جامعه‌ی بی‌سر؛ بحران رهبری در جامعه‌ی امروز هزاره

اطلاعات روز

نویسنده: یاسین احمدی


یادداشت اطلاعات روز: اطلاعات روز دیدگاه‌های مختلف در مورد مسائل گوناگون جامعه‌ی افغانستان را بازتاب می‌دهد. این دیدگاه‌ها لزوما منعکس‌کننده‌ی نظر و موضع اطلاعات روز و گردانندگان آن نیستند. اطلاعات روز فقط مجالی برای بیان دیدگاه‌ها فراهم می‌کند و درباره‌ی دیدگاه‌های وارده نفیا و اثباتا موضع‌گیری نمی‌کند. تمام دیدگاه‌های بیان‌شده در مقالات و یادداشت‌ها و صحت‌وسقم ادعاهای مطرح‌شده به خود نویسندگان مربوط است. اطلاعات روز از نقد دیدگاه‌های منتشرشده در بخش مقالات وارده نیز استقبال می‌کند]

مردم هزاره، با وجود بارها به تاراج رفتن در یک‌ونیم قرن گذشته و تحمل هزینه‌ی رأی دادن برای تحکیم نظام، تأسیس دانشگاه و مکتب و بارها جمع شدن در لحظه‌های خطر دور یک صدا، حق دارند از خود بپرسند چرا هنوز احساس بی‌پناهی می‌کنند. جامعه‌ی هزاره در یک‌ونیم قرن اخیر با تکرار امیدهای زیسته‌ای که هرگز به ثمر نرسیدند، این مردم برای تحکیم نظام دموکراسی، بخشی از هستی‌اش را هزینه کرده است، اما این همه سرمایه هیچ‌وقت به ساختاری تبدیل نشد که بتواند مردم را از تکرار همان چرخه‌های تباه تاریخی بیرون بکشد. مشکل امروز این جامعه، بیش از هر چیز دیگری، نبود ساختار پایدار است. جامعه‌ی هزاره نه با کمبود درد روبه‌رو است و نه با کمبود آدم آگاه. تحصیل‌کرده و مهاجر، رسانه و تجربه هم دارد؛ چیزی که هنوز درست شکل نگرفته، راهی است که این نیروهای پراکنده را کنار هم نگه دارد.

جامعه‌ی هزاره، بنا به توصیف دکتر جواد صالحی، در عصر بی‌سری عمومی زندگی می‌کند. هزاره‌ها بارها قربانی شده‌اند و هربار هم برخاسته‌اند، رهبر ساخته‌اند، اما نتوانسته‌اند از این تجربه‌ها یک ساختار پاسخ‌گو، مردم‌محور و مقاوم بیرون بدهند. مشکل در تداوم این وضعیت این نیست که قدرت در دست هزاره نبوده؛ مشکل اساسی این است که هزاره‌ها هنوز نتوانسته‌اند حضور و نیروی سیاسی خود را به سازمان، تصمیم جمعی و برنامه‌ای نهاد‌محور تبدیل کنند. به‌هم‌پیوستن این مشکلات سبب شده تا جامعه‌ی هزاره توده‌ای شود. جمعیت توده‌ای ابزاری برای تصمیم‌گیری ندارد، اما درد، واکنش، خشم و امید دارد. در لحظه‌ی خطر، مردم به‌ سرعت دور یک صدا جمع می‌شوند. شور بالا می‌گیرد و همه احساس می‌کنند این بار چیزی تغییر خواهد کرد؛ اما وقتی التهاب فروکش کرد، نه راه روشنی باقی می‌ماند و نه کسی که در برابر مردم جواب بدهد. جنبش‌های تبسم و روشنایی در کابل، نماد بسیار روشنی از وضعیت توده‌ای هزاره‌ها بود. مردم دور رهبرانی که روی خاک مصلی شهید مزاری نشستند، جمع شدند و چند لحظه پس از این ماجرا، دیگر نه رهبر پاسخ‌گو در کنار مردم بود و نه مردمی پرشور در صحنه. این از خصایص اصلی جامعه‌ی توده‌ای است. برعکس، مردم غیرتوده‌ای فقط یک جمعیت توفنده نیستند؛ بلکه جامعه‌ای است که نهاد، حساب‌گیری، برنامه و رهبری پاسخ‌گو دارد. گمان می‌رود که بحران جامعه‌ی هزاره ریشه در همین نقطه داشته باشد؛ جامعه تا حدی پربار است و رنج تاریخی عمیق نیز دارد، اما هنوز گرفتار اخلاق توده‌ای است.

گره اصلی در جامعه‌ی توده‌ای زمانی پیدا می‌شود که شور فروکش کند و معلوم نباشد تصمیم دیروز کجا ثبت شد، پول به دست چه کسی بود و چه کسی باید فردا جواب بدهد. میان مردم و رهبر جای خالی بزرگی برجای می‌ماند. این جای خالی را نهاد باید پر کند، ولی اغلب یک نام و یک شخص آن را پر و گاهی هم مصادره می‌کند. نهاد در درون یک جامعه تجربه را نگه می‌دارد، تصمیم را از حافظه‌ی اشخاص بیرون می‌آورد و نمی‌گذارد با رفتن یک نفر همه‌ چیز دوباره از صفر آغاز شود. هزاره‌ها خاطره کم ندارند؛ آنچه کم مانده، حافظه‌ای است که روی کاغذ، در آرشیف و در یک روش روشن کار رسوب کرده باشد. البته این وضعیت را نباید خصلت ذاتی هزاره پنداشت. مردمی که چند نسل زمین از دست داده‌اند و هرچند سال یک‌بار ناامنی و آوارگی بساط‌شان را برچیده، فرصت عادی نهادسازی نداشته‌اند. نهاد زمان و امنیت می‌خواهد؛ جنگ در کنار تعصب و تبعیض ساختاری، هر دو را خورده است. تاریخ سرکوب از یک طرف و سیاست چهره‌محور از طرف دیگر، نیروی این مردم را بارها پیش از آن‌که جایی بند شود، پراکنده کرده است.

