. شیوهی جنگی که زمانی جنرال اختر عبدالرحمان برای مجاهدان علیه کمونیستها طراحی کرده بود: «زمین را زیر پای دشمن گرم کنید»، اکنون توسط طالبان افغانستان به تحریک طالبان پاکستان و بلوچها منتقل شده است.
پاکستان میداند که نمیتواند بر این نیروها پیروز شود، مگر اینکه عقبهی آنها را در داخل افغانستان از بین ببرد. پاکستان از آغاز تأسیس با افغانستان مشکل بنیادی داشته، یعنی عدم رسمیت از سوی افغانستان و ادعای پشتونستان بزرگ که با عاملیت پشتون مطرح بوده، اما پاکستان همیشه با کارت پشتونها در مسائل افغانستان بازی کرده و هر دولتی را که در کابل خلاف میلش بود، با استخدام گروههای نیابتی قبایلی پشتون سرنگون کرده است. چنان که تا قبل از این جنگ اخیر با طالبان همچنان از همان سیاست قومی قبلی استفاده کرده است. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، اخیرا اعلام کرد که با طالبان مذاکره کردهاند تا در بدل پرداخت پول، نیروهای تیتیپی را به شمال و غرب افغانستان منتقل کنند.
پس از سقوط جمهوری، طالبان با حمایت نظامی پاکستان مقاومتهای غیرپشتون را سرکوب کردند و حتا جنرال فیض حمید برای تقسیم قدرت میان فرماندهان طالبان به کابل آمد. اما حالا وضعیت استثنایی شده است؛ گروهی که پاکستان بهعنوان نیروی نیابتی استفاده میکرد، خود صاحب قدرت است و با گروههای مخل امنیت در داخل پاکستان، همپوشانی ایدئولوژیک و قرابت قومی دارند. بنابراین، پاکستان دیگر نمیتواند با قواعد قدیمی بازی کند و بایستی نسبت خود را با گروههای قومی در افغانستان از نو تعریف کند.
ششم، نتیجهگیری
با توجه به تحولات خاور میانه و غرب آسیا، پاکستان در جایگاه محور امنیتی کشورهای ثروتمند عربی، ترکیه و مصر قرار گرفته است. این فرصت استثنایی محصول تحولات ژئوپولیتیکی در خاور میانه و غرب آسیا است. برای پاکستان این یک فرصت برای نوسازی زیرساختهای نظامی و توسعهی تکنولوژیهای پیشرفته (مثل جنگندهها) با سرمایهی اعراب است. اما استفاده از این فرصت مستلزم بازگشت به اقتدار بیچونوچرای ارتش و فایق آمدن بر سه شر داخلی (بلوچها، تحریک طالبان پاکستانی و بنیادگرایی اسلامی در مدارس) است.
تا زمانی که طالبان در افغانستان حاکم باشند و بهعنوان حافظ منافع پشتونها در دو سوی مرز و داعیهدار بنیادگرایی عمل کنند، حل این مشکلات برای پاکستان دشوار است. پاکستان برای پیروزی باید سیاست خود را در مورد گروههای قومی افغانستان بازتعریف کند. پاکستان چارهای ندارد جز اینکه گروه طالبان را در محاصرهی قومی قرار دهد. این محاصره زمانی ممکن است که در منازعهی قومی افغانستان موازنه ایجاد شود؛ یعنی از یکسو مرزهای بستهی پاکستان در مقابل طالبان و از سوی دیگر ایجاد یک «کمربند قومی» از اقوام غیرپشتون در شمال و مرکز افغانستان با حمایت پاکستان شکل بگیرد.
برای اولینبار تحولات طوری رقم خورده که در مورد منازعهی افغانستان میان پاکستان و گروههای قومی غیرپشتون همسویی منافع شکل گرفته است. این همسویی منافع پاکستان با گروههای قومی غیرپشتون در افغانستان به نفع همه است، حتا به نفع پشتونها؛ چرا که در این منازعهی جاری در افغانستان، برتری قومی پشتونها برای همه هزینهی سنگین و جبرانناپذیر خلق کرده است، بهشمول پشتونها؛ چرا که برای حفظ این برتری و سلطهی قومی بایستی پشتونها هزینهی سنگین را متحمل شوند. بنابراین، تحولات پیشآمده به نفع همه است تا با استفاده از آن برای همیشه این منازعهی بینهایت ختم شود. در نهایت، این تحولات مثل یک زنجیر بههمپیوسته هستند؛ به عبارت دیگر، سرنخ امنیت خاور میانه از مسیر پاکستان به کابل میرسد.