نویسنده: حسن رسولی
گذار جوامع بشری از یک وضعیت به وضعیت دیگر و از یک مرحله به مرحلهی دیگر، همواره یکی از دغدغههای جدی اندیشوران علوم اجتماعی و نخبگان فکری در دورههای مختلف تاریخی بوده است. در این زمینه، نظریههای فراوانی از سوی فیلسوفان و دانشمندان ارائه شده و هر یک کوشیدهاند مسیر تحول و تکامل جوامع را توضیح دهند؛ اما مسألهای که این نوشتار بر آن تمرکز دارد، خود گذار نیست، بلکه اسباب و زمینههای گذار است؛ اینکه چه عواملی میتوانند جوامع را بهسوی تحول سوق دهند و چگونه میتوان این عوامل را به بخشی از آگاهی عمومی تبدیل کرد.
در این بحث، منظور از اسباب گذار تمام بسترها و عوامل موثر گذار نیست، بلکه منظور نفس خلق پرسش و رشد عقلانیت انتقادی در درون جامعه است. همین که زمینه برای بررسی نسبت جامعه با نهاد دین فراهم شده، خود یکی از بسترهای گذار است.
هر جامعهای ناگزیر است عنصر تحول و دگرگونی را بپذیرد و آن را در درون خود هضم کند. جامعهای که نتواند خود را با تحولات زمانه و شرایط محیط هماهنگ سازد و نهادها و ساختارهای درونی خویش را متناسب با مقتضیات عصر بازاندیشی کند، به تدریج به جزیره منزوی بدل خواهد شد. تداوم چنین وضعیتی، جامعه را بهسوی رکود، عقبماندگی و حتا فروپاشی سوق میدهد.
نظریهپردازان نوسازی در قرن بیستم نیز بر همین نکته تأکید داشتند که جوامع برای بقا و پیشرفت، ناگزیر از پذیرش تغییر و انطباق با شرایط جدید هستند و جوامعی که در برابر تغییر مقاومت میکنند، به تدریج از قافلهی توسعه بازمیمانند.
افغانستان، با آنکه در سالهای اخیر در برخی حوزهها رشد چشمگیری را تجربه کرده است، همچنان جامعهای عمیقا سنتی به شمار میرود. بسیاری از باورهای نادرست و نگرشهای افراطی هنوز در افکار عمومی ارزش تلقی میشوند و هر فرد یا جریانی که برای تحول و تکامل جامعه دست به روشنگری بزند، با سرزنش، اتهام، توهین و اهانت مواجه میشود.
یکی از مشکلات بنیادین ما این است که هنوز میان نقد و تخریب تمایز قائل نمیشویم؛ حال آنکه نقد، لازمهی رشد فکری هر جامعه است و جامعهای که توان نقد کردن و نقد شنیدن را نداشته باشد، به تدریج توان اصلاح خود را نیز از دست خواهد داد.
با درنظرداشت این موضوعات، به مسألهای محوری این یادداشت میپردازم و آن اینکه:
درگذشت آیتالله محمداسحاق فیاض برای جامعهی دینی و حوزوی ضایعهی بزرگ بود؛ اما دستکم این پیآمد را داشت که زمینهی جهش فکری دربارهی «گذار» و «اسباب گذار» را در میان شماری از روشنفکران و نویسندگان جامعهی ما فراهم آورد. همین نکته، محور اصلی این نوشتار است.
به عبارت دیگر، وفات آیتالله فیاض بستری برای شکلگیری گفتوگو و تولید گفتمان دربارهی وضعیت موجود فراهم کرد؛ گفتمانی که میتواند همچون جرقهای در ذهن نسل جدید عمل کند و آنان را به بازاندیشی در مناسبات خود با نهادهای دینی و مذهبی وادارد.
واقعیت آن است که بسیاری از تحولات بزرگ اجتماعی، پیش از آنکه در عرصهی سیاست و قدرت رخ دهند، در عرصهی اندیشه و گفتمان رخ دادهاند. پیش از آنکه نهادها دگرگون شوند، ذهنیتها تغییر میکنند و پیش از آنکه ذهنیتها تغییر کنند، پرسشها متولد میشوند. در همین راستا، میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی قرن بیستم، بر این باور بود که قدرت تنها از طریق زور و اجبار اعمال نمیشود، بلکه از رهگذر تولید دانش، حقیقت و گفتمان نیز عمل میکند. از این رو، هرگاه گفتمانهای جدیدی در یک جامعه شکل بگیرد، بخشی از نظم فکری مسلط به چالش کشیده میشود. از این منظر، بحثهای که پس از وفات آیتالله فیاض شکل گرفتهاند، صرفا واکنشهای مقطعی در فضای مجازی نیستند، بلکه میتوانند زمینهای برای بازاندیشی در برخی مفاهیم و مناسبات تثبیتشده در حوزه دینی فراهم آورند.