فقر حاشیه و رفاه مرکز

لازم است که برای فهم ریشه‌های توده‌ای‌شدن جامعه‌ی هزاره، اندکی به عقبه‌ی تاریخی این قوم رجوع نماییم. هزاره‌ها قرن‌ها در وضعیتی زیسته‌اند که بقا همیشه نسبت به برنامه و استراتژی‌شان اولویت داشته است. سرزمین کوهستانی برای آنان هم زندان بود و هم پناه که در بسیاری از دوره‌ها به آن‌ها امنیت نسبی می‌داد، اما از سوی دیگر، مردم را از بازار، دولت، آموزش و مرکز تصمیم‌گیری دور نگه می‌داشت. بعدها که رهبران هزاره از کوهستان و حاشیه به کابل رفتند، یک دوگانگی تازه میان مردم باشندگان کوهستان و رهبران شکل گرفت؛ مردم هنوز در حاشیه‌ی کابل با همان فقر ساختاری ازلی زندگی می‌کردند، اما رهبر در مرکز قدرت، در اتاق معامله و بر سفره‌ی دولت جا گرفته بود. همین فاصله میان مردم و رهبران، کم‌کم نمایندگی را از معنای واقعی‌اش خالی کرد. رهبر به کابل نزدیک شد، اما مردم همچنان در هراس بنیادین از قدرت به‌سر می‌بردند. خطای رهبری هزاره این بود که کابل را بیش از حد جدی گرفت و عقبه‌ی بومی خود را فراموش نمود. هرچند کابل به یک مرکز فرهنگی و سیاسی برای هزاره‌ها بدل شد و در سال‌های جمهوریت بار سنگینی از هویت تازه‌ی هزاره را حمل می‌کرد، اما کابل و برچی نمی‌توانست جای هزارجات را بگیرد. زیرا با رفاه مرکز، مناطق مرکزی هزارجات به عقبه‌ی نیرومند اقتصادی، آموزشی، ترانزیتی و نهادی گره نخوردند. هرچند ویترین زندگی جامعه شیک شده بود، اما پایه‌اش همچنان لرزان و شکننده ماند. سقوط کابل نشان داد که وقتی قدرت و انسجام در لایه‌های حاشیه‌ی جامعه ریشه نداشته باشد، با لرزیدن مرکز، همه‌چیز فرو می‌پاشد. متأسفانه فاصله‌ی رهبران کابلی و حاشیه، تنها فاصله‌ی جغرافیایی نبود؛ فاصله‌ی روانی هم بود.

مردم در کوهستان و حاشیه هنوز با امنیت راه، زمین، نان، مکتب و مهاجرت دست‌وپنجه نرم می‌کردند، اما سیاست هزاره در کابل بیشتر با زبان سهم، کرسی، وزارت و معامله سخن می‌گفت. این‌چنین شد که نمایندگی آرام‌آرام از بدنه‌ی زندگی مردم جدا گردید. رهبر از مردم حرف می‌زد، اما زندگی و رنج مردم را از نزدیک لمس نمی‌کرد. از همین‌جا بود که جامعه‌ی هزاره ماهیت توده‌ای یافت. مردم در صحنه‌اند و هزینه‌ی اصلی را هم می‌پردازند، اما هنگامی که نوبت تصمیم می‌رسد، درها به‌روی‌شان بسته می‌شود. از آنان رأی و حمایت می‌خواهند، نه نظر و حساب‌گیری.

زخم تاریخی و پناه‌گاه هویت

سرکوب‌های دوره‌ی عبدالرحمان برای هزاره‌ها، جدای از این‌که یک فصل خونین و پر از خاطره‌ی مرگ و نابودی در تاریخ بود، نمادی از زخم روانی-سیاسی این مردم نیز هست. وقتی زمین از مردم گرفته می‌شود، هویت تحقیر می‌شود و قدرت مرکزی به جای امنیت، وحشت تولید می‌کند، جامعه نسبتش با قدرت آسیب می‌بیند و به‌گفته‌ی آریل دورفمن، جامعه از نظرش ناپدید می‌شود. از این دوره به بعد، قدرت برای هزاره هیچ‌وقت چهره‌ی قانون و شهروندی نداشته است؛ بلکه مدام در کسوت فرمان‌های ظالمانه، مالیات شاخ‌شماری، سر دودی و چرب‌سر بی‌بی، مصادره، تبعیض و تحقیر ظاهر شده است. این همان دلیل است که در روان جمعی هزاره نوعی ترس تاریخی از قدرت شکل گرفته است. قدرت پیوسته و بی‌گسست به این مردم زخم زده است. همین زخم‌های تاریخی بود که بارها به ابزار بسیج سیاسی تبدیل شد. رهبران هزاره هرگاه با خطر بیرونی، رقابت داخلی یا ضعف پایگاه اجتماعی خویش روبه‌رو شدند، به حافظه‌ی رنج و بی‌پناهی مردم، مانند قتل‌عام توسط عبدالرحمان، فاجعه‌ی افشار، تبعیض سیستماتیک، کشتار کاج و زایشگاه برچی و حذف تاریخی مردم، پناه می‌بردند. می‌دانیم که تبعیض در کشور همیشه بوده است. در اوج نظم دموکراسی جمهوریت، درون اداره‌ی امور غنی به علی‌خانی که خوب هم کار می‌کرد، رحم نمی‌شد؛ اما این دلیل خوبی برای غفلت و به مزایده‌گذاری رنج مردم از سوی رهبران نیست.

حداقل در دو دهه‌ی گذشته در جامعه‌ی هزاره، مشکل همیشه از جایی آغاز شده که رنج به کالای سیاسی تبدیل شود و سپس کالای سیاسی در مسیر عشرت رهبران، در قالب شهرک‌سازی و تعدد همسران یا رفاه آقازاده‌ها هزینه گردد. می‌دانیم که رنج تاریخی بارها مردم را دور رهبران جمع کرد، اما رهبران نتوانستند این رنج مردمی را به برنامه‌ی امنیتی، نهاد دادخواهی و ساختار محافظت جمعی تبدیل کنند. جامعه اشک ریخت و قربانی داد، اما رهبران اصلا به فکر تبدیل آن اشک و اعتماد به قدرت پایدار نیفتادند. پس از دوران مزاری و تلاش‌های بی‌وقفه‌اش، نسل تازه‌ای برخاست که دیگر از نام و هویت خود فرار نمی‌کرد، بلکه آن را با صدای بلند فریاد می‌زد. جامعه می‌خواست خود را دوباره ببیند و به خود حق حضور داده و با این فریاد، رنج‌های تاریخی‌اش را درمان نماید. در نهایت، به دلیل کوتاهی قامت رویا و تخیل جامعه، این رویه‌ی درمانی به عادت بدل شد. می‌دانیم که هر درمانی اگر به عادت بدل شود، خطر تازه‌ای می‌آفریند. جامعه‌ی هزاره به‌جای آن‌که با ضعف‌های امروز خود روبه‌رو شود، میان یاد رنج‌های گذشته و افتخار کردن به نمره‌ی اول کنکور و موفقیت زکیه خدادای در پارالمپیک سرگردان می‌ماند.

