نویسنده: جمعه احمدی
از مرحوم آیتالله محمداسحاق فیاض میپرسند: آیا زن مجاز است که سمتها و پستهای زیر را در دولت اسلامی بر عهده بگیرد؟
– رهبری و ریاست عالیهی کشور
– ریاست وزرا یا مقام صدارت عظمی (نخستوزیری)
– وزارت با همهی انواع تفویضی، تنفیذی (اجرایی) و مشورتی آن
– امارت استکفا [امیر و امارتی که توسط خلیفه منصوب میشود]
– امارت استیلا [امارتی که از طریق غلبه و زور حاصل شود و توسط خلیفه پذیرفته شده باشد]
– فرماندهی ارتش و انواع آن
– امارت جهاد بر ضد مشرکان
– فرماندهی جنگها مانند جنگ با اهل بغی از مسلمانان و مخالفان، محاربان و راهزنان
– سرپرستی و فرماندهی پولیس
– سرپرستی و رهبری استخبارات یا پولیس مخفی
جواب:
برای زن واجب است بدن و اندام خود را از بیگانه بپوشاند و از کرامت، شرف و عفت خود محافظت کند و درون خود را از هر نوع آلودگی پاک نگه دارد. هر گاه زن مسلمان چنین باشد، تصدی هر عملی که با تکالیف واجب اسلامی او منافات نداشته باشد، برای او مجاز است؛ اعم از اینکه یک عمل اجتماعی باشد، مانند ریاست دولت یا پستهای دیگر، یا یک عمل فردی باشد، مانند رانندگی، خلبانی و غیره.
خلاصه اینکه زن مسلمان در صورتی که در ارادهی خود نیرومند و در عقیدهی خود استوار و باصلابت باشد و شرف و کرامت خود را پاس دارد، میتواند همهی سمتها و پستهای یادشده در سؤال اول را بر عهده بگیرد و از این جهت هیچ فرقی بین مرد و زن نیست[۱].
این سخنها جذابیت دارند؛ بهویژه وقتی سه چیز دیگر را هم کنارش بگذاریم، رمانتیزهتر میشود:
۱، عدم موافقت فقیه مذکور با حکومت مستقیم روحانیان (ولایت فقیه)
۲، شیعه بودن فقیه
۳، و هزاره بودن فقیه
این نوع دیدگاه یک مرجع معتبر دینی-مذهبی را وقتی با دیدگاههای کسانی مثل روحالله خمینی و حتا آیتالله منتظری و مطهری و در بدترین نمونهاش با دیدگاه کسانی مثل شیخ حکیم حقانی مقایسه میکنیم، میبینیم اعتدال این دیدگاه ستودنی و مرجعیت آن پذیرفتنی است. این مقایسه به همان میزان که معقول مینماید، بیشتر از آن به رمانتیزه کردن موضوع کمک میکند. چرا؟ برای پاسخ به این چرا، بیایید بپرسیم که آیا زیر پوست این جذابیت رمانتیک، آن واقعیت متصور ما جای و جامهای دارد یا خیر؟
بهگونهی مثال، فقیه فقید میگوید: «تصدی هر عملی که با تکالیف واجب اسلامی او منافات نداشته باشد، برای او مجاز است.»
حالا در این عبارت، شروط اصلی هویدا است:
۱، تکالیف واجب اسلامی زن
۲، منافات/عدم منافات تکالیف و تصدیها
تکالیف واجب اسلامی زن، ذیل مفهوم دیگری قرار میگیرد بهنام «موازین اسلامی». موازین اسلامی، یک بسته/پکیج مبهم است؛ شبیه جعبههای جادویی فیلمهای تخیلی. از صدر اسلام تا امروز، هرگز و در هیچ مقطعی و در هیچ فرقهی اسلامی، نه تعریف روشن داشته و نه حدود و ثغور مشخص. همواره مبهم و تابع سلیقهها و گرایشات دینی-مذهبی مراجع دینی-مذهبی و قدرت آن قرار داشته است. مثلا فقیه فقید مرتبط به تکالیف واجب زن میگوید: «برای زن واجب است بدن و اندام خود را از بیگانه بپوشاند و از کرامت، شرف و عفت خود محافظت کند و درون خود را از هر نوع آلودگی پاک نگه دارد.»
چه چیزی در این معیارها واقعا تعریف روشن داشته یا دارد؟ کرامت چیست؟ عفت چیست؟ شرف چیست؟ آلودگی درون چیست؟ پاکی درون چیست؟ سنجههای آلودگی و پاکی چیستند؟
هیچکدام مشخص نیست. حتا مرجع تشریعی آن را نمیتوان مشخص کرد. تنها چیزی که مشخص است، مرجع تشخیص اینها است: مرجعیت فقه و فقاهت؛ از فقیه گرفته تا ولی فقیه و… اینها ممکن است در تشخیص خود گاهی جانب لطف را بگیرند؛ ولی این سخنها بیشتر الطاف فقیهانه است تا اجتهاد متفکرانه.