از سوی دیگر، یورگن هابرماس، فیلسوف و جامعهشناس آلمانی، معتقد بود که تحول اجتماعی زمانی امکانپذیر میشود که «حوزه عمومی» در جامعه شکل بگیرد؛ فضایی که در آن شهروندان بتوانند دربارهی مسائل مهم اجتماعی، سیاسی و فرهنگی آزادانه گفتوگو کنند. بر این اساس، نفس شکلگیری بحث و گفتوگو دربارهی نهادهای دینی و نقش آنها در جامعه، خود بخشی از فرآیند بلوغ فکری جامعه به شمار میرود؛ حتا اگر همگان با نتایج این مباحث موافق نباشند.
در این میان، نگرانی دیگری نیز وجود دارد. بخشی از روشنفکران و نخبگان، چنان در امر گذشته و ریشهیابی منازعات تاریخی اعراب غرق شدهاند که رقابتهای تاریخی آنان بر سر نهاد دین و قدرت را برجسته میسازند و در مناسبتهای مذهبی به افکار عمومی عرضه میکنند. این رویکرد، در مواردی به رشد تفکر افراطی و تضعیف تفکر انتقادی در جامعه میانجامد. بیتردید، گذشتهپژوهی در ذات خود امر ارزشمند و ضروری است؛ اما هنگامی که به مسألهی اصلی جامعه امروز تبدیل شود، ممکن است ما را از پرداختن به مسائل و نیازهای واقعی خود بازدارد. جامعهی افغانستان امروز بیش از آنکه به بازتولید اختلافات تاریخی نیاز داشته باشد، به گفتوگو دربارهی مسائل معاصر، چالشهای فکری و راههای برونرفت از وضعیت موجود نیازمند است.
همانگونه که گفته شد، جامعهی امروز افغانستان بیش از آنکه به بازتولید منازعات تاریخی محتاج باشد، نیازمند فهم مسائل امروز خویش است. ما با بحران آموزش، عدم توسعه، مهاجرت نخبگان، فقر فکری و عقبماندگی نهادی مواجه هستیم. پرداختن مداوم به نزاعهای تاریخی، بدون پیوند دادن آنها با مسائل امروز، نهتنها کمکی به حل مشکلات جامعه نمیکند، بلکه گاه جامعه را از پرداختن به اولویتهای واقعی خود بازمیدارد.
اکنون موج فکریای که از سوی شماری از نخبگان و فرهنگیان شکل گرفته و به بازاندیشی در مناسبات مردم با نهادهایی انجامیده است که دههها، بلکه سدهها، بر افکار و سرنوشت آنان تأثیرگذار بودهاند، نیازمند تأمل، آسیبشناسی و بررسی دقیق است. تنها پس از چنین بررسیای میتوان دربارهی آن داوری کرد و نسبت به آن موضع گرفت.
در اینجا اشارهای به دیدگاه ماکس وبر نیز خالی از فایده نیست. وبر معتقد بود که یکی از ویژگیهای جهان مدرن، گذار تدریجی از اقتدار سنتی به عقلانیت است. به بیان دیگر، جوامع به تدریج از پذیرش بیچونوچرای سنتها فاصله میگیرند و بیش از پیش بر استدلال، نقد و عقلانیت تکیه میکنند. شاید بتوان بخشی از مباحث امروز را نیز در همین چارچوب فهم کرد؛ تلاشی برای بازنگری در مناسباتی که سالها بدون پرسش پذیرفته شدهاند.
بدون تردید، هدف بسیاری از کسانی که در شکلگیری این موج فکری نقش داشتهاند، بازاندیشی و بازنگری بوده است، نه توهین و افترا. ممکن است برخی دیدگاهها درست یا نادرست باشند، اما نفس طرح پرسش و گشودن باب گفتوگو را نمیتوان نادیده گرفت.
انتظار میرود این بحثها زمینهی گذار از اقتدار دینی به عقلانیت انتقادی و حرکت از جامعهی بسته بهسوی جامعهی باز را فراهم سازد؛ همان جامعهی بازی که کارل پوپر از آن سخن میگفت؛ جامعهای که در آن هیچ نهاد، شخصیت یا اندیشهای فراتر از نقد و پرسش قرار نگیرد و شهروندان بتوانند آزادانه دربارهی سرنوشت و آیندهی خویش بیندیشند.
بهباور نگارندهی این یادداشت، اگر قرار باشد اسباب گذار در جامعهی افغانستان شکل بگیرند، یکی از مهمترین آنها گسترش فرهنگ پرسشگری، نقد و بازاندیشی خواهد بود.