البته که زخم را نمی‌شود به این دلیل که رهبران از آن استفاده کرده‌اند، ساختگی یا بی‌اهمیت دانست. عبدالرحمان، افشار، حمله بر مراکز آموزشی و کشتار مردم عادی در جغرافیای هزاره واقعی‌اند، اما گرفتاری وقتی به مصیبت تبدیل می‌شود که سیاستمدار از همین بی‌پناهی و رنج جمعی، دکان و از اشک مردم جوی مشروعیت بسازد. دولت‌های افغانستان را نیز نمی‌توان از این قصه بیرون گذاشت. راه، مکتب، شفاخانه، بودجه و امنیت مناطق هزاره‌نشین تنها به سبب کوتاهی رهبران محلی عقب نمانده است. مرکز بارها این مناطق را در حاشیه نگه داشته و چند چهره‌ی هزاره در کابل هم این مناسبات را دگرگون نتوانستند. تبعیض مرکز خطای رهبر داخلی را توجیه نمی‌تواند و خطای رهبر نیز مسئولیت دولت را.

رهبری؛ از ایدئولوژی‌های پراکنده تا جمهوریت

تاریخ رهبری هزاره مسیری بسیار پرپیچ‌وخم را طی کرده است. پیش از آن‌که اندیشه‌های سیاسی شهید مزاری به زبان غالب سیاست هزاره تبدیل شوند، این جامعه از تجربه‌های گوناگون مرجعیت سنتی و محلی تا جریان‌های چپ، از حلقه‌های روشنفکری و شعله‌ای تا تنظیم‌های جهادی پراکنده که در فضای جنگ سرد شکل گرفته بود، عبور نموده است. این جریان‌ها، هرکدام به اندازه‌ی خود، بخشی از بیداری سیاسی هزاره را ساختند؛ اما بسیاری‌شان یا بیش از حد وابسته به ایدئولوژی‌های وارداتی بودند، یا در رقابت‌های درونی و بیرونی فرسوده شدند. جریان‌های چپ نتوانست زبان بومی و فراگیر مردم را به‌درستی ترجمه کند؛ تنظیم‌های مذهبی نیز با همه‌ی نقش‌شان در مقاومت، اغلب در اثبات کفر دیگران، رقابت و وابستگی‌های منطقه‌ای گیر ماندند، تا جایی که اهداف سیاسی و ایدئولوژیک جای مردم را در فعالیت‌های‌شان پر نمود. این همان زمینه‌ای بود که عبدالعلی مزاری را دارای اهمیت تاریخی ساخت. مزاری تلاش کرد سیاست هزاره را از پراکندگی بیرون کند و آن را به خواست‌های روشن و برخاسته از زندگی مردم گره بزند.

با مزاری، زبان سیاسی هزاره از هیأت سوگواری و مرثیه‌ی تاریخی عبور کرد و خواستار عدالت سیاسی شد تا با حضور در مدیریت قدرت، سهم برابر با همه داشته باشد. برای هزاره‌ها، او نماد عبور از حاشیه‌نشینی خاموش به مطالبه‌گری آشکار بود. اما تجربه‌ی مزاری نیز در دل جنگ، محاصره و بی‌ثباتی شکل گرفت. او توانست پراکندگی گروه‌های هزاره را تا حدی در قالب حزب وحدت جمع کند و به جامعه‌ی زخمی هزاره زبان سیاسی بدهد، اما سرانجام در سودای تبدیل این زبان سیاسی به نهاد پایدار مدنی و حقوقی، ابدی شد. هم‌اکنون نام مزاری در حافظه‌ی مردم مانده، اما میراثش در سطح عاطفه و شعار مصرف می‌شود، نه در سطح آموزش سیاسی و ساختار پاسخ‌گو. نام مزاری ماند و هنوز هم مردم با احترام از او یاد می‌کنند؛ اما آنچه پس از او کمتر ساخته شد، دستگاهی بود که بدون حضور یک رهبر کاریزماتیک نیز بتواند راهش را ادامه دهد.

پس از سال ۲۰۰۱ و شکل‌گیری جمهوریت، یک فرصت بزرگ تاریخی برای هزاره‌ها پدید آمد. این قوم پس از سال‌ها حذف و حاشیه‌نشینی، در ساختار رسمی دولت حضور یافت. کریم خلیلی به‌عنوان یکی از چهره‌های اصلی حزب وحدت در مقام معاون دوم ریاست‌جمهوری قرار گرفت. محمد محقق نیز به‌عنوان یکی از رهبران برجسته‌ی هزاره، در دولت، پارلمان و ائتلاف‌های سیاسی نقش جدی بازی کرد. این دوره از نظر نمادین مهم بود. مردمی که در تاریخ رسمی افغانستان بارها حذف شده بودند، حالا چهره‌هایی از آنان در کابل، در ارگ، در وزارت و در پارلمان دیده می‌شدند. اما با وجود احراز سمت‌های سیاسی بالا، پرسش اصلی همچنان بی‌پاسخ مانده است که آیا ورود رهبران به ارگ ریاست‌جمهوری و احراز پست‌های بلند دولتی، تغییری در وضعیت اجتماعی هزاره‌ها ایجاد توانست؟ آیا این رهبران توانستند از منافع شخصی-خانواری برای حفظ منافع مردم‌شان عبور کنند؟ اگر ما نتوانیم پاسخ این پرسش‌ها را بیابیم، تاریخ به‌زودی ما را به تجربه‌ی تکرار خود مجبور خواهد ساخت.