مسألهی دوم، هزاره بودن فقیه است. چه نسبتی بین یک مقام (دینی، مذهبی، سیاسی، علمی و غیره) و هویت تباری وجود دارد؟ بسیاریها میگویند هزاره محرومیت کشیده، سرکوب شده، حذف فیزیکی و هویتی و فرهنگی شده و امثال اینها. بعد اینها را مبنا قرار داده و نتیجه میگیرند که رسیدن به مقام از دل این سختیها یعنی مقاومت در برابر مصایب. یا اگر فرصت داده شود، هزاره میتواند به مقام برسد و این مقام به معنای نماد مقاومت علیه آن مرجع ستم و آن ارادهی شر است.
ولی سؤال ساده و مهم این است که هزاره، چه در گذشته و چه در امروز، چه عناصر هنجاری و ارزشی در فرهنگ، جامعه و ساختارها و نهادهای خود داشته است که بتواند پیوند هزاره بودن و مقامهای علمی و دینی و سیاسی را معنادار کند؟
مثالی بزنم. بن مکینتایر در کتاب «مردی که میخواست پادشاه شود»، در مورد نخستین امریکایی در افغانستان، جوزایا هارلان، این تعبیر را به کار میبرد: «هارلان که خود را یک هزارهی افتخاری میدانست، …»[۲]
وقتی جزئیات متن را بخوانید، به سرعت متوجه میشوید که هارلان مجذوب یک عنصر فرهنگی مهم در هزارهجات میشود: آزادی زنان و برابری جایگاه آنان با مردان در زندگی اجتماعی هزارهها. او مکرر از این برابری ستایش میکند و از اینکه زنان هزاره صورت و مویشان را نمیپوشانند، در پوشش خود آزادی دارند، در مناسبات اجتماعی جایگاه مهم دارند، به شکار میروند، در جنگها مشارکت میجویند، همسران بدون نظر زنان کمتر برنامهای خودسرانه عملی میکنند، زنان فعال و همدوش همسرانشان هستند و غیره یاد میکند و هرچه بیشتر ابعاد آن را درمییابد، به آن دلبستهتر میشود. به همین دلیل مکینتایر تعبیر «هزارهی افتخاری» را در مورد او به کار میبرد.
حالا، به استناد مشاهدات کسانی مثل هارلان و همچنین مونت استوارت الفنستون نیز در کتاب «افغانان، جای، فرهنگ و نژاد خود»؛ بر وجود عنصر آزادی و برابری زنان با مردان در هزارهجات صحه میگذارد و حتا از اینکه زنان هرگز کتک نمیخورند[۳]، یاد میکند. میتوانیم بگوییم آزادی و برابری زن در هزارهجات، عنصر بومی فرهنگی بوده است. اهمیت بومی بودن آن در این است که وابسته به مرجعیت خاص نیست و از این رو قابل تعمیم به همهی زنان است.
وقتی چنین بوده:
۱. چرا باید مفهوم «زن هزاره» به مفهوم «زن مسلمان» استحاله داده شود؟
۲. لطف فقیهانهی فقیه در تعیین حدود و ثغور حقوق و آزادی زن هزاره چرا باید تکلیف فرهنگ بومی او را تحت عنوان تکلیف اسلامی زن، زیرشاخهی «موازین اسلامی» قرار دهد؟
۳. چرا باید تکلیف فرهنگ بومی زن هزاره از صحنه بدر رانده شود؟
براساس این ملحوظات، هزاره بودن فقیه فقید هیچ چیزی از تعلق او به مفهوم «هزارگی» را که یک مفهوم فرهنگی است، معنادار نمیسازد. او بیشتر تعلق معنادارش را با «قریشی» میبیند تا «هزارگی». صدالبته که این ملاحظات به معنای رد اهمیت هویت تباری و قومی یک شخص نیست؛ اما اهمیت هویت تباری و قومی نباید تا آنجا رمانتیزه شود که چشم ما را بر واقعیتهای مهم ببندد.
منابع:
[1] فیاض، محمداسحاق. جایگاه زن در نظام سیاسی اسلام، ترجمهی سرور دانش، قم: خانه کنگره تجلیل از مقام علمی آیتالله العظمی محمد اسحاق فیاض، چاپ دوم، خزان ۱۳۹۱، صص۲۳-۳۰.
[2] Josiah Harlan, quoted in Ben Macintyre, The Man Who Would Be King: The First American in Afghanistan (New York: Farrar, Straus and Giroux, 2004), p. 229.
[3] الفنستون، مونتاستوارت. افغانان: جای، فرهنگ، نژاد (یا گزارش سلطنت کابل)، ترجمهی محمدآصف فکرت، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، چاپ اول، ۱۳۷۶، ص ۲۴۹.