داوری درباره‌ی سال‌های جمهوریت با شمار چهره‌های هزاره در ارگ و وزارت تمام نمی‌شود. پرسش زمخت‌تر است: پایان هر دوره چه ثمری برای مردم ما داشت؟ چند راه امن، چه سهمی از بودجه‌ی انکشافی، کدام پشتوانه برای مکتب و دانشگاه و چند مدیر جوان که بدون اجازه‌ی رهبر بتواند کار را ادامه دهد؟ مقام را امروز می‌دهند و فردا پس می‌گیرند؛ اما کارنامه واقعی است که همیشه در زندگی مردم باقی خواهد ماند. نقد این دوره هم اگر در دشنام و اتهام خلاصه شود، ره به جایی نمی‌برد. جامعه‌ای که از رهبر حساب می‌خواهد، ناچار است زبان منطق و حساب را هم یاد بگیرد.

تجاری‌سازی رنج

نقطه‌ضعف اساسی در کارنامه‌ی کریم خلیلی به‌عنوان معاونت ریاست‌جمهوری طی ۱۲ سال جمهوریت، این بود که حضور او در قدرت به برنامه‌ی روشن توسعه‌ای و نهادی برای هزاره‌ها تبدیل نشد. محمد محقق بی‌پرده حرف می‌زد و در برابر بی‌عدالتی لحن صریح‌تری داشت؛ سیاست‌های او اما هیچ‌وقت نتیجه‌ی مثبت در پی نداشت. صدای بلند محقق و حضور پرسکوت دانش و خلیلی، هرکدام در بی‌رمقی بیگانگی با آرمان مردم، در نقطه‌هایی از نفس افتادند. بدیهی است که فریاد بلند و سکوت بی‌نفس در نهایت یا فرسوده می‌شود یا روی میز معامله‌ی قدرت به امتیاز شخصی بدل می‌شود. خلیلی، دانش و محقق با همه‌ی تفاوت‌های‌شان نتوانستند حضور در دولت را به نیرویی ماندگار برای مردم تبدیل کنند. در این دوره، سیاست هزاره بیش از آن‌که به شایسته‌سالاری نهادی برسد، در بسیاری موارد به شبکه‌ی حامی و دست‌بوس فرو خفت.

پست، پروژه، معرفی‌نامه، سفارت، وزارت، قرارداد و دسترسی به منابع دولتی بیشتر میان حلقه‌های نزدیک به رهبران توزیع شد تا میان یک ساختار شفاف و پاسخ‌گو. در چنین سیستمی، مردم صاحب نهاد نمی‌شوند؛ فقط افراد نزدیک به رهبر صاحب امتیاز می‌شوند، آن‌گاه وفاداری جای شایستگی را می‌گیرد و جامعه به جای آن‌که سازمان یابد، به حلقه‌های کوچک وابسته تقسیم می‌شود. گسست طبقاتی نیز از همین‌جا عمیق‌تر گردید. رهبرانی که روزگاری از دل جنگ، محرومیت و حاشیه برخاسته بودند، به‌تدریج در کابل، در شهرک‌های مدرن شخصی، محافظان مسلح، موترهای زرهی و حلقه‌های قدرت خو گرفتند؛ در حالی که مردم‌شان در سراسر هزارجات و غرب کابل هنوز با سلاخی شدن در مسیر راه، فقر، ناامنی، مکتب و نان روزانه درگیر بود. این فاصله بسی فراتر از فاصله‌ی جغرافیایی بود؛ حتا مرز فاصله‌ی طبقاتی و اخلاقی را تعیین می‌نمود. وقتی رهبر در مرکز به زبان معامله حرف بزند و مردم در حاشیه هنوز در غم نان و بیم بقا زندگی کنند، سرنوشت نسل‌های آینده در عمق چه مردابی رسوب خواهد کرد؟

جنبش روشنایی و مرز خیابان

نمونه‌ی روشن این ناهنجاری ساختاری را می‌توان در جنبش روشنایی و تبسم دید. البته که فروکاستن این دو جنبش به اعتراض بر سر مسیر لین برق و فاجعه‌ی انسانی کندی‌پشت، جفا به شعور شهدای این جنبش‌ها است؛ این جنبش‌ها اعتراض بر سر دیده‌نشدن، تبعیض انباشته و محرومیت تاریخی بود. جوانان، زنان، دانشجویان، روشنفکران و مردم عادی وارد میدان شدند. جامعه‌ی هزاره نشان داد که فقط قومی محصور در کوهستان نیست؛ می‌تواند زبان درخشان مدنی داشته باشد، سازمان خیابانی عاری از خشونت بسازد و دولت را به پرسش بکشد. اما همین جنبش‌ها میدان نمایش همان باوری است که انرژی اجتماعی بدون ساختار پایدار، خواهی‌نخواهی فرو می‌پاشد. روشنایی و تبسم نشان داد که هزاره‌ها می‌توانند جمعیتی عظیم را به حرکت بیاورند، اما هنوز دشوار است که آن حرکت را به مردم سازمان‌یافته تبدیل کنند.

درس این دو جنبش این است که خیابان می‌تواند صدای مردم را به گوش حکومت برساند، اما نمی‌تواند برای همیشه آن صدا را زنده نگه دارد. پس از پایان اعتراض باید کسانی باشند که اسناد را جمع کنند، قضیه را پی بگیرند و نگذارند خون مردم زیر گردوغبار خبرهای تازه گم شود. حضور پرشور در خیابان می‌تواند احساسات مردم را بجوش بیاورد، اما نمی‌تواند به‌تنهایی مسیر تاریخ را بسازد.

فرسودگی این جنبش‌ها را تنها به حساب ناتوانی مردم گذاشتن، بی‌انصافی است. فشار دولت، خطر امنیتی، کشمکش شورای مردمی با رهبران سنتی و پراکندگی فعالان، هرکدام رشته‌ای را برید. حمله بر تظاهرات دوم اسد در دهمزنگ، ضمن این‌که منجر به مرگ و زخمی شدن حدود پنج‌صد تن از تحصیل‌کردگان ما شد، باور به مدنیت و حضور امن در خیابان را نیز نابود کرد. پس از آن رخداد کسی باید حفاظت، ثبت تصمیم‌ها، پیگیری حقوقی و ارتباط با خانواده‌های آسیب‌دیده را به عهده می‌گرفت. وقتی همه‌کار روی دوش چند چهره لنگر بندازد، خستگی یا کنار رفتن آنان، خاطره و نیروی عملی جنبش را هم می‌برد. جنبش روشنایی نشان داد که نسل جوان می‌تواند بیرون از احزاب سنتی زبان سیاسی بسازد، اما پس از این رویداد، چون هیچ نهاد و صندوقی برای حفظ آن وجود نداشت، تنها یادگاری آن جنبش پویا، ویدیو و سالگرد قربانیانش است.

تشنگان تحصیل، نهادهای جوان‌مرگ

در دودهه‌ی جمهوریت، جامعه‌ی هزاره به شکل چشم‌گیری به تحصیل روی آورد. دانشگاه، رسانه، جامعه‌ی مدنی و نسل تازه‌ای که زبان حقوق، عدالت، سیاست، هویت و جهان را بهتر می‌فهمید. این دست‌آورد خوبی بود. اما نتوانست در ظرف نهادی مقاوم جای بگیرد؛ برای همین به یک بحران دیگر برای جامعه تبدیل شد. مشکل دیگر فقط کمبود آدم تحصیل‌کرده نبود. آدم باسواد زیاد شد، اما بسیاری از آنان جایی برای کار مشترک پیدا نکردند. هرکس به‌تنهایی سخن می‌گفت و کمتر ساختاری وجود داشت که این همه توان پراکنده را به یک کار دوام‌دار تبدیل کند.

ده‌ها تحلیل‌گر، فعال اجتماعی، سخنران، نویسنده، استاد و رهبر پیدا شدند، اما سازمان‌هایی که بتوانند این نیرو را جذب و سازمان‌دهی کنند، هرگز متولد نشدند. کار به جایی رسید که همه درباره‌ی ساختن حرف می‌زدند، اما کمتر کسی آستین بالا می‌زد تا چوبی را از زمین بردارد. این فهم از جامعه‌ی هزاره توهین و تحقیر نیست؛ حقیقتی است که نشان می‌دهد وقتی نیروی تحصیل‌کرده جایی برای کار جمعی پیدا نکند، به‌جای سازندگی وارد رقابت‌های خسته‌کننده و درگیری‌های درونی می‌شود. این وضعیت، به‌گفته‌ی دکتر جواد صالحی، جامعه را به بی‌سری عمومی کشانده و آن را به پادگان انجینران بی‌کارگاه تبدیل می‌کند. قبول داریم که در دو دهه‌ی جمهوریت، نهادهای آموزشی، دانشگاهی، رسانه‌ای و مدنی مهمی در میان هزاره‌ها شکل گرفتند، اما مشکل این بود که از این نهادها یک شبکه‌ی تاب‌آور و مستقل متصل نشد. برخی به امنیت و منابع کمکی دولت وابسته بودند، برخی با پول پراکنده و اعتماد شکننده پیش می‌رفتند، برخی زیر فشار حملات هدفمند و ناامنی زخمی شدند و سرانجام همه با سقوط جمهوریت بی‌پشتوانه ماندند.

زنان ویترینی

زنان هزاره یکی از بزرگ‌ترین نیروهای خاموش مسیر تحول در این جامعه بوده‌اند. دختران هزاره در دو دهه‌ی گذشته با شوقی کم‌نظیر وارد مکتب، دانشگاه، رسانه، جامعه‌ی مدنی و رقابت‌های علمی شدند. این تحول تکانه‌ای در ساختار سنتی جامعه بود. دختری که از یک روستای دورافتاده به دانشگاه رسید، سقف تصور خانواده‌اش را بالا برد. تحصیل دختر نشانه‌ی تغییر خانواده، تغییر آرزو، تغییر زبان و آینده هم بود. اما متأسفانه رهبری سنتی و سیاسی نتوانست این نیروی عظیم را در ساختار تصمیم‌گیری جذب کند. زنان ستایش شدند، به‌عنوان دکور به دفترهای رهبران راه یافتند، اما از حضور در اتاق تصمیم دور ماندند.

دیدن زنان با گذاشتن چند نام زنانه در فهرست شورا تمام نمی‌شود. زن باید جایی بنشیند که بودجه تقسیم می‌شود و تصمیم نهایی شکل می‌گیرد. سهمی که به لطف رهبر وابسته باشد، همان سیب خوردن با دندان قرضی است. حق رأی و امکان مخالفت باید در قاعده‌ی کار جا داشته باشد، وگرنه حضور زن تا وقتی دوام می‌آورد که مزاحم تصمیم مردان نشود. دو دهه‌ی گذشته نشان داد زنان هزاره فقط موضوع دفاع نبودند؛ خودشان معلم، خبرنگار، مدیر و سازمان‌دهنده بودند. اکنون زیر حاکمیت طالبان، بسته‌شدن راه آموزش و کار، رشته‌ای را قطع می‌کند که در خانواده و محله طی سال‌ها تنیده شده بود. آموزش از راه دور و ارتباط زنان داخل با بیرون همه‌ی مشکل را حل نمی‌کند، اما نمی‌گذارد آن رشته یک‌سره قطع شود. آینده‌ای که صدای زنان در آن مثل گذشته خاموش بماند، پیش از ساخته‌شدن نیمی از ستون‌هایش را سوزانده است.

رویکرد ویترینی در مورد حضور سیاسی زنان فقط بخشی از مشکل است. جامعه‌ی هزاره وجوه دیگری نیز دارد که به آن‌ها توجه درخوری نشده است. اگر از مردم‌محور شدن تصمیمات سیاسی-اجتماعی سخن بگوییم، نخست باید خود مردم را کامل ببینیم. هویت درونی هزاره یک‌دست و ساده نیست. هر ساختار مردم‌محور هزاره اگر فقط یک شاخه‌ی مذهبی را هدف بگیرد، کامل نمی‌شود. هزاره‌های اسماعیلی، هزاره‌های اهل سنت، ساداتی که با هزاره اشک و شادی مشترک دارند و گروه‌های مختلف درون این جامعه باید در تعریف آینده از هزاره سهم واقعی داشته باشند. اگر رهبری هزاره فقط به زبان شیعه‌ی دوازده‌امامی سخن بگوید و تنوع درونی این مردم را نادیده بگیرد، نمی‌تواند به یک نظم کلان و فراگیر تبدیل شود. جامعه‌ی هزاره زمانی از توده‌ای بودن فاصله خواهد گرفت که همه‌ی هزاره‌های اسماعیلی، سنی و بقیه‌ی اجزای خود را به رسمیت بشناسد، نه این‌که بخشی را متن و بخشی را حاشیه بفهمد.

اقتصاد بقا و پول‌های بی‌خانه

مشکل هزاره‌ها تنها بحران رهبری نیست؛ سیاست بی‌پشتوانه‌ی اقتصادی زود محتاج همان دستی می‌شود که از آن شکایت دارد. پول کارگر مهاجر برای نان، درمان و تحصیل فرزند فرستاده می‌شود و هزاران خانواده را زنده نگه داشته است. اما پولی که هر ماه آتش نیاز فوری را خاموش می‌کند، مجال ندارد به کارگاه یا سرمایه‌ی پایدار بدل شود. سرزنش خانواده‌ای که نخست خانه‌ی خود را نجات می‌دهد، بی‌انصافی است. مردم راه مطمئنی نمی‌بینند که بخش کوچکی از پول‌شان را به آن بسپارند و فردا حسابش را بخواهند.

اقتصاد هزارجات پشت حواله‌ی مهاجران پنهان نمی‌شود. راه دور است، انتقال کالا گران، بازار محدود و بی‌امکانات است. زراعت و مالداری بدون سردخانه و خریدار سود چندانی نمی‌دهد. جوان تحصیل‌کرده هم وقتی سرمایه‌ی آغاز و محل کار ندارد، سر سه‌راهی بیکاری و مهاجرت و پل سوخته می‌ماند. پروژه‌های نجات‌بخش وجود ندارد. یک تعاونی محلی با حساب آشکار، صندوق قرضه‌ی کم‌بهره یا پیوند تاجر مهاجر با تولیدکننده‌ی داخل کوچک به نظر می‌رسد؛ همین کار کوچک اگر پنج سال دوام کند، از صدها پروژه که غنی در زندان جغرافیا وعده می‌داد، سودمندتر است. اعتماد اقتصادی خشت‌خشت ساخته می‌شود و یک حساب پنهان می‌تواند همان چند خشت را دوباره فرو بریزد.

سقوط جمهوریت در آگست ۲۰۲۱ پرده از بحران دیگری در این جامعه برداشت. احزاب، معاونت، وزارت و پارلمان وجود داشت؛ اما در لحظه‌ی فروپاشی، جامعه‌ی هزاره با نوعی یتیمی سیاسی دچار بی‌پناهی مطلق شد. رهبران یا غایب بودند، یا درگیر حفظ خود. مردم ناگهان دیدند که آن همه حضور در قدرت، در برابر یک تحول چقدر شکننده بوده است. اگر بیست سال فرصت و حضور در قدرت واقعا به نهاد تبدیل شده بود، فروپاشی دولت نباید این‌قدر جامعه را بی‌پناه می‌گذاشت. این لحظه برای هزاره‌ها، ضمن آن‌که یک شکست سیاسی و تکرار چرخه‌ی مستدام کوچ و ویرانی بود، آزمون تلخ این حقیقت نیز بود که کرسی اگر بر سنگ تخت نهاد استوار نباشد، مثل کف روی آب است که با کوچک‌ترین موج از هم می‌پاشد.

سقوط جمهوریت تنها مجالی برای آفتابی شدن ناکارگی رهبران هزاره نبود. کل دولتی فرو ریخت که بخش مهم امنیت و بودجه‌اش به ناف ناتو و پنتاگون بند بود. فهرست تماس، صندوق اضطراری، آرشیف اسناد و راه انتقال آدم‌های در خطر کجا بود؟ نبود همین چیزهای ساده، شوک عمومی را چند برابر کرد. نهاد جای دولت را نمی‌گیرد، اما در روز فروپاشی می‌تواند نگذارد حافظه و رشته‌ی ارتباط مردم نیز همراه دولت فرو بریزد. زیر حاکمیت طالبان میدان کار تنگ‌تر شده است. نسخه‌ای که در بیرون توسط بعضی از تندروان خودمحور هزاره با صدای بلند خوانده می‌شود، صورت‌حسابش به‌شکل مستقیم به مردم داخل و شهرک‌ها می‌رسد. شجاعت به معنای فریاد و توهین به دیگران نیست؛ زنده نگه‌داشتن رشته‌ای که فردا مردم را دوباره به هم وصل کند، خردمندانه‌تر است.

واعظ‌زاده بهسودی و دشواری یک محور تازه

در فراگرد بحران رهبری هزاره‌ها، توجه دوباره به محوریت دینی و مذهبی بسیار پراهمیت است. می‌دانیم که دین برای هزاره‌ها فقط یک امر عبادی نبوده و نیست؛ تاریخ این تبار گواه است که دین در بسیاری از دوره‌های تاریخ، پناه هویتی، زبان مقاومت و حافظه‌ی جمعی بوده است. مسجد و منبر، در زمانه‌ای که دولت به امنیت این مردم اهمیت نمی‌داد و حزب هم پاسخ‌گو نبود، بخشی از نقش نهاد غایب را بازی می‌کردند. امروزه که مردم از سیاست‌مداران و رهبران ناامید شده‌اند و از فروپاشی جمهوریت به‌شدت سرخورده‌اند و زیر حاکمیت طالبان دنبال حداقلی از صدا، انسجام و پناه اخلاقی می‌گردند، واعظ‌زاده‌ی بهسودی به‌عنوان وارث کارکرد دینی و اجتماعی، مسئولیت بسیار سنگین و خطرناکی را بر شانه‌هایش حمل می‌کند. بهسودی قرار نیست به‌تنهایی تمام گره‌های این جامعه را باز کند. مسأله‌ی مهم‌تر این است که اکنون مردم بار دیگر به سوی یک محور مذهبی نگاه می‌کنند و باید دید این بار نیز همه‌چیز به احترام و احساس ختم می‌شود یا از دل آن کاری ماندگار بیرون می‌آید؟

آیا مرجعیت مذهبی می‌تواند از حالت محور عاطفی و اخلاقی عبور کند و به ساختار مردم‌محور برسد؟ اگر چنین کاری را نتواند انجام دهد، روایت تاریخی جمع شدن مردم دور یک چهره تکرار می‌گردد و مدتی امیدوار می‌ماند، بعد با دست خالی برمی‌گردد. اگر بتواند، شاید راهی برای عبور از بحران سنتی رهبری این جامعه باز شود. اما این گذار بسیار دشوار است، چون محور مذهبی در افغانستان امروز، نه میدان آزاد و ابزار کافی دارد، نه امنیت کامل و اعتماد عمومی بی‌قیدوشرط مردم را.

امروز و در زیر حاکمیت طالبان، هر صدای مستقل با محدودیت روبه‌رو است؛ واعظ‌زاده نیز از این قاعده بیرون نیست. دشواری قضیه از این‌جا آغاز می‌گردد که اگر ایشان سکوت کند، بخشی از مردم او را بی‌اثر می‌دانند؛ اگر بلند سخن بگوید، ممکن است خود او، نهاد و مردمش زیر فشار فزاینده قرار گیرند. این همان راه رفتن با نیم‌رمق است؛ به قول امام علی، خار در چشم و استخوان در گلو. در شرایط امروز او، نه فریادش بی‌هزینه است و نه سکوتش قابل دفاع. در چنین وضعی، هنر رهبری ضمن شجاعت، سنجش هزینه، حفظ جان مردم، نگه‌داشتن حداقل فضا و تبدیل سخن به سازمان نیز هست. اما نسبت دین و نهاد مدرن باید روشن‌تر فهم شود. مرجعیت مذهبی اگر بخواهد در این شرایط نقش سازنده داشته باشد، لازم نیست جای سیاست‌مدار، اقتصاددان، حقوق‌دان یا مدیر اجرایی بنشیند. بهترین حالت این است که در صدد کنترل مستقیم هیچ نهادی برنیاید؛ یعنی به‌جای تصاحب، اعتماد اخلاقی ایجاد کند، ترس مردم را کم کند، حداقل فضای گفت‌وگو را نگه دارد و به کار جمعی مشروعیت اجتماعی بدهد. در جامعه‌ای که اعتماد مردم از میان رفته، یک رهبر مذهبی می‌تواند با تدبیرش آن را دوباره بازگرداند؛ اما اگر خود بخواهد همه‌ی اتاق‌ها را اداره کند، همان چرخه‌ی تمرکز و چهره‌محوری تاریخ این قوم تکرار خواهد شد.

اگر محوریت واعظ‌زاده فقط به احترام مذهبی، سخنرانی، گردهمایی و اعلامیه محدود بماند، نمی‌تواند از بحران رهبری هزاره عبور کند. مردم امروز فقط با منبر و حوزه‌ی علمیه‌ی دینی اداره نمی‌شوند. مردمی که بی‌پناهی را بیشتر از طلوع و غروب خورشید تماشا نموده‌اند، فقط موعظه نمی‌خواهند؛ راه اعتماد، کار و راه حساب‌گیری می‌خواهند. بدون اندیشه به وضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مردم گرسنه، بنای کاخ شریعت، شبیه دکوربندی خانه‌ای دم سیلاب است که هر لحظه بخشی از آن توسط توفان فرو می‌ریزد.

شاید راه موفقیت واعظ‌زاده‌ی بهسودی هم از همین‌جا می‌گذرد. کار اصلی او نباید این باشد که همه‌ی راه‌ها در نهایت به دفتر و نام خودش برساند. بهتر است زمینه‌ای بسازد که همه بتوانند بدون گرفتن اجازه برای هر قدم، سهم خود را انجام دهند. مرجعیت مذهبی می‌تواند اعتماد مردم را جلب کند، در روزهای دشوار پناه‌شان باشد و آنان را به همکاری تشویق کند؛ اما نباید همه‌ی کارها به نام شخص او و در دست حلقه‌ی خاص او تمام شود. تاریخ به‌خوبی نشان داده است که هرگاه دور رهبر و رییس را، به قول گل‌آغا، اصحاب خاص آبدارخانه احاطه نمایند، آن‌گاه ذایقه‌ی گل‌آغایی، محصور در طعم دیشلمه‌ای می‌شود که آبدارباشی آن را لعاب می‌دهد.

اگر زعامت مذهبی بدون عادت به طعم دیشلمه‌ی آبدارباشی بتواند راه را برای کار حقوق‌دانان و سایر نهادها باز کند، از چارچوب منبر و حوزه فراتر خواهد رفت. اما اگر راه نقد بسته بماند، اگر تمام کارگزاران و نمایندگانش از بین ملاها و اصحاب خاص آبدارخانه انتخاب شوند و اگر زنان و جوانان فقط شنونده باشند، اگر تمام حضور وی در تبیین احکام شرعی و تأسیس مدارس دینی خلاصه شود، همان بیماری قدیمی آرام‌آرام با لباس تازه برمی‌گردد و بحران دائمی با شمایل دیگری ظهور خواهد کرد. گذشته‌ی تاریخ به ما می‌گوید که موفقیت واعظ‌زاده‌ی بهسودی، با شمار پیروان، گردهمایی‌ها یا میزان نفوذ شخصی سنجیده نمی‌شود.

معیار اصلی این است که آیا او می‌تواند چیزی از خود برجا بگذارد که مستقل از حضور او به حیاتش ادامه دهد یا نه. جامعه‌ی هزاره در یک قرن گذشته کمبود شخصیت‌های اثرگذار نداشته است؛ آنچه کم داشته، نهادهای ماندگار بوده است. به همین دلیل شاید مهم‌ترین وظیفه‌ی آیت‌الله جوان به‌عنوان محور تازه، کاستن از وابستگی جامعه به خود او باشد. اگر با حضور وی تمام کارها، تصمیم‌ها و امیدها دوباره به یک نام منتهی شود، بحران رهبری جامعه حل نمی‌شود؛ فقط لباس بحران عوض می‌شود. این بحران زمانی راه‌حل پیدا می‌کند که مردم از تکیه زدن به یک فرد دور شده و به روش‌ها و نهادهایی میدان بدهند که با رفتن اشخاص از بین نمی‌روند؛ زمانی که انجمن، حلقه‌های فکری و نهادهای محلی بتوانند بدون انتظار فرمان از مرکز به حیات خود ادامه دهند. اگر همه‌چیز با یک نفر آغاز شود و با همان یک نفر پیش برود، رفتن او دوباره مردم را به نقطه‌ی اول برمی‌گرداند.

نشانه‌ی موفقیت یک رهبر شاید همین باشد که پس از او کارها متوقف نشوند و مردم برای هر تصمیم منتظر فرمان تازه نمانند.

مهاجرت، اعتماد و راهی برای فردا

در فرایند خلق نهاد پاسخ‌گو و عبور از بحران رهبریت سنتی، لازم است تا جامعه‌ی مهاجران هزاره نیز از حالت احساسی بیرون شود. مهاجر هزاره در خارج نباید فقط در روزهای فاجعه به یاد مردمش بیفتد؛ کمک فردی و پست‌های احساسی ممکن است درد را تسکین دهد، اما به نهاد پایدار نمی‌انجامد. آنچه کم است، اعتماد و راه روشن است؛ راهی که مهاجر بداند پول و تمامی مهارت و زحماتش در کدام مسیر جمع می‌شود و چه چیزی برای فردا می‌سازد. جامعه‌ی هزاره همچنین نباید ساختار خود را به معنای بریدن از کل افغانستان بفهمد. عدالت برای هزاره اگر فقط در حصار قوم بماند، هم از نظر اخلاقی کوچک می‌شود و هم از نظر سیاسی آسیب‌پذیر. دادخواهی هزاره زمانی نیرومندتر می‌شود که درد دیگر محرومان افغانستان را نیز از درد خود جدا نداند.

هزاره‌ها نباید دادخواهی خود را در مرز قوم محدود کنند؛ این دادخواهی زمانی معنا پیدا می‌کند که با خواست عدالت برای دیگر محرومان افغانستان نیز پیوند بخورد. هزاره وقتی نیرومندتر می‌شود که هم خود را سازمان دهد و هم زبان عدالت ملی را فراموش نکند.

از کجا باید شروع کرد؟

راه بیرون‌رفت از این بحران، ساختن یک شورای بزرگ دیگر که عده‌ای را طبق سلیقه‌ی یک عضوش طرد و نفی کند نیست. تجربه نشان داده که چنین اقدامات زود درگیر ریاست، عنوان و سهم می‌شوند و همان بیماری گذشته را با نام تازه برمی‌گردانند. بهتر است کار از چند درد روشن آغاز شود. زمین، گروه حقوقی می‌خواهد؛ آموزش، صندوق و برنامه‌ی خودش را؛ کمک در روز خطر نیز حساب جدا دارد. کار محدود با مسئول معلوم و هر زمان پاسخ‌گو، از دستگاه و شورای بزرگی که هیچ‌کس در آن پاسخ‌گو نیست، بیشتر به درد مردم می‌خورد. اعتماد نیز با خطابه برنمی‌گردد. مردم باید بدانند پولی که داده‌اند کجا رفته، چه تصمیمی گرفته شده و چه کسی مسئول نتیجه‌ی آن است. ریاست نباید ملک دائمی روحانی، فرمانده، تاجر یا روشنفکر شود. نماینده هم تنها با شهرت و نزدیکی به یک محور نماینده نمی‌شود؛ باید معلوم باشد از کجا آمده و به چه کسی جواب می‌دهد. زن، جوان، هزاره‌ی اسماعیلی و اهل سنت نیز برای زینت مجلس نیستند. حضور وقتی معنا دارد که رأی آنان بتواند چیزی را تغییر دهد.

مردم داخل، غصب شدن زمین و زیستن در فضای معلق را با پوست خود می‌شناسند و مهاجران به رسانه، دانشگاه و نهادهای حقوقی دسترسی بیشتری دارند. یکی نباید همیشه تصمیم بگیرد و دیگری فقط هزینه‌ی آن را بپردازد. در کنار این پیوند، سندها نیز باید از موبایل چند شخص بیرون بیاید؛ قباله‌ی زمین، روایت قربانی، تجربه‌ی جنبش و حساب پروژه اگر ثبت نشود، هر نسل ناچار است کار را از صفر آغاز کند.


سخن پایانی

بحث ما بر سر خلیلی، محقق، دانش یا واعظ‌زاده نیست. عوض‌شدن همه‌ی این چهره‌ها نیز به‌تنهایی چیزی را حل نمی‌کند. سقوط جمهوریت نشان داد حضور چند مقام در کابل، وقتی پشت آن نهاد و جامعه‌ی سازمان‌یافته‌ای نباشد، با نخستین تکان بزرگ فرو می‌ریزد. اگر فقط نام رهبر تغییر کند و همان حلقه‌ی بسته، رابطه‌ی مرید و مراد و تصمیم‌گیری از بالا باقی بماند، اتفاق تازه‌ای نیفتاده است. لباس عوض شده، اما بیماری همان بیماری پیشین است. جامعه‌ی هزاره به رهبری پاسخ‌گو نیاز دارد. دین وقتی به درد این مردم می‌خورد که امید و حرمت انسان را بیشتر کند، نه این‌که فقر و خاموشی آنان را مقدس نشان دهد. سیاست نیز باید چیزی از بار زندگی مردم کم کند. رهبرانی که با نام رنج مردم مقام می‌گیرند، آن رنج را درمان نمی‌کنند؛ آن را به معاش سیاسی خود بدل می‌سازند.

حرف مزاری این بود: وزارت و مقام را امروز می‌دهند و فردا پس می‌گیرند. آنچه می‌ماند، توان تصمیم‌گیری مردم است. روزی که جامعه در تصمیم سهم بخواهد، از مسئول حساب بگیرد و نهادی بسازد که عمرش از عمر رهبر درازتر باشد، رنج هنوز بخشی از تاریخ خواهد ماند، اما دیگر تنها سرمایه‌ی سیاست نخواهد بود. بی‌سری عمومی با یافتن یک سر تازه درمان نمی‌شود. این تن باید دوباره جان بگیرد؛ تنی که هر عضو آن حق، وظیفه و صدای خودش را داشته باشد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه